عثمانى۱ است كه نشاندهنده توجّه شيعيان آن عصر به مسائل عرفان اسلامى است.
وقتى سخن به شعرا و اهل قلم مىرسد، به شيعه بودن بسيارى از آنها تأكيد مىكند و نام بسيارى از شعرا را مىآورد كه در توحيد و زهد و موعظه شعر گفتهاند كه شيعى هستند و در منقبت امير مؤمنان شعر گفتهاند و از جمله، به حكيم سنايى اشاره كرده، او را شيعى مىداند.۲
و اگر به ذكر همه شعراى شيعى مشغول شويم از مقصود باز مانيم و خواجه سنايى غزنوى كه عديم النظير است در نظم و نثر، و خاتم الشعرايش نويسند، او را منقبت بسيار است و اگر خود اين يكى بيت است كه در فخرى نامه گويد، كفايت است.
جانب هر كه با على نه نكوستهر كه خواه گير من ندارم دوست
هر كه چون خاك نيست بر درِ اوگر فرشته است، خاك بر سر او.
و اين جماعت را كه از طبقات الناس، اسامى و القاب و انساب ياد كرده شد، همه شيعى و معتقد و مستبصر بودهاند.۳
ردّ متصوّفه
البته بعد از نقل مطالبى در مورد تأييد متصوّفه، سخنانى نيز در ردّ آنها مىتوان يافت كه نيازمند توضيح و بررسى است كه جاى دارد چند نمونه از آنها بيان شود.
از جمله متصوّفانى كه عبد الجليل به او مظنون است، مىتوان حلاج را نام بُرد؛ چرا كه در موردى كه نويسنده فضائح مىگويد كه هيچ عالم و مفسّر و زاهدى رافضى نشد و هر كه رافضى شد، اهل فسق و فجور بود و در ادامه، اسم چندين تن را ذكر مىكند، در جواب مىگويد:
بسيارى از اينها را كه اسم بُردى، انسانهاى خوبى هستند و بعضى هم مجبّره و مشبّهه هستند.۴