خاستگاه موانع معرفت

پرسش :

خاستگاه موانع معرفت چیست؟



پاسخ :

از دیدگاه قرآن کریم، هوس، مبدأ خاستگاه همه موانع شناخت است. از این ریشه، شاخه های مختلفی می روید: ظلم یکی از این شاخه ها و کفر شاخه دیگر است، اسراف وفسق نیز شاخه های هوس اند.

هوس طوفانی است که وزش آن، غبارهایی تولید می کند به رنگ ظلم، کفر، اسراف و فسق؛ و با نشستن این غبارها بر آینه فکر و ذهن، این آینه زنگار می گیرد و انسان از شناخت حقایق عقلی و قلبی محروم می گردد.

ریشه موانع شناخت های عقلی و قلبی در آیه ای از قرآن کریم چنین مطرح شده است:

«أَفَرَءَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَـهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَـوَةً....[۱]

آیا دیده ای آن کس را که هوس خود را خدای خود گرفته و خداوند، او را با این که می داند، گمراه کرده، برگوش و دلش مهر نهاده و بر دیده اش پرده ای افکنده است» .

قرآن کریم در این آیه عمیق و زیبا می خواهد چه بگوید؟ و ما از این آیه کریمه چگونه استفاده می کنیم که هوس ریشه موانع شناخت است؟

در بحث های گذشته توضیح داده شد که قرآن می فرماید: «وَ یضِلُّ اللَّهُ الظَّــلِمِینَ»[۲](خداوند ستمگران را گمراه می کند) ؛ «یضِلُّ اللَّهُ الْکـفِرِینَ»[۳](خداوند کفار را گمراه می کند) ؛ «یضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ»[۴](خداوند کسانی را که اسرافکار هستند گمراه می کند) ؛ «وَ مَا یضِلُّ بِهِ إِلَا الْفَـسِقِینَ»[۵](اضلال خداوند ویژه افراد فاسق است).

همچنین در بحث های گذشته مشخص شد که ظلم و کفر و اسراف و فسق، مانع شناخت هستند، و خداوند کسانی را که اهل ظلم و کفر و اسراف و فسق باشند، نه تنها هدایت نمی کند، بلکه گمراه می سازد.

ولی در آیه بیست و سوم سوره جاثیه، قرآن می گوید خداوند کسی را که هوس خود را خدای خویش گرفته، عامل حرکت و موضعگیری های فردی و اجتماعی اش هوس اوست، چنین فردی را خداوند گمراه می کند.

آن جا می گفت ظلم موجب گمراهی است، این جا می گوید هوس. آن جا می گفت کفر و این جا می گوید هوس. آن جا می گفت اسراف و فسق، این جا می گوید هوس.

از مقایسه آیات مذکور نتیجه می گیریم که هم ظلم و کفر و اسراف وفسق، حجاب عقل و مانع شناخت اند و هم هوس؛ چیزی که هست، هوس ریشه سایر موانع است. هوس، گاهی در قالب ظلم جلوه می کند، گاه در قالب کفر، و گاه در قالب اسراف و فسق.

هوس است که انسان را به تجاوز، به پنهان کردن حقیقت، به زیاده روی و به انحراف از راه حق وادار می کند.

ریشه همه موانع شناخت، هوس است و اگر انسان بخواهد موانع شناخت های عقلی و قلبی را که اساس انحطاط و آلودگی های اوست، به طور قطعی و بنیادین علاج کند، باید ریشه هوس را از عمق وجود خود برکند و جلو هوا و هوس خود را بگیرد. از این رو قرآن کریم تصریح می کند که:

«فَأَمَّا مَن طَغَی * وَ ءَاثَرَ الْحَیوةَ الدُّنْیا * فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِی الْمَأْوَی * وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِی الْمَأْوَی.[۶]

یعنی اهل دوزخ کسانی هستند که طغیان می کنند و زندگی و لذت دنیا را انتخاب می کنند و در مقام تعارض دنیا و آخرت، دنیا را ترجیح می دهند. اما اهل بهشت کسانی هستند که از مقام پروردگار خود بیم دارند و نفس خود را از هوسرانی باز می دارند. اگر ریشه هوس قطع نشود و هوس، خدای انسان شود، انسان اهل دوزخ و اگر قطع شود، اهل بهشت است» .

بت هوس در بتکده دل

هوس چگونه بت انسان می شود و قلب انسان که باید عرش رحمان باشد، بتکده هوس می گردد، و به تعبیر قرآن، هوس خدای انسان می شود؟

در آغاز هوسرانی و در گام های نخست پیروی از نفس، غبارها و زنگارهای آینه عقل اندک است. عقل می گوید مکن، هوس می گوید بکن؛ عقل می گوید مرو، هوس می گوید برو. هوسران، فریاد عقل را می شنود، ولی از آن اطاعت نمی کند و به حرکت خود در مسیر هوس ادامه می دهد. یک بار اطاعت از هوس، دوبار، ده بار و...به تدریج زنگارهای هوس، آینه عقل را چنان تیره می کند که واقع نمایی از آن سلب می گردد و آن قدر دوده های هوس اطراف چراغ عقل را می گیرد که به کلی بی فروغ می شود و کمترین روشنایی از آن ساطع نمی گردد. این جاست که زمام اختیار انسان به دست هوس می افتد، هوس به جای عقل می نشیند و بت و خدای انسان می شود. هوسران، دیگر فریاد عقل را نمی شنود و هر چه هوس بگوید، اطاعت می کند.

«وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ» وقتی هوس زمام اختیار انسان را از کف عقل گرفت، انسان از راهی که عقل او را بدان دعوت می کرد، منحرف می شود و گمراه می گردد، ولی او گمراهی است که راه را می داند!

«وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ» وقتی که هوس به صورت بت در آمد، گوش سخن حق را نمی شنود و دل حقایق عقلی را درک نمی کند و فریادهای عقل به گوش دل نمی رسد، گویا درِ گوشِ دل بسته شده، و مهر و موم گردیده است.

«وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَـوَةً»[۷]وقتی آینه ذهن را غبار هوس فرا گرفت، دیده عقل از دیدار حقایق عقلی محروم می شود. «غشاوه» همان غبار هوس و زنگار اعمال ناشایسته است. این دیده که با غشاوه هوس نابینا می گردد، دیده عقل است. وقتی غشاوه هوس جلو دیده عقل قرار بگیرد، چشم ظاهر که همان چشم حس و دیده حیوانی انسان است می بیند، ولی چشم باطن که دیده عقل و چشم بصیرت آدمی است کور می گردد، و این جاست که انسان راه رشد و تکامل خود را نمی یابد و در نتیجه گمراه می شود.

«فَمَن یهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکرُونَ»[۸]چنین انسان کوردلی، وقتی براساس سنت قطعی آفرینش از مدار هدایت الهی خارج شد و در مدار گمراهی الهی قرار گرفت، یعنی خداوند او را به سبب کارهایی که انجام داده است گمراه کرد، راهی برای شناخت حقایق ندارد و هیچ کس قادر به هدایت و راهنمایی او نیست. هیچ پیامبری نمی تواند هواپرست را خداپرست کند.

تلازم موانع شناخت

اشتراک موانع شناخت در ریشه و اساس، ملازمت شدیدی میان آنها برقرار کرده است، به گونه ای که تفکیک آنها در مصداق از یکدیگر امکان پذیر نیست، هر چند از نظر مفهوم با یکدیگر متفاوت اند. به عبارت دیگر، ظلم، کفر، اسراف و فسق، رنگ های مختلف یک غبارند و هر یک از این اوصاف نشان دهنده یک بعد از ابعاد روحی کسی است که هوس بر او چیره شده است و در نتیجه از شناخت حقیقت محروم و از صراط مستقیم هدایت منحرف گردیده است.

چنان نیست که کسی ظالم باشد، ولی کافر و فاسق و مسرف نباشد ؛ زیرا این اوصاف با یکدیگر تلازم دارند. اگر کسی ظالم بود، حتما کافر هم هست، مسرف هم هست، فاسق هم هست. همچنین اگر کسی متصف به کفر یا اسراف و یا فسق باشد، سایر اوصاف نیز به او صدق می کند.

همان طور که قبلاً توضیح داده شد، ظلم عبارت از رعایت نکردن جایگاه واقعی امور است، در برابر عدل که رعایت کردن جایگاه واقعی امور است. عدم رعایت جایگاه واقعی امور، ملازم با کفر است که پنهان کردن حقیقت از روی تعصب و لجاجت است، و بالعکس.

بنا بر این، ظالم نمی تواند کافر نباشد، ظلم، ظالم را به کفر وا می دارد. ظالم نمی تواند به حق اعتراف کند و حقیقت را آشکار سازد. کافر نیز نمی تواند ظالم نباشد ؛ کفر، کافر را به ظلم وادار می کند. کسی که به حق اعتراف نمی کند، ظالم و متعدّی و متجاوز است و جایگاه واقعی امور را رعایت نکرده است.[۹]

همچنین رعایت نکردن جایگاه واقعی امور، ملازم با اسراف است؛ زیرا اسراف، چنان که قبلاً توضیح داده شد، تجاوز از مرز اعتدال است. کسی که جایگاه واقعی امور را رعایت نمی کند، از مرز اعتدال تجاوز کرده است. بنا بر این، ظالم مسرف نیز هست. ظالم نمی تواند اسرافکار نباشد؛ ظلم، ظالم را به اسراف وا می دارد. ظالم نمی تواند در مرز اعتدال بماند و از حد و حق خود تجاوز نکند. مسرف نیز نمی تواند ظالم نباشد؛ اسراف، مسرف را به ظلم و تعدی به حقوق دیگران وادار می کند.

رعایت نکردن جایگاه واقعی امور، ملازم با فسق نیز هست ؛ زیرا فسق، همان طور که توضیح داده شد، خارج شدن از راهی است که عقل آن را صحیح و درست می داند. کسی که جایگاه واقعی امور را رعایت نمی کند، به طور طبیعی، از راهی که عقل آن را درست می داند خارج می شود. بنا بر این، ظالم فاسق نیز هست. ظالم نمی تواند فاسق نباشد ؛ ظلم ظالم را به فسق وادار می کند. فاسق نیز نمی تواند ظالم نباشد؛ خارج شدن و انحراف از مسیر حق، انسان را به ظلم و تعدی وا می دارد.

و بالاخره همه اموری که به عنوان موانع شناخت از دیدگاه قرآن کریم مطرح شد، به همین ترتیب با یکدیگر تلازم دارند و هر یک بُعدی از ابعادِ شخصیتِ آلوده و منحط و محجوب کسی است که هوس بر او چیره گردیده، آینه عقل و قلبش زنگار گرفته است. چنین کسی، از آن جهت که هوس، او را به ستم وادار می کند ظالم است، و از آن رو که به پنهان کردن حقیقت وادارش می سازد کافر است، و به سبب این که از مرز اعتدال خارجش می کند مسرف است، و چون از راه تکامل منحرفش می نماید فاسق است. همه این اوصاف، بیانگر باطن آلوده فردی است که به یک اعتبار به او ظالم گفته می شود و به اعتبار دیگر کافر، و به اعتباری مسرف و یا فاسق.

لذا قرآن کریم در مورد کسی که براساس موازین الهی قضاوت و حکومت نمی کند، سه صفت از این صفات را به کار برده است:

یک بار می فرماید:

«وَمَن لَّمْ یحْکم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِک هُمُ الْکـفِرُونَ.[۱۰]

آنان که براساس موازین الهی حکم نمی کنند کافرند» .

بار دیگر می فرماید:

«وَمَن لَّمْ یحْکم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِک هُمُ الظَّلِمُونَ.[۱۱]

آنان که براساس موازین الهی حکم نمی کنند ظالم اند» .

و بار سوم می فرماید:

«وَمَن لَّمْ یحْکم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِک هُمُ الْفَـسِقُونَ.[۱۲]

آنان که براساس موازین الهی حکم نمی کنند فاسق اند» .

آیات فوق حاکی از آن اند که این عناوین، از نظر مصداق، با یکدیگر پیوسته و همراه اند، هر چند که از نظر مفهوم، تفاوت هایی منطقی دارند.

مادرِ همه رذائل!

نکته قابل توجه در مورد مفاهیم اموری که به عنوان موانع شناخت مطرح شد، این است که مفهوم ظلم از سایر مفاهیم گسترده تر است، زیرا همان طور که قبلاً توضیح داده شد، ظلم عبارت از رعایت نکردن جایگاه واقعی امور است. هر چیز اگر در جای واقعی خود قرار گرفت عدل و اگر قرار نگرفت ظلم است. حق کارگر، اگر در جیب کارگر قرار گرفت عدل است، و اگر به جیب کارفرما رفت می شود ظلم. دست آدمی اگر برای دستگیری از مظلوم و یا جلوگیری از ظالم به کار گرفته شد عدل است، و اگر به گوش مظلوم نواخته شد، می شود ظلم.

با عنایت به گستردگی مفهوم ظلم، به عمق سخن امیر المؤمنین علیه السلام پی می بریم که می فرماید:

الظُّلمُ اُمُّ الرَّذائِلِ.[۱۳]ظلم مادر همه رذائل است.

آری ظلم، به مفهوم گسترده آن، اعم از ظلم عقیدتی و عملی و فردی و اجتماعی، مادر همه رذائل است.

اگر این ریشه قطع شود و اگر انسان بتواند جایگاه واقعی امور را در عقیده و عمل و در مورد خود و دیگران رعایت کند، همه رذائل را در خود علاج کرده و خویشتن را با خصال یک انسان کامل آراسته است.

خلاصه

آیه بیست و سوم سوره جاثیه بر این دلالت دارد که هوس، وقتی برای انسان به صورت بت درآید، حجاب عقل و مانع شناخت های عقلی و قلبی است.

مقایسه آیاتی که دلالت دارند بر این که ظلم و کفر و اسراف و فسق، موانع شناخت هستند با آیه بیست و سوم سوره جاثیه که می گوید بتِ هوس مانع شناخت های عقلی و قلبی است، ما را به این نتیجه می رساند که هوس، ریشه موانع شناخت، و ظلم و کفر و اسراف و فسق، فروع و شاخه های این ریشه اند.

هوس، طوفانی است که با وزش خود، غبارهایی به رنگ ظلم و کفر و اسراف و فسق، تولید می کند و این غبارها مانع شناخت های عقلی و قلبی می شود.

هنگامی که هوس به جای عقل بنشیند و هوسران، فریاد عقل را به کلی نشنود، هوس بت انسان می شود و قلب انسان که می توانست عرش رحمان باشد، بتکده هوس و لانه شیطان می گردد.

با پرستش بت هوس، انسان از مدار هدایت الهی خارج شده، در مدار ضلالت قرار می گیرد و به طور طبیعی گمراه می شود و هیچ پیامبری نمی تواند چنین بت پرستی را خداپرست کند.

موانع شناخت، یعنی ظلم و کفر و اسراف و فسق، در مصداق قابل تفکیک نیستند، گرچه از نظر مفهوم با هم متفاوت اند.

اموری که به عنوان موانع شناخت از دیدگاه قرآن مطرح شد، هر یک، بعدی از ابعاد شخصیت آلوده کسی است که هوس بر او چیره شده است.

کسی که هوس بر او چیره شده، به اعتبار این که هوس، او را به ظلم وادار کرده ظالم است، و به لحاظ این که به پنهان کردن حقیقت واداشته کافر است، و از آن رو که از مرز اعتدال خارج کرده مسرف است، و به جهت این که از راه تکامل منحرف کرده فاسق است.

ظلم به مفهوم گسترده آن، اعم از ظلم عقیدتی و عملی و فردی و اجتماعی، مادر همه رذائل است، و اگر انسان این ریشه را قطع کند، همه رذائل را علاج کرده است.


[۱]جاثیه: آیه ۲۳.

[۲]ابراهیم: آیه ۲۷.

[۳]غافر: آیه ۷۴.

[۴]غافر: آیه ۳۴.

[۵]بقره: آیه ۲۶.

[۶]نازعات: آیه ۳۷ ـ ۴۱.

[۷]الغشاوة مایغطى به الشى ء: غشاوة عبارت از چیزى است كه با آن چیز دیگرى پوشیده مى شود (مفردات ألفاظ القرآن: ص ۳۶۱).

[۸]جاثیه: آیه ۲۳.

[۹]«وَ الْكَـفِرُونَ هُمُ الظَّــلِمُونَ ؛ كافران همان ستمگران اند» (بقره: آیه ۲۵۴).

[۱۰]مائده: آیه ۴۴.

[۱۱]همان: آیه ۴۵.

[۱۲]همان: آیه ۴۷.

[۱۳]غرر الحكم: ح ۸۰۴ و در آن آمده است: «الظلم الأم الرَذائل».



پاسخگو : بخش پاسخ گویی پایگاه حدیث نت