در گذر گاهى ديگر درى باز مى شود و هيكلى نقاب بر چهره به واگن اسبى وارد مى شود. خواه جوان باشد يا پير، زيبا يا زشت، به ديگران ارتباطى ندارد، زيرا از سر تا پا خود را در پارچه اى سياه كه چادر مى گويند پوشانده است. اگر كالسكه توقف كند تا كاروانى از خط بگذرد، چيز غير معمولى نيست كه مى بينيم شترها با گردن دراز و هيكل بى قواره به تماشا ايستاده اند، تا اين موجود از خود بزرگ تر كه سريع تر از آنها مى رود، و آدم هايى در آن نشسته اند نظاره كند. ايستگاه قطار ساختمان خوبى است كه بيشتر سبك روسى دارد. مردم با رئيس ايستگاه خيلى مؤدّبانه و محترمانه برخورد مى كنند، همان توجه رفتارى كه ما در نيويورك با مسافران هواپيما داريم. عجيب اما واقعى است كه سرتاسر دنيا دكمه برنجين را نشانه قدرت و حاكميت مى دانند.
اين راه آهن سه درجه دارد، اول و دوم و سوم، وتفاوت قيمت هردرجه قطار هفت سنت است. جالب است كه ناظرباشيم هفت سنت اضافى چه مرتبه اجتماعى عجيبى به وجود مى آورد. چون تفاوت وسايل رفاهى بين واگنها بسيار زياد است. درست نيست اگر شخص را سرزنش كنيم كه با پرداخت هفت سنت به گروه اشراف مى پيوندد، بلكه صحبت بر سر آن همه تفاوت ميان واگنها است. واگن درجه يك خيلى راحت است و علاوه از حجره جداگانه اى كه دارد، به هر مسافر يك فنجان چاى هم مجانا مى دهند. حال توجه كنيد كه با هفت سنت چه امتيازاتى به شخص تعلق مى گيرد.
ترن كوچك كه به اسباب بازى بيشتر شبيه بود در ميان بيابان و پستى و بلنديهاى دامنه جنوبى البرز، پيچ و تاب مى خورد و پيش مى رفت. گويى تپه هاى دامنه البرز تهران را از سه طرف در محاصره گرفته اند. ما چهار يا پنج ميل را به طرف جنوب طى كرديم. بعضى قسمتها چون خاكريزهاى مصنوعى به نظر