مقتضى و ديگرى عدم وجود مقتضى با تحقق انتفاى جميع موانع و ديگرى وجود مانع با وجود مقتضى . پس طريق عدم حصول غضب در آدمى يا عدم حصول سبب و مقتضى آن است و يا وجود مانع آن سبب است از تأثير، و معلوم و روشن است كه سبب تام و علت تامّه وجود غضب در آدمى امر بسيطى نيست، بلكه امرى است مركب از وجود امور وجوديه بسيار و انتفاى امور وجوديه متكثره ديگر . و پس از اختلال جزيى از اجزاى اين مركب چون اختلال همه اجزاى آن ، وجود غضب ممتنع و حصول آن محال است، خواه سبب اين اختلال خود اين شخص باشد به اختيار و يا به اضطرار و خواه غير آن باشد . پس راه چاره حصول هر يك از اسباب و اثر آنها و سبب اختلال آنها ممكن است كه به واسطه خود آدمى باشد و ممكن است كه به واسطه غير آن باشد و آنكه به واسطه خود آدمى است، ممكن است كه به اضطرار باشد و ممكن است كه به اختيار باشد و آنچه كه به واسطه غير و به واسطه خود آدمى است به اضطرار اگرچه متحقق الوقوع است ولو فى الجمله چنان كه حسّ و عيان و عادت و وجدان شهادت بر آن دارند، و ليكن چون كه در تحت قاعده و ضابطه نيست، حاجت به بيان آن نيست و آنچه كه به واسطه خود آدمى به اختيار فراهم مى آيد و ممكن است كه در تحت قاعده و ضابطه ايراد شود، حاجت به بيان آن هست و آن نيز بر دو قسم متصور است:
يكى، آن است كه سبب اختلال حصول مقتضى وجود غضب مى گردد و تحقق آن به يكى از چند چيز است:
يكى، ممانعت نمودن خود آدمى است فاعل را از كردن افعالى كه منشأ و حصول سبب غضب مى شود مانند كبر و عجب و مزاح و استهزا و سخريه و ايذا و غير اينها از چيزهايى كه اشاره شد. و مزاحم شدن وى است عامل را از صدور اين گونه اعمال به هر نحو از انحاى مشروعه كه ميسر شود و به آن ممنوع شود از كردن آن.
و ديگر، اعراض و مفارقت و دورى كردن است از كسى كه فاعل چنين فعلهاست و بيرون رفتن و گريختن است از مكانى كه چنين فعلى در آن مكان كرده مى شود.
و ديگر، مشغول نمودن خود است به شغل و عملى كه سبب عدم احساس فعل غضب انگيز صادر شده مى شود.
و ديگر، مشغول نمودن خود است به شغل و عملى كه سبب عدم ادراك غضب انگيزى