منبع : حكمت نامه فاطمى پديدآورنده : محمّد محمّدی ری شهری زمان انتشار : 1395 از صفحه 568 تا صفحه 589
توضیحی در باره خطبه فدکیه

توضیحی در باره خطبه فدکیه

از جهات مختلف، در مورد خطبه فدکیه توضیحاتی ارائه شده است.

به نظر مى رسد پس از جلسه ای كه حضرت فاطمه(ع) حق خویش را خواست و به او داده نشد و در همان روزها، آن حضرت سخنرانى ویژه اى ایراد كرد.

این سخنرانى كه به خطبه فدكیه معروف است، از مهم ترین سخنرانى هاى آن حضرت است كه با فصاحت و بلاغتى بى نظیر در مسجد النبى ایراد شده است. به خوبى روشن نیست كه مطالبه فدك از سوى سرور بانوان جهان در چند نوبت رخ داده است. اما به نظر مى رسد دست كم در دو زمان جدا از هم با خلیفه احتجاج شده است. چه بسا احتجاج نخست، در میان جمع كمترى رخ داده و احتجاج دوم، پس از غصب و تصرف قطعى فدك از سوى خلیفه انجام شده و به ایراد خطبه مشهور فدك انجامیده است. راویان بسیارى این خطبه را گزارش كرده اند. حتى فضاى صدور را نیز این گونه نقل كرده اند:

وقتى خبر به فاطمه(ع) رسید كه ابو بكر عزم خود را بر گرفتن فدك از او جزم كرده، روسرى بر سر كرد و خود را در چادرى پیچید و با گروهى از زنان خویشاوند و طایفه خود، در حالى كه دامنه چادرش بر زمین مى كشید، به سوى مسجد رفت. او همچون پیامبر خدا(ص) گام برمى داشت، تا به ابو بكر رسید. ابو بكر در میان گروهى از مهاجرین و انصار و دیگران بود. براى آن حضرت پرده اى آویخته شد و فاطمه(ع) پشت پرده نشست، سپس ناله اى دلخراش سر داد كه حاضران به حال او صدا به گریه بلند كردند و مجلس به هیجان آمد. سپس لحظه اى سكوت كرد تا مجلس از جنب و جوش افتاد و هیجانش فروكش كرد.

سپس كلام خود را با ستایش و ثناى خداوند و درود بر رسول خدا(ص) آغاز كرد كه بار دیگر صداى گریه هاى مردم بلند شد. وقتى سكوت برقرار مى شد، فاطمه(ع) كلامش را آغاز مى كرد.[۱]

در این خطبه طولانى كه سراسر حكمت است، آن حضرت از توحید، نبوت، معاد، فلسفه احكام و... سخن گفت و در بخشى از آن به حق خویش از ارث پدر و بى هیچ اشاره اى به فدك، پرداخت و خطاب به خلیفه اول فرمود:

وَ أنتُمُ الآنَ تَزعُمونَ ألاّ إرثَ لَنا؛ أ فَحُكمَ الْجاهِلِیةِ تَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّه  حُكْماً لِقَوْمٍ یوقِنُونَ أ فَلا تَعلَمونَ؟! بَلى، قد تَجَلّى لَكُم كَالشَّمسِ الضّاحِیةِ أنِّى ابنَتُهُ. أیهَا المُسلِمونَ، أ اُغلَبُ عَلى إرثِیهْ؟!. یابنَ أبى قُحافَةَ، أ فى كِتابِ اللّه  أن تَرِثَ أباكَ وَ لا أرِثَ أبى؟! لَقَد جِئتَ شَیئاً فَرِیا عَلَى اللّه  وَ رسولهِ أ فَعَلى عَمدٍ تَرَكتُم كِتابَ اللّه  وَ نَبَذتُموهُ وَراءَ ظُهورِكُم؟ إذ یقولُ: «وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ»؟![۲]وَ قالَ فیمَا اقتَصَّ مِن خَبَرِ یحیى بنِ زَكَرِیا(ع) إذ قالَ: «فَهَب لِی مِن لَدُنكَ وَلِیا یرِثُنِی وَیرِثُ مِن آلِ یعقُوبَ»[۳]، وَقالَ[أیضا]: «وَأُولُوا الأَرحامِ بَعضُهُم أَولى بِبَعضٍ فِی كِتابِ اللّهِ»[۴]، وَ قالَ: «یوصِیكُمُ اللّهُ فِی أَولادِكُم لِلذَّكَرِ مِثلُ حَظِّ الأُنثَیینِ»[۵]، وَ قالَ: «إِن تَرَكَ خَیراً الوَصِیةُ لِلوالِدَینِ وَالأَقرَبِینَ بِالمَعرُوفِ حَقًّا عَلَى المُتَّقِینَ»[۶]، وَ زَعَمتُم أن لا حُظوَةَ لى وَ لا أرِثَ مِن أبى وَ لا رَحِمَ بَینَنا ؟! أ فَخَصَّكُمُ اللّه  بِآیةٍ مِنَ القُرانِ أخرَجَ أبى مُحَمّد(ص) مِنها؟! أم هَل تَقولونَ: أهلَ المِلَّتَینِ لا یتَوارثانِ؟! أ وَ لَستُ أنَا وَ أبى مِن أهلِ مِلَّةٍ واحِدَةٍ؟! أم أنتُم أعلَمُ بِخُصوصِ القُرآنِ وَ عُمومِهِ مِن أبى وَ ابنِ عَمِّى؟![۷]

شما اكنون مى پندارید كه ما حقِّ ارث نداریم ؟ آیا در پى حكم جاهلیت هستند؟ چه كسى براى حكم بهتر از خدا است براى گروهى كه اهل یقین هستند. آیا نمى دانید؟ آرى! براى شما همچون خورشید درخشان روشن است كه من دختر او هستم. اى مسلمانان؛ باید ارث من خورده شود؟ اى پسر قحافه، آیا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى، اما من از پدرم ارث نبرم!؟ افتراى شگفتى بر خدا و رسولش بستى! آیا به عمد كتاب خدا را رها كردید و آن را پشت سرتان انداختید، كه مى فرماید: «سلیمان از داوود ارث برد». و درباره خبر یحیى بن زكریا(ع) گفت: «از پیش خود براى من ولىّ اى برگزین كه از من و خاندان یعقوب ارث برد»! و فرمود: «برخى از خویشان در كتاب خدا بر برخى دیگر ولایت دارند» و فرمود: «خداوند درباره فرزندان سفارش كرده به این كه سهم ارث مرد به اندازه دو زن باشد» و فرمود: «اگر مالى را گذاشت، وصیت كند طبق معروف به پدر و مادر و خویشان داده شود. این حقى است براى تقواپیشگان».

شما پنداشتید كه من سهمى وارثى از پدرم ندارم و میان ما پیوند خویشاوندى نیست؟ آیا خداوند آیه اى به شما اختصاص داده و پدرم محمد(ص) را از آن استثنا كرده است؟ یا مى گویید كه اهل ما دو دین و ملت هستیم كه از یكدیگر ارث نمى برند؟ آیا من و پدرم اهل یك آیین نیستیم؟ یا شما بهتر از پدر و عموزاده من از خاص و عام قرآن اطلاع دارید؟

ادعاى خلیفه اوّل

براساس گزارش هاى متعدد شیعه و سنى، ابوبكر براى برون رفت از مطالبه به حق حضرت زهرا(ع)، عبارت «نحن مَعاشِرَ الأَنبِیاءِ لا نُورّثُ. ما تَرَكناهُ صَدَقَةٌ ؛ ما پیامبران، چیزى به ارث نمى گذاریم. آنچه از ما مى ماند، صدقه است» را به پیامبر نسبت داد و مدعى شد كه پیامبران ارث نمى گذارند.

سرانجام خلیفه اول از آنجا كه اهمیت منطقه فدك را مى دانست، وقتى جدیت حضرت زهرا(ع)را در پس گرفتن آن دید، بهانه و ادعائى دیگر مطرح ساخت و مدعى شد آن گونه با فدك رفتار خواهد كرد كه پیامبر(ص) با این سرزمین و درآمد آن رفتار مى كرد. ابوبكر تصریح كرد كه فدك نه از آنِ پیامبر(ص)، بلكه از آنِ همه مسلمانان است. وى در آخرین اقدام خود، از اساس منكر مالكیت شخص پیامبر خدا(ص) بر فدك شد و ادعا كرد كه چون رسول خدا(ص) حاكم حكومت بوده فدك را در اختیار داشته است و این منطقه در شمار اموال عمومى مسلمانان است. گفته اى كه با نص صریح قرآن بر مالكیت رسول خدا(ص) بر انفال تعارض دارد.[۸]

بعدها امیرمؤمنان(ع) در نامه اى به كارگزارش در بصره، سوگمندانه از فدك، وبهره بردارى حضرت زهرا(ع) از آن یاد مى كند و مى نویسد:

بَلى كانَت فى أیدینا فَدَكٌ مِن كُلِّ ما أظَلَّتهُ السَّماءُ فَشَحَّت عَلَیها نُفوسُ قَومٍ وَ سَخَت عَنها نُفوسُ قَومٍ آخَرینَ وَ نِعمَ الحَكَمُ اللّه  وَ ما أصنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَیرِ فَدَكٍ؛[۹]

آرى، از آنچه آسمان بر آن سایه انداخته، فقط فدك در دست ما بود، كه گروهى از اینكه در دست ما باشد بر آن بخل ورزیدند، و مردمانى دیگر (اهل بیت علیهم السلام) سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و خداوند نیكوترین حاكم است. مرا با فدك و غیر فدك چه كار؟»

نقد و بررسى ادعاى خلیفه اوّل

در همان جلسه كه ابوبكر عبارت برساخته «نحن مَعاشِرَ الأَنبِیاءِ لا نُورّثُ. ما تَرَكناهُ صَدَقَةٌ ؛ ما پیامبران، چیزى به ارث نمى گذاریم. آنچه از ما مى ماند، صدقه است» را مدعى شد، حضرت فاطمه(ع) با استناد به آیات قرآن، مبنى بر تفاوت نداشتن پیامبر(ص) با دیگران در ارث گذاشتن و ارث نهادن دیگر پیامبران، مانند حضرت داوود(ع)، ساختگى بودن آن سخن را برملا ساخت. در خطبه فدكیه نیز آن حضرت به آیات قرآن اشاره و به وارث بودن خویش از میراث پدرى تكیه كرد.

روشن است كه تقسیم ارث موضوعى خانوادگى است و در صورت اختلاف نداشتن نزدیكان، نیازى به مراجعه به حاكم و قاضى نیست.

از جهت فقهى، آن حضرت، تنها وارثى بود كه نصف ارث پدر را به عنوان فَرض (مقدارى كه در شرع مشخص شده) و از ما بقى به عنوان ردّ (مقدارى كه از مقدار معلوم در شرع زیاد بیاید) باید دریافت مى كرد. حتى براساس برداشت اهل سنت كه با وجود دختر، عمو را نیز وارث مى دانند، باید پذیرفت كه حضرت فاطمه و عباس ـ عموى پیامبر(ص) ـ وارث عمده اموال باقى مانده از رسول خدا(ص) بوده اند.

شایسته است ادعاهاى ابوبكر بررسى شود. وى در طول احتجاج ها به دو سخن استناد كرده است كه عبارت اند از:

ابن عائشة، قال: حدثنى أبى عن عمّه قال: لمّا كلّمت فاطمة أبا بكر، بكى ثم قال: یا ابنة رسول اللّه ، و اللّه  ما ورث أبوك دینارا و لا درهما، و انّه قال: إنّ الأنبیاء لا یورثون.[۱۰]

ابن عائشه: پدرم از عمویش براى من روایت كرد كه: وقتى فاطمه با ابوبكر گفتگو كرد، ابوبكر گریست و گفت: اى دختر رسول خدا، به خدا سوگند! پدرت دینار و درهمى به ارث نگذاشت و او گفت: پیامبران، ارثى باقى نمى گذارند!

عن عروة، عن عائشة، أن فاطمة(ع) أرسلت الى أبى بكر تسأله عن میراثها من رسول اللّه (ص)، و هى حینئذ تطلب ما كان لرسول اللّه (ص) بالمدینة و فدك، و ما بقى من خمس خیبر، فقال أبو بكر: ان رسول اللّه (ص) قال: «لا نُورَثُ، مَا تَرَكناه صَدَقَةً، إنما یأكُلُ آلُ مُحَمَّدٍ مِن هذا المال»، و أنى و اللّه  لا أغیر شیئا من صدقات رسول اللّه  عن حالها التى كانت علیها فى عهد رسول اللّه .[۱۱]

عروه، به نقل از عائشه: فاطمه(ع)، در پى ابوبكر فرستاد تا ارثش را از وى طلب كند، او در آن زمان دنبال اموالى از پیامبر(ص) در مدینه و فدك و بازمانده خمس خیبر بود. ابوبكر گفت: رسول خدا(ص)، فرمود: ما ارث نمى گذاریم. آنچه از ما مى ماند، صدقه است و خاندان محمّد تنها مجازند از آن ارتزاق كنند. به خدا سوگند، من صدقه هاى پیامبر(ص) را از آن حالتى كه در دوران حیات پیامبر داشتند، تغییر نمى دهم.

نظیر هر دو نقل در منابع فریقین گزارش شده است. اساس این روایات با آیات قرآن سازگار نیست[۱۲]و به روشنى، ساختگى بودن و نادرستى آنها را آشكار مى سازد. استاد شهید محمّدباقر صدر بر این باور است كه حتى اگر روایات یادشده از پیامبر خدا(ص) نیز صادر شده باشند، خلیفه نمى تواند بدانها براى تصرف فدك استناد كند. به سخن دیگر، این روایت در مقام تبیین نكات دیگرى است كه غفلت از فقه الحدیث، سبب برداشت ناصواب از آن شده است. گزیده اى از استدلال شهید صدر را در فرض صحت صدور حدیث از نظر مى گذرانیم:

۱. روایات نظیر دسته اوّل در بیان «نفى وراثت» هستند. این نفى، كنایه از تعظیم مقام نبوت و تجلیل مطلق انبیا است. چرا كه براى جلالت روح نشانه اى آشكارتر و واقعى تر از زهد و بى میلىِ به دنیا نیست. پیامبر(ص) مى خواهد بدین سان بیان كند كه انبیا فرشتگانى در لباس بشر هستند كه غبار خود خواهى هاى پَست زمینى و خواسته هاى بشرى به دامان پاك خاطرشان نمى رسد. یعنى اینكه اولا آنها به طور كلى مال و ثروتى نداشته اند. مانند آنكه مى گویند: «فقیران ارثى از خود نمى گذارند». این نه بدان معناست كه از جهت قانون و تشریع ارث نمى گذارند، بلكه بدان معناست كه به طور غالب آنها اموال چندانى ندارند كه به ارث گذارند. از سوى دیگر، این روایات درصدد بیان این نكته هستند كه پیامبران در مقام آن نبوده اند كه در پى گردآورى مال دنیا باشند تا آنها را پس از خویش به ارث گذارند.

۲. توریث به دو امر بستگى دارد: «وجود میراث» و «قانون ارث». توریثى را كه پیامبر خدا(ص) از انبیا نفى فرمود، اگر توریث تشریعى باشد، معنایش نفى و الغاى قانون ارث از قوانین الهى است ؛ زیرا توریث تشریعى و قانون میراث به وارثان انبیا اختصاص ندارد، تا میراث گذاشتن تنها از آنان نفى شود. بنابراین، نفى قانون نیست، ولى مى تواند نفى وجود میراث باشد. یعنى مقصود از «ان الانبیاء لا یورثون» این است كه پیامبران از اساس مالى ندارند و به طور معمول ارث نمى گذارند. پس، برداشت خلیفه از متن روایت، نادرست است. و عبارت خلیفه كه گفت: «و اللّه  ما ورث أبوك دیناراً و لا درهماً» خود نشانگر این است كه در اندیشه وى، پیامبر تركه اى نداشته و هیچ گونه مالى از خود بر جاى نگذاشته است.

۳. در روایات دسته دوم و عبارت «إنّا مَعاشِرَ الأَنبِیاءِ لا نُورثُ، ما تَرَكناهُ صَدَقَة» با توجه به نحوه قرائت و ادبیات عرب، سه معنا متصور است:

الف ـ اموال شخصى پیامبران پس از وفات به ارث نمى رسند و عنوان صدقه به خود مى گیرند ؛

ب ـ آنچه پیامبران در زمان حیات وقف كرده یا صدقه داده اند، به عنوان ارث به وارثان منتقل نمى شود ؛

ج ـ هیچ اموالى در دست پیامبر به عنوان دارایى نبوده و هرچه از او مى ماند، صدقه و وقف است.

دلیل برداشت هاى متفاوت و ابهام در روایت به نحوه قرائت عبارت «ما تَرَكناهُ صَدَقَة» بازمى گردد. چه اینكه اگر این جمله عبارتى مستقل (مبتدا و خبر) در پایانِ جمله كامل قبل آن باشد، معناهاى اول و سوم قابل برداشت است، ولى اگر به نوعى تكمله عبارت قبل و دنباله و صله آن باشد، معناى دوم برداشت مى شود. در این صورت كل حدیث معنایى واحد و یكپارچه دارد. به نظر مى رسد معناى دوم باسیاق سازگارتر است و در این صورت خلاصه حدیث این است كه صدقات به ورثه منتقل نمى شوند.

۴. ابهام در معناى روایات دسته دوم و معناهاى متعدد در آن مشهود است ؛ پس روایت، معناهاى مختلفى دارد، اگر بگوییم تفسیر حدیث به معناى این است كه اموال پیامبر(ص) پس از رحلت، عنوان صدقه به خود مى گیرند، ترجیحى بر دو معناى دیگر ندارد.

۵. بر فرض صحت روایت مورد ادعاى خلیفه، آیا محرومیت وارثان پیامبر(ص)، حكم اختصاصى رسول خدا(ص) بوده است؟ چرا كه پیامبران پیشین به نصّ صریح قرآن ارث نهاده اند و دلیلى بر حكم اختصاصى ویژه رسول خدا(ص) وجود ندارد.

۶. از سوى دیگر، در عملكرد خلیفه اول و دوم تناقض هایى دیده مى شود كه بیانگر آن است كه اموال پیامبر(ص) به ارث نهاده شده است. بازنستاندن خانه پیامبر از همسران او از سوى خلیفه، یكى از موارد نقض روایت یادشده، بنابر برداشت خلیفه است. چه عاملى سبب تفاوت و تمایز میان دختر و همسر است. حتى دفن خلیفه اول در منزل پیامبر، با ارث گذاشتن پیامبر(ص) منافات دارد. حتى اگر با اجازه دخترش عائشه هم این دفن رخ داده باشد، قابل قبول نیست ؛ چراكه زن از زمین ارث نمى برد و اگر صدقه مشترك میان همه مسلمانان بوده، نیاز به كسب اجازه از همه مسلمانان دارد.

۷. در صحاح اهل سنت آمده است كه در زمان خلیفه دوم، عباس بن عبد المطّلب و على بن ابى طالب(ع) درباره ارث فدك با یكدیگر اختلاف پیدا كردند و على بن ابى طالب(ع) به عباس چنین فرمود:

إنَّ رَسولَ اللّه  جَعَلَها فى حَیاتِهِ لِفاطِمَةَ.

پیامبر خدا آن را در زمان حیاتش براى فاطمه قرار داد.

عباس نیز آن را ملك رسول خدا(ص) مى دانست و خود را وارث آن مى پنداشت. مسئله نزد خلیفه مطرح شد و خلیفه دوم خطاب به آنان گفت: اقتصلا أنتما فیما بینكما، فأنتما أعرف بشأنكما ؛ اختلاف میان خودتان را خود حل و فصل كنید كه خودتان از جایگاه خویش آگاه ترید.[۱۳]

تقاضاى ارث

در بیشتر منابع روایى شیعه، فدك به عنوان هدیه نبوى به دختر گرانقدر ایشان تبیین شده و تقاضاى آن بانو در راستاى درخواست ملكى است كه پدر پیشتر آن را به دختر بخشیده است.[۱۴]اما در منابع اهل سنت این مطالبه به گونه اى دیگر آمده است. راویان عامه بر این باورند كه دختر رسول خدا(ص) فدك را به عنوان میراث پدر مطالبه كرده بود كه با مخالفت خلیفه روبه رو شد.

از بررسى روایات به این نكته رهنمون مى شویم كه طرح فدك به عنوان ارث، نخست از ناحیه خلیفه اول مطرح شده است. وى با مطرح ساختن مسئله ارث، در آغاز، پیامبران را فاقد میراث دانست، سپس، فدك را به عنوان ارثى انتقال ناپذیر مطرح كرد. چنین رویكردى مى توانست پوششى براى عملكرد خلیفه باشد و چه بسا براى عوام نیز مبهم جلوه كند.

حتى بر فرض آنكه ادعاى ارث از سوى حضرت زهرا(ع) بوده باشد، چه بسا ایشان متقاضى مجموعه میراث پدر غیر از فدك بوده اند. املاك و اموال پیامبر(ص) در مدینه و غیر آن، همه میراث مادى آن حضرت به شمار مى رفتند. بنابراین، حضرت زهراء(ع) در خطبه معروف فدكیه به طور كلى از مطالبه میراث خویش یاد كرد و نامى هم از فدك به میان نیاورد. خطبه حضرت به خوبى روشن مى سازد كه خلیفه، خاندان پیامبر خدا(ص) را از مطلق ارث محروم ساخته بود.

از سوى دیگر، باید توجه داشت كه بنا بر فرض تقاضاى ارث، این ادعا مترتب بر ادعاى هبه بودن فدك است. یعنى آن حضرت نخست با عنوان هبه بودن فدك تقاضاى حق كرد و چون مخالفان سخن از ارث ننهادن پیامبر(ص) به میان آوردند، بر مبناى مدعاى مخالفان استدلال كرد.

چه اینكه خلیفه با استناد به سخنى كه به پیامبر(ص) نسبت داد، مدعى شد آنچه پیامبر خدا(ص) به عنوان ماترك، گذاشته، قابل ارث بردن نیست. برابر این ادعا معلوم مى شود خلیفه اول چند مطلب را پذیرفته است:

۱. فدك در شمار اموال به جا مانده پیامبر خدا(ص) است ؛

۲. اگر فدك قابل ارث بردن باشد، باید به خاندان پیامبر(ص) تحویل شود ؛

۳. آنچه مانع تحویل دادن فدك شده، سخن منسوب به پیامبر خدا(ص) است.

پس استدلال حضرت فاطمه(ع) با تكیه بر مبناى مخالفان است. نه اینكه خودش این مبنا را پذیرفته باشد. از این رو، آن حضرت اساس انتساب سخن به رسول خدا(ص) را به دلیل مخالفت با نص صریح قرآن به چالش مى كشد. در این صورت وقتى كبراى استدلال خلیفه منتفى شود، او ناگزیر است فدك را به خاندان پیامبر(ص) پس دهد.

بنا برآنچه گذشت، خلیفه اول و دوم هر دو مى دانستند و اذعان داشتند كه فدك ملك حضرت فاطمه(ع)است، اما تصرف آن فقط به جهات سیاسى بود. به سخن دیگر، خلیفه اول و دوم، در آن برهه به جهت نیاز مالى یا ترس از تقویت بنى هاشم و امام على(ع) و خاندان رسول خدا(ص) تصمیم به تصرف فدك گرفته اند ولى بعدها در عهد خلیفه دوم وقتى پایه هاى حكومت خود را تثبیت كردند، نیازى به فدك نداشتند ؛ از این رو، عمر به على(ع) و عباس بن عبد المطّلب اختیار داد كه خودشان درباره فدك تصمیم بگیرند.


[۱]. ر . ك : ص ۵۳۱ ح ۳۹۳ .

[۲]. نمل : آيه ۱۶ .

[۳]. مريم : آيه ۶ .

[۴]. انفال : آيه ۷۵ .

[۵]. نساء : آيه ۱۱ .

[۶]. بقره : آيه ۱۸۰ .

[۷]. ر . ك : ص ۵۳۸ ح ۳۹۳ .

[۸]. انفال : آيه ۱ ، حشر : آيه ۶ و ۷ .

[۹]. نهج البلاغة : نامه ۴۵ .

[۱۰]. السقيفة والفدك : ص ۱۰۳ ، شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد : ج۱۶ ص۲۱۶ .

[۱۱]. السقيفة والفدك : ص ۱۰۵ ، شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد : ج۱۶ ص۲۱۷ .

[۱۲]. نمل : آيه ۱۶ ، مريم : آيه ۶ .

[۱۳]. ر . ك : صحيح مسلم : ج ۳ ص ۱۳۷۷ ـ ۱۳۷۹ ح۴۹ و ۵۰ و سنن النسائى : ج ۷ ص ۱۳۶ ـ ۱۳۷ و سنن أبىداوود : ج ۳ ص ۱۳۹ ـ ۱۴۰ ح۲۹۶۳ و سنن أبى داود : ج ۳ ص ۱۴۲ ـ ۱۴۳ ح۲۹۷۰ ، صحيح البخارى : ج ۴ ص۹۶ ـ ۹۸ و ج ۷ ص ۸۱ ـ ۸۳ .

[۱۴]. ر . ك : عوالم العلوم ومستدركاته ، فاطمة الزهراء : ج ۲ ص ۶۱۱ «أبواب فدك فى عهد النّبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وبعده» .