معجزات امام جواد عليه السلام‏

معجزات امام جواد عليه السلام‏

برگرفته از کتاب زندگانی حضرت امام جواد علیه السلام، ترجمه جلد دوازدهم بحارالانوار

بخش سوم معجزات امام جواد عليه السلام‏

بصائر الدرجات- ص ۲۳۸-

 على بن اسباط گفت حضرت جواد عليه السّلام وارد اطاق شد من با دقت تمام بقد و قامت امام تماشا ميكردم تا براى دوستان خود در مصر توصيف نمايم در اين موقع بسجده رفت فرمود خداوند همان طورى كه نبوت و پيامبرى را بر مردم ثابت ميكند امامت را نيز ثابت مى‏نمايد در اين آيه مى‏فرمايد:

وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا «[1]» و در اين آيه ميفرمايد: فلما بَلَغَ أَشُدَّهُ «[2]» وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً «[3]» طبق اين آيات جايز است مقام علم و حكمت باو داده شود در كودكى و يا در چهل سالگى.

بصائر-

ابراهيم بن محمّد گفت: حضرت جواد برايم نامه‏اى نوشت و دستور داده بود كه نامه را نگشايم تا وقتى يحيى بن ابى عمران از دنيا رود. چند سال اين نامه دست من ماند روزى كه يحيى بن ابى عمران از دنيا رفت نامه را گشودم در آن نوشته بود: تو جانشين او هستي آنچه او مى‏كرد بايد انجام دهى مضمون نامه چنين بود:

يحيى و اسحاق دو فرزند سليمان بن داود نقل كردند كه ابراهيم اين نامه در حضور مردم روزى كه يحيى بن ابى عمران فوت شد در كنار قبر او خواند ابراهيم مى‏گفت بزنده بودن خود تا بعد از فوت يحيى اطمينان داشتم (زيرا امام فرموده بود يحيى زنده است نامه را بگشا).

بصائر-

محمّد بن حسان از علي بن خالد كه زيدى مذهب بود نقل كرد كه‏ گفت من سامرا بودم شنيدم مردى با غل و زنجير از اطراف شام آورده‏اند و در اينجا زندانى است مى‏گفتند او ادعاى نبوت كرده مراجعه به نگهبانان كردم و از آنها اجازه گرفته پيش آن مرد رفتم ديدم مرد فهميده‏ايست. گفتم جريان چه بود چرا زندانى شدى. گفت من در شام بعبادت و راز و نياز با پروردگار خود اشتغال داشتم در محلى كه معروف برأس الحسين بن علي بن ابى طالب است.

يك روز كه مشغول عبادت بودم ناگاه شخصى جلو من ايستاده گفت حركت كن برويم. من با ايشان رفتم يك مرتبه ديدم در مسجد كوفه هستم. فرمود اين مسجد را ميشناسي؟ عرضكردم بلى مسجد كوفه است ايشان نماز خواند منهم خواندم. چيزى نگذشت كه ديدم در مسجد مدينه هستم باز با هم نماز خوانديم و صلوات بر پيغمبر اكرم فرستاد و زيارت كرد در اين بين ديدم در مكه هستيم در خدمت آن آقا تمام مراسم زيارت خانه خدا را انجام دادم بعد متوجه شدم كه در محل قبلى خود همان شام هستم آن آقا رفت.

گفت سال بعد باز ايام حج كه رسيد ديدم آن شخص آمد و تمام كارهاى سال گذشته را انجام داديم همين كه از اعمال مكه فارغ شديم و مرا بشام برگرداند تا خواست از من جدا شود عرضكردم ترا قسم به آن خدائى كه چنين قدرتى در اختيارت گذاشته بگو ببينم شما كه هستى. مدتى سر بزير انداخت سپس سر برداشته نگاهى بمن كرد و فرمود: من محمّد بن على بن موسى هستم.

اين جريان منتشر شد تا بگوش محمّد بن عبد الملك زيات (وزير معتصم) رسيد مأمور فرستاد مرا در غل و زنجير كرده بعراق آوردند و چنين كه مشاهده مى‏كنى زندانى هستم.

باو گفتم: خوب است تو اصل داستان و جريان خود را براى محمّد بن عبد الملك بنويسى گفت بچه وسيله اين كار را بكنم. من برايش كاغذ و قلم آوردم داستان خود را براى محمّد بن عبد الملك نوشت.

محمّد بن عبد الملك در زير همان نامه نوشته بود بگو: بهمان كسى كه ترا در يك شب از شام بكوفه و از كوفه بمدينه و از آنجا تا مكه برد و بعد برگرداند بجاى اولت از زندان هم خارجت كند.

علي بن خالد گفت از وضع او ناراحت شدم و دلم بحالش سوخت گفتم صبر كن تا ببينى چه مى‏شود ولى يك روز صبح كه رفتم از حالش جويا شوم ديدم سربازان و نگهبانان و زندانبانان و گروهى از اطرافيان اين طرف و آن طرف را مى‏گردند، پرسيدم چه خبر است. گفتند آن مردى كه ادعاى نبوت كرده بود از شام آورده بودند از ديشب گم شده نميدانيم بزمين فرو رفته يا او را كبوترى به آسمان برده. علي بن خالد چنانچه توضيح داديم قبلا زيدى مذهب بود كه پس از اين جريان امامى و شيعه شد با اعتقادى كامل.

خرايج- ابو هاشم جعفري گفت:
خدمت ابو جعفر ثانى (حضرت جواد) رسيدم سه نامه داشتم كه هيچ كدام فرستنده آنها معين نبود خودم هم نمى‏دانستم نامه‏ها مال كيست. خيلى افسرده بودم از اين وضع. امام جواد عليه السّلام يكى از نامه‏ها را برداشته فرمود: اين نامه زياد بن شبث است «1[4]» نامه ديگر را برداشت فرمود اين نامه از محمّد بن ابى حمزه است نامه سوم را فرمود اين نامه فلان كس است. آن وقت من متوجه شدم و يادم آمد كه نامه‏ها از كيست. در اين موقع نگاهى بمن نموده لبخندى زد.

خرايج-

حميرى نقل كرد كه ابو هاشم گفت كه حضرت جواد بمن سيصد دينار داد در يك كيسه فرمود آنها را بده بفلان پسر عمويم. او خواهد گفت مرا راهنمائي كن مى‏خواهم فلان جنس را بخرم او را راهنمائى كن.

گفت پولها را باو دادم از من درخواست كرد فروشنده‏اى را معرفى كنم كه از او جنس بخرد من او را راهنمائى كردم.

خرايج-

ابو هاشم گفت ساربان من درخواست كرد كه با حضرت جواد صحبت‏ كنم تا او را بكارى از كارهاى خود بگمارد من خدمت آن جناب رسيدم تا آن تقاضا را بكنم ديدم عده‏اى در خدمت ايشان هستند امكان صحبت كردن نيست.

سفره گسترده بود فرمود غذا ميل كن قبل از اينكه من تقاضائى بكنم فرمود غلام برو آن ساربانى كه ابو هاشم با خود آورده بياور او را جزء همكاران خود قرار ده.

خرايج-

ابو هاشم گفت يك روز در باغى خدمت امام جواد عليه السّلام رسيده عرض كردم آقا من بخوردن خاك عادت كرده‏ام دعا كن خدا اين عادت را از من برطرف كند. امام عليه السّلام چيزى نفرمود. پس از چند روز فرمود: ابو هاشم عادت خاك خوردن از سرت رفت عرضكردم آقا اكنون كارى بنظرم بدتر از آن نيست (هيچ علاقه به آن كار ندارم).

خرايج-

 ابو هاشم گفت مردى خدمت حضرت جواد محمّد بن على بن موسى عليهم السّلام رسيد گفت يا ابن رسول اللَّه پدرم از دنيا رفته نميدانم ثروت خود را كجا پنهان نموده.

اكنون من عيالوارم و از دوستان شما هستم بدادم برسيد. فرمود پس از خواندن نماز عشا صلوات بر محمّد و آلش بفرست پدرت را در خواب خواهى ديد، خواهد گفت كه مالش را كجا پنهان كرده.

همين كار را آن مرد انجام داد پدر خود را در خواب ديد باو گفت پسرم اموال خود را در فلان محل پنهان كرده‏ام برو برادر ببر پيش پسر پيغمبر بگو كه من بتو خبر دادم كجا است. رفت و آن پولها را برداشت و جريان را خدمت امام عليه السّلام عرض كرده، گفت: خدا را ستايش مى‏كنم كه بشما چنين مقامى داده و برگزيده او هستيد.

در مناقب-

 همين خبر را نقل مى‏كند از ابو هاشم اضافه مى‏نمايد كه در آن موقع پنج ساله بود جز اينكه سخنى از فوت پدرش در آن خبر نيست.

در اعلام الورى-

 اخبار ابو هاشم جعفرى را بدين طريق نقل ميكند كه شيخ ابو عبد اللَّه احمد بن محمّد بن عياش تمام اين اخبار را در كتاب خود جمع كرده و برايم‏ حديث نموده از سيد محمّد بن حسين حسينى گرگانى او از پدر خود و پدرش از ابو الحسين طاهر بن محمّد جعفرى ايشان از احمد بن محمّد عطار و او از عبد اللَّه بن جعفر حميرى و ايشان از ابو هاشم جعفرى نقل ميكند.

خرايج-

 صالح بن عطيه اصحب گفت بحج رفته بودم. خدمت حضرت جواد رسيدم و شكايت از تنهائى كردم فرمود هنوز از مكه خارج نشده‏اى كنيزى خواهى خريد كه خداوند از او برايت پسرى خواهد داد عرضكردم آقا شما هم تشريف مى‏آوريد با هم برويم (براى كنيز خريدن) فرمود آرى سوار شد و پيش برده فروش رفت اشاره بكنيزى نموده فرمود آن را بخر من همان كنيز را خريدم خداوند پسرم محمّد را از او بمن عطا فرمود.

خرايج-

 اميّة بن على قيسى گفت: من و حماد بن عيسى خدمت حضرت جواد عليه السّلام رسيديم تا خداحافظى كنيم فرمود تا فردا باشيد حركت نكنيد وقتى از خدمتش خارج شديم حماد گفت من كه بايد بروم چون اسباب و وسايل مرا برده‏اند و همراهانم رفته‏اند گفتم من هستم. حماد رفت همان شب سيلى آمد و حماد در آن سيل غرق شد. قبر او در محلى بنام سياله است.

خرايج-

عمران بن محمّد اشعرى گفت خدمت حضرت جواد رسيدم و كارهاى خود را انجام داده عرضكردم ام الحسن سلام رساند و تقاضا كرد يكى از جامه‏هاي خود را لطف فرمائيد كه با آن كفن كند. فرمود: ديگر احتياج ندارد. من از خدمتش مرخص شدم ولى معنى اين حرف را كه ديگر احتياجى ندارد نفهميدم بعد خبر آمد كه سيزده يا چهارده روز پيش از دنيا رفته است.

خرايج-

محمّد بن سهل بن يسع گفت من ساكن مكه بودم بعد بمدينه رفتم.

خدمت ابو جعفر ثانى حضرت جواد رسيدم ميل داشتم از ايشان تقاضاى لباسى كنم كه بپوشم ولى موفق نشده خداحافظى كردم تصميم گرفتم خارج شوم گفتم نامه‏اى مينويسم و اين تقاضا را ميكنم.

نامه را نوشتم بمسجد رفتم تا دو ركعت نماز بخوانم و از خدا صد مرتبه در خواست كنم كه اگر صلاح است نامه را بفرستم در قلب من القا شود اگر بقلبم القا نشد نامه را پاره كنم در همين بين ديدم يك نفر كه جامه‏هائى را درون پارچه‏اى پيچيده از كاروانيان پيوسته جستجوى محمّد بن سهل قمى را ميكند بالاخره پيش من آمد گفت: اين لباسها را مولايت داده دو پيراهن است.

احمد بن محمّد گفت خدا شاهد است وقتى فوت شد من او را غسل دادم و در همان پيراهنها كفن كردم.

خرايج-

احمد بن حديد گفت با قافله بعنوان برگزارى حج خارج شدم. دزدها سر راه بر ما گرفتند و اموالمان را بردند. وارد مدينه كه شدم حضرت جواد را در بين راه ديدم در خدمت آن جناب بمنزلش رفتم. جريان را عرضكردم مقدارى لباس برايم دستور داد بياورند و پولى نيز داد فرمود بين دوستان خود تقسيم كن به نسبت مقدارى كه دزد از آنها برده من تقسيم كردم ديدم آن پول كاملا مساوى با همان مقدارى بود كه از آنها دزديده بودند.

خرايج-

يحيى بن ابى عمران گفت گروهى از اهالى رى خدمت حضرت جواد رسيدند ميان آنها مردى زيدى مذهب بود. آنها مسائلى سؤال كردند حضرت جواد بغلام خود فرمود دست اين مرد را بگير و خارج كن مرد زيدى گفت:

«اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمّدا رسول اللَّه و انك حجة اللَّه» گواهى بوحدانيت خدا و پيامبرى محمّد مصطفي و امامت شما ميدهم.

خرايج-

صالح بن داود يعقوبى گفت وقتي حضرت جواد تصميم گرفت باستقبال مأمون رو و در يك قسمت شام بغلام خود دستور داد، دم مال سواريش را ببندد روزى بسيار گرم بود كه آب پيدا نميشد يكى از همراهان امام گفت وارد بسوارى نيست نميداند چه وقت دم مال را مى‏بندند حالا وقت اين كار نيست.

راوى گفت هنوز مسافتى نه پيموده بوديم كه در فلان محل راه را گم كرديم داخل يك باطلاق شديم كه لباسها و اسبابهايمان آلوده و خراب شد اما ايشان كمترين ناراحتى از آنچه ما گرفتار شديم نديد.

خرايج-

 روايت كرده كه حضرت جواد روزى بما فرمود شما در فلان روز راه را گم ميكنيد در فلان مكان و در فلان محل براه برميگرديد مقدارى از شب گذشته بود گفتم او براه‏هاى شام وارد نيست، همان طورى كه فرموده بود پيش آمد.

خرايج-

عمران بن محمّد گفت برادرم زرهي داد كه بحضرت جواد بدهم با مقدارى اسباب آنها را آوردم ولى زره را فراموش كردم. همين كه خواستم از خدمتش مرخص شوم فرمود زره را هم بياور.

مادرم تقاضا كرده بود كه پيراهنى از آن جناب بگيرم براى او فرمود احتياجى ندارد خبر رسيد كه او بيست روز قبل فوت شده.

خرايج-

 محمّد بن اورمه گفت معتصم گروهى از وزيران خود را خواست بآنها دستور داد بدروغ گواهى دهند كه محمّد بن على بن موسى تصميم خروج و قيام دارد بعد حضرت جواد را خواست گفت تصميم دارى قيام كنى در دولت من. فرمود: بخدا قسم چنين تصميمى ندارم.

معتصم گفت فلان كس و فلانى شهادت ميدهند بر كار تو آنها را حاضر كردند. گفتند صحيح است ما اين نامه‏ها را از بعضى غلامان تو بدست آورده‏ايم.

حضرت جواد در اطاق جلو بود دست‏هاى خود را بلند كرده گفت خدايا اگر دروغ ميگويند اينها را بگير. يك مرتبه ديدم اطاق جلو چنان بحركت در آمد ميرود و مى‏آيد هر كدام از ايشان تصميم حركت كردن ميگيرد بزمين مى‏افتد. معتصم صدا زد يا ابن رسول اللَّه من از حرف خود توبه ميكنم از خدا بخواه كه اطاق از حركت بايستد. گفت خدايا اطاق را آرام فرما تو ميدانى ايشان دشمن تو و منند، اطاق آرام گرفت.

خرايج-

 گروهى از شيعيان نامه‏هائى براى حضرت جواد نوشتند يك واقفى مذهب هم نامه‏اى نوشت و داخل همان نامه‏ها گذاشت جواب تمام آنها بخط خود امام رسيد جز جواب نامه مرد واقفى «[5]».

خرايج-

 محمّد بن ميمون كه با حضرت رضا عليه السّلام در مكه بود قبل از رفتن آن جناب بجانب خراسان گفت عرضكردم آقا من تصميم دارم بمدينه بروم نامه‏اى بنويس تا ببرم براى حضرت جواد عليه السّلام لبخندى زد و نامه‏اى نوشت. بمدينه آمدم آن وقت كور بودم.

خادم حضرت جواد را كه در گهواره بود آورد نامه را تقديم كردم بموفق فرمود نامه را بگشا باز كرد و مقابل ايشان گرفت در نامه نگاه كرد بعد بمن فرمود چشمت چطور است. عرض كردم بدرد چشم مبتلا شدم و چنانچه ملاحظه ميفرمائيد كور گرديده‏ام در اين موقع دست دراز كرد و بر چشمم كشيد از اول بيناتر شد صحيح و سالم. دست و پايش را بوسيدم و با چشم بينا از خدمتش مرخص شدم.

خرايج-

 ابو بكر بن اسماعيل گفت بحضرت جواد عرض كردم كنيزى دارم كه از يك نوع بادى اظهار ناراحتى ميكند فرمود او را بياور. وقتى كنيز را آوردم فرمود چه ناراحتى دارى گفت بادى در زانويم هست. امام عليه السّلام از روى لباس دست بر زانوى او كشيد كنيز خارج شد بعد از آن ديگر اظهار ناراحتى از زانوى خود نكرد.

خرايج-

 على بن جرير گفت خدمت حضرت ابو جعفر فرزند حضرت رضا عليه السّلام نشسته بودم. گوسفندى از يكى از كنيزانش گم شده بود. چند همسايه را گرفته بودند و ميكشيدند آنها را پيش حضرت جواد عليه السّلام، مى‏گفتند شما گوسفند را دزديده‏ايد.

حضرت جواد فرمود اين چه كارى است ميكنيد همسايگان ما را رها كنيد آنها دزدى نكرده‏اند گوسفند در خانه فلان كس است برويد از خانه او بياوريد.

وقتى رفتند ديدند آنجا است صاحب خانه را زدند و لباسهايش را پاره كردند او قسم ميخورد كه اين گوسفند را ندزديده‏ام بالاخره خدمت حضرت جواد آوردند.

فرمود واى بر شما باو ظلم كرده‏ايد. گوسفند خودش داخل خانه او شد بدون اطلاعش. امام عليه السلام مقدارى به او بخشيد در مقابل لباسها و كتكى كه خورده بود.

خرايج-

 محمّد بن عمير بن واقد رازى گفت خدمت حضرت جواد عليه السّلام بودم با برادرم كه مبتلا به تنگ نفس شديدى بود از ناراحتى خود شكايت بامام عليه السّلام كرد فرمود خدا ترا از اين درد شفا داد از خدمتش مرخص شديم ناراحتى او برطرف شد تا وقتى مرد مبتلا به آن ناراحتى نشد.

محمّد بن عمير گفت هر هفته يك بار مبتلا بدرد پهلو ميشدم كه سخت مرا تا چند روز ناراحت مى‏كرد از حضرت جواد درخواست كردم از خدا بخواهد اين درد از من برطرف شود فرمود تو را هم خدا شفا داد ديگر اين ناراحتى تا كنون بسراغم نيامده.

خرايج-

 قاسم بن محسن گفت در بين راه مكه و مدينه بمرد عربى برخوردم كه وضعى ناجور داشت دلم بحالش سوخت يك گرده نان باو دادم همين كه او رفت ناگاه گرد بادى شديد بلند شد و عمامه از سرم گرفت نفهميدم عمامه‏ام كجا رفت.

وارد مدينه كه شدم خدمت حضرت جواد رفتم فرمود ابو القاسم عمامه‏ات در راه گم شد؟ عرض كردم بلى يا ابن رسول اللَّه. فرمود غلام برو عمامه او را بياور. غلام عمامه خودم را آورد. عرضكردم آقا چطور شد كه بدست شما آمد فرمود تو به آن مرد عرب صدقه دادى خدا نيز پاداش اين كار نيك ترا داد عمامه‏ات را برگرداند خدا پاداش نيكوكاران را از بين نمى‏برد.

خرايج-

 محمّد بن اورمه از حسين مكارى نقل كرد كه گفت در بغداد خدمت حضرت جواد رسيدم ديدم آنجا اقامت كرده در دل با خود گفتم اين مرد بوطن خود هرگز بر نميگردد با اين خوراكى كه اينجا دارد. ديدم امام عليه السّلام سر بزير انداخت بعد سر برداشت رنگش زرد شده بود فرمود حسين! تكه‏ى نانى جوين و مقدارى نمك سابيده در كنار قبر جدم پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم براى من خيلى بهتر است از اين وضعى كه مشاهده ميكنى.

خرايج-

 اسماعيل بن عباس هاشمى گفت يك روز عيد خدمت حضرت جواد عليه السلام رسيدم و شكايت از دست تنگى كردم جانماز را كنار زد و از روى زمين شمشى طلا برداشته بمن داد. آن را ببازار بردم ۱۶ مثقال طلا بود.

خرايج-

 ابو عبد اللَّه محمّد بن سعيد نيشابورى گفت در بين راه مكه از ابو الصلت هروى كه خادم حضرت رضا عليه السّلام بود شنيدم نقل ميكرد كه يك روز حضرت رضا عليه السلام بمن فرمود داخل قبه‏اى كه هارون دفن شده برو از طرف در و طرف راست و طرف چپ و بالاى سر هر كدام جدا جدا يك مشت خاك براى من بياور.

خاك‏ها را آوردم و داخل پارچه‏اى مقابل امام گذاشتم دست روى خاك جلو درب گذاشته فرمود: اين خاك از جلو درب است عرض كردم آرى. فرمود فردا برايم در اين محل ميخواهند قبرى حفر كنند سنگى پيدا مى‏شود كه از كندن عاجز ميشوند آن خاك را ريخت خاك قسمت راست را برداشت فرمود اين از طرف راست است عرضكردم آرى فرمود در اينجا نيز ميخواهند حفر كنند بيك سنگ تيز بر ميخورند كه چاره پذير نيست آن خاك را هم ريخت خاك طرف چپ را برداشته فرمود اينجا نيز سنگى پديد خواهد آمد مثل طرف راست و خاك را ريخت.

خاك بالاى سر را برداشت فرمود اين خاك بالاى سر است كه در اينجا برايم قبر ميكنند و امكان حفر هست تا بمقدارى كه ميخواهند، وقتى از كندن فارغ شدند دستت را بگذار پائين قبر و اين كلمات را بخوان در اين موقع آب بيرون مى‏آيد بطورى كه قبر پر مى‏شود و چند ماهى كوچك در آب خواهند ديد وقتى آن ماهى‏ها را ديدى مقدارى نان براى آنها خورد كن پس از خوردن نان يك ماهى بزرگ پيدا مى‏شود و تمام اين ماهى‏ها را ميخورد بعد پنهان مى‏شود.

ماهى كه پنهان شد دست خود را روى آب بگذار و همان كلمات سابق را بخوان آب فرو ميرود از مأمون بخواه كه موقع كندن آنجا باشد خواهد آمد تا تمام اين جريان‏ها را مشاهده كند.

بعد فرمود هم اكنون فرستاده‏ى او مى‏آيد از پى من كه بيا اگر از پيش مأمون با سرباز خارج شدم هر چه مايلى از من بپرس اگر موقع خارج شدن ديدى سر خود را پوشيده‏ام حرف با من نزن فرستاده‏ى مأمون آمد حضرت رضا عليه السّلام لباسهاى خود را پوشيد و خارج شد من نيز از پى آن جناب رفتم. پيش مأمون كه رسيد از جاى حركت كرد صورتش را بوسيد و كنار خود نشاند مقابل مأمون يك ظرف كوچك بود كه انگور داشت.

خوشه‏اى كه نصفش را خورده بود و باقيمانده‏اش آلوده بسم بود برداشت گفت اين انگور را برايم آورده بودند بر من گوارا نبود كه شما از آن نخوريد خواهش ميكنم ميل بفرمائيد فرمود مرا معاف‏دار. گفت: نه بخدا خوشحال ميشوم اگر ميل كنيد.

سه مرتبه حضرت رضا از او عذر خواست و پيوسته مأمون آن جناب را قسم به محمّد و على عليه السّلام مى‏داد كه ميل كند بالاخره سه دانه ميل كرد عبا را بر سر كشيد و از پيش مأمون خارج شد.

من پشت سر ايشان آمدم ولى حرفى نزدم داخل منزل شد اشاره كرد كه درب را ببندم، درب را بستم داخل رختخواب خود شده خوابيد من وسط حياط بودم ناگاه ديدم پسر بچه‏اى كه موى بلند داشت وارد شد. با خود خيال كردم فرزند حضرت رضا عليه السّلام باشد تا آن وقت ايشان را نديده بودم عرض كردم آقا از كجا آمدى درها كه بسته بود فرمود چيزى كه احتياج ندارى نپرس خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفت.

همين كه چشم على بن موسى الرضا عليه السّلام باو افتاد از جاى حركت كرده او را در آغوش گرفت و هر دو نشستند بعد عبا را بر سر كشيدند و با هم بصحبتى پنهانى پرداختند كه من نفهميدم در اين موقع حضرت رضا عليه السّلام در رختخواب دراز كشيد و حضرت جواد روكشى روى آن جناب انداخت وارد حياط شده فرمود ابا صلت! عرضكردم: بلى آقاى من! فرمود خدا اجر ترا در باره حضرت رضا افزون فرمايد گريه‏ام گرفت فرمود گريه نكن برو تخته‏اى را براى غسل دادن با آب بياور تا شروع بغسل دادن ايشان بكنم.

عرضكردم آب حاضر است ولى در خانه تخته‏اى براى غسل نيست مگر از خارج تهيه كنيم فرمود چرا در انبار هست وارد انبار شدم ديدم تختى هست كه قبلا آن را نديده بودم آن را با آب آوردم گفت كمك كن تا بدن شريفش را بالاى تخت بگذاريم، پيكر حضرت رضا را روى تخت گذاشتيم. فرمود كنار برو تنها او را غسل داد بعد فرمود كفنش را بياور با كافور و حنوط گفتم تهيه نكرده‏ايم فرمود در انبار هست داخل انبار شدم ديدم وسط انبار كفن با حنوط گذاشته‏اند كه قبلا نبود كفن را آوردم به پيكر آن جناب آراست و حنوط كرد «[6]».

بعد فرمود از داخل انبار تابوت را بياور. خجالت كشيدم بگويم در انبار تابوت نيست داخل شده ديدم تابوتى است كه قبلا آنجا نديده بودم و تابوت را آوردم پيكر امام را در آن گذاشت فرمود بيا نماز بخوانيم بر بدن امام عليه السّلام نماز خواند خورشيد غروب كرده بود نزديك نماز مغرب بود نماز مغرب را نيز خواند با نماز عشا، نشستيم بصحبت كردن سقف شكافته شده و تابوت به آسمان رفت.

گفتم آقا مأمون حضرت رضا را از من مى‏خواهد چه جواب بدهم. فرمود بزودى برمى‏گردد، هر پيامبرى كه در مغرب زمين از دنيا رود اگر وصى او در مشرق از دنيا رود خداوند بين آن دو جمع مى‏كند قبل از اينكه دفن شود.

نيمى از شب گذشت يا بيشتر كه تابوت از سقف وارد شد و در جاى خود قرار گرفت.

نماز صبح را كه خوانديم فرمود درب را باز كن اكنون اين ستمگر خواهد آمد باو بگو كار غسل و كفن حضرت رضا عليه السّلام پايان يافته. ابو الصلت گفت كنار درب رفتم برگشته بعقب نگاه كردم حضرت جواد را نديدم از كدام در خارج شد و كجا رفت در اين موقع مأمون چشمش بمن افتاد گفت: حضرت رضا چه شد گفتم خدا اجر شما را افزون كند داخل خانه شد و لباسهاى خود را پاره كرد و خاك بر سر ريخت و مدتى شروع بگريه نموده، بعد گفت مشغول غسل و كفن او شويد گفتم كارهايش تمام شده گفت چه كسى انجام داد گفتم پسر بچه‏اى آمد كه او را نشناختم گمان كنم فرزند حضرت رضا بود.

گفت در قبه هارون قبر برايش بكنيد. گفتم حضرت رضا عليه السّلام درخواست كرده كه شما موقع حفر قبر آنجا باشيد گفت بسيار خوب صندلى آوردند نشست، دستور داد طرف درب بكنيد سنگى پيدا شد قسمت راست و چپ هم طبق فرموده حضرت رضا نتوانستند بعد قسمت بالا را كه كندند. كنده شد همين كه آماده گرديد دستم را پائين قبر گذاشته آن كلمات را بر زبان جارى كردم آب و ماهى‏ها پيدا شدند مقدارى نان ريز كردم خوردند بعد ماهى بزرگ پيدا شد همه آن ماهى‏ها را بلعيد و پنهان شد دستم را روى آب گذاشته كلمات را تكرار كردم آب فرو رفت همان دم كلمات را فراموش كردم ديگر يك حرف آن هم بيادم نيامد.

مأمون گفت حضرت رضا بتو اين دستورها را داده بود گفتم آرى گفت پيوسته حضرت رضا در زندگى و بعد از مرگ نيز بما كارهاى شگفت انگيز خود را نشان ميداد.

رو بوزير خود نموده گفت اين چه تفسيرى دارد. گفت خيال ميكنم حضرت رضا خواسته بشما بفهماند كه مثل اين ماهى‏هاى كوچك مختصرى از زندگى بهره ميبريد بعد يك نفر از وابستگان و ارادتمندان آنها پيدا مى‏شود مثل اين ماهى بزرگ و دولت بنى عباس را منقرض ميكند.

پس از دفن، مأمون گفت بايد آن كلمات را بمن بياموزى قسم بخدا خوردم كه از خاطرم رفته يك كلمه آن را بياد ندارم قبول نكرد و تهديد بقتل نمود در صورتى كه باو ياد ندهم و دستور داد زندانيم كنند هر روز مرا مى‏خواست و ميگفت يا بمن بياموز و گر نه كشته ميشوى من نيز پيوسته قسم ياد ميكردم كه بخاطر ندارم يك سال گذشت دلم گرفت شب جمعه‏اى بود غسل كردم و آن شب را به شب‏زنده‏دارى در ركوع و سجود و گريه و زارى بسر بردم و از خدا نجات خود را مى‏خواستم.

نماز صبح را كه خواندم ناگاه ديدم حضرت جواد آمد فرمود ابا صلت دلت گرفته عرضكردم آرى بخدا آقا فرمود اگر كار امشب را قبلا انجام ميدادى خدا نجاتت مى‏داد مثل الان.

سپس فرمود حركت كن. عرضكردم كجا آقا زندانبانها درب زندانند چراغ جلو آنها ميسوزد. فرمود حركت كن آنها ترا نمى‏بينند ديگر با ايشان روبرو نخواهى شد از زندان كه خارج شديم فرمود مايلى بكدام طرف بروى.

گفتم بهرات منزلم ميروم فرمود عباى خود را روى صورت بكش اين كار را كردم دست مرا گرفت گمان ميكنم مرا فقط از طرف راست بجانب چپ برگردانيد بعد فرمود صورت خود را بگشا همين كه گشودم آن جناب را نديدم خود را كنار درب منزل يافتم وارد شدم تا كنون، با مأمون و مأمورين او روبرو نشده‏ام.

خرايج-

 حسن بن على وشاء گفت خدمت حضرت جواد بودم در صرياى مدينه از جاى حركت كرده فرمود همين جا باش، با خود گفتم من آرزو داشتم از حضرت رضا لباسى بگيرم اين كار را نكردم حالا وقتى حضرت جواد برگردد از ايشان تقاضا ميكنم كه جامه‏اى بمن بدهند.

قبل از تقاضا و قبل از اينكه خودشان برگردند توسط غلامى برايم پيراهنى فرستاد من هنوز همان جا بودم. غلام گفت مى‏فرمايد اين از لباسهاى حضرت رضا است كه با آن نماز خوانده.

خرايج-

 احمد بن اورمه گفت زنى بمن مقدارى زيور آلات و پول و لباس داد من خيال كردم تمام اينها مال خود اوست با اسباب و وسائلى كه ساير دوستان داده بودند بمدينه بردم تمام آنها را براى حضرت جواد فرستادم و در صورت نوشتم كه از طرف فلان زن اين اشياء و فلان كس فلان چيز را تقديم كردم در جواب نامه‏اى آمد كه از طرف كس فلان كس فلان چيز و از طرف آن دو زن اين اشياء رسيد خدا از آنها قبول كند و از تو راضى شود و ترا با ما در دنيا و آخرت قرار دهد.

وقتى نام دو زن را ديدم شك كردم كه بايد اين نامه امام نباشد هر كس هست خيانت كرده زيرا من يقين داشتم كه يك زن اين وسائل را داد حالا كه مى‏بينم نام دو زن هست به آورنده نامه بد گمان شدم وقتى بوطن خود باز گشتم همان زن آمده گفت امانتهاى مرا رساندى گفتم آرى گفت امانت خواهرم را نيز دادى گفتم كسى ديگرى در آن اشياء با تو شريك بود گفت بلى فلان چيزها مال من بود و بقيه متعلق بخواهرم بود گفت چرا، همه را رساندم.

خرايج-

 محمّد بن فضيل صيرفى گفت نامه‏اى بحضرت جواد نوشتم و در آخر نامه اضافه كردم كه آيا سلاح پيغمبر نزد شما هست ولى فراموش كردم نامه را بفرستم.

امام عليه السّلام نامه‏اى بمن نوشت كه دستورهائى در آن داده بود و در آخر نامه نوشته بود كه سلاح پيامبر اكرم پيش من است سلاح آن جناب مانند تابوت‏ بنى اسرائيل است كه با ما است هر كجا باشيم و در اختيار امام است.

من در مكه بودم يك تصميمى گرفتم كه هيچ كس جز خدا از آن خبر نداشت بمدينه كه رسيدم و خدمت حضرت جواد رفتم نگاهى بمن نموده فرمود از آنچه در دل پنهان دارى استغفار كن دو مرتبه چنين فكرى نكنى، بكر بن صالح راوى خبر گفت به محمّد گفتم چه در دل پنهان كرده بودى گفت بهيچ كس نخواهم گفت. گفت: يك پايم مبتلا بعرق مدنى شد.

يك روز قبل از اينكه مبتلا باين ناراحتى شوم امام بمن فرمود هر يك از شيعيان ما گرفتار دردى شود و صبر كند و شكيبا باشد خداوند براى او پاداش هزار شهيد را مينويسد از همان سفر وقتى به بطن مر رسيدم پايم درد گرفت و مبتلا بعرق مدنى شدم چند ماه گرفتار بودم سال بعد بمكه رفتم و خدمت حضرت جواد رسيده عرضكردم فدايت شوم براى پايم دعا كنيد نشان دادم كه اين پايم درد مى‏كند فرمود اشكالى ندارد، اين پايت خوب است اما آن پاى سالمت را دراز كن پاى سالم را خدمتش گشودم دعائى خواند.

وقتى از خدمتش خارج شدم درد بهمان پاى سالم افتاد متوجه شدم كه امام بهمين جهت بر آن پا دعا خواند قبل از اينكه بدرد بيايد. خداوند مرا از آن درد راحت نمود.

ارشاد مفيد-

 محمّد بن علي هاشمى گفت صبح روزى كه حضرت جواد با دختر مأمون ازدواج كرده بود خدمت ايشان رسيدم سر شب دوائى خورده بودم و اول كسى كه صبح وارد شد من بودم خيلى تشنه شدم نخواستم تقاضاى آب كنم همين كه ابو جعفر عليه السّلام چشمش بمن افتاد فرمود تشنه هستى؟ عرضكردم: آرى.

صدا زد غلام آب بياور من با خود گفتم حالا آب مسمومى مى‏آورند بايد بخورم از اين جهت اندوهگين شدم غلام آب آورد امام عليه السّلام لبخندى بمن زد و به غلام فرمود آب را بمن بده، آب را گرفت مقدارى نوشيد بعد بمن داد آشاميدم مدتى خدمت آن جناب بودم باز تشنه شدم. براى مرتبه دوم آب خواست و همان طور مثل مرتبه اول خود نوشيده سپس، بمن داد و تبسمى نمود.

محمّد بن حمزه گفت محمّد بن علي هاشمى بمن گفت: من عقيده‏ام اينست كه ابو جعفر حضرت جواد اسرار پنهان دل‏ها را مى‏داند همان طور كه شيعه اين عقيده را دارند.

اعلام الورى و ارشاد مفيد- ص 306-

مطرفى گفت حضرت رضا عليه السّلام كه از دنيا رفت من چهار هزار درهم از او طلبكار بودم كسى جز من و ايشان اطلاع نداشت. حضرت جواد پيغام داد كه فردا صبح بيا پيش من و فردا خدمت ايشان رسيدم. فرمود پدرم از دنيا رفت تو چهار هزار درهم از آن جناب طلبكارى.

عرضكردم: آري فرش نماز را بلند كرد زير آن مقدارى دينار (سكه طلا) بود بمن داد قيمت آن دينارها معادل چهار هزار درهم بود در آن وقت.

مجالس مفيد-

 بكر بن صالح گفت داماد من نامه‏اى براى حضرت جواد عليه السلام نوشت كه پدرم ناصبى بسيار خبيث و متعصب است از دست او خيلى رنج و ناراحتى ميكشم اگر صلاح بدانيد برايم دعا كنيد، در ضمن نظر شما چيست من با او كار را يكسره كنم يا مدارا نمايم.

در جواب نوشت جريان پدرت را متوجه شدم ان شاء اللَّه دعا برايت خواهم كرد بهتر اين است كه با او مدارا كنى با هر گرفتارى يك فرج هست شكيبا باش كه پايان پسنديده اختصاص به پرهيزگاران دارد خداوند ترا ثابت قدم بدارد در ولايت خاندان نبوت، ما و شما در پناه خدائى هستيم كه پناهندگان خود را از دست نمى‏دهد.

بكر گفت خداوند دل پدرم را مهربان كرد بطورى كه ديگر در هيچ قسمت با من مخالفت نمى‏نمود.

مناقب-

 عسكر غلام حضرت جواد گفت خدمت آن جناب رسيدم با خود گفتم: سبحان اللَّه چقدر مولايم سبزه است در ضمن بدن شريفش درخشان و نورانى‏ است. بخدا قسم هنوز سخن در دلم تمام نشده بود ديدم بدن امام چنان بزرگ شد كه تمام اطاق را تا سقف و اطراف را با تمام ديوارهايش فرا گرفت، متوجه شدم رنگش چنان سياه شد مانند شب تار باز سفيد شد از برف سفيدتر سپس قرمز شد مثل خون بعد سبز شد بهتر از برگ درختان در اين موقع از پيكر آن جناب كاسته شد و كوچك گرديد مانند صورت اولش و رنگ اولى بچهره‏اش بازگشت از آنچه مشاهده كردم بسجده افتادم.

فرياد زد: عسكر شك مى‏كنيد شما را با خبر ميكنم وقتى كه ضعف و سستى اعتقاد بشما رو نمايد تقويتتان ميكنم. بخدا قسم بحقيقت معرفت ما نرسيده است مگر كسى كه خداوند بر او منت نهاده بمحبت ما و او را به دوستى ما امتياز بخشيده.

بنان بن نافع گفت از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم امام بعد از شما كيست؟

فرمود از اين درب كسى وارد خواهد شد كه وارث مقامى است كه من از پدرم بارث برده‏ام و او حجت خداست بعد از من. در همان بين كه خدمتش بودم حضرت محمّد بن على جواد الائمه وارد شد همين كه چشمش بمن افتاد. فرمود: پسر نافع! برايت حديثى نقل بكنم؟

ما گروه امامان وقتى در رحم مادر هستيم صدا را تا چهل روز ميشنويم وقتى چهار ماهه شد خداوند پستى و بلندى‏هاى زمين را باو نشان ميدهد كه دور برايش نزديك است چنان مينگرد كه اگر يك قطره باران نافع يا زيان‏دار ببارد مى‏بيند اينكه پرسيدى از پدرم حضرت رضا حجت و امام بعد از شما كيست. همان كسى را كه او فرمود حجت و امام بر تو است. گفتم: من اولين ستايشگر اويم. در اين موقع حضرت رضا عليه السّلام پيش ما آمد فرمود پسر نافع تسليم باش اعتراف باطاعت كن روح او روح من و روح من روح پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم است.

روزى مأمون از راهى عبور ميكرد برخورد بحضرت جواد عليه السّلام كه در بين بچه‏ها بود همه فرار كردند جز آن جناب مأمون گفت او را بياوريد. پرسيد چرا تو از ميان تمام بچه‏ها فرار نكردى. فرمود گناهى نكرده بودم كه فرار كنم.

نه راه تنگ بود كه برايت وسيع كنم از هر طرف مايلى برو. پرسيد تو كه هستى؟ فرمود من محمّد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن حسين بن علي بن ابى طالب عليهم السّلام هستم. مأمون گفت از علم و دانش چه بهره دارى فرمود ميتوانى اخبار آسمانها را بپرسى. مأمون جدا شد و براه خود ادامه داد روى دست او بازى شكارى بود كه با آن شكار ميكرد.

مقدارى كه رد شد باز از روى دست او پرواز كرد در طرف راست و چپ هر چه نگاه كرد شكارى نيافت برگشت و روى دست او نشست مأمون دو مرتبه او را فرستاد باز دامنه افق را گرفت آنقدر رفت كه ديگر از نظر ناپديد شد يك ساعت طول كشيد آنگاه برگشت يك مار صيد كرده بود. ما را در آشپز خانه گذاشت مأمون باطرافيان خود گفت اجل اين پسر امروز بدست من نزديك شده مأمون برگشت حضرت جواد بين همان كودكان بود باو گفت از اخبار آسمانها چه اطلاعى دارى؟ فرمود: آرى امير المؤمنين! پدرم از آباء گرام خود از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم از جبرئيل از خداى بزرگ نقل كرد كه بين آسمان و هوا دريائى متلاطم است كه ميان آن دريا مارهائى وجود دارد شكم سبز رنگى دارند و پشت آنها سياه داراى خالهاى سفيد است پادشاهان بازهاى خود را ميفرستند آنها را صيد ميكنند بدان وسيله ميخواهند دانشمندان را آزمايش كنند.

مأمون گفت راست گفتى پدرت و جدت و پروردگارت درست فرموده‏اند. امام جواد را سوار نمود بعد از آن ام الفضل دختر خود را بازدواجش در آورد.

در كتاب «معرفت الجسد» حسين بن احمد تيمى از حضرت جواد نقل ميكند كه در زمان مأمون امام عليه السّلام يك نفر رگ زن خواست. باو گفت رگ زاهر را بزن. عرضكرد: من چنين رگى را نميشناسم و نه شنيده‏ام. آن رگ را نشان‏ داد همين كه رگ را زد آب زردى خارج گرديد باندازه‏اى كه طشت پر شد فرمود جلويش را بگير. دستور داد طشت را خالى كنند. فرمود باز كن بيايد، اين مرتبه كمتر آمد. دستور داد كه او را ببندد وقتى رگ را بست امر كرد باو صد دينار طلا بدهند.

فصاد گرفت و پيش يوحنا پسر بختيشوع آمد جريان را براى او نقل كرد.

يوحنا گفت از وقتى كه با كتابهاى طبى آشنا شده‏ام چنين رگى را نشنيده‏ام ولى در اين نزديكى اسقفى است كه خيلى پير مرد شده با هم برويم پيش او ممكن است او چيزى بداند و گر نه كسى نيست كه اطلاع داشته باشد هر دو پيش اسقف (عالم مسيحى) رفتند و جريان را نقل كردند مدتى در انديشه شد، سپس گفت: اين شخص يا پيامبر و يا فرزند پيغمبر است.

ابو سلمه گفت خدمت حضرت جواد رسيدم. مدتى بود گوشهايم كر شده بود و چيزى را نميشنيد وقتى وارد شدم اطلاع داشت از اين ناراحتى من. مرا پيش خواند دست بر گوش و سرم كشيده فرمود بشنو و حفظ كن. بخدا قسم پس از دعاى آن جناب ديگر صداهاى خيلى آرام را هم ميشنوم «[7]».

در كتاب نجوم-

 سند را به محمّد بن جرير طبرى ميرساند كه ابراهيم بن سعيد گفت من خدمت حضرت جواد نشسته بودم در اين موقع ماديانى رد شد فرمود اين ماديان امشب كره اسبى كه پيشانى سفيد دارد و در چهره‏اش خالى سفيدى است ميزايد.

اجازه گرفته از خدمتش مرخص شدم و با صاحب اسب رفتم پيوسته با او بودم تا شب شد همان طورى كه فرموده بود كره‏اى زائيد. برگشتم خدمت حضرت جواد فرمود شك كردى در باره چيزى كه ديروز بتو گفتم زنى كه در خانه دارى آبستن است و پسرى خواهد زائيد چشمش چپ است بخدا قسم پسرم محمّد از همان‏ زن متولد شد كه چشمش چپ بود.

كتاب نجوم-

 صالح بن عطيه گفت براى حج بمكه رفتم خدمت حضرت جواد شكايت از تنهائى كردم فرمود تو از مكه خارج نشده كنيزى خواهى خريد كه خداوند از او بتو پسرى عنايت مى‏كند عرضكردم آقا اگر مرا در خريد كنيز راهنمائى بفرمائيد خوب است. فرمود اشكالى ندارد تو برو انتخاب كن بعد مرا مطلع نما عرضكردم فدايت شوم انتخاب كرده‏ام. فرمود برو نزديك او تا من بيايم. رفتم نزديك دكان برده فروشى از جلو ما رد شد نگاه كرده رفت. بعد من خدمتش رسيدم فرمود اگر خيلى از او خوشت آمده بخر ولى عمرش كوتاه است. عرض كردم فدايت شوم چنين كنيزى را مى‏خواهم چه كنم. فرمود من تو را مطلع كردم.

فردا صبح رفتم پيش برده فروش گفت آن كنيز مريض است و فعلا آماده نيست روز بعد مراجعه كردم از كنيز پرسيدم گفت امروز او را دفن كرديم خدمت حضرت جواد جريان را عرض كردم فرمود باز مراجعه كن براى خريدارى كنيز و انتخاب نما. كنيزى را انتخاب كردم بامام عليه السّلام مراجعه نمودم فرمود باش آنجا تا من بينم، بدكان برده فروشى رفتم امام عليه السلام از آنجا عبور كرد.

بعد خدمتش رسيده پرسيدم چطور است فرمود ديدم بخر. آن كنيز را خريدم و بخانه آوردم صبر كردم تا از عادت ماهانه پاك شد سپس با او همبستر شدم پسرم محمّد از او متولد گرديد.

دلائل طبرى-

 محمّد بن علي شلمغانى گفت اسحاق بن اسماعيل بمكه رفت در همان سالى كه گروهى رفته بودند تا خدمت حضرت جواد برسند اسحاق گفت كاغذى كه ده مسأله در آن نوشته بودم آماده كردم تا از آن جناب بپرسم در ضمن تصميم گرفتم هر وقتى جواب سؤالهايم را داد تقاضا كنم دعا كند فرزندى كه در راه دارم خداوند او را پسر قرار دهد مردم كه سؤالهاى خود را كردند من از جاى‏ حركت كردم نامه در دستم بود چشم امام كه بمن افتاد فرمود ابو يعقوب! اسم فرزند خود را احمد بگذار برايم پسرى متولد شد او را احمد ناميدم مدتى بود بعد از دنيا رفت.

از جمله كسانى كه با اين گروه رفته بودند يكى على بن حسان واسطى معروف به عمش بود، گفت من مقدارى اسباب بازى بچه‏گانه بعضى از نقره بود بهمراه داشتم با خود تصميم گرفته بودم آنها را بمولايم حضرت جواد هديه كنم وقتى مردم جواب‏هاى خود را گرفته رفتند امام عليه السّلام از جاى حركت كرد و عازم صريا شد من از پى آن جناب رفتم در بين راه موفق غلامش را ديدم گفتم براى من از امام عليه السّلام اجازه بگير. اجازه گرفت وارد شده سلام كردم ولى در چهره آقا آثار ناراحتى مشاهده مى‏شد. نگاهى از روى خشم بمن نموده بعد صورت بطرف راست و چپ گردانيد. آنگاه فرمود خداوند مرا براى بازى نيافريده مرا چه با بازى. من از آن جناب پوزش خواستم عذر مرا پذيرفت.

عبد اللَّه بن محمّد گفت عمارة بن زيد نقل كرد كه حضرت محمّد بن على امام جواد عليه السلام را ديدم كه جلويش يك كاسه چينى بود. فرمود از ديدن اين كاسه تعجب ميكنى، عرضكردم: آرى دست خود را روى آن گذاشت چينى ذوب شد مثل آب آن را جمع نموده در يك قدح ريخت باز دو مرتبه دست بر آن كشيد مثل اول كاسه چينى شد فرمود بايد چنين قدرتى داشت.

زكريا بن آدم گفت من خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم كه حضرت جواد را آوردند آن وقت كمتر از چهار سال داشت. دست خود را بر زمين زد و صورت به آسمان بلند نمود مدتى در انديشه بود حضرت رضا فرمود جانم قربانت در چه فكرى چنين فرو رفته‏اى؟ گفت در فكر ستمى كه بمادرم فاطمه عليها السّلام روا داشتند.

بخدا قسم آن دو را خارج ميكنم و ميسوزانم و خاكسترشان را بباد ميدهم و بدريا ميريزم. حضرت رضا عليه السّلام او را پيش كشيد و پيشانى مباركش را بوسيد، سپس فرمود: پدر و مادرم فدايت تو شايسته امامتى.

مناقب-

 عبد اللَّه بن رزين گفت مجاور مدينه بودم حضرت جواد عليه السّلام هر روز نزديك ظهر مى‏آمد بمسجد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم جلو سنگى كه براى نشستن گذاشته بودند پائين مى‏آمد بعد ميرفت بطرف قبر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم و سلام ميداد سپس برميگشت بجانب خانه فاطمه زهرا عليها السّلام كفش از پاى بيرون مى‏آورد و به نماز ميايستاد.

شيطان بر من وسوسه كرد كه وقتى آن جناب پياده شد بروم و از خاكى كه قدم روى آن ميگذارد بردارم آن روز نشستم تا تشريف بياورد. موقع ظهر كه شد. امام عليه السّلام سوار بر الاغ آمد جايى كه هميشه پياده مى‏شد امروز پياده نشد از آنجا رد شد تا رسيد بسنگى كه جلو درب مسجد بود روى آن پياده شد بعد وارد مسجد گرديد سلام به پيغمبر اكرم داد و برگشت بجائى كه هر روز نماز ميخواند چند روز همين كار را ميكرد با خود تصميم گرفتم هر وقت كفش مى‏پوشد بروم از ريگهائى كه پا بر آنها مى‏گذارد بردارم فردا هنگام ظهر روى سنگ كه پياده شد و وارد مسجد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم گرديد و بعد آمد بمحلى كه هر روز نماز ميخواند كفش خود را خارج نكرد باز چند روز همين كار را تكرار نمود با خود گفتم اينجا برايم امكان ندارد ميروم بحمام وقتى خواست بحمام وارد شود از خاكى كه پا بر آن مى‏گذارد برميدارم.

بحمام كه رفتم امام عليه السّلام همان طور سوار بر الاغ وارد رخت كن حمام شد و پا بر روى حصير گذاشت جريان را بحمامى گفتم. گفت بخدا قسم تا امروز سواره وارد رخت كن نشده بود. منتظر شدم تا خارج شد بعد الاغ خود را خواست بداخل رخت كن حمام و از بالاى حصير سوار شده خارج گرديد. با خود گفتم بخدا من آن جناب را ناراحت كردم ديگر در پى چنين تصميمى نخواهم رفت، موقع ظهر ديدم همان طورى كه سابق پياده ميشد كنار مسجد همان طور پياده شد.

در كافى-  ج 1 ص 493-

همين حديث را از عبد اللَّه رزين نقل ميكند تا ميرسد بحمام ميگويد سؤال كردم كدام حمام ميرود گفتند حمامى كه در بقيع است و متعلق بمردى از اولاد طلحه است فهميدم كدام روز بحمام تشريف ميبرد رفتم در حمام و با صاحب حمام شروع بصحبت كردم انتظار آمدن ايشان را داشتم حمامى گفت اگر ميخواهى حمام بروى برو كه يك ساعت ديگر برايت امكان ندارد پرسيدم چرا گفت چون ابن الرضا بحمام مى‏آيد. گفتم ابن الرضا كيست؟ گفت مردى از اولاد پيامبر است كه بسيار با ورع و تقوى است. گفتم نبايد كسى با او بحمام برود. گفت ما حمام را براى او خلوت ميكنيم.

در همين بين ديدم تشريف آورد با چند غلام و جلوتر غلام در دست حصير داشت وارد رختكن شد و حصير را انداخت امام عليه السّلام رسيد سلام كرد و با الاغ داخل رختكن حمام شد و روى حصير پياده گرديد.

بصاحب حمام گفتم همين شخصى كه تعريف ميكردى با ورع و تقوى است (با الاغ وارد حمام مى‏شود از روى تكبر) گفت بخدا اين كار را تا كنون انجام نداده. با خود گفتم صحيح است من امام را وادار باين كار كردم انتظار كشيدم كه از حمام خارج شود شايد بمقصود برسم موقع خارج شدن وقتى خارج شد و لباس پوشيد الاغ خود را خواست داخل رختكن آوردند از روى حصير سوار شد و خارج گرديد گفتم بخدا من ايشان را اذيت كردم ديگر چنين كارى نخواهم كرد تصميم گرفتم كه از اين كار منصرف شوم.

موقع ظهر كه شد با الاغ آمد در همان محلى كه در فضا جلو مسجد سابق پياده ميشد همان جا پياده شد داخل حرم پيغمبر گرديد سلام داده رفت بهمان جايى كه در خانه فاطمه عليها السلام نماز ميخواند كفش از پاى خارج كرد و به نماز ايستاد.

مناقب-

 محمّد بن ريان گفت مأمون خيلى سعى داشت كه بنوعى حضرت جواد را بلهو و لعب وادارد ولى امكان پذير نبود شب عروسى دخترش صد كنيز از كنيزان‏ ماهرو را در اختيار من گذاشت كه هر يك جامى جواهر در دست داشتند با همان زيبائى و طنازى باستقبال حضرت جواد موقعى كه نشست در محلى كه براى داماد ترتيب داده‏اند بروند. امام عليه السّلام بهيچ كدام از آنها توجه نكرد.

مردى بنام مخارق عودنواز بود و ضرب ميزد و ميخواند ريش بلندي داشت مأمون او را خواست. مخارق گفت اگر امرى در مورد كارهاى دنيا دارى من از عهده آن بر مى‏آيم (منظورش اينست كه از من كار آخرت ساخته نيست ولى بازيگرى و نوازندگى هر چه بگوئى از من مى‏آيد).

روبروى حضرت جواد عليه السّلام نشست شروع كرد بخواندن چنان با صداى بلند آغاز نمود كه تمام ساكنين خانه گرد او جمع شدند مشغول نواختن عود و خوانندگى شد ساعتى بكار خود سرگرم بود حضرت جواد عليه السّلام باو اعتنائى نگذاشت بجانب راست و چپ نيز توجه نكرد در اين موقع سر برداشت، فرمود:

 (اتق اللَّه ياذالعثنون)

از خدا بترس اى ريش دراز يك مرتبه مضراب و عود از دستش افتاد ديگر تا زنده بود نتوانست با آن دست كارى انجام دهد.

مأمون پرسيد چه شد چنين شدى. گفت همين كه ابو جعفر حضرت جواد صداى خود را بلند كرد چنان وحشت مرا فرا گرفت كه هرگز ديگر خوب نخواهم شد.

مناقب شهر آشوب-

 ابو هاشم جعفرى گفت در مسجد مسيب با حضرت جواد عليه السّلام نماز خواندم نمازى كه با ما خواند كاملا در وسط قبله قرار گرفته بود.

گفت در مسجد درخت سدرى قرار داشت كه خشك شده و برگ نداشت. حضرت جواد آب خواست و كنار همان درخت وضو گرفت. درخت زندگى را از سر گرفت سبز شد و برگ داد و همان سال پر ميوه شد.

محمّد بن سنان گفت خدمت حضرت امام علي النقى عليه السّلام رسيدم فرمود محمّد! پيش آمدى براى خانواده فرج شد گفتم عمر مرد. شمردم بيست و چهار مرتبه فرمود: الحمد للَّه‏

. ميدانى آن ملعون بپدرم حضرت جواد عليه السّلام چه گفت؟ عرضكردم: نه.

فرمود: با او در موردى صحبت ميكرد گفت من گمان مى‏كنم تو مست هستى. پدرم دست برداشته گفت خدايا اگر تو ميدانى كه من براى تو روزه گرفته‏ام و روزه‏دار بوده‏ام باو مزه سرقت اموال و خوارى اسارت را بچشان، بخدا قسم چيزى نگذشت كه مالش را غارت كردند و هر چه داشت بردند بعد او را اسير كردند اكنون كه مرده است.

مناقب و اعلام الورى-

 امية بن علي گفت من در مدينه با حضرت جواد عليه السّلام رفت و آمد داشتم همان موقعى كه حضرت رضا عليه السّلام در خراسان بود خويشاوندان و عموهايش خدمت آن جناب ميرسيدند و سلام ميكردند يك روز كنيز خود را خواست گفت بآنها بگو آماده عزادارى شوند.

وقتى از منزل خارج شدند بيكديگر گفتند نپرسيديم عزاى چه شخصى است. فردا نيز همين طور دستور داد كه آماده شوند. عرضكردند آقا! عزاى كيست؟ فرمود عزاى بهترين فرد روى زمين. پس از چند روز خبر شهادت حضرت رضا عليه السّلام رسيد. در همان روز كه حضرت فرمود از دنيا رفته بود.

در همين كتاب مى‏نويسد: محمّد بن فرج گفت حضرت جواد نامه نوشت كه خمس را برايم بفرستيد كه من جز امسال از شما نخواهم گرفت. در همان سال امام عليه السّلام از دنيا رفت.

كشف الغمه- ج 3 ص 215-

 امية بن علي گفت در همان سال كه حضرت رضا عليه السّلام بمكه رفت و پس از انجام اعمال حج عازم خراسان شد من نيز در مكه بودم حضرت جواد با پدرش بود علي بن موسى الرضا عليه السّلام مشغول وداع با خانه خدا بود، طوافش كه تمام شد به جانب مقام ابراهيم رفت و آنجا نماز خواند.

حضرت جواد روى شانه موفق بود كه او را گرد خانه طواف ميداد. حضرت جواد بطرف حجر الاسود رفت و در آنجا مدتى نشست. موفق عرض كرد: فدايت‏ شوم از جاى حركت كن، فرمود من از جايم حركت نميكنم تا خدا بخواهد.

غم و اندوه در چهره‏اش آشكارا ديده ميشد.

موفق خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفت. عرضكرد آقا حضرت جواد كنار حجر الاسود نشسته و از جاى حركت نميكند. على بن موسى الرضا عليه السّلام پيش حضرت جواد آمده، فرمود: عزيزم از جاى حركت كن. عرضكرد بابا نميخواهم از اين مكان حركت كنم. فرمود چرا حركت كن.

گفت بابا جان چطور حركت كنم با اينكه شما آنچنان از خانه خدا وداع كردى مثل اينكه ديگر برگشت باين خانه ندارى. فرمود عزيزم حركت كن.

حضرت جواد از جاى حركت نمود.

ابن بزيع عطار گفت: حضرت جواد عليه السّلام فرمود فرج و گشايش سى ماه پس از مأمون است اين تاريخ را يادداشت كرديم پس از سى ماه حضرت جواد از دنيا رفت.

معمر بن خلاد از ابو جعفر يا از مردى نقل كرد (ترديد از ابو علي است) كه حضرت جواد فرمود معمر سوار شو. گفتم آقا عازم كجا هستيد. فرمود بتو ميگويم سوار شو. سوار شدم رسيديم به بيابان يا دره‏اى (شك از ابى علي راوى خبر است) بمن فرمود همين جا بايست. ايستادم پس از مدتى تشريف آورد عرضكردم فدايت شوم كجا بودى؟ فرمود هم اكنون پدرم را دفن كردم. حضرت رضا عليه السّلام آن وقت در خراسان بود.

قاسم بن عبد الرحمن كه زيدى مذهب بود گفت: وارد بغداد شدم در همان ايام توقف در بغداد روزى ديدم مردم ازدحامي كرده‏اند ميروند و مى‏آيند خود را به بلنديها ميرسانند و ميايستند. گفتم چه خبر است؟! گفتند ابن الرضا ابن الرضا است.

با خود تصميم گرفتم كه ايشان را ببينم ناگهان ديدم سوار بر قاطرى است مى‏آيد. گفتم خدا لعنت كند معتقدين بامامت را كه اطاعت چنين شخصى را خدا بر ما واجب نموده در اين موقع ديدم صورت بجانب من نموده فرمود: قاسم بن‏ عبد الرحمن! أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ «[8]».

با خود گفتم: عجب ساحرى است بخدا باز متوجه من شده فرمود: أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ «[9]».

از آنجا برگشتم و معتقد بامامت شدم و يقين كردم او حجت خدا و امام بر مردم است و ايمان آوردم.

رجال كشى-

 احمد بن محمّد بن كلثوم سرخسى گفت يكى از دوستان بنام ابى زينبه از من راجع به احكم بن بشار مروزى پرسيد كه جريان اثرى كه روى حلق او بود ميداني. من ديده بودم كه روى حلق او اثرى مثل يك خط بود گوئى گردنش را بريده‏اند. گفتم من چندين مرتبه از او پرسيدم كه اين چه اثرى است ولى جواب نداد.

آن مرد گفت ما هفت نفر بوديم در زمان حضرت جواد ساكن يك اطاق بوديم در بغداد. يك روز عصر احكم رفت و آن شب را برنگشت. نيمه شب نامه‏اى از طرف حضرت جواد رسيد كه نوشته بود دوست خراسانى شما گردنش را بريده‏اند و در يك جل اسب پيچيده‏اند و در فلان مزبله او را انداخته‏اند برويد او را بياوريد و باين داروها كه ميگويم معالجه‏اش كنيد.

رفتيم ديديم گردنش را بريده‏اند و آنجا افتاده. آورديم و با همان دستوراتى كه داده بود معالجه‏اش كرديم خوب شد.

احمد بن علي گفت جريان اين بود كه او در بغداد صيغه‏اى گرفته بود در خانه يك فاميلى. جريان را فهميده بودند او را گرفتند و پس از بريدن گردنش او را در جلى پيچيده در آن مزبله انداختند.

رجال كشى-

 شاذويه بن حسن بن داود قمى گفت خدمت حضرت جواد رسيدم زنم حامله بود. عرضكردم فدايت شوم دعا بفرمائيد خداوند بمن پسرى عنايت كند.

مدتى سر بزير انداخت آنگاه سر بلند نموده سه مرتبه فرمود:

 «اذهب فان اللَّه يرزقك غلاما ذكرا)

برو خدا بتو پسرى پاك عنايت ميكند.

گفت وارد مكه شدم و داخل مسجد الحرام گرديدم محمّد بن حسن بن صباح پيغامى آورد از طرف گروهى از دوستان از قبيل صفوان بن يحيى و محمّد بن سنان و ابن ابى عمير و ديگران. پيش آنها رفتم از من راجع بامام عليه السّلام پرسيدند جريان را گفتم. گفتند تو از امام شنيدى پسرى پاك گفتم فقط من پسر شنيدم. محمّد بن سنان گفت بزودى فرزندى پسر خواهى داشت كه او يا مرده متولد مى‏شود و يا همان جا خواهد مرد.

بقيه دوستان گفتند به محمّد بن سنان تو اشتباه كردى ما هم آنچه تو درك ميكنى ميفهميم. در همين موقع پسر بچه‏اى از پى من آمده گفت زود بخانه بيا كه زنت ميميرد. من با عجله بطرف منزل رفتم ديدم زنم در حال مرگ است طولى نكشيد كه پسرى از او مرده متولد شد.

توضيح- محمّد بن سنان شايد از جمله امام كه فرمود : (غلاما ذكرا)، چنين استفاده كرده كه وقتى فرمود پسرى ميدهد لازم نيست قيد نمايد نر است حتما  (غلاما ذكى)، فرموده يعنى پسرى كه تذكيه شده كه اشاره بمردن او است.

رجال كشى-

 محمّد بن سنان گفت بحضرت رضا عليه السّلام شكايت از درد چشم كردم نامه‏اى كه كوچك‏تر از كف دستى بود برداشت و براى حضرت جواد نوشت.

نامه را بخادم سپرد بمن دستور داد با او بروم و فرمود اين مطلب را كتمان كن، خدمت آن جناب رسيدم، خادم ايشان را در آغوش داشت و نامه را برايش گشود حضرت جواد نگاه بنامه مى‏كرد و سر به آسمان بلند كرده مى‏گفت خوب شدي چندين مرتبه تكرار كرد تمام ناراحتى‏هاى چشم من بر طرف شد.

بحضرت جواد عرضكردم خدا ترا رهبر اين امت قرار دهد همان طورى كه عيسى بن مريم رهبر بنى اسرائيل شد بعد عرضكردم اى شبيه دوست فطرس.

گفت مراجعت كردم حضرت رضا بمن فرموده بود مطلب را پنهان بدارم. چشمم مدتها خوب بود تا جريان اعجاز حضرت جواد را در مورد چشم خود بديگران گفتم باز مبتلا بدرد چشم شدم.

راوى گفت به محمّد بن سنان گفتم منظورت از اينكه بحضرت جواد گفتى «اى شبيه دوست فطرس چه بود» گفت خداوند به فرشته‏اى بنام فطرس خشم گرفت پر و بالش ريخت و او را در يكي از جزائر اقيانوسها انداخت. وقتى حضرت حسين عليه السّلام متولد شد خداوند جبرئيل را خدمت حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و اله فرستاد تا تهنيت بگويد. جبرئيل با فطرس دوست بود، از همان جزيره عبور كرد كه فطرس در آنجا افتاده بود جريان ولادت حضرت حسين عليه السّلام را باو گفت و مأموريت خود را نيز گوشزد كرد گفت اگر مايل باشى من ترا بر يكى از بالهاى خود سوار ميكنم و پيش حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم مى‏برم تا در باره‏ات شفاعت كند.

فطرس گفت خوب است، جبرئيل او را بر بال خود گرفت و خدمت حضرت رسول آورد تهنيت و مبارك باد پروردگار را رساند بعد جريان فطرس را نيز نقل كرد، پيغمبر اكرم بفطرس فرمود پر و بال خود را بگهواره حسين بمال، فطرس اين كار را كرد خداوند پر و بالش را باو برگرداند و او را به مقام اولش ميان ملائكه باز گردانيد.

رجال كشى-

 احمد بن محمّد بن عيسى گفت: حضرت جواد عليه السّلام غلامش را از پى من فرستاد و دستور داد خدمتش برسم، خدمت امام رسيدم در مدينه ساكن خانه بزيع بود سلام كردم سخنانى در باره صفوان و محمّد بن سنان و ديگران فرمود كه خيلى‏ها شنيده‏اند.

من با خود گفتم خوب است آن جناب را بر سر لطف آورم نسبت بزكريا بن آدم شايد او سالم بماند از آنچه در باره ايشان فرمود باز بخود گفتم من كى هستم كه در چنين مواردى تكليف براى امام تعيين نمايم او بهتر مى‏داند چه مى‏كند.

در اين موقع بمن فرمود: ابا على نبايد بر ابو يحيى (زكريا بن آدم) خورده گرفت با خدماتى كه نسبت بپدرم انجام داده و مقام و منزلتى كه نزد او داشت و پيش من دارد و پس از پدرم جز اينكه من احتياج بپول داشتم نفرستاد.

عرضكردم فدايت شوم او پولها را ميفرستد بمن گفت وقتى خدمت شما رسيدم بگويم علت نفرستادن پول اختلافى بود كه بين مسافر و ميمون پيدا شد.

فرمود نامه مرا باو برسان و بگو پولها را بفرستد. نامه امام را پيش زكريا فرستادم پولها را فرستاد.

حضرت جواد عليه السّلام قبل از اينكه چيزى بگويم فرمود ديگر ترديد از ميان رفت، پدرم جز من فرزندى ندارد عرض كردم صحيح مى‏فرمائيد فدايتان شوم «[10]».

كافى- ج ۱ ص ۳۵۳-

 محمّد بن ابى العلا گفت: از يحيى بن اكثم قاضى سامرا بعد از اينكه او را آزمايش كردم و چندين مرتبه با او بحث و گفتگو در باره علوم آل محمّد پرداختم و نامه‏ها رد و بدل كرديم شنيدم گفت روزي من مشغول طواف بدور قبر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم بودم و حضرت محمّد بن علي جواد الائمه را ديدم كه مشغول طواف است، با او به بحث در مورد مسائلى كه داشتم نمودم تمام آنها را جواب داد بعد گفتم بخدا من يك سؤال ديگر دارم اما خجالت ميكشم از پرسيدن آن.

فرمود من قبل از اينكه بپرسى برايت توضيح ميدهم. ميخواهى بپرسى امام كيست؟! گفتم بخدا همين سؤال را داشتم فرمود من هستم. گفتم علامت آن چيست. در دست آن جناب عصايى بود بزبان آمده گفت:

 (انه مولاى امام هذا الزمان و هو الحجة)

اين آقا سرور من و امام زمان و حجت خدا است.

خرايج-

 محمّد بن ابراهيم جعفرى از حكيمه دختر حضرت رضا عليه السّلام نقل‏ كرد كه گفت پس از درگذشت برادرم حضرت جواد روزى پيش همسرش ام الفضل رفتم كارى باو داشتم شروع بصحبت كرديم در باره فضل و مقام و جود و كرم و علم و دانش حضرت جواد ام الفضل گفت حكيمه جريانى برايت از حضرت جواد نقل كنم كه هيچ كس تا كنون نشنيده، پرسيدم چه جريان.

گفت حضرت جواد پيوسته مرا بخشم مى‏آورد و حس حسادتم را تحريك ميكرد گاهى بكنيز خريدن و گاهى با ازدواج، من شكايت او را بپدرم مأمون ميكردم او ميگفت صبر كن تحمل داشته باش او پسر پيغمبر است.

يك شب نشسته بودم زنى وارد شد كه جمال و زيبائى او انسان را خيره ميكرد پرسيدم كيستى؟ گفت من همسر ابو جعفرم، پرسيدم منظورت از ابو جعفر كيست، گفت حضرت محمّد تقى فرزند حضرت رضا عليه السّلام من زنى از فاميل عمار ياسرم.

ام الفضل گفت چنان غيرت در من تهييج شد كه ديگر اختيار از دستم رفت همان ساعت از جاى حركت كرده پيش مأمون رفتم ديدم پدرم مست شراب است چند ساعت از شب گذشته بود جريان را شرح دادم و اضافه نمودم كه او من و شما و عباس و اولادش را ناسزا مى‏گويد. مطالبى كه حقيقت نداشت برايش شرح دادم خيلى خشمگين شد تحت تأثير مستى شراب نيز قرار گرفت ديگر اختيار از دست داد با عجله از جاى حركت كرده شمشير خود را برداشت و قسم ياد كرد كه با اين شمشير او را قطعه قطعه ميكنم رو بجانب حضرت جواد رفت.

ام الفضل گفت وقتى چنين ديدم پشيمان شدم با خود گفتم چه كار بدى كردم خود را نابود كردم و باعث هلاكت او شدم از پشت سر پدرم دويدم ببينم چه ميكند.

وارد بر حضرت جواد شد آن جناب در خواب بود با شمشير پيكرش را قطعه قطعه كرد بعد شمشير بر حلقوم او گذاشت و سر از پيكرش گرفت من و ياسر خادم نيز تماشا مى‏كرديم پدرم برگشت در حالى كه مثل شتر دهنش كف كرده، اين جريان را كه ديدم فرار كردم بخانه پدرم آن شب را تا بصبح نخوابيدم.

صبح پيش پدرم رفتم ديدم مشغول نماز است و مستى از سرش رفته، گفتم يا امير المؤمنين ميد: ني ديشب چه كردى گفت نه بدبخت مگر چه كرده‏ام؟ گفتم رفتى در بستر فرزند حضرت رضا او خواب بود با شمشير خود بدنش را پاره پاره كردى و سرش را بريدى و خارج شدى، گفت واى بر تو چه ميگوئى، گفتم كارى كه ديشب كردى شرح ميدهم فريادزدا ياسر بيا ببينم اين ملعون چه ميگويد، ياسر گفت هر چه ميگويد صحيح است.

مأمون گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. پس نابود شديم و خود را رسوا كرديم.

ياسر زود برو از او خبر بياور.

ياسر با عجله دويد فورى برگشت گفت يا امير المؤمنين بشارت باد، پرسيد چطور، گفت وقتى رفتم ديدم نشسته مشغول مسواك كردن است پيراهن بر تن دارد و جامه‏اى بر روى آن پوشيده متحير ماندم تصميم گرفتم بدنش را به بينم آيا شمشيرها بر روى پيكرش اثرى گذاشته‏اند يا نه. عرضكردم آقا تقاضا دارم همان پيراهن خود را بمن لطف فرمائيد از جهت تبرك داشته باشم نگاهى بمن نموده لبخند زد گويا منظور مرا فهميده فرمود يك جامه گران قيمت بتو خواهم داد گفتم نه من جز اين پيراهن چيزى ديگرى نميخواهم.

پيراهن از تن خارج نمود و بدن خود را نشان داد بخدا قسم اثرى از شمشير در بدنش نبود مأمون بسجده افتاد و بياسر هزار دينار جايزه داده گفت خدا را شكر كه گرفتار خون او نشدم.

بعد گفت ياسر آمدن اين دختر نابكارم را بياد دارم كه پيش من آمد و گريه مى‏كرد اما از رفتن خود بجانب محمّد بن علي چيزى بخاطرم نيست. ياسر گفت بخدا پيوسته با شمشير ميزدى من و ام الفضل تماشا مى‏كرديم بدنش را قطعه قطعه كردى بعد باز شمشير بر حلقومش گذاشتى و او را كشتى و مثل شتر دهانت كف كرده بود.

گفت الحمد للَّه رو بمن نموده گفت بخدا اگر دو مرتبه بيائى و شكايت از او بكنى ترا خواهم كشت بياسر دستور داد كه ده هزار دينار برايش ببر و فلان ماديان مرا ببر و تقاضا كن سوار شود و پيش ما بيايد پيغام ده كه بنى هاشم و سران مملكت و سپهداران همه در ركاب او باشند تا اينجا كه مى‏آيد اول بروند پيش او سلام كنند ياسر دستور مأمون را انجام داد همه پيش حضرت جواد آمدند اجازه شرفيابى داد. فرمود ياسر اين قرار دادى است بين من و او عرضكردم آقا حالا موقع سرزنش نيست قسم بحق محمّد و علي عليهما السّلام او مست شراب بود و چيزى نمى‏فهميد.

باشراف و بزرگان كشور نيز اجازه ورود داد بجز عبد اللَّه و حمزه پسران حسن زيرا آن دو پيوسته از حضرت جواد پيش مأمون سخن چينى مى‏كردند بعد از جاى حركت كرد و با اين جمعيت بجانب مأمون رهسپار شد.

مأمون همين كه چشمش به آن جناب افتاد از جاى حركت كرد پيشانى مباركش را بوسيد و او را در جايگاه مخصوص بالا نشاند و دستور داد مردم يك طرف بنشينند شروع بعذر خواهى كرد حضرت جواد فرمود من يك نصيحت بشما مى‏كنم از من بپذير، گفت بفرمائيد.

فرمود اين شراب مست‏كننده را ترك كن، مأمون گفت پسر عمويت فدايت شود پند شما را مى‏پذيرم.

توضيح- علي بن عيسى اربلي صاحب كشف الغمه پس از نقل اين خبر مى‏نويسد اين جريان به عقيده من ساختنى است زيرا حضرت جواد موقعى كه در مدينه بود با زنان ديگر ازدواج مى‏كرد و براى ام الفضل هو و مى‏گرفت مأمون در مدينه نبود تا دخترش شكايت او را بكند، اگر مدعى شوى كه مأمون به عنوان حج به مدينه آمده بود. باز چنين چيزى صحيح نيست چون در آن حال شراب نمى‏خورد، در ضمن حضرت جواد در بغداد از دنيا رفت ام الفضل نيز در

بغداد بود كجا خواهرش پس از فوت حضرت جواد او را ديده؟ و كى اين دو با هم گفتگو كرده‏اند با اينكه يكى در مدينه و ديگرى در بغداد بود، اين زنى كه از اولاد عمار ياسر بوده حضرت جواد در مدينه با او ازدواج كرده، ام الفضل كجا او را ديد و فورى پيش پدرش رفت و شكايت كرد تمام اين مطالب قابل تأمل و دقت است.

مجلسى مى‏نويسد: تمام مقدمات و ايرادهائى كه بر اين خبر نموده قابل رد است و نمى‏توان جز مشهورى را كه در تمام كتاب‏ها نوشته شده بمحض اين استبعادها رد نمود.

[۱] سوره مريم آيه 13

[۲] سوره يوسف آيه 22

[۳] سوره احقاف آيه 15

[۴] نسخه ديگر ريان بن شبيب است.

[۵]  واقفى مذهبان كسانى هستند كه امامت حضرت رضا را قبول ندارند معتقد بودند موسى بن جعفر نمرده زنده است.

[۶] حنوط كافورى است كه بر پيشانى و كف دستها و سر زانوها و سر دو انگشت بزرگ پاى ميت ميمالند.

[۷] روايت درخت خشك سدر در بخش ديگر مفصل ترجمه شده.

[۸] سوره قمر آيه 24 و 25

[۹] سوره قمر آيه 24 و 25

[۱۰] ممكن است اختلاف و ميمون مسافر در همين باره بوده كه آنها با يك ديگر اختلاف داشته كه حضرت رضا عليه السّلام جز حضرت جواد فرزند ديگرى نيز دارد بهمين جهت از فرستادن پول امتناع كرده بود تا معلوم شود، امام عليه السّلام بهمان اختلاف اشاره مى‏كند.