قبل

(گزارشى از مقاله (فرقة السَّلَفية و تطوّراتها فى التاريخ

قاسم جوادى

 

174

 مرحوم آيةالله سيد مهدى روحانى در سال 1362, همراه هيأتى متشكّل از اساتيد و پژوهشگران حوزه علميه قم, عازم ژاپن شد و در سى و يكمين نشست علوم انسانى كه درآن جا برگزار گرديد, شركت جُست. سخنرانى ايشان در آن نشست, تحت عنوان «فرقة السَلَفية و تطوّراتها فى التاريخ» بود كه متن آن در شماره دوم مجلّه نور علم در همان سال, منتشر شد. متن اين سخنرانى عربى است. با توجه به نكات ارزشمندى كه در اين مقاله موجود است,خلاصه اى از آن تقديم مى شود.
فرقه هاى اسلامى, دو نوع اختلاف با يكديگر داشته اند: 1) اختلاف در اصول و عقايد; 2) اختلاف در فروع و فقه. فرقه «سَلَفيه» كه به «وهابيه»معروف شده است, در اصول و فروع, با ديگر فِرَق اهل سنّت, اختلاف دارد.
ادّعاى سلفيه اين است كه بدعت هايى
 

175

از خارج دينْ به دين وارد شده است. همچنين معتقدند امورى جزو دين شده كه در تناقض با دين است و مسلمانان, اين بدعت ها را به عنوان دين گرفته اند و به اين طريق, از مسير گذشتگان (سَلَف) صالح ـ كه همان صحابيان و تابعيان باشند ـ جدا شده اند و تنها فرقه اى كه مسير درست را ـ كه همان مسير صحابيان و تابعيان است ـ در پيش گرفته اند, سلفيه اند. لذا اين نام را براى خويش برگزيده اند.

حديث در انديشه سلفيه
در انديشه سلفيان, حديث, داراى جايگاه ويژه اى است. آنها به احاديثِ نقل شده از پيامبر(ص), آراى صحابيان و گفتار تابعيان را هم افزوده اند و در رديف سنّت پيامبر(ص) قرار داده اند. اين مأثورات, اصل مهمّى نزد آنها به شمار مى رود و قرآن را نيز بر همين محتوا حمل مى كنند و آن را به عنوان ميزانى كه احاديث در موافقت و مخالفت با آن سنجيده مى شود, نمى پذيرند و معتقدند كه نظريه «عرضه احاديث بر قرآن», از گفتار زنادقه است.
مذهب سلفيه, چنان كه برخى پنداشته اند, مذهب جديدى نيست كه توسط ابن تيميّه در قرن چهارم, بنياد نهاده شده باشد يا شيخ محمد بن عبدالوهّاب(م 1207ق) آن را تأسيس نموده باشد; بلكه ريشه اين فرقه, به اعتقاد برخى به قرن اوّل هجرى و به اعتقاد برخى به قرن دوم و سوم هجرى برمى گردد. آرى, ابن تيميّه هم نكاتى به آن افزود كه در قرون اوّليه وجود نداشت. سير تطوّر نظريات سلفيان, شش مرحله دارد كه ما در اين جا به بيان اجمالى آنها مى پردازيم.

مرحله اوّل
چون ديدگاه سلفيه مبتنى بر حديث است, اشاره اى به تاريخ حديث, ضرورى مى نمايد. در تاريخ اسلام, به سبب منع نقل حديث از سوى خلفا از يك طرف, و از سوى ديگر به دليل نسبت دادن اين نقل به پيامبر(ص) كه: «از من, غير از قرآن را ننويسيد و اگر چيزى نوشته اند, آن را محو كنيد», عدم تدوين احاديث, به
 

176

صورت امر مقدّس درآمده بود, مگر نزد عدّه اى كمى از مسلمانان, يعنى شيعيان و گروه اندكى از اهل سنّت كه به جمع آورى احاديث مشغول بودند.
سپس در زمان عمر بن عبدالعزيز, برخى بر اين شدند كه حديثى كه از پيامبر(ص) درباره از بين بردن احاديثْ نقل شده, ساختگى است و دلايل ساختگى بودن آن را بيان كردند.

نتايج زيانبار منع نقل حديث
1. با از بين رفتن احاديث, باب رأى, باز شد و هر كس طبق تشخيص خود, مصالح و مفاسد را از هم بازمى شناخت و متولّى امر هم حاكمان بودند.
2. به دليل كميِ احاديث روايت شده از پيامبر(ص) , در كنار سنّت رسول خدا, سنّت ديگر افراد (مانند خلفاى راشدين و برخى صحابه) نيز شايع شد و سنّت اين افراد, نه به عنوان اين كه ناقل سنّت و گفته پيامبر(ص) هستند, بلكه به اين عنوان كه داراى حقّ قانونگذارى و تشريع احكام هستند و بر امّت هم لازم است كه از آنها پيروى كنند, ترويج شد.
3. منع نقل حديث, در دوره بعد از خلفاى راشدين, آثار سوء خود را نشان داد و زمينه براى جعل احاديث و ورود «اسرائيليات», هموار شد.
نكته اى كه در تاريخ فِرَق, كم تر مورد توجّه واقع مى شود, تلاش معاويه براى تأسيس فرقه اى به نام «عثمانيه» است كه با شيعه و خوارج (دو فرقه اى كه قبل از عثمانيه به وجود آمدند) معارض اند.

مرحله دوم
اين دوره كه حدوداً سال هاى 143 تا 250 ق, را شامل مى شود, دوره برطرف شدن منع نگارش حديث و پخته تر شدن عقايد اهل سنّت است; دوره اى كه كتاب هاى فراوانى در حديث, تدوين شد. از اين تاريخ به بعد, عقايد, با نام «السنة» نوشته مى شد و قبل از اين تاريخ, بر كسى اطلاق «اهل سنّت» نشده است. نكته قابل توجّه در اين جا اين است كه با توجّه به منع نگارش احاديث در دوره خلفاى
 

177

راشدين, اين نصوص و روايات, از كجا به دست آيندگان رسيد؟ بر اين اساس است كه ابن خلدون نقل مى كند كه احاديث مورد قبول نزد ابو حنيفه, از هفده تجاوز نمى كرد.

مرحله سوم
در دوره تدوين حديث, ديدگاهى درباره قرآن به وجود آمد كه معتقد به قديم بودن قرآن بود و اين كه كتاب خدا مخلوق نيست. اين كه اين ديدگاه, متأثر از يهود يا مسيحيت يا هر دو بوده است, مشخّص نيست.به هر حال, در دوره مأمون و برخى خلفاى بعدى, با اين ديدگاه, به شدّتْ مخالفت شد و عدّه اى از عالمان حديث,به خاطر آن, مورد اذيّت و آزار قرار گرفتند, از جمله امام احمد بن حنبل كه همين برخوردها, او را در رأس رهبرى اعتقادى اهل سنّت قرار داد تا جايى كه آنچه او بيان مى كرد, سنّت, و آنچه كه او بيان نمى كرد, بدعت شمرده شد و در طول دوره بعد از رحلت پبامبر(ص) تنها كسى كه توانست عقايد سلفيه را شكل دهد, احمد بن حنبل بود. حركت با اهميّتى كه از سوى او صورت پذيرفت, اين بود كه برخلاف عقيده فرقه عثمانيه كه منكر فضايل امام على(ع) و خلافت آن حضرت بودند, امام احمد حنبل, مسئله تربيع را مطرح كرد كه: «اگر كسى منكر خلافت امام على(ع) شود, از اهل بدعت است» و به اين ترتيب, در عقايد اهل سنّت, براى نخستين بار در قرن سوم, امام على(ع) به عنوان خليفه چهارم شناخته شد; گرچه حنابله و عدّه اى از اهل حديث, بر ديدگاه قبلى باقى ماندند.

مرحله چهارم
با ظهور فرقه اشعرى در حدود سال 300 ق, دوره كنار زده شدن فرقه سلفيه شروع شد. البته از اين تاريخ به بعد, گرچه محوريّت و امامت امام احمد حنبل در عقايدْ منتفى شد, امّا همچنان در فقه, در بين حنابله, داراى مقام فقهى بود كه فقه حنبلى در اوايل قرن چهارم توسط ابوبكير خلاّلْ تدوين شد و آن را «فقه حنبلى» ناميد.
 

178

مرحله پنجم
در قرن هشتم, ابن تيميّه حنبلى ظهور كرد كه او اهميّت فراوانى به مذهب سلفيه داد. او براى احياى آنچه در عصر امام احمد حنبل بود, كارى فراتر از كارِ گذشتگان انجام داد. او برخى از فروعِ دين را در اصول دينْ داخل كرد, نظير اين كه: «توسّل به رسول و ائمه و اوليا, شرك است و كسى كه اين كار را انجام مى دهد, مشرك است». همچنين بوسيدن سنگ قبر و ضريحشان و نيز سفر براى زيارت قبرها و بنا كردن ساختمان براى قبرها را شرك شمرد.
او با وارد نمودن اين مسائل به عقايد مسلمانان, بسيارى از مسلمانان را مشرك ناميد و پيروانى هم در مصر و شام پيدا كرد كه مشهورترين آنها ابن قيّم جوزى است. ابن تيميّه ردّى نيز بر كتاب منهاج الكرامةى علامه حلّى به نام منهاج السنة نوشت كه انگيزه هاى عثمانيِ ابن تيميّه, در اين كتاب, آشكار مى شود و به قول ابن حجر عَسقَلانى, ابن تيميّه به خاطر مبالغه اش در ردّ كتاب علاّمه حلى, حتى احاديث صحيح را رد مى كند و در نهايت, على(ع) را تنقيص مى نمايد. همچنين محمد زاهد كوثرى, از معاصران ما, هنگامى كه از افكار حديثى ابن تيميّه ياد مى كند, مى نويسد: «كه او در هر گامى كه برمى دارد, كينه و دشمنى خويش را نسبت به امام على(ع) آشكار مى سازد».

مرحله ششم
در اواسط قرن دوازدهم, شيخ محمد بن عبدالوهّاب, يكى از دانشجويان مدارس دينى حنابله در حجاز, تحت تأثير ابن تيميّه, به تكفير مسلمانان پرداخت و با همكارى محمد بن سعود, اين انديشه را بر حجاز, حاكم كردند و از ابتداى ظهورشان, تعدّى و تجاوزاتى بر عدّه اى از ممالك و شهرهاى اسلامى روا داشتند, كه حمله به عراق و اردن و كشتن اهالى كربلا از نمونه هاى آن است. اخيراً هم با انتشار برخى اسناد تاريخى مشخّص شده كه دولت انگلستان در تحرّكات آنها دخالت داشته است. امروز نيز دولت سعودى, همچنان تلاش مى كند تا در كشورهاى اسلامى, مذهب سلفيه وهابيه را تبليغ كند.