قبل

(از نقد سند تا نقد متن(6

دكتر حسن حنفى*            
مترجم: دكتر سيدمحمدحسين روحانى


52

اهتمام نويسنده در اين پژوهش, زمينه سازى تحوّلى در شيوه هاى سنّتى بررسى حديث, با انتقال از «نقد سند» به «نقد متن» است. وى سعى دارد روشى براى بهره گيرى از علوم نوين (علوم اجتماعى و انسانى) در نقد حديثْ ارائه نمايد. لذا به نقد سند و متن حديث نبوى از سه ديدگاه جامعه شناختى, تاريخى و ادبى مى پردازد و «قالب ها» يا «انواع ادبى» حديث را باز مى نمايد, تا كاربرد و روش بهره گيرى از هر يك از آنها را نشان دهد.
حنفى, در بخش هاى پيشين مقاله, به تعريف «نقد حديث» (فارغ از بحث هاى رجالى و سندى) و بيان ارزش و ضرورت اين نقد و نيز به نقد كلّى صحيح البخارى پرداخت, رابطه حديث را با قرآن و تداخل آنها را در يكديگر نمايانْد و سپس براى انواع ادبيِ: نقل مستقيم, روايت, گفتگو, پرسش و پاسخ, و بهره گيرى از زبان اشاره در حديث نبوى نمونه هايى آورد.
 


53

سپس از «تاريخى بودن شكل و مضمون حديثْ» بحث كرد, تا ثابت كند كه شكل (ساختار و خطابِ) حديث, تابع قوانين و عوارض نقل شفاهى است و مَضمون (موضوع) حديث نيز مرتبط با عصر صدور آن و شرايط, عادات, سُنَن و اقتضائات آن روزگار است.
وى در ادامه, محيط اجتماعى, فرهنگى, سياسى و دينى عصر پيامبر (ص) را از خلال احاديث نبوى نشان داد و زمينه ها و نمودهاى آراى كلامى قرون نخستين را در روايات بخارى بررسى كرد.
سپس حديث را به عنوان منبعى براى آگاهى هاى تاريخى (از: تاريخ آغاز آفرينش, انبيا, امّت هاى پيشين, و…) و آگاهى از مغَيبات (بهشت, دوزخ, عالم ارواح,…) و آگاهى درباره آينده, معرّفى نمود و هم زمان, به حدود تأثير پذيرى حديث از سنّت ها, باورها, رسوم, اسطوره ها و اديان پيشين و نيز نقش ابداع و تصويرگرى ادبى ـ هنرى در تفصيل احاديث داستانى و گزارشى اشاره كرد.
در اين بخش از مقاله, نويسنده تلاش مى كند تا به اين پرسش, پاسخ دهد كه: «پس از اثبات تاريخى بودنِ حديث, چه چيزى از آن به جاى مى ماند؟». در پاسخ اين پرسش, او از روح و گوهر اسلام و اصول پايدارى سخن مى گويد كه آرمان حديث اند و در ميان واقعيت ها رنگ نمى بازند: تعقّل, محبّت, تدريج در تربيت, تساهل در قانونگذارى, بهداشت, رعايت آزادى هاى اساسى انسان, دفاع از حقوق زن و كودك, حمايت از طبيعت, محوريّت اخلاق, و… متن برگزيده او براى تمامى اين بررسى ها صحيح البخارى است.
با وجود اختلاف جدّى ديدگاه نويسنده با انديشمندان شيعه (بويژه در زمينه: علم پيامبر, عصمت پيامبر, اسوه بودن پيامبر در كليه رفتارها, امامت, عصرى قلمداد كردن پاره اى از احاديث, و…), مقاله وى را از جهت تازگى روش تحقيق و نقد در حوزه حديث, مفيد و راهگشا مى دانيم.
يادآورى مى شود كه نقدى بر اين مقاله در همين شماره از مجلّه منتشر شده است.

علوم حديث


54

هفتم: واقعيّت و آرمان
به رغم اين كه تحوّل از نقد سند به نقد متن, به گونه اى از تاريخى بودن حديثْ پرده برمى دارد و ارتباط آن را با محيط زندگى عربى آشكار مى سازد و اندازه فراوانى از خيالِ ابداعى را بر آن وارد مى كند, اين پرسشِ بنيادين, همچنان باقى مى ماند: «پس از اثبات تاريخى بودنِ حديث, چه چيز از آن به جاى مى مانَد؟». پس معنا روشن است; گرچه ساختار ها گوناگون اند. معنا همان قصد است و نه لفظ; ماهيّت است و نه رويدادِ حامل آن. هر ماهيّت, مستقل از پديدار هاى جلوه گر در واقعيّت معاصر آن است. معنا يقين است و لفظ, جنبه ظنّى دارد. آنچه از استقلال معنا از لفظ مى كاهد, كلمات قصار (جوامع الكلم) پيامبر است, به اعتبار آنها به عنوان جزئى از تاريخِ ادب و امثال عرب.193 در اين حالت, ابداعِ معانى است به اعتبار اين كه ماهيّت هايى مستقل, امّا گزارشگر ماهيّتِ حديث اند, حتّى اگر واقعيّتى تاريخى نباشد. اين, همان پرسشِ متجدّدان معاصر درباره روح و گوهر اسلام است كه به رغم همه چيز بر جاى مى مانَد; زيرا در زمان نيست; بلكه در روح و در واقعيّت و در تاريخ است و در انسان و طبيعت و جامعه. اين, همان روح روشنگرى (Enlightment) است
كه غربْ بدان افتخار مى ورزد و دانشمندان سكولار, از آن در شگفت شده, آن را خوش داشتند و اين پس از آن بود كه در قرن گذشته نقل و ترجمه گسترش يافت و غرب, نمونه اى براى نوگرايى به شمار آمد. اين [سكولاريزم], داراى معيارى دوگانه است. روشنگرى را در داخل غرب, اجرا مى كند و در خارج از غرب (برپايه مركزيّت اروپا) آن را از هم مى دَرد. 194
اين ماهيّت, در نظر و در راهنمايى شعور به سوى بداهت, تجلّى پيدا مى كند: «نماز, در پيشِ رويِ توست». پيش از نظر, شك مى آيد. پس شك, بر هر مسلمانى
 


55

واجب است و اين (چنان كه معتزلان گفته اند), پايه «نظر» است كه گفته اند: «ما از ابراهيم به شكْ سزاوارتريم». نظر, همچنين در قياس «به عنوان نظرى منظّم» خودنمايى مى كند, مانند قياس كردن «حج به نمايندگى از مادر» با «پرداخت وام از طرف مادر». گاهى قياس, شكل پرسشى تجربى به خود مى گيرد, تا آن جا كه پرسنده مى تواند(برپايه تجربه خاصّ خودش), شخصاً قياس كند. زادن پسرى سياه از پدرى با سياهيِ كم تر, مانند زاده شدن شترى زرد از شترى سرخ است; چرا كه شايد كاركردى ژنتيك, اين هر دو حالت را پديد آورده است. گاهى شكل استفهامى بديهى به خود مى گيرد, مانند اين كه: «زنان, ناقصْ عقل و ناقصْ دين اند». نقصِ عقلِ زن, بدين دليل است كه شهادت زن, نصفِ شهادتِ مرد است و نقصِ دينِ او بدين دليل كه چون حايض باشد, نماز نمى گزارَد. [قياس,] گاهى شكل گفت و گو با صحابه به خود مى گيرد, مانند داستان آن مردى كه به راه خدا پيكار كرد و پيامبر, او را از اهلِ دوزخ شمرد تا مايه تنبّهِ شديد باشد, تا آن جا كه مسلمانان شك كردند كه آيا درست مى شنوند يا نه. سپس پيامبر, داستان را چنين برايشان گشود كه:«او خودكشى كرد». عمر بن خطّاب, از اين جنبه عقلِ بديهى بهره بسيار داشت. با عقلش آنچه را وحى مى شد, درمى يافت. حتى وقتى آيه : «إذا جاء نصرالله والفتح» نازل شد, عمر دريافت كه مرگ پيامبر فرا رسيده است. لذا پيامبر درباره او گفت: «همانا در امّت هاى پيش از شما مُحَدَّثان* بودند. اگر در امّتِ من چنين كسى باشد, او عمر بن خطّاب است». از اين رو, عقل, شرط تكليف است و بر ديوانه يا كودك, حَرَجى نيست. هم از اين رو, باده حرام شد; زيرا مستى مى آوَرَد و عقل را مى زدايد. خَمر, آن چيزى است كه عقل را بپوشاند و آن, شراب پنج چيز است: انگور, خرما, عسل, گندم و جو. نوشيدنِ عصاره اينها پيش از تخمير شيميايى و پديد آمدن كف هاى ويژه اين فعل و انفعال شيميايى جايز است. هر نوشابه مست كننده اى حرام است, با هر كيفيت و هر كميّت. ديگر گونه هاى الكل, مانند شراب برنج و جز آن, هنوز شناخته نبود. ليكن حكم آن ها به وسيله قياس, معلوم
 


56

 مى گردد. خادم براى پيامبر, خرما را مى خيسانْد. پيامبر, اين كار را در ظروف و آوند ها جايز شمرد, پس از آن كه نهى كرده بود. سپس انصار را از ظروف [غير بهداشتى آن روزگار], منع كرد و سپس كوزه زفتْ نيندوده را روا داشت و تصريح كرد كه تخمير شير, جايز است تا از آن, شير پرچربى به عمل آيد.
در همان هنگامى كه ماهيت بر عقل و نظر تكيه مى كند, به سوى عمل و فعاليت و تأثيرگذارى بر عقل نظرى و سپس عقل عملى مى گرايد. از اين رو ايمان, با عمل, پيوند خورده است. زناكار, زنا نمى كند و مى گُسار, باده نمى نوشد و دزد, دزدى نمى كند در حالى كه مؤمن باشد. اين, همان شرط استحقاق است. پس حق خدا بر بندگان, اين است كه او را بپرستند و حق بندگان بر خدا اين است كه ايشان را عذاب نكند. پيامبر نخواست اين را به مردم بشارت بدهد, تا خود را وا نگذارند. مردى در برابر مردم, عمل بهشتيان را انجام مى دهد(جهاد در راه خدا) ولى دوزخى است (به خاطر خودكشى اش). عكس آن نيز ممكن است. زيرا عملِ كامل و شامل و كلّى است كه مقياس است. عمل, شاملِ عملِ دستيِ نتيجه بخش مى شود, اگر چه حمل كردن هيزم بر پشت باشد تا دست نياز به سوى مردم دراز نكند (چه او را چيزى دهند و چه ندهند). چيزى بهتر از كار كردن و نان خوردن از دستْ رنج خود نيست. عمل (كار), كلمه طيّبه است. كلمه به نور مى انجامد و در آن, فراتر از مشرق مى رود. از اين جا مكروه بودنِ پرسش از موضوعاتى پيش مى آيد كه اثرى عملى از آنها به دست نمى آيد: موضوع هاى نظريِ خالص يا موضع هاى خصوصى اى كه بهره واقعى از آنها به دست نمى آيد و براى مردم, ارزشى ندارند, يا موضوع هايى اخبارى كه معنايى ندارند: «خدا بيزار است از قيل و قال و كثرت سؤال و ضايع كردن مال». پيامبر, از كثرت پرسش به تنگ مى آمد و آن را ناخوش مى داشت و از آن, خشمگين مى شد, مانند پرسش درباره پدرِ واقعى كسى يا درباره شترِ وى. اين, همان مناسبتى بود كه اين آيه درباره آن فرود آمد:«از چيزهايى نپرسيد كه اگر براى شما روشن گردد, شما را
 


57

ناخوش آيد». درباره چيزِ گم شده و شتر و گوسفندى كه گم شده است, مى پرسند. سؤال, مركّب است و به يك بار پرسيدن آن, اكتفا نمى شود; بلكه پرسنده اصرار مى ورزد. نيز پيامبر از پرسش درباره مردى كراهت داشت كه زنش را در آغوش كسى ببيند: آيا او را بكشد, يا چهار گواه بياورد؟ در اين جا بود كه آيه «لعان» فرود آمد تا به جاى پيامبر, پاسخ دهد و حَرَج(تَنگنا) از او بردارد. گاه, بهتر است كه از پاسخ دادنْ خوددارى شود, مانند پرسش درباره روح; زيرا يك موضوعِ نظرى خالص است و اثرى عملى بر آن مترتّب نمى گردد. يا پرسش درباره هنگام رستاخيز و پاسخ دادن نه به صورت تعيين دقيق وقت, بلكه با درخواست آمادگى براى آن. كار, برپايه توانستنِ بدون حرج است; زيرا مردم با پيامبر بر پايه شنيدن و فرمانبرى كردن در آنچه بتوانند, بيعت مى كنند و «استطاعت (توانستن)», كلمه اى اعتزالى است. شرطِ عمل, نيّت است: «همانا كارها بسته به نيّت است و بس». مهم, نفسِ كار نيست; بلكه نيّت از انجام دادن آن است كه صدقه است يا هديه. مهم, شعائر ظاهرى نيست, بلكه پرهيزگارى است. عمل مى تواند يكى از نمود هاى ارتباط متقابل اجتماعى باشد, مانند نماز و روزه و حج به نيابت از نزديكان.196
عقل نظرى و عقل عملى, هر دو دو بعد در طبيعتِ انسانى اند. پس طبيعت, داده اى است كه آرمان و واقعيت, در آن با هم جمع مى شوند. طبيعت, اوّلاً به معناى هستى و قوانين آن و دوام و قرار و همگانى بودن و پيوستگيِ اين قوانين است: «خورشيد و ماه, دو آيت از آيات الهى اند كه براى مرگ يا زندگى كسى نمى گريند» و اين به رغم رواياتِ ديگرى است كه ماه گرفت و خورشيد گرفت را به سان آيات يا برپايه دعوات مى گيرند. نيز طبيعت به معناى زمين و آب كشاورزى و بالندگى است. پيامبر, هنگامى كه گرفتگى و سياهى اى در آسمان مى ديد, چهره اش دگرگون مى شد و چون باران مى باريد, چهره اش
 


58

باز مى شد. او در محيط زندگى بيابانى مى زيست كه حيات آن, وابسته به باران بود. از اين رو بود كه نماز استسقا در اين محيط, قبل از وحى هم وجود داشت و پس از وحى, ادامه يافت. زيادى آب را نبايد از چمن (روييده در كنار چاه), دريغ كرد. شاخه سبزى بر گور نهاده مى شود كه تا وقتى سبز باشد, براى مرده رحمت مى آوَرَد. طبيعت, يكسره زنده است و در آن, هيچ چيز به هدر نمى رود. مسلمان براى هر كارى به مزدْ گرفته مى شود; هر كارى كه او را سود بخشد مگر آن كه او را خوار سازد. مى توان از پوست و پيهِ مردار, بهره گرفت. پيامبر, از شكستن دهانه ظروف براى آب خوردن از آنها منع مى كرد, نه چنان كه اعراب در بيابان مى كردند كه نى ها را مى شكستند تا از آنها آب بخورند, اگرچه آب بر شن ها بريزد.
پيامبر, خوراك را دوست مى داشت و گوشت را به نيش مى كشيد, بويژه بازوى گوسفند و شانه آن را. هرگز بر هيچ غذايى خُرده نمى گرفت. اگر غذايى خوشايندش بود, آن را مى خورد و اگر ناخوش مى داشت, آن را رها مى كرد. قطعه گوشتى از كتفِ گوسفند بركند و از آن خورد و وضو نگرفت. مسائل جنسى نيز مانندِ خوراك, نيازى طبيعى است. از اين رو از لواط و مساحقه منع كرد; زيرا هر دو بر ضدّ طبيعت بشرى هستند. مخنَّثان را لعنت كرد و زنان مردنما را نفرين فرستاد كه خود را شبيه مردان مى كنند و نيز مردانى را كه هيئت و رفتار زنانه به خود مى گيرند.
پيامبر, بازى را دوست مى داشت, چنان كه انصار دوست مى داشتند. مى پرسيد: «اى عايشه! آيا بازى نداشتيد؟». كودكان, محبوب ترين كسان در نزد او بودند. كودكى, بى گناهى است و فطرت است. از پسران جوان اجازه مى گرفت كه نخستْ پيران را آب بنوشانَد. مى توان طبيعت را از روى تجربه باز شناخت. هنگامى كه زن و مردى درباره كودكشان شك ورزيدند و اختلاف پيدا كردند, پيامبر گفت: «اگر كودكْ سرخ و كوتاه باشد, زنْ راست مى گويد و اگر سياه چشم باشد, مردْ ادّعاى درست مى كند» و اين برپايه قانون وراثت (وراثت ژنتيك) است و به رغم روايتِ ديگرى است كه قانون وراثت را فراتر از نَسَب ها (با حلقه هاى پيوسته) قرار مى دهد. آموزش, از راه آزمون است:
 


59

«مؤمن, دوبار از يك سوراخْ گزيده نمى شود».
طبيعت, ميانه رو است كه از افراط, دورى مى گزيند و به اعتدال مى گرايد. انسان اگر بسيار بذل و بخشش كند, گويند منافق و ريا كار است و اگر اندك ببخشد, گويند بخيل و گدا منش است. با تكرار تجربه, در نزدِ انسان, ذوقى طبيعى يا حسّى بديهى به نيكويى و زشتى رشد مى كند و اين, حسّى شرعى است; زيرا وحى و عقل و طبيعت, اتّفاق دارند و شرع و بداهت و مصالح مردم, يكى هستند. پيامبر, سوسمار نمى خورْد; گرچه حرام نيست; ولى :«در سرزمين مردم من نبود و اينك مى بينم كه آن را ناخوش مى دارم». طعام و غذا خوردن, بر حسبِ عادات است. از اين جاست كه حرام بودنِ خوردن «سير» در مسجد به ميان آمده است و گوشتِ خَرانِ اهلى به روز جنگ خيبر. خوردن اسب را رخصت داد. شايد از آن رو كه با محيط زندگى ارتباط دارد, يا از آن رو كه پنج روزْ يك بارْ آبش نمى دهند, يا از آن رو كه اينها پليدى نمى خورند. پس روايت مى كوشد تا علتى آورد. همچنين استنجا با بول, چيزى است كه فطرت از آن, رويگردان است. اين همان فطرتى است كه هر كسى با آن زاده مى شود. طبيعت و فطرت, يك چيز است. شرم, طبيعى است و هيچ چيز بهتر از پرسيدن, خير نمى آورد و در حكمت, مكتوب است: «وقار و سكينت, از شرم است». پس نبوّت, برابر با حكمت است كه در حياى طبيعت به يكديگر مى پيوندند.197
پيوند عقل و عمل و طبيعت, در آن چيزى تجلّى پيدا مى كند كه به نام «واقعيت وحى» خوانده شده است و «اسباب نزول», آن را نشان داده است. پس وحى, ممكن الوقوع است و وقوع, وحى ممكن است. وحى, واقعيّتى نازل شونده است و واقعيت, وحيى صعود كننده.198
نماز, در گفت و گويى آسمانى با موسى واجب شد و از پنجاه بار در شبانه روز به نصف
 


60

 آن, كاهش يافت تا به پنج نماز در شبانه روز رسيد. پيامبر, خجالت كشيد كه به نزد خدا رجوع كند و خواستارِ تخفيفِ بيشتر شود. پس وحى با توان هاى واقعى, منطبق مى شود195 و واقعيت, همان است كه پايين ترين حد را براى توانايى هاى خود مى پذيرد. نماز, كوتاه است. مسلمانان بر طول دادن نماز از طرف برخى امام هاى جماعت, اعتراض كردند و پيامبر, ايشان را از اين كار برحذر داشت و سفارش كرد كه نماز [جماعت] را با سوره هايِ كوتاهِ قرآن بخوانند: «اى مردم! برخى از شما, مردم را از نماز مى رمانيد. هر كس امامتِ نمازِ جماعت كند, بايد آرام و سبك از آن بگذرد; زيرا پشتِ سَرِ او افراد ضعيف و كُهن سال و افرادى هستند كه كارهاى ضرورى دارند». بلكه حتّى گريه كودكى باعث مى شود كه نماز, كوتاه خوانده شود: «من در ميان مردم به امامت برمى خيزم و آواز گريه كودكى مى شنوم و نماز را سبك و كوتاه مى كنم; زيرا خوش ندارم بر امّتم سخت بگيرم». نماز, در سايه برگزار مى شود, نه در آفتاب. شام خوردن, مقدم بر نمازِ شام است. گرسنگى صبر نمى كند; ولى نماز مى تواند منتظر بماند. مى توان «نحر (ذبح كردن)» را براى خوراك دادن به نانخوران, قبل از نماز انجام داد, اگر چه حكمى خاص و در تعارض با حكم عام باشد (كه نحر, بعد از نماز است). على و فاطمه به گفتگو با پيامبر پرداختند و اين, هنگامى بود كه پيامبر, آن دو را براى نماز شب, بيدار كرد. پيامبر, اندكى مى خوابيد و سپس بدون وضو نماز مى خواند.* مسواك زدن, مستحب است. اگر نه اين بود كه پيامبر نمى خواست بر امّتش سخت بگيرد, فرمان مى داد كه براى هر نماز, مسواك بزنند. پيامبر, مردى اعرابى را كه در مسجدْ بول مى كرد, به حال خود گذاشت و آب بر جاى بولِ او ريخت.199
پيامبر, حرام كرده است كه شب را در نماز به روز ديگر پيوند زنند و در ميان آن به خواب
 


61

 نروند. همين سان, روزه پيوسته (روزه وصال) را حرام كرده است; زيرا در اسلام, رهبانيّت نيست; بلكه نصارا آن را بدعت نهادند و خدا آن را بر ايشان ننوشته بود. پيامبر, خودش گاه روزه مى گرفت و گاهْ افطار مى كرد. برخى شب ها را تا بامداد, نماز مى خوانْد و بعضى شب ها مى خفت. هر شب, يكسره نماز نمى خوانْد و هر روز, پيوسته روزه نمى گرفت. چشم و بدن, حق خفتن و آرام گرفتن دارند. همچنين, زن و مرد, حقوقى به گردن هم دارند. نيز روز عيد قربان, روزه گرفتن را حرام كرد; زيرا روز عيد است. يكى از مردم خواست خاموشى گزيند و در آفتابِ داغ بنشيند و همه شبْ نماز بگزارَد و هر روز روزه بگيرد. پيامبر به او فرمان داد كه سخن بگويد و در سايه بنشيند و بخوابَد و افطار كند. افطار در حال سفر, رخصت است. يكى از مردم خواست اعمال حج را بر شتر به جاى آورَد و وحى, پاسخ مثبت داد; چرا كه واقعيت, اين را مى طلبيد. صدقه با بخشى از دارايى است و نه با همه آن. پيامبر نپذيرفت كه همه مال به صورت صدقه, ارزانى گردد. نصف و يك سوم را نيز نپذيرفت; زيرا آن را زياد مى دانست. [فرمود:] به جا گذاردنِ فرزندان ثروتمند, بهتر از بر جاى گذاشتن فرزندان فقير است.
پيامبر, ميانِ هيچ دو كارى آزاد گذارده نشد, مگر كه آسان ترينِ آن دو را برگزيد. پس دين, نه تكلّف است, نه فزون خواهى است و نه مشقّتى تحميل شده بر نفس: «شما آسان و آسانگير برانگيخته شديد و نه سخت و سختگير»; «آسان بگيريد و سخت نگيريد و مژده رسان باشيد و مردم را نرمانيد». در دين, تنگنا را از نظام حج و انجام شعائر برداشت: حَلق قبل از ذبح و نحر قبل از رَمْى جَمَرات. بسيارى از احاديث او داراى ساختارى از اين دست اند: «بكن كه تنگنايى (حَرَجى) نيست»; «ذبح كن كه تنگنايى نيست»; «رَمْيْ كن و تنگنايى نيست». پيامبر نيز به يك اصلِ قرآنى استناد مى كند: «بر كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيك كردند, در آنچه قبلاً خوردند, گناهى نيست». اين درباره تحريم خَمر بود كه بدون عطف به ما سَبَق است.200
 


62

نيز پيامبر نخواست بر امّت, سخت بگيرد: «اگر نه اين بود كه نمى خواستم بر امّتم سخت بگيرم, فرمان مى دادم با هر نمازى مسواك كنند». اَعمال بر پايه قدرت و استطاعتْ صورت مى گيرد, نه بر پايه ناتوان سازى. معيار قدرت, آن چيزى است كه عملاً انجام پذير است. پيامبر, چيزى بيش از توانِ انسان درخواست نكرد: «پايگاه شما نزد من سبُك نيامد; بلكه ترسيدم چيزى بر شما واجب شود كه در انجام دادن درمانيد». پيامبر, فرمان داد يكى از ياران, ريسمان را از گردن خود بگشايد; زيرا آن را بسته بود كه اگر سرش خم شود, بيدارش كند: «هر يك از شما بايد به اندازه نشاط خود, نماز بگزارد و چون [نشاط نماز] به تأخير افتد, بنشيند». كارها بر پايه توان هاست: «بر شما همان اندازه است كه طاقت اَعمال را داريد; زيرا خدا از ملالِ شما ملول مى شود»; «از اَعمال, همان اندازه انجام دهيد كه توانش را داريد». شكنجه دادن خود به راه رفتنِ بسيار, مانند گرايندگان به يوگا و به شيوه بوداييان, حرام است. اندكِ پيوسته, بسيار بهتر از بسيارِ گسسته است, تا انسان به ستوه نيايد. پيامبر به اصل قرآنى ديگرى استناد مى كند: «الآن خَفَّفَ اللهُ عنكم; اكنون خدا كار را بر شما سبك گرفت»(انفال/آيه ٌ 66). چون آيه فرود آمد كه: «براى خدا شريك مياور كه شرك, ستمى سترگ است», مسلمانان اعتراض كردند و خدا تخفيف داد: «كسانى كه ايمان آوردند و ايمانشان را با ستم در نياميختند, آنان در امان اند». اصوليان, اين را «رُخصت» خواندند و اين, تعبيرى قرآنى است: تيمّم در حالِ نبودنِ آب.
پيامبر به زيبر و عبدالرحمانْ اجازه داد كه حرير بپوشند; زيرا بدنشان خارش داشت. پيامبر, شيون كردن زنان را بر مرده, تحريم نكرد و اين, پذيرش واقعيتِ انسانى و طبيعتِ بشرى بود. چون پيامبر(ص) صيد نمودن [و كندن گياه] را در مكّه حرام كرد, برخى اعتراض كردند كه: «مگر اِذْخِر (گور گياه / كاه مكّه)» كه در هر خانه اى هست. ايشان نيز براى رعايت مصلحت عمومى موافقت كرد. چون اشعريانْ اندوهناك شدند كه چيزى [/سُتورى] نبود تا ايشان را براى جنگْ بر آن سوار كند, ايشان را ـ مادام كه نيروى انسانى موجود است ـ [از جنگ] فرا خوانْد, تا آنچه مى خواهند, فراهم شود. پيامبر, اعتراضات مردم را مى نيوشد; يا تخفيف مى دهد و يا اجابتْ گفتن به خواسته
 


63

 ايشان را بيشتر مى كند. هنگامى كه گفت: «هر زنى كه سه بچه بياورد, در بهشت است», زنى پرسيد: «اگر دو بچه بياورد؟». گفت: «در بهشت است». چون دعا كرد: «خدايا! محلِّقين (تراشندگان موى سر در حج) را بيامُرز» و دو بار از او خواسته شد: «و مقصِّرين (كوتاه كنندگان موى سر) را », گفت: «خدايا! ايشان را هم بيامرز» و اين بر پايه پاسخ گفتن به واقعيّت بود.201
از مقتضيات واقعيّت, «تدرّج در فعل» است و اين براى تحقّق يافتنِ آن فعل و خو گرفتن بدان است. گاهى اين, وسيله اى براى تربيت است (نظر به طبيعت عملى تشريع) يا راهى براى قانع كردن نسبت به ابداعِ راوى است. گاهى هر دو باهم است. نيز تدرّج به معناى دَرَجاتِ تفضيل است در پاسخ به اين پرسش كه: «كدام افضل است؟». نيز تدرّج به معناى در پيش گرفتن شيوه گام به گام به خاطرِ خو گرفتن بدان [حكم شرعى] با آغاز كردن از كم تر به بيشتر و از سبك تر به سنگين تر به صورت صعود از «واقعيّت» به «آرمان» است (كه همين بيشتر است و غالب است) يا با آغاز كردن از بيشتر به كم تر و از سنگين تر به سبك تر به صورتِ نزول از «آرمان» به «واقعيّت», چنان كه در نمونه هاى «نَسخ» احكام مى بينيم. مثال مشهور براى نوع اوّل, رابطه حج با ديگر اركانِ اسلام از نظرِ اولويّت است, كه مناقشه گسترده اى را در انديشه اسلاميِ معاصر در رويارويى با استعمار نوينْ پديد آورد: نخستْ ايمان است و سپس جهاد و آن گاه حج. اين كه گفته شده: «افضلِ جهاد, حج است», جهاد را متأخّر از ايمان و حج مى شمارد و به اين معناست كه انگار مقاومت در برابر استعمار, افضلِ جهاد نيست و «افضلِ جهاد, حجّ مقبول است». همين حديث با ساختارهاى گوناگونِ ديگر, تكرار مى شود كه افضلِ اعمال را ايمان مى داند و بعد از آن حج را قرار مى دهد و حج را در پايگاه دوم پس از ايمانْ جاى مى دهد. براى جهاد, مراتبى هست: «نماز, و سپس نيكويى كردن با والدين, و سپس جهاد به راه
 


64

 خدا». جهاد, در مرتبه سوم قرار مى گيرد, آن هم در روزگار پايدارى در برابرِ استعمار. «جهادِ زنان, حج است»… انگار زنان نمى توانند به درمان زخميان و كمك به سربازان بپردازند. [چه آسان مى توان از مبارزه با استعمار, شانه خالى كرد:] جهاد با دشمن را جهادِ اصغر قرار دادن و جهاد با نفس را جهادِ اكبر گردانيدن. پس جهاد, در درجه اوّل با نفس است و با مال [كه حج باشد], و اين, ارزش پايدارى در برابر اشغالِ خارجى را كم مى كند. شايد خَلط مبحث, در ترتيب, از راوى رخ نموده است; بى آن كه قصدى داشته باشد, يا اين كه از ارزشِ نبرد با ستمكاران و تجاوزگران در داخل و خارج, به عمد, كاسته است. صدقه دادن, به نزديك ترين در (در همسايگى) است كه اگر يافت نشد, هر خيرى صدقه است: امر به معروف و خوددارى از منكر و سخن نيكو گفتن; همه اينها صدقه است به صورتِ تدر ّج از اعلا به اَدنا; از آنچه سزاوار است كه باشد, به آنچه كه واقعاً هست. همچنين گناهان كبيره داراى درجات مى شوند از اكبرِ آنها به اصغر; از شرك, به قتل فرزند, به زنا با زن همسايه. در روايتى ديگر: از شرِك, به عقوق والدين, به سوگند دروغ. در روايت سوم: از شرك, به قتل نفس, به عقوقِ والدين, به گفتن سخنِ دروغ. شايد همه اينها را پيامبر گفته باشد. ساختارها گوناگون اند و قصد, يكى است.
گاهْ بيان تدرّج, با تشبيه است از كامل تر به آنچه كمالِ كم ترى دارد. ثواب غُسل كردن روز جمعه [در وقتش,] ثواب كسى است كه شترى قربانى كرده باشد و در ساعت دوم, چنان كه گاوى و در سوم, چنان كه قوچى و در چهارم, چنان كه مرغى و در پنجم, [ثواب عطاى] تخم مرغى است. قرآن, مانند تُرُنج است: بوى خوش و مزه خوش دارد. مؤمنى كه قرآن نمى خوانَد, مانند ميوه اى است كه بويى ندارد, ولى مزه اش خوش است; و منافقى كه قرآن مى خواند, مانند ريحان است كه بويى خوش, ولى مزه اى تلخ دارد, و منافقى كه قرآن نمى خوانَد, مانند حَنظل است كه بويى ندارد و مزه آن, تلخ است. گاهى تدرّج به صورت و بر پايه طلب است: مادرى كه سه فرزند بزايد, از آتشِ دوزخ, نجات يابد و سپس (بر پايه درخواست مادرى كه دو فرزند زاييده), نجات از آتشِ دوزخ با زادنِ
 


65

دو فرزند است.202 گاهى تدرّج به صورتِ صعود به اعلاست يا به جلو رفتن پس از خو گرفتن گام به گام با آن: روزه مندوب (مستحب), سه روز است و اگر توانست, هفت روز يا نُه روز و يا روزه نصف الدهر (نيمه كاملِ سال) كه آن, روزه داوود است. چنان كه دعوت اهل كتاب به نماز, تدريجى صورت مى پذيرد و اگر اطاعت كرد ند, به زكات. در روايتى ديگر, تدريج, با گفتن دو شهادت (به توحيد و به نبوّت پيامبر) آغاز مى شود. مسلمانان, يك چهارمِ بهشتيان اند و چون مسلمانان اعتراض كردند, يك سوم آنها شدند و چون برايِ بار دومْ اعتراض كردند, نيمى از آنها گشتند. گاهى تدرّج, در همان سطح و فقط بر پايه اولويّت ها صورت مى پذيرد: سزاوارترين مردم به مصاحبت, مادر است و مادر است و مادر است و سپس پدر.203
رعايت بدن و بهداشت و پاكيزگى آن و رفتار درست و شايسته با بدن, از جنبه هاى واقعيّت است كه پس از اين مى آيد. همه [احاديث] طبّ نبوى خيال نيست; بلكه بخش هايى از آن, داراى جنبه هايى از واقعيّت است كه آن را تأييد مى كند, مانند نخوردن غذا در حالت لميده (چه به خاطر بهداشت و چه به پاسِ ادب), فوت نكردن در ظرف به هنگام نوشيدن آب, مسح نكردن ذَكَر با دست راست, يا استنجا نكردن با دستِ راست. اينها چيزهايى هستند كه با فطرت و طبيعت, توافق دارند و نياز به امر و نهى ندارند. فطرت, در پنچ چيز است: «ختنه كردن, ستردن موى زهار, سِتُردنِ موى زيرِ بغل, كوتاه كردن ناخن ها و كوتاه كردنِ شارب» (از دَرِ مخالفت با مشركان كه ريش را مى تراشيدند و شارب را بلند نگاه مى داشتند). پيامبر در دعا دستان خود را بلند مى كرد, چنان كه مردمان, سفيدى زيرِ بغلش را مى ديدند. اكنون پرسش, اين است: چگونه در جهانِ امروز مى توان مسلمانان را از كافران متمايز كرد؟ پيامبر, موى سر و ريش خود را خضاب
 


66

 مى بست و سياه مى كرد; زيرا يهود و نصارا چنين نمى كردند. اكنون در فرهنگ عامه اين كار, عيب است. ساده پوشى و پرهيز از خودآرايى, بر ضدّ عادات معاصران است كه شيك پوشى و خوش لباسى و رقابت در آن را ارزش مى دانند, چنان كه يكى از رئيسان جمهورى, «شيك ترين مرد جهان» خوانده مى شود. پيامبر, حُلّه سرخ را دوست مى داشت. شايد اين كار, يك سليقه خاص بود نه يك سنّت عام. پوشنده جامه دراز تا آن جا كه پاشنه ها را بپوشانَد و از آن بگذرد, در آتش است. پوشيدن حلّه, ويژه پذيرايى از ميهمانان و گروه هاى نمايندگى بود. لباس بلندِ سراسرى, ويژه پيامبر بود و اما عُمَر, آن را نمى پوشيد; بلكه آن را گرفت تا بر ديگرى بپوشانَد يا آن را به فروش رسانَد. پيامبر از پوشيدن اشياى زرّين و سيمين, امتتاع ورزيد, حتى بعد از آن كه به پيروى از عادت قوم, نقش «محمد رسول الله» را به انگشترى سيمين نهاد و نامه هاى خود را به پادشاهان, با آن, مُهر زد. پيامبر, به دست كردن انگشترهاى سيمين را براى صحابه منع كرد. سپس به پيروى از شريعت عام, آن را نقض كرد. بدن, احترام خاصّ خود را پس از مرگ دارد و نمى توان آن را مُثله كرد, چه در آوردن چشم باشد يا شكستن دندان, چه حيوان باشد و چه انسان. اين, چيزى است كه فرو افكندنِ بمب هاى آتشزا (ناپالْم) براى سوزاندن مردم را ناروا مى دارد. از اين احا ديث, فرهنگ بدن و ارتباط آن با خوراك و نوشيدنى و بهداشت و درمان و لباس و نظافت و روابط با ديگران, روشن مى شود.204
اگر بدن, يكى از نمود هاى واقعيّت باشد, نَفْس (/جان/ روانِ) انسانى, يكى از جاهاى تلاقى آرمان با واقعيّت است. نَفْس, احساس داخلى به زمان است. مادام كه انسان در انتظار نماز است, به نزدِ خدا نمازگزار به شمار مى آيد. فعل, در «زمان» صورت مى پذيرد: نماز, روزه, زكات و جمع, هر كدام, اوقات و زمانِ خاصّ خود را دارند. شهادت, در هر زمانى ممكن است. طلاق, ازدواج, عدّه, ماه هاى حرام, و داد و ستدها همگى در زمانْ جاى دارند. از اين رو واژگان ويژه زمان, در قرآن, فراوان است: وقت,
 


67

ساعت, يوم, شهر, سنه, دهر, حين, و… . اين همان زمانِ روانى ـ اجتماعى است. سفر و جنگ, روز پنج شنبه است و بيرون رفتن, در پايان ماه. اين, چيزى است كه چه بسا با كاركردهاى رايج اين زمان ها نمى سازد. گاهى زمان, جنبه كمّى پيدا مى كند, مثل: «بهترين اعمال, پر دوام ترينِ آنهاست». ساعت, با زمان ذهنى معيّن مى شود و نه با زمان عينى. همين كه طفلى زندگى كند و [هيچ گاه] پيرى او را در نيابَد, رستاخيز به پا مى شود. زمانِ هستى گرا كاربرد وقت به سود عامّه مردم است [مثلاً] در شمار ماه ها. روزى كه خدا آسمان ها و زمين را آفريد, زمان به چرخش درآمد. سال, دوازده ماه است كه چهار ماه آن, حرام است.
روايات به حديث نفس و عالَم نفس و عالَم خودآگاه, اشاره دارند. خداوند به سود اين امّت, از وسوسه درونى درگذشته است و اين تا هنگامى است كه خودآگاه نباشد و بر زبان, جارى نشود. با اين همه, قرآن, انباشته از تحليل خودآگاهى (شعور) و بحران هاى روانيِ عايشه, مادر موسى, مريم, ابراهيم, نوح و عيسى است. قرآن, در سينه هاست و تنگنا نيز درسينه هاست. پيامبر, با خود, حديث نفس دارد: «با خودم گفتم». عايشه در يك بحران روانى نذر كرد كه هرگز با زُبير, سخن نگويد; ولى بعداً سخن گفت; زيرا قهر كردن بيش از سه شب, روا نيست. نفس, انباشته از انگيزه ها, خواسته ها و انفعالاتى است كه قرآن و حديث, آنها را وصف مى كنند. ابوبكر كه امامت جماعت را به عهده داشت, چون پيامبر(ص) آشكار شد, نخواست نماز را ادامه دهد و جايِ خود را به پيغمبر داد و اين به پاس احترام پيامبر بود. «بدترين مردم, آدم دو روست» و اين براى دفعِ نفاق است. در برابر هر انفعالى, فعلى هست: نماز استسقا از بيم خشك سالى و نماز شكر از ترس ناسپاسى. غيرت در زنان هست كه يكديگر را [در آن,] يارى مى رسانند. چنين بود كه مادر عايشه, انگيزه تهمت زدن به او در «حديثِ اِفك» را تحليل و توجيه كرد: «بسيار كم است كه زنى جوان و زيبا در خانه مردى باشد كه او را دوست بدارد و او را هَووها باشد و سخنان بسيار درباره او نگويند». دشوارى دفاع متّهم از خودش, عايشه را وادار ساخت كه صبر پيشه كند: «شكيبى نيكو در كار مى بايد و خدا را بايد به يارى خوانْد و بس».
 


68

عايشه از زنى كه خود را به پيامبر ببخشد, گرفتار غيرت مى شد و به جوش مى آمد, تا آن كه گفت: «مى بينم كه خدايت جز بر هوايت, شتاب نمى كند» و اين, پس از فرود آمدن اين آيه بود: «هر يك از همسرانت را بخواهى, از خود, دور مى دارى و هر يك را بخواهى به خود, پناه مى دهى; و هر يك از آنان را كه از او دورى گرفته اى, اگر نزديك سازى, گناهى بر تو نيست» (احزاب / آيه 51). خجالت از خود, انفعالى است كه داستانِ سه مردِ فرو نشسته از جهاد, آن را به تصوير مى كشد (توبه / آيه 118). طلب عفو در برابرِ انتقام, انفعالى بشرى است. بسيارى از احاديث, انفعالات نفس را نمايش مى دهند: غيرت, حسد, رقابت و عشق, مانندِ: غيرتِ سعد, غيرت زبير و غيرت زنان. هر كه خواستار گردن زدن تهمت زننده گردد, دچار «حَميّت جاهلى» شده است.205
زندگى با شعور (خود آگاهى), زندگى آزادى است. بخارى, يك كتاب كامل را در «صحيح» خود به «اِكراهْ» اختصاص داده است. احترامِ آزاديِ انسان, مانع از اين است كه يكى بينيِ ديگرى را بگيرد و برده وار به دنبال بكشاند. اين [كتاب], تصويرى مجازى از آزادى است. حديثِ: «الولاء لمن أعتق; سرپرستى (ولايت), از آنِ كسى است كه آزاد سازد», بدين معناست كه دين براى آزادى است و از آنِ كسى است كه برگه آزادى ببخشايد. بنده مملوك نيكوكار, دو اجر دارد. اگر نه جهاد به راه خدا و حج و نيكويى كردن در حقّ مادران بود, پيامبر(ص) دوست مى داشت كه به صورت عبدِ مملوك بميرد. اين را از روى همبستگى با بردگان فرمود. آزادى, عملِ انسان را به اختيار و گزينشِ او درمى آوَرَد: «شستن, سه بار يا پنج بار است» و«دفن, پنهان كردن در خاك است يا سوزاندن و سپس ريختن خاكستر در دريا» از ترس خدا و به صورت تصويرى فنّى براى پرهيزگارى. مستحبّ و مكروه , دو عملِ شرعيِ اختيارى است, چنان كه پيامبر گفت: «مگر كسى داوطلبانه بخواهد كارِ خير بيشترى انجام دهد». گاه نيز انتخاب, ميان كارهايى
 


69

 است كه همه شان نيكو هستند, مانند: روزه, نماز, جهاد, آزاد سازى برده به راه خدا و ارشاد مردم.206
چهره زن در حديث, چهره اى است بى مانند و يگانه, ممتاز در سطح كلّيِ عام يا در سطح خاص در زندگى پيامبر. زن در حديث, براى مرد است; [اگر چه] براى خودش مادر و خواهر است و در زندگى پيامبر, محبوبه اوست.تنگنايى در حديث نيست, چنان كه در قرآن, تنگنا نيست كه موضوعات جنسى را به گونه اى جنسى و بلاغى و ادبى مطرح سازد.اين, يك موضوعِ بشرى است, مانند ديگر موضوعات شرعى و حتى اگر واژگان قديمى به كار رفته باشد, مانند «هُدْبَة» (به معنى ريشه كنار پارچه) و «هَنَة» (به معنى: پيه پشت پلك), باز هم آن حديث, براى ما مفهوم است, و مثال هاى ديگرش: عسيلة (كام جنسى), ترجيل (پيراستن و شانه زدن مو), تفخيذ (ران مالى). زنى براى بار دومْ شوهر كرد و اكنون مى خواهد به شوهرِ اوّل برگردد; زيرا شوهرِ دومش «جز هُدبه اى (كنايه از اندك) نداشت و هَنه اى (حدّاقلى از خير) نيز به زن نرسيد و نتوانست كامى از زن برگيرد».207
زن [در حديث], مايه كامگيرى مرد است; به او نياز دارد و از او بى نياز نيست. پس از آن كه پيامبر (ص) سوگند خورد كه تا يك ماه به زنانش نزديك نشود, در سَرِ بيست و نه روز (نه سى روز) به سوى ايشان آمد, چنان كه عايشه ياد كرد; زيرا ماه عربى همين اندازه است. مرد, قبل از آن كه به جنگ برود, با زن خود, هم بستر مى شد; زيرا «گاهى عشق, پيش از مرگ به كار مى آيد». برخى پيشنهاد كردند كه در جنگ, به دليل نبود زنان, خود را اَخته كنند. نياز به زن, بدان پايه مى رسد كه احتياج به «ترجيل» (شانه زدن موى سر) مى رسد, همان گونه كه پيامبر, بدون در نظر گرفتن احساس ديگر, سرش را نزديك عايشه
 


70

 كه حائض بود, مى آورد و عايشه سرش را شانه مى زد.208
مردى در روز ماه رمضان, با زنِ خود, هم بستر شد و برده اى نداشت كه آزاد سازد و نمى توانست شصت روزِ پياپى روزه بگيرد يا شصت بينوا را خوراك دهد. پيامبر به او چيزى بخشيد كه صدقه بدهد و او آن را بر خانواده خود, هزينه كرد; زيرا نياز بيشترى داشتند. پيامبر, خنديد; زيرا آسان گير بود. يكى از ايشان خواستار شد با زنى ازدواج كند كه خود را بر پيامبر, عرضه داشته بود و دانسته شد كه پيامبر, رغبتى به آن زن ندارد. مرد, كابينى و حتّى انگشترى آهنين هم نداشت. اِزارِ او كوچك بود و دو تن را بس نمى كرد. كابين زن, آموختن همان اندازه از قرآن شد كه مرد به ياد داشت. در احتياج به ازدواج, نادار و دارا يكسان هستند, از هر طبقه اى باشند. پس مسلمان فقير, ازدواج مى كند, شفاعت مى كند و بهره مى برد تا زمين را درنَوردد.209
به رغم اين كه زن ـ چنان كه گفتيم ـ مايه كامِ جنسى براى مرد است, مرد نيز [در حديث,] مايه كام جنسى براى زن است. همان طور كه مرد, سهمى در كامگيريِ جنسى از زن دارد, زن نيز حقّى در كامگيريِ جنسى از مرد دارد.گاه, زنى خود را بر پيامبر(ص) عرضه مى داشت و پيشِ روى او راه مى رفت تا اندام و زيبايى هايِ او را ورانداز كند, تا اين آيه نازل شد: «هر كدام را بخواهى, برگير و هر يك را نخواهى به كنار بگذار». اين, مايه غيرت گشت و عايشه از روى عتاب گفت: «مى بينم كه خدايت جز بر هوايت نمى شتابد». پيامبر, از قبول عرضه هاى زنان, خوددارى كرد و اين, در پى آن بود كه اُمّ سلمه دخترش را بر او عرضه داشت كه دختر برادر رضاعى پيامبر [و بر او حرام] بود. او جز با رضايت زن خود, با ديگرى ازدواج نمى كرد. قرآن, زنان پيامبر را آزاد گذارد كه بخواهند با حضرت باشند يا از او به خوشى جدا شوند. در باب ازدواج با زن غير باكره مشورت مى شود و نظر باكره پرسيده و از او اجازه خواسته مى شود. خاموشى باكره از روى شرم, به معناى رضايتِ اوست. پيامبر, به زنى آبستن ـ پس از آن كه خوددارى
 


71

 مى كرد اجازه ازدواج داد و گفت: «شوهر كن» كه مقصود, پس از وضع حمل يا سقط است. پس ازدواج, حقّ زن است. اين از حقوق زن است كه چون شوهرش او را سه بار طلاق داد و بى رغبتى به او نشان داد, به شوهر برنگردد مگر پس از آن كه با مرد ديگرى ازدواج كند, نه شفاهاً ـ چنان كه حال در عادت محلِّل است ـ , بلكه عملاً «تا مرد, كامِ تو را بچشد و تو كامِ مرد را بچشى». اين, مايه غيرتِ شوهرِ اوّل مى شود و زن را نگه مى دارد, بى آنكه او را تهديد به طلاق بار دوم كند و بى آن كه بگذارد شوهرِ دومى از او كام بگيرد; زيرا در جديد, رغبتى بيشتر از قديم هست. گاه, شوهر اوّل از اين وضع, درس مى گيرد كه سرِ خود, سوگند طلاقْ جارى نكند و شتابان, بيش از يك بار طلاق ندهد.
همچنين از حقوق زن است كه زندگى ويژه خود را داشته باشد.[در حديث است كه] چون مردْ دير هنگام از سفر باز گردد, شبانه حلقه بردَرِ خانه خود نكوبد تا زن را سرآسيمه نكند و خوابِ آرامش را آشفته نگرداند. و جز با رضايت زن, با او درنياميزد. پيامبر بر همسرش( دختر جَونى), براى زفاف, داخل شد. دختر, از پيامبر به خدا پناه برد و پيامبر, او را نزدِ كسانش فرستاد; زيرا به خدايى بزرگ پناهيده بود. شايد چون زنْ اسير بود, از سرورِ خود ترسيد. طلاق ديوانه و مست و مجبور, جايز نيست. پيامبر خواست نزدِ زنى [شوهرش را] شفاعت كند كه به خانه شوهر برگردد; زيرا شوهر, او را دوست مى داشت (گرچه زن, او را دوست نمى داشت) پيامبر به زن, فرمان نداد و فقط شفاعت كرد. زن نپذيرفت; زيرا پيامبر نمى تواند در چيزى فرمان دهد كه مالكيت و سلطه آن را به دست ندارد. زن, كالا نيست. از اين رو, پيامبر, نكاح «شغار» را منع و آن, چنين بود كه سران دو خانواده در مقابلِ زنى كه از خانواده ديگر مى گيرند, زنى نيز به آنان بدهند. زن, تازيانه زده نمى شود و كتك نمى خورَد, كه تازه بعد از اين همه, در پايان روز, مرد با او هم بستر گردد.
عشق, اقتضاى حسن رفتار دارد. زن, مادر است و فرزند به او ملحق مى شود. «مِهرِ مادرى, رحمتى است كه خدا در او نهاده است». او خواهر است. پس خواهرش را
 


72

طلاق نمى دهد تا به جاى او به عقد شوهرش درآيد. 210
زن, جايگاهى محورى در زندگى پيامبر دارد كه ميان آسان گيرى و سختگيرى در نوسان است. بلكه قرآن در جهت آسان گيرى با زنان بود. چون پيامبر(ص) شربت عسل نوشيد و بويى از دهانش بلند شد و اين راز را با عايشه و حفصه در ميان گذارده بود و اين دو آن را آشكار كرده بودند و پيامبر(ص) خشمگين شد, اين آيه نازل گشت: «اى پيامبر! چرا آنچه را خدا براى تو حلال كرده, بر خود, حرامى مى كنى؟». بيدارى در شب براى نماز, به بيدارى نيروى جنسى مى انجامد. پيامبر (به استثناى عايشه) وقتِ بيشترى را در نزد حفصه مى گذراند تا نزدِ ديگر زنانش. اين دوتا, دختران دو دوستش ابوبكر و عمر بودند. اين كار, مايه آن شد كه عايشه و حفصه را در اتّحاد يگانه اى در برابر ديگر زنانش (از آن ميان: زينب بنت جحش) جاى گيرند. پيامبر, در حالى كه مُحرِم بود, ميمونه را به ازدواج خويش درآورد و با او هم بستر شد. با او در عمره قضا ازدواج كرد. دستِ پيامبر, هرگز هيچ زنى را لمس نكرد مگر كه مالك او بود.211 عايشه اولويّتِ مطلق بر ديگر زنان او داشت و در مركز توجّه پيامبر بود. چهره عايشه در حديث, چندگانه بود; چهره : انسانى از جنس ماده, محبوبه, همسر, دختربچه, فرزند, دانشمند و سياستگزار. قرآن را از برمى داشت و نيكو به كار مى گرفت, چنان كه اين آيه را از زبان يعقوب به كار برد كه در انتظار تبرئه خويش از نزدِ خداست: (شكيبى نيكو مى بايد و يارى, تنها از خداست و بس). پيامبر [در تصويرى كه حديثْ ارائه مى كند], پيش از آن كه با عايشه عقد ازدواج ببندد, دوبارْ او را ديد. يك بارْ فرشته اى او را در پارچه حريرى حمل مى كرد و چون پيامبر دستور داد پارچه از روى او برگيرند, عايشه بود. پيامبر, او را پذيرفت كه ارمغانى از خدا باشد. بار دوم نيز در همان شرايط و به همان هنجار [, او
 


73

را ديد]. او بر هَوهاى خود مى باليد كه خدا او را در آسمان به عقد پيغمر درآورده است, در حالى كه آنان را كسانشان در زمين به زنى به پيامبر داده اند. اين, در تجربيّات عشق, از گذشته دور, معروف است كه عاشقْ احساس مى كند محبوبه خود را از ازل مى شناخته است.
پيامبر شبش را بر زنانش بخش مى كرد, مگر عايشه. در يك شبِ واحد, به نزدِ همه ايشان مى رفت و اينها نُه زن بودند. شايد اين, مبالغه باشد; چرا كه عملاً چنين كارى دشوار است; زيرا او اگر بعد از عصر, آغاز به اين كار مى كرد و بعد از مغرب و بعد از عشا و در نيمه شب و تا به هنگام پگاهْ ادامه مى داد, بازهم كفايت نمى كرد. شايد فقط مى نشست تا اُنس و اُلفتى بگيرد, بدون اين كه عشقبازى كند. نظر علم پزشكى اين است كه اين [تعداد هم بسترى], زيانمند است. در نزد عامّه مردم چنين است كه اين, تصويرى بلاغى, مايه گرفته از محيطِ زندگيِ بيابانى است. در چنين محيطى, خروس با مرغ, و بُزِ نر با بُزِ ماده چنين مى كند. شايد صورت هاى مبالغه آميز, با اين گفته تأييد شوندكه: «او نيرويِ جنسيِ چهل مرد را داشت». در آخرين بيمارى اش مى خواست آخرين شبش را در نزد عايشه بگذرانَد. پيوسته مى پرسيد: «من فردا كجا هست؟» . به آسمانِ والا به نزد خدا شتافت, در حالى كه در كنار عايشه بود.
هنگام رحلتش, خداوند, ميان نَفَس هاى آن دو را جمع كرد. عايشه خود از اين موقعيّت ممتاز, خبر داشت و مى دانست كه بر ديگر زنان پيامبر, برترى دارد. او تنها دخترِ دوشيزه بود [كه به عقد پيامبر درآمد] و ديگر زنانِ پيامبر, قبلاً شوهر كرده بودند. خودش را به درختى تشبيه مى كرد كه قبلاً شترى آن را نچريده است و بدين خاطر, شيرين تر است. پيامبر, گفته او را تصديق مى كرد. پيامبر, چه براى خودش و چه براى امّتش, دختر دوشيزه را ترجيح مى داد. مَرد, [بر اساس حديث نبوى,] نزدِ دختر دوشيزه يك هفته مى مانَد و نزدِ زن شوى كرده, سه شب. سفارش مى كند كه دختر دوشيزه بگيريد: «تا او با تو بازى كند و تو با او بازى كنى». اين, پس از آن بود كه مردى زنى شوهر كرده را به ازدواج خويش درآورد تا برادران خُردسالش پرستارى كند. پيامبر, شيفته
 


74

 زيبايى او بود.* پيامبر, در پى اين اعتراض عايشه: «شما با حج و عمره باز گرديد و من فقط با حج بازگردم؟» رخصت عمره داد.212 عايشه فرزند نداشت. اگر پسرى مى آوَرْد, بحران سياسيِ بزرگى پس از وفات پيامبر, به صورت نبرد بر سر قدرت, درمى گرفت. اين پرسش, همچنان به جاست: آيا اين فرمان قرآن كه زنان پيامبر نبايد پس از او شوهر كنند, قساوتى به زيان زنان (بويژه عايشه) بود يا به احترامِ يادِ پيامبر, يا بر پايه رضايتِ خودِ زنان؟
سرانجام, چنان كه از علم حديث پيداست, جوهر اسلام, همان اخلاق است و اخلاق, ستون دين است. «بهترين شما خوش خوترين شماست». برخى احاديث, اشاره به عادات و عُرف ها و سنّت ها دارند. برخى ديگر, از فطرتى ثابت و حقايقى عام در نزد همه ملّت ها پرده برمى دارند. اينها اخلاقياتى هستند كه بر احترام به زندگى استوارند. زندگى به خوديِ خود, ارزش است و از اين جاست كه قتل و خونريزى حرام است. اوّلين چيزى كه به رستاخيز درباره آن ميان مردمانْ داورى خواهند كرد, خون است. بلكه حتى تمرين نظامى با سلاح حقيقى به خاطر خطر مرگ, نبايد باشد. به اين جهت, خودكشى از سرِ عدم تحمّل درد, حرام است, حتى براى مجاهدانِ راه خدا قاتل و مقتول, هر دو در آتش اند. جان در برابر جان است. همچنين, به هنگام جنگ, اين
 


75

كارها حرام است: كشتن زنان, كودكان, پيران, هر كس كه اسلحه اى برنداشته باشد و هر كسى كه بگويد: «لا اِلهَ إلاّ اللّه» (اگر چه آن را از بيم جان و براى پناه بردن به آن, گفته باشد). هيچ كس از قلب ديگران با خبر نيست. پيامبر, از آنچه خالد كرد, بيزارى جست. پيامبر, آن مشركى را كيفر نداد كه شمشير پيامبر را در حال خواب, از وى ستانده و گفته بود: «چه كسى تو را از من پاس مى دارد؟». عزل [در جلوگيرى از حاملگى] مانع مى شود كه موجود زنده به دنيا آيد. زندگى در حدّ ذاتِ خود, ارزش است و اين با صرف نظر از دين و ايمان است. پيامبر, بر منافقانْ نماز گزارد و «هفتاد بار استفغار» [ياد شده در قرآن] را چنين تأويل كرد كه بيشتر از اين شماره استغفار خواهد كرد [تا خدا آنان را ببخشد] و اين, حتّى پس از نزول وحى بود كه: «هر يك از منافقان بميرد, بر او نماز نگزار». بر پيكر يهوديانْ نماز مى خواندْ. زندگى و هستى, يك چيزند. پيامبر, پسرش ابراهيم را بوسيد و بوييد, پيش از آن كه او را در خاك بنهد و اندوهِ خود را آشكار كند.213
اخلاق, در زندگى فرد و اجتماع, خودنمايى مى كند و از آرامش و اطمينان درونى آغاز مى شود كه اين به هنگام نماز است, بى آن كه به رشته اى از شعائر خشك, بدن شود يا صرفاً به حركاتى شتابان (براى اداى امر واجب يا رياكارى) تحوّل يابد. چنين است بلند نكردن آواز به هنگام نماز, براى پرهيز از رياكارى و خودنمايى و نيز افضل بودنِ خواندِن نماز در خانه براى پرهيز از آشكار كردن و به نمايش گذاشتن. اين, اخلاقِ پاكىِ محض و مطلق است; اخلاق كودكى است. كودكان, محبوب ترين كسان به نزد پيامبر بودند. شكيبايى و بردبارى به عنوان اوّلين فضيلتْ معرّفى مى شوند, مثل: بردبارى مادر در حالى كه فرزند خود را در حالِ جان كندن مى بيند و براى خُرسندى خدا, شكيبايى مى كند. «از خدا بترس و صبر در پيش گير». اين را پيامبر به زنى گفت كه بر گورى گريه مى كرد. در
 


76

مرحله بعدى, ارزشِ راستگويى پيش مى آيد كه به نيكيِ فرد مى گرايد و به بهشت مى انجامدو اين در برابرِ دروغ است كه به زشتى مى گرايد و به دوزخ مى انجامد. دروغگويى, با تكرار شدن, تبديل به عادت مى شود و شخص, در نزد خدا «كذّابْ» نوشته مى شود. احترام گذاشتن به طبيعت و انكار وجود اشياى بى فايده در طبيعت, اعتراف به نعمت الهى است; زيرا هر چيزى براى كاربرد انسانى است و انسان در جانى از معانى زندگى مى كند. پيامبر, ممنوع كرد كه از چاه تبوك, آب بنوشند و آبِ آن را بر زمين ريزند و يا خمير در آن اندازند.214
سپس اخلاق فردى, تدريجاً به اخلاق اجتماعى منتهى مى گرددكه از تحريم شرك به خدا آغاز مى شود و به تحريم حقوق والدين و شهادت دروغين مى انجامد. همه اينها ارزش است و به شخص ديگر, ارتباط پيدا مى كند: ديگرِ مطلق يا فردى به عنوان نمونه, نيكى در حقّ پدر و مادر, برابر با پرستش خدا به يگانگى است. تلاش در كار آن دو, كم تر از جهاد به راه خدا نيست. حكايات درباره دو پير كهن سال, متعدّد مى شود و اين, ارزش عمل را نمايان مى سازد. تأكيد متمركزانه بر پرهيز از عاق شدن توسّط مادر, نرنجاندن مادران و زنده در گور نكردن دختران به كمال مى رسد كه تجلّيِ اعلايِ آن, صله رَحِم است. «مِهر», در بشر و بويژه در مادران, طبيعى است. مهر مادرْ نسبت به فرزندش, نمونه هاى از مهر خدا نسبت به بندگان خويش است. در اين مورد, فرقى ميان انسان و حيوان و خدا نيست. يك ساختار اخلاقيِ ديگر در منع دروغ گفتن, تمركز مى پذيرد كه سه بار تكرار مى شود. انگار اين موضوع, تجربه اى زنده در نزد پيامبر است. پيامبر, جامه اى به عُمر داد كه آن را براى برادر مشركش به مكّه فرستاد. پس جوهرِ روابط اجتماعى, خويشاوندى است, نه دين.215
اخلاق به معناى ادب در گسترده ترين معانيِ خويش است; ادب با خود و با ديگران. بخارى در «صحيح» خود, چندين كتاب را ويژه عنوان هايى از اين گونه
 


77

ساخته است: «استيذان», «ادب» و… كه ادب, به معناى آداب اجتماعى و استيذان, به قصد چشم پوشاندن است كه سياق نزولِ آيه حجاب است. هتك حُرمت, همان معاشرت مردمان بدون استيذان است. [نمونه ديگر ادب,] حديثى است كه شخصى را سوگند مى دهد كه انگشتر را جز با اداى حقّ آن, به دست نكند.216 يكى از زمينه هاى برقرارى روابط متقابل اجتماعى و آشنايى, دعا كردن براى عطسه زننده است. خميازه كشيدن [در پيش چشم ديگران], زشت و نكوهيده و دعا كردن براى عطسه زننده, پذيرفته است. اوّلى دلالت بر تن آسايى مى كند و دومى گزارش از هوشيارى مى دهد. هر دو, از كارهاى بدنى, هستند.همچنين است جا باز كردن براى تازه واردان در مجالس و روى نياوردن به صدر مجلس. كسى كه خواستار نوشيدن باشد, در پايانِ نوشندگانْ جاى مى گيرد. پيامبر, نخست از كودكانْ اجازه گرفت و سپس به پيران (قبل از ايشان) آب نوشاند. پيامبر به قدرى درباره همسايگان سفارش كرد كه گمان مى رفت ايشان را شريك ارث خواهد ساخت. بدترينِ مردم به روز رستاخيز, كسى است كه مردم از ترس گزندش از او دورى گزيده باشند. اين, گفته پيامبر است: «چه برادر بدى براى عشيره است!» يا «چه فرزند بدى براى عشيره است!». پيامبر, با اصحاب و همسران خود, تلطّف مى كرد كه به نزدِ ايشان محبوب نمايد و با ايشان اُنس و اُلفت گيرد, مثلاً: يا أبا هرّ! يا عايش!… و ايشان را با كُنيه صدا مى زد, مانند: يا أبا تراب! يا أبخش! يا أبا عمير!217
از زمينه هاى برقرارى ارتباطات متقابل اجتماعى, خوردن غذاى مشترك, گفتن سلام به كسى كه ما را مى شناسد(يا نمى شناسد) و دوا نداشتن «قهر» با برادر مسلمان (بيش از سه شب) است. بهترين ايشان, آن كسى است كه آغاز به سلام كند. غذاى دو نفره براى سه نفر, بَسنده است و غذاى سه نفره, چهار نفر را كفايت مى كند. پيامبر, چهار نفر را دعوت مى كرد و پنج نفر مى آمدند. آنچه درباره خوراكْ جارى است بر
 


78

 پوشاك نيز راست مى آيد. مردى اعرابى, خواستار عباى پيامبر گشت و پيامبر, عباى خود را به او بخشيد و آن مرد, آن عبا را نگه داشت تا او را با آن, كفن كنند و او تا ابد در آن به سر بَرَد. دارندگانِ بيشتر در اين جهان, برخوردارانِ كم تر در آن جهان خواهند بود و آخِران, اوّلين كسان خواهند بود, چنان كه مسيح گفت و اين برپايه تعبيراتى است كه در زبان هاى سامى هست. يهوديان به پيامبر مى گفتند: «السّام عليكم»* و او مى گفت: «و عليكم» تا هم صلح را حفظ كند و هم اهانت را با اهانتْ پاسخ گويد. هدف, بيرون بردن «من» به سوى ديگر است; زيرا پيامبر, همواره سفارش مى كرد كه از گفتن «مَن… مَن…» پرهيز شود. چون سه نفر با هم نشسته اند, نبايد دو نفر از آن ميان, در گوشى با هم سخن بگويند. اين البته مزاحمتى براى درونْ گرايى و شخصيّت فردى ندارد: «در دنيا چنان باش كه انگار غريب يا رهگذر هستى». 218 مردم در ميان خود, با پيوندِ ناگسستنيِ خدايى (العروة الوثقى) ارتباط برقرار مى كنند و اين, تعبيرى قرآنى است كه بعدها بر پايه ضرورت سياسى به كار برده شد كه مسلمان بايد همراهيِ جماعت كند و بر آنچه از حاكم نمى پسندد, صبر پيشه ورزد. «هر كس در برابر حاكم سر به شورش بردارَد, به مرگ روزگارِ جاهلى مرده است». اين, همان بود كه شيعيان را وادار كرد كه اين حديث را روايت كنند: «هر كس بميرد و امامِ زمانِ خود را نشناسد, به مرگِ روزگارِ جاهلى مى ميرد». اين به آن در!
حكومت, شورش مسلّحانه بر ضدّ خود را حرام مى داند و حرام مى سازد: «هر كس بر ضدّ ما اسلحه بردارد, از ما نباشد» و «هر كس از جماعت جدا شود, به مرگ روزگارِ جاهلى بميرد». مخالفان با حكومت, از دَرِ عصيان در مى آيند. حكومت, اطاعت محض از حاكم را طلب مى كند و اين با صرف نظر از [ويژگى هاى شخص] حاكم است; چرا كه [در اين احاديث,] فرمانبرى از حاكم, ذاتاً امرى مطلوب است: «شنيدن و فرمان بردن, اگرچه حاكمْ برده اى حبشى و سرش انگار دانه مويزى باشد» و حديث, فرمانبرى از
 


79

حاكم را هم پايه فرمانبرى از خدا مى داند: «هر كس از من اطاعت كند, از خدا اطاعت كرده است. هر كس سر از فرمانِ من برتابَد, سر از فرمان خدا برتافته است. هر كس از اميرِ من اطاعت كند, از خدا اطاعت كرده است و هر كس در برابرِ اميرِ من عصيان ورزَد, نسبت به خدا عصيان ورزيده است».كار به آنجا مى كشد كه هر كس از دينْ بيرون رود و جماعت را رها كند, كشتنِ او روا باشد. انگار خروج بر سلطان, خروج از دين است. تنها اندكى از احاديث هستند كه طاعت مخلوق را در معصيتِ خدا روا نمى دارند, مانند اين كه: «شنيدن و فرمانبرى بر مسلمانْ واجب است, چه بپسندد و چه نپسندد و اين تا هنگامى است كه او را امر به معصيت نكنند و اگر امر به معصيت كنند, نه شنيدنْ لازم است و نه فرمان بردن», يا : «هيچ فرمانبرى اى در معصيت نيست. فرمانبرى فقط در معروف (نيكى) است».219
امّت, يكانى (واحدى) سياسى و اقتصادى و حقوقى است, افزودن بر آن كه موجوديّت يا كيانى اجتماعى واخلاقى است. پيامبر, رهبر امّت است و حال او همانند شبان براى گوسفندان است. اين, تشبيهى از خود پيامبر است. امام در امّت, همان مسئول جماعت است, چنان كه مرد در خانواده هست و زن در خانه. پيامبر در كار مؤمنان, از خودشان سزاوارتر است. هر كس از مؤمنان بميرد و قرضى از خود به جاى گذارَد, بر پيامبرْ واجب است كه وامِ او را بگزارَد. كسى كه مالى از خود به جا گذارَد, متعلّق به ورثه اوست. وام را امّت مى پردازد, ولى مال را كسان و بستگان به ارث مى برند. پس حكومت, يك مسئوليّت است. از اين رو, مطالبه نمى شود: «كسى را كه حريص بر حكومت باشد و آن را خواستار شود, ولايت نمى دهيم». هر پيامبرى دو گروه نزديك به خود دارد: يكى او را امر به معروف مى كند و ديگرى فرمان به بدى مى دهد. مدح و ثناى حاكم گفتن, جايز نيست و حاكم, اجازه ندارد هدايا را بپذيرد; زيرا هدايا براى مقام اوست, نه شخص او.220 وظيفه
 


80

امام, تحقّق بخشيدن به عدالت است و قاضى, تحت تأثيرِ سخنورى خواهان (مدّعى) قرار نمى گيرد و اگر حكم به ناحق دهد, انگار پاره آتشى از دوزَخ, براى خود برگزيده است. آيه ميراث [در صحيح البخارى] در صدر كتاب «فرائض» است و اين, آيه اى بسيار بسيار محورى و كمّيّتى قانونگذارانه است كه جز مقياس مصلحت و زيان , تعليل و توجيهى ندارد. همه اش احتمالاتى است كه گاه در واقعيتْ يافت مى شوند و گاه يافت نمى شوند و از اين رو, حرفِ شرطِ «در اين آيه بسيار تكرار مى شود. آيه, استوار بر نظامِ خويشاونديِ قديمِ عربى است كه داراى شعبه هاست و در ميانِ قبايل گوناگون, وضعيّت هاى گوناگون دارد; وصيّت (سفارشى) است و امر نيست و پيش از ميراث, به وصيّت و بدهى (وام) [فرد در گذشته] مى پردازد; يعنى اولويت, ازآنِ اراده آزاد ارث گذار, در حقّ مالِ خود و درباره حقوق ديگران است. مفسّران و فقها, درباره نسبت هاى توزيع, به اختلافْ حكم داده اند: نصف, يك سوم, دو سوم, يك چهارم, يك ششم و يك هشتم, يا: نصف, يك چهارم, يك ششم, يك هشتم, يك سوم و دو سوم. برخى بالا مى بَرند و برخى پايين مى آورند. پيامبرن, ميراث نمى بخشند; زيرا ايشان, خود, نمونه ميراث نبوّت اند و نه اشيايشان; ارث دهنده حكمت اند, نه مال. اثرگذارى با كارهاست, نه با ثروت. براى اين [اصل], نمونه ها و اجراهاى گوناگونى در روايات هست: فاطمه از ابوبكر و عمر و صحابه رنجيد; زيرا او را از ارثِ فدك, محروم ساختند; چرا كه وضع, واضح نبود و اختلاف در ميان بود. گاهى كه مسئله پيچيده باشد, وحيْ دخالت مى كند كه تيرگى را بزدايد: «از تو درباره كُلاله پرسش مى كنند. بگو خدا چنين فرمان مى دهد» (نساء, آيه 176).221
امّت, همان امّتِ فقرا و مستضعفان است, نه امّت اغنيا و مستكبران. دوزخيان, مستكبران اند و بهشتيان, مستضعفان بيشتر بهشتيان, فقيران اند و زيان كارترين مردمان, آنان كه ثروتى بيش از همه دارند. مال, براى استفاده است. پيامبر, اگر كوهى زرّين به اندازه كوه اُحُد مى داشت, آن را در عرض سه شب, انفاق مى كرد. چيزى از نذرى كه صورت گرفته برگردانده نمى شود; بلكه از بخيل , گرفته مى شود تا به داد و دَهش بگيرد.
 


81

مردى افتاد و بى هوش گشت و اين در اثر گرسنگى بود, نه ديوانگى. پوشيدن حرير, شُربِ خَمر, شنيدن آهنگ ها و در همان هنگام, راندنِ فقرا و محروم گذاردنِ ايشان, بدين مى انجامد كه انجام دهندگان اين كارها به روز رستاخيز, به صورت بوزينه محشور شوند. نهى از پوشيدن حرير و ديبا و نوشيدن از ظرفِ زرّين و سيمين, مربوط به آخرت است. پرهيزگاران را نمى سزد كه جامه فاخر بپوشند. پيامبر, انگشترى سيمين در انگشت خود داشت كه بر آن, «محمد رسول الله» نقش بسته بود و براى نامه نگارى با پادشاهان, از آن بهره مى جست. و همان را هم بيرون آورد. تا وقتى كه مُرد, بر خوانى خوراك نخورد. به كارگر, حقّ او داده مى شود; بلكه او مضاعف مى گردد , اگر صاحب كار, آن را پاس بدارد و به بهره دهى بگذارد; زيرا همگى از آنِ صاحبِ اوّل آن است.222 بعد از فتح [مكه] هجرتى نيست; بلكه پايدارى و ايستادگى است. پيشينيان به سبب ايستادگى و پايدارى بر ايمان خود, با ارّه ها به دوپاره مى شدند و چنين بود كه امّت, وارث دو امپراتوريِ بزرگِ ايران و روم شد.223


* دكتر حسن حنفى, استاد فلسفه دانشكده ادبيات دانشگاه قاهره است. مشخّصات كتابشناختى مقاله وى چنين است: «من نقد السند الى نقد المتن (كيف تستخدم العلوم الإنسانية و الإجتماعية فى نقد متن الحديث النبوى؟): البخارى نموذجاً», حسن حَنَفى, مجلّة الجمعية الفلسفية المصرية, العدد الخامس, السنة الخامسة (1996م), ص 129 ـ 243.
193 . ج 5, ص 137.
194 . بنگريد به نقد ما در زمينه حدود روشنگرى در: تربية الجنس البشرى, لسينگ, قاهره: دارالثقافة الجديدة, 1977م, مقدّمه.
* مُحَدّث, كسى است كه ملائكه با او سخن مى گويند.
195 . ج2, ص 201; ج 6, ص39; ج 3, ص 23; ج8, ص 177; ج 7, ص 68 ـ 69; ج 1, ص 83; ج 4, ص 88 و 248 و 211 و 204 ـ 205; ج 7, ص 136 ـ 139 و 141.
196 . ج 7, ص 136; ج 4, ص 35; ج 5, ص 169; ج 2, ص 152; ج 3, ص 74 ـ 75, ج 8, ص 125ـ 124; ج 3, ص 165; ج 1, ص 34; ج 6, ص 98; ج 9, ص 117; ج 6, ص 125 ـ 127; ج 5, ص 14; ج 9, ص 81؛ ج 6, 109; ج 9, ص 96 ـ 29; ج 2, ص 802; ج 2, ص 185; ج 8, ص 177; ج 7, ص 61.
197 . ج 4, ص 132; ج2, ص 120; ج 9, ص 31; ج 3, ص 107; ج 7, ص 157و 125 و 145 و 96 و 98 و 48 ـ 49 و 205 و 28 و 32 و 144 و 70; ج 8, ص 38; ج 2, ص 136; ج 7, ص 92 و 125 ـ 126; ج 5, ص 172 ـ 173; ج2, ص 119; ج 9, ص 135, ج 8, ص 3.
198 . بنگريد به پژوهش پيش گفته ما: «الوحى والواقع ـ دراسة فى أسباب النزول».
* خوانندگان گرامى توجّه دارند كه اين پژوهش , براساس صحيح البخارى صورت گرفته و طبعاً در بسيارى نمونه ها با منابع شيعى حديث و سيره نبوى سازگار نيست.و.
199 . ج1, ص 195; ج 8, ص 38 و 178; ج 7, ص 40 ـ 41; ج 2, ص 163; ج4, ص 9; ج 5, ص 222; ج 7, ص 153 و 155; ج 8, ص 99; ج 4, ص 230; ج 7, ص 2; ج 1, ص 65; ج 1, ص 27; ج 8, ص 36; ج 9, ص 87; ج 9, ص 47; ج 2, ص 212 و 215; ج 1, ص31 و 43; ج 4, ص 90 و 93; ج 6, ص 68; ج 4, ص 3.
200 . ج4, ص 166; ج 5, ص 68 ـ 69; ج 1, ص 33 و 180; ج 9, ص 82; ج 1, ص 181 و 219; ج 8, ص 32 ـ 33; ج 1, ص 162; ج 7, ص 107; ج2, ص 21 ـ 22; ج2, ص 62; ج 8, ص 86; ج 9, ص 65; ج 8, ص 37.
201 . ج 2, ص 52 و 13 ـ 14 و 67 ـ 68 و 52; ج 7, ص 200; ج 8, ص 122 و 227; ج 6, ص 79 و 29; ج 5, ص 47 و 9; ج 7, ص 29 و 195; ج 4, ص 50; ج 2, ص 106 و 116; ج 3, ص 78; ج 4, ص 128; ج 8, ص 183; ج 2, ص 92 و 213; ج 6, ص 2.
202 . ج2, ص 164; ج 3, ص 188; ج 4, ص 17 و 18 و 39 و 41 و 71; ج 8, ص 2 و 13ـ 14; ج 9, ص2 و 17; ج 2, ص 3 ـ 4 و 114; ج 7, ص 100; ج 9, ص 124.
203 . ج 8, ص 77 و 163; ج 7, ص 46; ج 5, ص 206; ج 2, ص 130; ج 8, ص 137 ـ 138 و 163; ج 8, ص 2.
204 . ج 7, ص 93 و 206 ـ 207 و 198; ج 8, ص 81; ج 7, ص 182 ـ 183 و 197; ج 8, ص 5; ج 7, ص 201 ـ 202; ج 8, ص 60; ج 3, ص 198; ج 2, ص 62 ـ 81.
205 . ج 1, ص217 و 201; ج 4, ص 59; ج 8, ص 122 و 133; ج 6, ص 83; ج2, ص 190; ج 6, ص 146; ج 8, ص 25; ج 4, ص 239; ج 3, ص 239; ج 9, ص 89; ج 7, ص 129; ج 6, ص 129 و 2 ـ 9 و 131 و 147 و 130 ـ 132; ج 7, ص 45 ـ 46.
206 . ج 9, ص 24 ـ 58; ج 8, ص 178 و 193; ج 1, ص 196; ج 3, ص 31 و 188 ـ 189; ج 1, ص 18.
207 . ج 7, ص 56. تفصيل اين ماجرا و شرح واژه ها را بخوانيد در : فتح البارى, بيروت: دارالكتب العلمية, 1410 ق, ج 9, ص 582.
208 . ج 7, ص 41; ج 5, ص 172; ج 6, ص 66; ج 7, ص 211 و 27.
209 . ج 8, ص 47 و 180; ج 7, ص 17 و 22 و 26 و 10.
210 . ج 7, ص 202; ج 7, ص 16 و 87 و 23; ج 9, ص 32; ج 7, ص 55 و 73 و 184; ج 8, ص 28; ج 7, ص 50 و 53; ج 7, ص 58 و 42 و 15 و 43 و 73; ج 8, ص 167 و 153; ج 9, ص 147.
211 . ج 8, ص 176; ج 7, ص 210 و 44; ج 7, ص 16; ج 5, ص 181; ج 9, ص 99.
* اين گونه تعابير در مورد پيامبر (ص) كه در برخى روايات اهل سنّت آمده اند, با دو اصل قرآنى «عصمت پيامبر» و «اسوه بودن وى» سازگارى ندارند و لذا محتواى آنها در نظر محقّقان شيعه مردود است. گرچه, دكتر حسن حنفى نيز احاديث صحيح البخارى را فارغ از بحث هاى سندى و صحّت يا عدم صحّت انتساب آنها به پيامبر اكرم و صرفاً از منظر ادبيات و ساختار هاى زبانى و گزارشگرى تاريخى و اجتماعى بررسى و تحليل مى كند تا ثابت كند كه «حديث, تاريخى است». در اين روش, احاديث صحيح و مجعول, ارزش و كارآيى يكسانى دارند و حتّى «سند» نيز يك «متنْ» محسوب مى شود. همچنين او از هرگونه ارزشْ داورى درباره حديث, بر پايه قواعد درايه و اصول فقه, پرهيز مى كند.ويراستار.
212 . ج 6, ص 136; ج 9, ص 46 ـ 47; ج 7, ص 44 و 98 و 100; ج 6, ص 16 و 115; ج 7, ص 6; ج 5, ص 123; ج 7, ص 50 ـ 51 و 43; ج 4, ص 63; ج 3, ص 81; ج 6, ص 115; ج 7, ص 44; ج 9, ص 3 ـ 11; ج 6, ص 148.
213 . ج 8, ص 76; ج4, ص 230; ج 8, ص 138; ج 9, ص 3 و 62; ج 8, ص 154; ج 4, ص 74 و 35; ج 5, ص 183 و 147; ج 7, ص 43; ج 5, ص 97 و 107 ـ 108 و 113; ج 9, ص 92 و 81; ج 8, ص 30 و 34.
214 . ج 8, ص 69 و 169 و 164 و 153; ج 4, ص 181.
215 . ج 8, ص 3 ـ 4 و 7 و 9 و 11 و 76; ج 3, ص 212; ج 8, ص 11; ج 3, ص 144.
216 . ج 8, ص 62 ـ 82; ج 8, ص 2 ـ 62 و 66 و 3 ـ 4 و 61 و 75 و 21.
217 . ج8, ص 104 ـ 105 و 11 و 12 و 15 ـ 16; ج 8, ص 55.
* سام به معناى «مرگ» است و يهود, با اين جمله, قصدِ اهانت داشتند.م.
218 . ج 8, ص 65; ج 7, ص 92 و 101 و 89; ج 8, ص 116 و 71 و 68 و 79و 110 .
219 . ج 9, ص 46 ـ 47 و 59 و 65 و 62و 77 ـ 78; ج 9, ص 6و 109.
220 . ج 4, ص 191; ج 7, ص 41 و 86 ـ 87و 87; ج 3, ص 128; ج 8, 184; ج 9, ص 80 و 95; ج 3, ص 231; ج 8, ص 162; ج 9, ص 36.
221 . ج 9,ص 32 و 86 و 90; ج 8,ص 84 و 188 ـ 190.
222 . ج 8, ص 167; ج 7, ص40; ج 8, ص 119 و 162 و 118 و 155; ج 7, ص 138 و 146 و 147; ج 9, ص 103; ج 8, ص 118; ج 7, ص 186 و 193; ج 8, ص 3 ـ 4; ج 3, ص 128.
223 . ج 5, ص 72; ج 9, ص 26; ج 8, ص 173; ج 9, ص 11. (پايان ترجمه: 3 / 3 / 78)