قبل

گفتگو با حضرات آيات محمدمهدى آصفى و سيدمحمدباقر حكيم* 

 


5

 1- علوم حديث: با سپاس از فرصتى كه در اختيار ما گذاشتيد، لطفاً توضيح كوتاهى درباره حديث غدير و جايگاه آن بيان بفرماييد.

آية اللّه آصفى: در اسلام بعد از اصل توحيد، اصل ولايت مهمترين اصل است و رسالت (دومين اصل ) به يك معنا در همين اصل مندرج است.قرآن درباره ولايت مى گويد: «انما وليكم الله و رسوله» (مائده، 55) و ولايت رسول الله(ص) بر مؤمنان را همان اطاعت از او مى داند و به آن تصريح مى كند: «اطيعواالله و اطيعواالرسول»(تغابن،12).به نظر ما امامتى كه خداوند به حضرت ابراهيم(ع) بعد از ابتلاى وى به كلمات(واذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات) و موفقيّت آن حضرت در اين كلمات داد(فاتمّهنّ) همان ولايت امّت است كه تكميل كننده امر رسالت است (قال انّى جاعلك للناس اماماً ـ بقره،124 ).
ولايت دو بعد دارد: يكى رابطه ولايت با مردم و دوم رابطه مردم با ولايت. بعد اوّل آن، همان اصل حاكميت و اولويّت است كه قرآن به آن اشاره ميكند: «النبىّ أولى بالمؤمنين من انفسهم»(احزاب،6)؛ «انما وليكم الله و رسوله والذين
 


6

 آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة وهم راكعون»(مائده،55).
بعد دوم آن، همان اطاعت است. در اين باره قرآن مى گويد:«اطيعوااللّه و اطيعواالرسول و أولى الامر منكم»(نساء،59).
ولايت باعث دوام جامعه اسلامى است و بدون ولايت نه امّتى هست و نه امامتى، و از اسلام جز مجموعه اى از قوانين الهى چيز ديگرى نمى ماند. آنچه از اسلام نيرويى محرّك، مبارز و سازنده مى سازد، ولايت است و اگر ولايت نباشد، به قول امام حسين(ع):«وعلى الإسلام السّلام».
حتى نماز و روزه و حج و زكات كه جزء مسلّمات و ضرورتهاى اسلام است، به وسيله ولايت و امامت در جامعه تحقق و تبلور پيدا مى كند، از اين رو است كه در روايات ما آمده است كه اهميت اصل ولايت، از نماز و روزه هم بيشتر است.در روايتى از امام باقر(ع) آمده است كه:«بُنى الإسلام على خمسة اشياء، على الصلوة و الزكوة و الصوم والحج و الولاية».
زراره راوى حديث سؤال ميكند: واىّ شىءٍ من ذالك أفضل؟
امام(ع) مى فرمايد:«الولاية افضل، لانها مفتاحهن والوالى هوالدّليل عليهن».
حضرت در ادامه گفتگو مى فرمايد: «الولاية ذروة الأمر و سنامه و مفتاحه و باب الأشياء و رضى الرحمن الطاعةالامام بعد معرفته…(الكافى:2/18/5؛ بحارالانوار:68/332/10).
حديث مشهور غدير نيز در خصوص ولايت آمده، كه در آن، حضرت رسول الله(ص) امام على بن ابى طالب(ع) را بعد از خود براى ولايت مسلمانان معين مى كند.
پيامبر(ص) با اين كار دو مطلب را صريحاً به مسلمانان اعلان مى كند: يكى آنكه امر ولايت و امامت امّت بعد از وفات ايشان نيز به قوّت خود باقى است و چنين نيست كه با وفات رسول اللّه(ص) رهبرى سياسى و اجتماعى و نظامى امت رها شود.دوم آنكه امام على بن ابى طالب(ع) بعد از ايشان با نصب و تعيين الهى امام مسلمانان و ولى امر ايشان خواهد بود.
 


7

آيةالله حكيم: حديث غدير حديثى است كه رخداد مهمّى را در تاريخ اسلام و مسلمانان بازگو مى كند. اين رويداد، همان انتصاب علىّ بن ابى طالب(ع) از سوى پيامبر اكرم(ص) به عنوان خليفه و جانشين آن حضرت و اخذ بيعت از همه مسلمانانى است كه در آن سال همراه پيامبر(ص) به حج خانه خدا رفته و تبلورى از همه مسلمانان در آن زمان بودند. اين حديث را حديث غدير مى نامند، چرا كه اين نصب و تعيين به دست پيامبر اكرم(ص) پس از بازگشت از حجةالوداع در سرزمينى نزديكى«جحفه» كه با نام«غديرخم» شناخته مى شد صورت گرفت.
« غديرخم» در بازگشت از مكّه، آخرين منزلى بود كه جايگاه اقامت عموم حاجيان است و از آن پس راهها گوناگون مى گشت و جمع حاجيان از هم جدا مى شد.در چنين جايگاهى وحى الهى بر پيامبر فروآمد تا پيام اين نصب و تعيين را به مسلمانان برساند: «ياايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته واللّه يعصمك من الناس»(مائده، 67).
در پى اين دستور، پيامبر(ص) به پاخواست و فرمان داد تا حاجيانى كه جلوتر در حركت بودند برگردند و نيز در انتظار رسيدن ديگر حجاجى كه در پى بودند ماند. آنگاه پس از اجتماع همه حجّاج در آن سرزمين ميان آن مردم ايستاد و با آنان سخن گفت و در سخنان خويش خلاصه اى از نقش پيامبرى، كارها و دستاوردهاى آن را بازگو كرد و افزود كه: بزودى از ميان مردم خواهد رفت و مردم را به گواهى بر خود و رفتارش خواند و آنگاه امام على(ع) را براى خلافت تعيين كرد و از همه مردم براى او بيعت گرفت.
اين نماى اجمالى حديث غدير است و نقلهاى تاريخى اين رخداد بزرگ، گرچه در جهات تفصيلى و از نظر واژگان به كار گرفته شده در آن مختلف و گوناگون است، امّا همه اين نقلها به طور اتفاق در حدّ تواتر، اين جمله را در خود جاى داده اند كه پيامبر(ص) فرمود: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه؛ هركس را كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست».
 


8

پس از ارائه اين حديث ـ كه مورد قبول همه شيعيان اهل بيت(ع) قرار گرفته و همه به مفاد صحيح آن اذعان كرده اند و نيز عموم محدّثان و محققّان اهل سنّت بدان تن داده اند و صحّت و درستى آن راپذيرفته اند ـ مى توان جايگاه ممتاز اين حديث را ترسيم كرد و امتيازات اين حديث را بر ديگر احاديث برشمرد:

1ـ اين حديث دربردارنده محتواى بلندى است كه او را از ديگر احاديث ولايى جدا مى سازد.
در حديث غدير، ولايت و امامت امير مؤمنان على(ع) در سخنرانى پيامبر(ص)، در كنار مفاهيمى حسّاس آمده است كه هيچ حديث ديگرى همانند او نيست و از اين ديدگاه حديث غدير شايسته بحث و بررسى است.

2ـ سند و شيوه نقل اين حديث از نظر حديثى، تاريخى، كلامى و ادبى و همچنين فراگيرى و راهيابى آن به ضمير مردم در ميان رواياتى كه اصل ولايت را بازگو مى كند بى مانند است. محققان، تواتر اين حديث را به اثبات رسانده اند و همه مسلمانان با هر فرقه و مسلكى كه دارند به درستى اين حديث اعتراف كرده اند.

3ـ شرايطى كه اين رخداد در آن شكل گرفته از ويژگى خاصّى برخوردار است كه مانندش را در موارد ديگر نمى يابيد؛ چرا كه اين اجتماع بزرگ تنها براى بازگو كردن اين حديث پا گرفت و هدفى ديگر در كار نبود. اين اجتماع بزرگ و شيوه بيان اين رسالت و پيام از سوى پيامبر با توجّه به همگانى بودن آن مانندى ندارد، جز جريان اعلام سوره برائت كه قرآن به آن اشاره مى كند:«واذان من اللّه و رسوله الى الناس يوم الحجّ الأكبر أنّ اللّه برئ من المشركين و رسوله… (برائة،3)؛
همان گونه كه جايگاه اعلام برائت از مشركان جايگاهى برجسته و ويژه است، جايگاه حديث غدير و نصب و تعيين امام على(ع) و گرفتن بيعت از عموم مسلمانان از چنين اوج و شكوه بى مانندى برخوردار است؛ چرا كه اين حديث در پايان زندگى پيامبر(ص) در زمانى است كه رسالت اسلام كامل گرديده و دولت اسلامى همه جزيرة العرب را زير پا گرفته و امّت اسلام، نيرومند و نفوذ ناپذير شده است و
 


9

 پيامبر(ص) در چنين شرايطى با مردم وداع مى كند. به اين حقيقت آيه سوم سوره مائده كه پس از گرفتن بيعت از عموم مسلمانان نازل گرديده اشاره دارد:«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام ديناً».

4ـ اين نصب و تعيين براى خلافت پس از پيامبر(ص) در غدير تنها با گفتار روشن و گوياى پيامبر(ص) شكل نگرفت و در قالبِ اخبار از يك حقيقت مطرح نشد ـ آن گونه كه در ديگر روايات ولايت و امامت مشاهده مى شود ـ ، بلكه در حديث غدير خلافت امام على(ع) به عنوان حكم و فرمان اجرا گرديد و با گرفتن بيعت از عموم مسلمانان، تعّهد، التزام و پاى بندى به اصل امامت و ولايت امام على(ع) از سوى مسلمانان نيز اعلام شد. اين نكته اى است برجسته و حسّاس كه حديث غدير و رخداد مهّم غدير را از ديگر رخدادها و ديگر احاديث ولايت و امامت، جدا مى سازد و بدان برترى مى بخشد.

5ـ پيامبر(ص) بيم داشت كه مسلمانان به اين بيعت پاى بند نمانند و اين بيعت از سوى مسلمانان در آينده نقض شود و اين بيم او را باز مى داشت تا به اين كار مهّم كه اهمّيت آن را در شكل دهى جامعه اسلامى ضرورى مى دانست، تن ندهد . او در اين انديشه بود كه نقض اين بيعت، مسلمانان را به نقض اصل اسلام بكشاند، ولى دستور قاطع الهى مبنى بر لزوم اجراى حكم ولايت و امامت به انجام تكليف الهى پيامبر(ص) و بيان حقيقتى كه كمال رسالت بدان بسته بود، انجاميد و خداوند وعده فرمود كه پيامبر و رسالتش را حفظ خواهد كرد.
ديدگاه پيامبر(ص) درباره اين واقعه سياسى كاملاً صحيح و درست بود چرا كه مسلمانان اين بيعت را پس از گذشت حدود هفتاد روز شكستند و البته خداوند وعده خويش را تحقّق بخشيد و پيامبر(ص) و رسالتش را حفظ كرد، چرا كه مسلمانان در ابتدا يكپارچه بيعت كردند و همگان بر التزام به اصل اسلام و پيامبرى پاى بند ماندند. آثار و نصب و تعيين پيامبر(ص) همچنان استمرار يافت و امروز مسلمانانى كه پايبند به آن بيعت نخستين در غدير هستند برجسته ترين گروه از مسلمانان را در
 


10

بعد مسئوليّت پذيرى و توان بالاى شكيب و پايدارى و بالندگى، تشكيل مى دهند.
اين ويژگيها در حديث غدير ديده مى شود و در ديگر روايات و احاديث ولايت و امامت نيست.


2-  علوم حديث: با توجه به اينكه حديث غدير در منابع روايى شيعه و اهل سنت آمده،اختلاف در كجاست؟

آيةالله آصفى: اختلاف ناشى از كلمه «مولى» است كه در متن حديث غدير آمده است. علماى لغت براى آن چندين معنا ذكر كرده اند كه از آن جمله است:«محبّ» و «ناصر». اهل سنت كلمه «مولى» را در اين حديث بر اين دو معنا حمل مى كنند، بنابراين، اين حديث دلالتى بر وصايت و امامت نخواهد داشت.
توضيح آنكه براى كلمه«مولى» در كتب لغت معانى متعددى ذكر شده است، مانند : رب، عمّ، پسر عمّ، فرزند، پسر خواهر، معتق(به كسر تاء و فتح تاء)، عبد، مالك، تابع، شريك، داماد و از آن جمله است: أولى، محبّ و ناصر. اما در حديث غدير، حمل«مولى» بر غير از سه معانى اخير هيچ معناى معقولى ندارد. و فقط اين سه معنا را مى توان قبول كرد.
شيعه به موجب قراينى كه در متن حديث آمده است، «مولى» را به معناى«اولى» مى داند و مى گويد: مقصود از حديث غدير اين است كه امام
 


11

 على بن ابى طالب(ع) بعد از رسول الله(ص) نسبت به مردم همان مقام اولويت و امامتى را كه رسول الله(ص) داشته، دارد. بر اين مطلب ادلّه و شواهد و قراين فراوانى هست. ولى علماى اهل سنّت آن را به معناى «محبّ» و «ناصر» مى دانند. آنها، چون معانى ديگر اين كلمه غير قابل توجيه است، روى اين دو معنا تكيه مى كنند و مى گويند: مقصود رسول الله(ص) در آن روز و حادثه عجيب اين بود كه به مردم اعلان كند، على دوست، محبّ و ناصر شماست.
بنابراين توجيه، ديگر حديث غدير دلالتى بر امامت و ولايت امام على بن ابى طالب(ع) نخواهد داشت.

آيةاللّه حكيم: به طور اجمالى مى توان اختلاف شيعه و سنى را در ارتباط با حديث غدير در چند جهت خلاصه كرد:

1ـ تلاش در جهت از كار انداختن سند اين حديث با انكار و نپذيرفتن صدور اين حديث به كمك استدلالهاى سست و بى اساس (مانند استدلالهاى فخر رازى)، و يا تشكيك در صدور حديث با اين بيان كه اين حديث ثابت يا متواتر نيست، آن گونه كه ابن حجر هيثمى، نورالدين حلبى، ابن تيميه، ابن حزم اندلسى، عبدالحق دهلوى و ديگر متعصّبان اهل سنت بدان گرايش پيدا كرده اند. اينان راه انكار اصل حديث را راحت تر از انكار دلالت آن يافته اند و براى فرار از محتواى روشن و گوياى حديث ـ كه راه فرار را بر همه مى بندد ـ به تشكيك در اصل صدور حديث و سند آن پرداخته اند.

2ـ درنگ و تأمّل در اين رخداد، غفلت كردن از آن و سكوت عملى نسبت به حادثه غدير با اين هدف كه آثار غدير را محو سازند و واقعيّت خارجى مذهب خود را حفظ كنند؛ مذهبى كه تن به خلافت و جانشينى اميرمؤمنان على(ع) پس از پيامبر(ص) نداده است. اين گونه است برخورد بخارى، مسلم و ديگران با اصل حديث، و همين گونه است حالت عموم عالمان سنّى در عمل به حديث
 


12

 غدير و پذيرش آن.

3ـ حذف بعضى از شواهد لفظى و قراين مهمّ حالى كه درباره رخداد غدير و حديث آن وجود داشته است؛ همان شواهد حسّاسى كه از آن در پاسخ به اوّلين سوال شما گفتگو شد. تا آنجا كه ترمذى به همين گفته كوتاه و بريده و بى پيوند اكتفا كرده و چنين آورده است: «قال رسول اللّه فى حديث الغدير: من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه».اگر ما اين نقل كوتاه را در كنار نقل مرحوم طبرسى در«احتجاج» كه داستان غديرخم را به تفصيل تمام با توجّه به همه پيوندها و قراين و شواهد از امام باقر(ع) آورده است قرار دهيم، به تلاش عظيم و پى گير گروه زيادى در حذف و سانسور رخداد غدير و حديث آن پى خواهيم برد.

4ـ تلاش در جهت تفسير حديث غدير با شيوه ها و راههايى كه بسيار بعيد و به دور از واقعيّت لغت است، چرا كه در اين تلاش مى خواهند حديث غدير را از محتواى مهّم و كارساز عقيدتى سياسى و اجتماعى جدا كنند و او را در حدّ بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.


3- علوم حديث: حديث غدير چه جايگاهى در منابع روايى اهل سنّت دارد؟

آيةالله آصفى: حديث غدير را حدود صد هزار نفر يا بيشتردر غدير خم از رسول الله(ص) شنيده اند. اين مطلب در«سيره حلبيه»، «سيره احمد زينى دحلان»، «تاريخ الخلفاء»، «تذكرةالخواص» و مانند آن آمده است. قاعدتاً اين جمعيت بزرگ صحابه و ديگران كه در آن سفر عظيم با رسول الله(ص) همراه بودند، وقتى به شهرها و قبايل خود بر مى گردند اين حادثه را نقل مى كنند و خبر آن در سطح وسيعى منتشر مى شود.ولى به دلايل سياسى، مخصوصاً در عصر بنى اميه، جلوى انتشار اين حديث گرفته مى شود.
 


13

امّا با همه اينها، حديث غدير در مصادر اهل سنّت از صد و ده صحابى روايت شده است. سيصد و شصت تن از تابعين و علماى اهل سنت در قرون مختلف( بنابر تتبع علامه ميرحامد حسينى در«عبقات الانوار» و علاّمه امينى در«الغدير») اين حديث را از رسول الله(ص) روايت كرده اند.
دوست دانشمند ما محقق و علامه فقيد سيد عبدالعزيز طباطبايى ـ رحمه الله ـ استدراكات فراوانى بر منابع اين حديث از طرق اهل سنّت بر«عبقات» و «الغدير» دارد كه اميدوارم ان شاءالله اين استدراكات به نحو مناسبى منتشر شود.
به دليل اهميتى كه حضرت رسول الله(ص) به ابلاغ ولايت و امامت على بن ابى طالب(ع) داشت و حضور آن جمعيت عظيم صد هزار نفرى و به دليل حساسيت بسيار مسئله ولايت و امامت مسلمانان، حديث غدير شيوع فوق العاده اى در كتب حديثى دارد و فكر نمى كنم كه حديثى در اسلام به درجه تواتر قطعى حديث غدير برسد.
بنابراين، حديث غدير به طور متواتر نقل شده و هيچ جايى براى تشكيك در صحت آن از لحاظ سند نمى ماند و نيازى به بحث درباره صحت سند اين حديث نيست.
در اين مجموعه عظيم و متواتر، روايات صحيحه فراوانى از طرق اهل سنّت به چشم مى خورد كه ما اينجا به سند بعضى از آنها اكتفا مى كنيم:
حاكم نيشابورى در«مستدرك الصحيحين»(3/118/4576) مى گويد:
«حدثنى ابوبكر محمد بن بالويه و ابوبكر احمد بن جعفر البزّاز، قالا حدثنا عبداللّه بن احمد بن حنبل، حدثنى ابى، حدثنا يحيى بن حماد، حدثنا ابوعوانه، عن سليمان الأعمش، قال حدثنا حبيب بن ثابت، عن ابى الفصيل، عن زيد بن ارقم قال:…» آنگاه حديث غدير را روايت مى كند و مى گويد:
«هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه».
حاكم نيشابورى همچنين د ر«مستدرك» (3/631/6272) مى گويد:
«اخبرنى محمد بن على الشيبانى بالكوفة، حدثنا احمد بن حازم الغفارى، حدثنا ابونعيم، حدثنا كامل ابوالعلاء، قال: سمعت حبيب بن ثابت، يخبر عن يحيى بن
 


14

جحدة، عن زيد بن ارقم:…» آنگاه حديث غدير را روايت مى كند و مى گويد:
هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه.
ذهبى رجال شناس معروف در تعقيب همين حديث در«تلخيص مستدرك» بر صحت آن تأكيد مى كند.
ترمذى در«سنن» خود(5/591/3713) مى گويد:
حدثنا محمد بن بشار، حدثنا محمد بن جعفر، حدثنا شعبة، عن سلمة بن كهيل، قال سمعت ابالطفيل يحدث عن ابى شريحة أو زيد بن ارقم عن النبى(ص): «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه».
بعد مى گويد:
قال ابوعيسى هذا حديث حسن صحيح.
ابوجعفر طحاوى در«مشكل الآثار»(2/308) مى گويد:
هذاالحديث صحيح الإسناد ولاطعن لأحد فى رواته.
ابن عبدالبر قرطبى در«استيعاب»(2/373) بعد از ذكر حديث مى گويد:
هنّ كلّها آثار ثابتة.
سبط بن جوزى در«تذكرةالخواص» (ص18) مى گويد:
كلّ هذه الروايات خرجها احمد بن حنبل فى الفضائل، فان قيل فهذه الرواية التى فيها قول عمر بن الخطاب ـ رضى اللّه عنه ـ: اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة، ضعيف،فالجواب: ان هذه الرواية صحيحة و انّما الضعيف حديث رواه ابوبكر احمد بن ثابت.
ابوعبداللّه كنجى شافعى در«كفاية الطالب»(ص15) مى گويد:
هذا حديث مشهور حسن رواته الثقاة و انضمام هذه الاسانيد بعضها الى بعض حجة فى صحةالنقل.
نورالدين هيثمى در«مجمع الزوائد»(9/104-109) حديث مناشده غدير را ثوثيق مى كند. ابن حجر هيتمى مكى در«الصواعق المحرقة»(ص25) نيز تصريح
 


15

به تصحيح اين حديث مى كند، هر چند كه در دلالت آن مناقشه دارد.
علاّمه امينى در«الغدير»(1/294-313) به تفصيل و مشروحاً اين بحث را تعقيب مى كند.
بنابراين تشكيك در صدور اين حديث با اين تواتر و طرق صحيحى كه به بعضى از آنها اشاره كرديم و گواهى بزرگان اهل جرح و تعديل، از قبيل تشكيك در واضحات است.

آيةاللّه حكيم: حديث غدير از نظر سندى در ديدگاه محدّثان سنّى رتبه دوم و يا سوم را دارد؛ چرا كه اين حديث شريف در كتابهايى كه هم اكنون در ميان آنان به صحاح معروف شده است نيامده است، تنها ترمذى و ابن ماجه ـ چنانكه اشاره شد ـ اين حديث را ناقص آورده اند و نوشته اند كه پيامبر(ص) در روز غدير فرمود: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه». نسائى كه يكى از مؤلفان صحّاح شش گانه است با سندهاى متعدّد حديث غدير را آورده است. از اينان كه بگذريم كسانى همچون احمد بن حنبل در «مسند» خود با چهل سند و ابن جريرطبرى با هفتاد و نه طريق و جزرى مقرى با هشتاد طريق و ابن عقده با يكصد و پنج طريق و ابوسعيد السجستانى با يكصد و بيست و ابوبكر جعابى با يكصد و بيست وپنج طريق و محمّد يمنى با يكصد و پنجاه طريق اين حديث شريف را نقل كرده اند و در كتابهاى خويش آورده اند.(المراجعات:184).
 


16

همچنين حاكم در« مستدرك»، طبرانى در كتاب «مجمع» و ابن عساكر در «تاريخ» خود با چند طريق اين حديث را آورده اند.
علاّمه سيّد شرف الدين نقل حديث غدير را به مسلم (يكى از نويسندگان «صحاح ستّه») نسبت داده است، البته نقل مسلم نيز بريده و كوتاه است. (المراجعات:263).
از آنچه گفته شد چنين بر مى آيد كه صحّت و درستى حديث غدير مورد پذيرش عالمان سنّى است، گرچه برخى نپذيرفته اند، ولى اين دسته، از متعصّبان متفرّد هستند و در برابر، عدهّ اى از عالمان سنّى به تواتر حديث غدير معتقدند؛ چونان ذهبى، ابن جزرى، جلال الدين سيوطى، ملاّعلى قادرى، جمال الدين عطاءاللّه بن فضل شيرازى، مناوى شافعى، ابن كثير دمشقى، شيخ على تقى، ميرزا محذوم، ضياء الدين قبلى، محمد بن اسماعيل امير، محمد صدر عالم و ديگران(نفحات الأزهار6/105-121).
امّا در ناحيه دلالت اين حديث، برخورد عمومى اهل سنت، برگرداندن ظاهر روشن و گوياى حديث ـ كه بيانگر امامت و ولايت است ـ به يك موضوع اخلاقى و عاطفى است. روشن است كه اين تفسير، توجيه و تأويل بدان جهت است كه اينان خلافت خلفاى سه گانه را پذيرفته اند و با اين پذيرش بايد به چنين توجيه و تأويلى دست بزنند.


 4- علوم حديث: چه تحريفاتى در نقل حديث غدير صورت پذيرفته است؟ نمونه هايى از آن را بيان فرماييد.

آيةالله آصفى: حديث غدير را هيچ محدّثى كه براى قول و رأى خود احترامى قايل است، نمى تواند تكذيب كند. تشكيك در صحت صدور اين حديث، همان طور كه قبلاً يادآورى كردم، تشكيك در واضحات است، ولى چون اين
 


17

حديث، حيث سياسى مهمّى دارد، گرفتار توجيه ها و تحريفها ى معنوى مختلفى شده است. به يك نمونه از اين تحريفها اشاره مى كنم تا بدانيم اين تحريفها چه قدر عاميانه و ساده است.
ابن كثير در«البدايةوالنهايه» (5/227، حوادث سال دهم هجرى) مى نويسد:
فصل فى ايراد الحديث الدال على انه(ص) خطب بمكان بين مكة و المدينة مرجعة من حجة الوداع قريب من الجحفه يقال له غديرخم، فبيّن فيها فضل على بن ابى طالب و برائة مما كان تكلّم فيه بعض من كان معه بأرض اليمن.
چنانكه ملاحظه مى شود، وى به سادگى اين حديث را توجيه مى كند كه حضرت رسول الله(ص)، صد هزار نفر را در آن روز گرم و سوزان، در يك جا نگه داشت تا به آنها فضل على را گوشزد كند و او را از گلايه هايى كه همسفران وى در سفر يمن داشتند، تبرئه كند!


 5- علوم حديث: شيعه از حديث غدير چه مسائل عقيدتى را استفاده مى كند؟

آيةالله آصفى: شيعه به اين حديث، بر امامت و ولايت مطلق امام على بن ابى طالب(ع) بعد از رسول اللّه(ص)، استدلال مى كند. و با قراين و شواهدى كه در همين حديث آمده، مقصود از كلمه«مولى» را ولايت امر و اوّلويت بر مسلمانان مى داند.
همچنين شيعه معتقد است ولايت و امامت امام على(ع) كه در اين حديث آمده، به امر خداست و هيچ ولايتى و امامتى بى اذن خدا مشروعيت ندارد. به اين مطلب آيه«بلاغ» و «اعتصام» دلالت دارد: «ياايّهاالرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس»(مائده67). اين آيه مباركه، به تصريح جمعى از مفسران و محدثان، روز هجدهم ذوالحجّه(روز غدير) در خصوص
 


18

 اعلان ولايت امام على بن ابى طالب(ع) نازل شده است(الدرالمنثور: 2/298؛ فتح القدير:3/57؛ تفسير كبير فخر رازى: 63/636؛ روح المعانى: 2/348؛ تفسيرالمنار:6/463؛ اسباب النزول:150؛ شواهدالتنزيل:1/187-193).

آيةالله حكيم: از حديث غدير و رخداد مهّم آن چند نكته مهّم عقيدتى به دست مى آيد:

1ـ امامت همچون نبّوت منصبى الهى است؛ چرا كه نصب امام على(ع) از سوى پيامبر(ص) با دستور الهى بود و آنچه كه بر حقيقت ياد شده تاكيد دارد همان است كه پيامبر(ص) با اين كه مى ديد اين منصب براى امام على(ع) محفوظ نمى ماند (و اين بينش پيامبرـ ص ـ با واقعيت خارجى نيز تطبيق كرد)، ولى با اين همه خداوند، پيامبر را مأمور ساخت تا اين دستور عقيدتى را بيان دارد، و روشن است كه اين خبر تنها براى دستيابى امام على(ع) به اين منصب نبوده است؛ چرا كه اين هدف شكل نگرفت. بنابراين، اين رخداد عظيم در جهت بيان اين دستور عقيدتى بود كه منصب امامت همچون نبوت و پيامبرى بايد از سوى خداوند تعيين گردد.

2ـ بيعت و پيمان و تعهّد در برابر ولايت و امامت از جهت اهميت و آثار، با بيعت و پذيرش نبوت فرقى نمى كند، آن گونه كه نقض اين بيعت و عدم پايبندى نسبت به آن همانند نقض بيعت پيامبر است و پى آمدهاى آن را دارد.

3ـ عصمت امام على(ع) نيز از واقعه غدير استفاده مى شود؛ چرا كه ولايت او، يارى رساندن به او، دشمنى با دشمنان او، همراهى با خط او و پايبندى به ديدگاه هاى او همانند ولايت پيامبر اكرم(ص) و يارى رساندن به او و پايبندى به روش و ديدگاههاى او قرار گرفته است.
 


19

6-  علوم حديث: چه شواهدى بر اين برداشتها داريد؟

آيةالله آصفى: ما معتقديم كه كلمه«مولى» در حديث غدير به معناى«اولى» آمده است و جمله «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه» به اين معناست كه هر كه رسول اللّه(ص) بر او ولايت و امامت دارد، امام على بن ابى طالب(ع) نيز بر او ولايت و امامت دارد. شواهدى كه بر اين مطلب داريم از قرار زير است:

1ـ در روايت غدير با سند صحيح چنين آمده است كه حضرت رسول اللّه(ص) ابتدا از مردم پرسيدند: «ألست أولى بكم من انفسكم»؟
حضرت پس از پاسخ مثبت مردم فرمودند: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه». آمدن جمله دوم بعد از جمله اوّل، صراحت در اين دارد كه مراد رسول اللّه(ص) از «مولى» اولويت است. و نيز جمله«ألست أولى بكم من انفسكم؟» اشاره به آيه ششم از سوره احزاب است:«النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» كه به موجب اين آيه رسول اللّه(ص) بر مسلمانان ولايت عمومى دارد.
در حديث غدير، حضرت(ص) به همين معنا اشاره مى كند و تصريح مى كند كه همان ولايتى كه خداوند به او (طبق سوره احزاب) داده است، بعد از او به امام على(ع) منتقل مى شود.
بسيارى از محدثان،جمله«ألست اولى بكم من انفسكم» را در روايت غدير ذكر كرده اند كه علامه امينى در جلد اوّل«الغدير» نام آنها را آورده است.
سبط بن الجوزى حنفى در كتاب ارزشمند خود«تذكرةالخواص»(ص20) بعد از شمردن احتمالات گوناگون در تفسير كلمه«مولى» مى نويسد:
والمراد من الحديث، الطاعة المخصوصة فتعيّن الوجه العاشر و هو«الاولى» و معناه من كنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به و قد صرّح بهذاالمعنى الحافظ ابوالفرج يحيى بن سعيدالثقفى فى كتابه المسمى به«مدح البحرين» فانه روى هذاالحديث باسناده الى مشايخه و قال فيه: فاخذ رسول اللّه بيد
 


20

 علىّ فقال: من كنت وليّه و اولى به من نفسه فعلىّ وليه فعلم ان جميع المعانى راجعة الى الوجه العاشر، ودلّ عليه ايضاً قوله ـ عليه السلام ـ : ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟، و هذا نص صريح فى اثبات امامته و قبول طاعته.

2ـ پيامبر اسلام(ص) در طول بيست و سه سال رسالت، هيچ پيامى را جز پيام توحيد با چنين اهتمام و تدارك وسيع و در حضور چنين جمعيت عظيمى ابلاغ نكرده است.
به نظر ما اين تداركات و اهتمام نمى تواند به اين جهت باشد كه رسول الله(ص) به مردم بگويد على دوست و ناصر شماست يا گله مندى يك يا دو نفر از همسفران على(ع) در راه يمن بى مورد است. اگر اين تدارك عظيم را براى اعلان چنين مسايل كوچكى توجيه كنيم، قطعاً نمى توانيم تاريخ را درست بفهميم و اگر در زمان خود ما و در جلوى چشمان ما چنين حادثه اى واقع شده بود به هيچ وجه حاضر نبوديم كه آن را در چنين ظرف كوچكى جا دهيم.

3ـ شاهد سوم بر كلام ما دعايى است كه رسول الله(ص) براى امام على(ع) بعد از نصب وى به ولايت مى كند: «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».
براى اين دعا توجيه ديگرى نمى توان يافت مگر اينكه براى موقعيتهاى سياسى بعد از رحلت پيامبر اسلام(ص) است كه ولايت على(ع) در معرض دشمنيها، كارشكنيها، هوا و هوسها قرار مى گيرد. همچنين اين دعا نه فقط براى على(ع)، بلكه براى همه كسانى است كه همراه على و در كنار وى مقاومت كردند. اين دعا در روايات صحيح الاسناد غدير نيز آمده است.

4ـ شاهد چهارم، مقدمه اى است كه حضرت رسول(ص) در آن، قبل از نصب على(ع) ولايت مردم مى گويد: «كانى دعيت فاجبت… الاّ وانى اوشك ان افارقكم». اين عبارت در بسيارى از اسناد و طرق معتبر حديث غدير آمده است
 


21

 و علامه امينى در«الغدير»(چاپ تهران: 1/176،47،36،34،32،30،27،26) ذكر كرده است.
واضح است كه حضرت رسول الله(ص) با چنين مقدمه اى مردم را براى پذيرفتن امر وصايت، ولايت و امامت بعد از خود آماده مى كند؛ بنابراين جمله«من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه» نمى تواند معناى ديگرى غير از اعلان ولايت و امامت امام على بن ابى طالب(ع) داشته باشد.

5ـ شاهد پنجم اين است كه مسلمانان آن روز بعد از ابلاغ پيام ولايت از سوى رسول اللّه(ص) يا امام على(ع) بيعت نمودند و تهنيت گفتند. در بعضى روايات آمده است كه بيعت تا بعد از نماز عشاء و در بعضى نقل شده كه تا سه روز ادامه داشت(الغدير: 1/270، روايات محمد بن جرير طبرى در كتاب«الولاية» از زيد بن ارقم).
از جمله كسانى كه آن روز به امام(ع) تهنيت گفتند: خليفه اوّل و دوم بودند. اين واقعه را جمعى از محدثان و مورخان روايت كرده اند، از جمله: احمد بن حنبل در« مسند»سش(4/281)، خطيب بغدادى در«تاريخ بغداد»(8/290)، ابن حجر در«الصواعق المحرقة»(ص26)، قاضى ابوبكر باقلانى در«التمهيد» (ص171) و نيز جمع كثيرى از روات كه شرح آن در«الغدير»(1/272-283) آمده است.
اين تهنيت(بخٍّ بخٍّ لك يابن ابى طالب، اصبحت اليوم مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة) اعلان بيعت با امام مسلمانان است و اين بيعت و تهنيت را نمى توان به اين معنا توجيه كرد كه امام محبّ و ناصر مردم است.

6ـ شاهد ششم آنكه مردم در آن روز، از اين حديث، ولايت و امامت امام على(ع) را فهميدند،از جمله حسّان بن ثابت، شاعر رسول الله(ص) كه در غديرخم حضور داشت، اجازه خواست كه شعرى بسرايد. سروده وى را مورخان و محدثان غالباً نقل مى كنند و خلافى در آن نيست.

 


22

فقـال له قم يا علىّ فانّى

رضيتك من بعدى اماماً و هادياً

فمن كنت مولاه فهذا وليّه

فكونوا له ابتاع صدق موالياً

هناك دعا اللهم وال وليّه

وكن للذى عادى عليا معادياً

رسول الله(ص) بعد از سرودن اين اشعار براى حسّان دعا كرد و فرمود: «ياحسان لاتزال مؤيداً بروح القدس ما كافحت عنابلسانك».

   7- علوم حديث: توجيه اهل سنّت در برابر اين برداشتها چيست؟
آيةالله آصفى: حديث غدير از لحاظ سند صحيح و متقن است و با توجه به قراين و شواهد مكانى و زمانى، از لحاظ متن و دلالت نيز روشن است؛ ولى چون اين حديث، سرنوشت سياسى جهان اسلام را دربردارد، معناى سياسى و حساسيت فراوانى پيدا كرده و دچار تحريفهاى معنوى فراوانى شده است.
مثلاً براى ما قابل توجيه نيست كه دو محدث بزرگ عالم تسنن، ابوعبداللّه محمد بن اسماعيل بخارى(متوفاى 256هـ .ق) و ابوالحسين مسلم بن الحجاج قشيرى نيشابورى(متوفاى 261 هـ .ق) كه هر دو براى ما محترم و بزرگوار هستند، حديث غدير را با آن تواتر عجيب كه شايد در احاديث روايت شده از رسول اللّه(ص) بى نظير باشد، و با آن همه سندهاى صحيحى كه اين حديث دارد، در «صحيح» خود نياورده اند. فقط مسلم در «صحيح» خود ذكرى از غديرخم آورده و حديث را با سند صحيح از زيد بن ارقم نقل مى كند، ولى در آن هيچ اشاره اى به ولايت و امامت نيست و فقط حديث ثقلين كه جزيى از پيام غدير است،ذكر شده است.
بسيار مشكل است كه انسان بپذيرد اِعراض اين دو محدث بزرگ و مشهور از ذكر حديث غدير به اين جهت است كه سند و صحت آن حديث براى آنها قانع كننده نبوده است. و نيز براى ما مشكل است كه بگوئيم اعراض اين دو محدث از
 


23

 ذكر اين حديث از روى عمد بوده است. تنها توجيهى كه مى توانيم براى اين اعراض ذكر كنيم معناى سياسى و حساسيت فوق العاده اين حديث است، كه گاهى ناآگاهانه محدث را تحت تأثير خود قرار مى دهد.
در جهت تقريب بين شيعه و سنى، در حاشيه اين مطلب عرض كنم، بايد در كنار كارهاى علمى كه براى غدير مى شود ـ و به جاى خود ضرورى و مفيد است ـ ، كار سياسى همزمانى را با هدف نزديك كردن درفرقه بزرگ اسلامى شيعه و سنى شروع كرد. اين تقارب، همنشينى، همفكرى، همكارى، تعاون و همرايى در مسايل سياسى، علمى، فقهى و اجتماعى يقيناً از حساسيت تاريخى سياسى و فوق العاده اين حديث و امثال آن مى كاهد و زمينه را براى تفاهم علمى در اين مسايل آماده مى كند. در اين صورت مى توانيم اين حديث را به دور از حساسيتهاى تاريخى كه آن را فرا گرفته، مطرح و بحث كنيم.
البته اين كار بعد از تأسيس جمهورى اسلامى ايران و عنايت مخصوص شخص امام خمينى ـ رحمةالله عليه ـ و بعداً با عنايت ويژه مقام معظم رهبرى تحقق پيدا كرده است، كه بايد سعى شود اين جريان در جهان اسلام فعّالتر شود.
به نظر اين جانب آنهايى كه در تبليغ تشيع و ولايت و امامت اهل بيت(ع) داعيه بيشترى دارند و احساس مسئوليّت بيشترى مى كنند بايد در زمينه مسايل تقريب بين مذاهب اسلامى فعّالتر باشند، چون اين تقريب راه را براى تفاهم علمى در امثال اين مسائل بيش از پيش باز و هموار مى كند.
در پاسخ به سؤال شما براى نمونه به سخنان سيد محمود آلوسى (متوفى 1270هـ .ق) در تفسير«روح المعانى»6/188-199) اشاره مى كنم :
ايشان در تفسير آيه شصت و هفتم سوره مائده(ياايهاالرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك…) تلاش فراوانى مى كند كه واقعه غدير خم و پيام رسول اللّه(ص) را كمرنگ و از دلالت بر امامت امام على بن ابى طالب(ع) منصرف كند.
از جمله اشكالات وى به حديث غدير اين است كه اين حديث را
 


24

شيخان(بخارى و مسلم) در صحيحين روايت نكرده اند.
اشكال دوم ايشان همان مطلبى است كه قبلاً از ابن كثير در«البداية والنهاية» نقل كرديم.
اشكال سوم ايشان در معنى«مولى» است و در «روح المعانى» (6/195) مى گويد:
ولايخفى ان اوّل الغلط فى هذا الاستدلال جعلهم المولى بمعنى الاولى وقد انكر ذلك اهل العربيه قاطبةً، بل قالوا: لم يجه«مفعلٍ» بمعنى«أفعل» اصلاً ولم يجوز ذلك الاّ ابوزيد اللغوى متمسكاً بقول ابى عبيده فى تفسير قوله تعالى:«هى مولاكم» اى اولى بكم.

 8- علوم حديث: انديشمندان شيعه در مقابل اين توجيه ها چه پاسخى مى دهند؟

آيةالله آصفى: در مورد اينكه شيخان(بخارى و مسلم) اين روايت را در كتاب خود نقل نكرده اند، اوّل آنكه هيچ محدث و فقيهى تا امروز ملاك صحّت و عدم صحّت حديثى را، روايت و عدم روايت شيخين ندانسته است. دوم آنكه حافظ ابوعبدالله حاكم نيشابورى(متوفاى405 هـ .ق) مستدركى بر صحيحين نوشته و رواياتى را كه شيخين در صحيحين روايت نكرده اند در حدّ وسع خود و به شرط شيخين جمع آورى نموده است. شرط شيخين اين است كه راويان آن در اسناد يكى از دو صحيح آمده باشد.
حاكم در مقدمه كتاب خود(مستدرك على الصحيحين:1/2 ) مى گويد:
هيچ يك از آن دو(بخارى و مسلم) ادعا نكرده اند كه روايت صحيحى جز آنچه آنها نقل كرده اند در دسترس نبوده است.
ذهبى رجال شناس معروف، از اين كتاب تلخيصى فراهم كرده كه در ذيل همين كتاب چاپ شده است.
 


25

هر چند حافظ ذهبى در اين تلخيص در تصحيح روايات«مستدرك» به شرط شيخين همه جا با حاكم همرأى نيست، ولى بسيارى از روايات آن را از جمله بعضى از روايات غدير را تصحيح مى كند.
در«مستدرك» حاكم، حديث غدير از دو طريق به شرط شيخين روايت شده است(المستدرك:3/110،109).
سوم آنكه مؤلفان صحاح، حديث غدير را روايت و تصحيح كرده اند؛ از جمله ترمذى در «سنن» خود(5/633/3713) تصريح به صحت حديث غدير مى كند.
همچنين ابن ماجه در «سنن» خود از دو طريق(1/43/116؛1/45/121) حديث غدير را ذكر كرده است. و نيز جمع بسيارى از محدثان اهل تسنّن اين مسئله را روايت كرده اند، كه در«الغدير»(جلداوّل) و تعليقات آيةالله مرعشى بر «احقاق الحق»(2/426 ـ 465، 3/322 ـ 327، 6/225 ـ 268، 16/559 ـ 578، 21/1ـ 93) آمده است.
جالب آنكه خود سيد محمود آلوسى درباره همين حديث (روح المعانى:6/194) مى گويد:
رواه النسائى باسناد جيّد قوى، رجاله كلّهم ثقاة و قال الذهبى: انّه صحيح عن زيد بن ارقم.
چهارم آنكه جمعى از اعلام اهل سنت تصريح به تواتر اين حديث كرده اند، از جمله حافظ ذهبى كه آلوسى كلام او را در تفسير«روح المعانى»(6/195) نقل مى كند:
و عن ذهبى انّ «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» متواتر يتيقّن انّ رسول الله(ص) قاله، و اما «اللهم و ال من والاه» فزيادة قوية الاسناد.
اما درباره سند اين روايت، چون به طورتفصيلى و علمى در كتابهاى فراوانى از جمله«عقبات»،«الغدير» و «احقاق الحق»(با تعليقات آيةاللّه مرعشى) بحث شده است، از آن مى گذريم.
اما درباره اين سخن آلوسى كه كلمه«مولى» به معناى«اولى به تصرف» در كلام
 


26

 عرب نيامده است، كافى است به كتاب«الغدير» علامه امينى(1/344ـ348) مراجعه شود كه از چهل منبع تفسيرى، ادبى و حديثى نقل مى كند كه«مولى» در آيه پانزدهم سوره حديد(مأواكم النار هى مولاكم) به معناى«اولى» است؛ در بيست و هفت منبع«مولى» منحصراً به«اولى» تفسير شده و در بقيه منابع«اولى» از جمله معانى«مولى» در اين آيه ياد شده است. از جمله اين منابع تفسير ابن عباس از فيروزآبادى(ص342)، تفسير فخر رازى(8/93) به نقل از كلبى و همچنين به نقل از فراء يحيى بن زيد، نحوى معروف، تفسير طبرى(9/117)، تفسير جلالين و…است.
نفى مطلق آلوسى درحالى است كه بزرگان ادب و لغت از جمله: ابوالعباس(متوفاى386هـ.ق) صاحب كتاب«الكامل»، ابواسحاق زجاج صاحب كتاب« معانى القرآن»، ابن الانبارى، ابوزكريا فراء،ثعلب(متوفاى 291هـ.ق)، ابن المبارك(متوفاى 202هـ.ق)، جوهرى صاحب كتاب«صحاح اللغة» و ابن منظورصاحب«لسان العرب»، تفسير«مولى» به «اولى» را قبول دارند.
البته چنانچه قبلاً گفته شد با توجه به مقدمات حديث غدير و ديگران قراين، معناى كلمه«مولى» متعيّن در معناى«اولى به تصرف»، «ولى امر» و «حاكم» است.

 9- علوم حديث: آيا ائمّه(ع) در دوران حضور، به حديث غدير احتجاج كرده اند؟ نمونه هايى از آن را بيان فرماييد؟

آيةالله حكيم: امام على(ع) بارها به حديث غدير احتجاج كرده است و ارزش خاصى براى احتجاج به حديث غدير قايل شده است؛ چرا كه حديث غدير از ويژگيهاى منحصر به فردى برخوردار است، آن گونه كه در پاسخ به اوّلين سؤال، مورد اشاره قرار گرفت. امام على(ع) با استدلال و احتجاج به غدير، تواتر اين
 


27

 حديث را حفظ كرد و هدف الهى را كه همان هدف پيامبر(ص) بود تحقّق بخشيد، چرا كه گفتيم هدف از رخداد غدير تنها دستيابى اميرمؤمنان(ع) به جايگاه حكومت در ميان مسلمانان نبوده،ـ با اينكه بايد چنين مى شد ـ چرا كه پيامبر(ص) عهد شكنى مردم را پيش بينى مى كرد؛آرى هدف اصلى تر، تثبيت پايه اصيل امامت در اسلام بود كه از مهمترين پايه هاى اسلام است.
توجّه به اين بينش نسبت به رخداد غدير، براى ما روشن مى سازد كه چرا حضرت زهرا(س) كه سرور زنان عالم است، خود را فدا مى كند تا نگذارد امام على(ع) را مجبور به بيعت با ابوبكر كنند.
اين موضعگيرى حضرت زهرا(س) شبيه كارى است كه سيدالشهدا كرد و خود را در راه تثبيت اصل اسلام در برابر يزيد و حكومت ستمگرى كه اسلام و احكام آن را تهديد مى كرد، قربانى نمود.
امامان ديگر نيز به اين رويداد مهّم در مناسبتهاى گوناگون احتجاج جسته اند.
حضرت زهرا(س)، امام حسن مجتبى(ع)، امام حسين(ع)، امام باقر(ع)، و ديگر امامان به اين حديث استدلال كرده اند، گرچه اين احتجاجات در تاريخ به تفضيل نيامده است ولى اجمالاً بازگو شده است(مراجعه شود به: الاحتجاج:1/273،74-2/296؛ المراجـعات:265ـ274؛الغديـر: 1/156ـ213).

 10- علوم حديث: محقّقان و پژوهشگران برجسته اى را كه درباره حديث غدير به پژوهش پرداخته اند معرّفى كنيد.

آيةالله حكيم: در ميان پژوهشگران، عالمان شيعى اهتمام بيشترى به حديث غدير داشته اند و بر همين پايه است كه مى بينيم گروهى از عالمانْ كتابها و بحثهايى را به اين رويداد اختصاص داده اند؛ از پيشينيانْ ابن عقده و ابن جرير طبرى و ديگران،
 


28

و از عالمان متأخّر جناب سيد حامد حسين لكنهوى صاحب كتاب«عقبات» و علامه امينى صاحب كتاب«الغدير» را مى توان نام برد. علامه امينى بيست و شش نوشته را معرّفى كرده كه در طول تاريخ اسلام به موضوع غدير پرداخته است (الغدير:1/152 ـ 158).

 11- علوم حديث: چه تحقيقاتى در ابعاد حديث غدير به نظر حضرت عالى لازم و ضرورى است؟

آيةالله حكيم: بحثهاى مهمى درباره حديث غدير شده كه شايسته تقدير و ستايش است. اين بحثها به گونه اى بنيادين درباره سند و دلالت حديث غدير شكل گرفته است، ولى بحثهاى ديگرى نيز هست كه به طور گسترده بدان نپرداخته اند و تنها در احاديث امامان اهل بيت(ع) و عالمان شيعه به آنها اشاره هايى شده است. كه ما برخى از اين بحثها را ذكر مى كنيم:

1ـ بحث درباره بيم رسول اللّه(ص) از اعلان اين حكم و اجراى آن، با اينكه پيامبرخدا(ص) پيش از آن بارها به خلافت و جانشينى امام على(ع) تصريح كرده بود و با اينكه پيامبر(ص) در آن زمان قدرتمند و مسلط بر تمام جزيرةالعرب بود. پيامبر(ص) در همان زمان مورد احترام و تكريم همه مسلمانان واز محبوبيّت شديدى برخوردار بود.
شاهد اين سخن پيروزى هايى است كه پيامبر(ص) در جزيرة العرب پديدآورد و اين پيروزيها به طور طبيعى پيامبر(ص) را از محبوبيّت والايى برخوردار مى ساخت، به علاوه كه عزّت و بزرگوارى و صلابتى به اعراب و مسلمانان داد.
با توجّه به اين جهات، بيم پيامبر(ص) از اعلان حكم خلافت امام على(ع) و اجراى آن، نيازمند تفسير و تحليل سياسى اجتماعى است. بايد علل و آثار و نمودهاى آن مورد بحث و بررسى قرار گيرد.
 


29

2ـ تفسير و تحليل متناقضى كه در اين زمينه ديده مى شود اين است كه از يك سو روايت حديث غدير در نزد راويان و عالمان سنّى متواتر است ـ آن گونه كه اشاره شد ـ و از ديگر سو همه از پايبندى به محتواى اين حديث سر باز مى زدند. آيا اين دليلى جز تعصّب دارد؟ و اگر چنين است پس چرا اينان اين حديث را روايت مى كنند و آن را مى پذيرند. يا اينكه اين تناقض حكايت از پديده اى روحى و اجتماعى با تأثير خاص خود در تاريخ انسان و بويژه در تاريخ اديان آسمانى دارد، چرا كه ملاحظه مى كنيم قرآن بر تحقّق پديده اى مشابه آن تأكيد مى كند: با اينكه دلايل بسيار و تصريحات فراوانى بر پيامبرى پيامبر اكرم(ص) گواهى مى داد، لكن اهل كتاب اين همه را انكار كردند و به آن تن ندادند.
هم اكنون كه جريان بى توجّهى به غدير، علّت روحى و اجتماعى دارد، بايد ديد چه عواملى دست به دست هم داد و زمينه هاى شكل گيرى اين حالت روحى را پديد آورد و بايد ديد كه چه عواملى پشتوانه نقض بيعت غدير شد.

3ـ آيا ولايت و امامت اميرمؤمنان على(ع) كه از حديث غدير بدست مى آيد تكرار پديده اى مشابه در تاريخ پيامبريهاست، مانند ولايت هارون(ع) و يوشع و شمعون الصفا، آن گونه كه از برخى متون روايى به دست مى آيد. يا اينكه امامت و ولايت اميرمؤمنان(ع) حكايت از دگرگونى و تحوّلى اصيل در پيامبريها متناسب با آخرين پيامبرى دارد. اگر نظر دوم صحيح است ـ كه همين گونه است ـ پس نشانه هاى اين تحول در موضوع ولايت و امامت در ابعاد عقيده سياست و اجتماع چيست؟
كوتاه سخن اين كه حديث غدير به صورت گسترده و فراگير مورد بحث قرار نگرفته است و ابعاد مكتبى،سياسى، اجتماعى و تاريخى آن به شكل مناسب كاوش نشده است. ما نيازمند شكل دهى اين بحثهاى جديد درباره محورهاى يادشده هستيم تا غدير زنده، كارساز، الهام بخش و سازنده در تاريخ انسان بماند و گرنه غدير، بحث خشك و بى روح كلامى و موضوعى تكرارى خواهد شد.
 


30

آيةالله آصفى: به نظر بنده لازم است تحقيقات علمى جديدى در ريشه هاى فقهى و كلامى حديث غدير شود.
در مسئله ولايت و امامت بعد از رسول الله(ص) دو نظر در تاريخ فقهى و كلامى اسلام داريم: نظريه انتخاب مردم( نظريه معروف اهل سنت)، نظريه نصّ(نظريه شيعه). غدير تبلور نظريه نص در مقابل نظريه انتخاب است، و در حقيقت اختلاف دو مذهب بزرگ اسلامى، پيش از آنكه يك اختلاف تاريخى باشد، اختلافى است بنيادى(فقهى و كلامى) بر محور حق تعيين امام و ولى امر. به نظر اهل سنت، مردم در انتخاب امام و ولى امر ذى حق هستند، و به نظر شيعه حق تعيين امام فقط با خداست و مردم در انتخاب امام و ولى امر هيچ حقى ندارند.
اينجا به اختصار به بررسى ونقد اين دو نظريه مى پردازيم:
نظريه حقّ انسان نسبت به سرنوشت سياسى خود و حق انتخاب امام را مى توانيم به دو شكل توجيه كنيم:

توجيه اوّل: مردم در تعيين حق سرنوشت سياسى خود ذى حقّ هستند و اين حقّى طبيعى است كه هيچ كس نمى تواند از مردم سلب كند.
اين نظريه در حقيقت اساس دمكراسى سياسى امروز است كه بهترين بيان علمى آن به دست دانشمند و فيلسوف معروف فرانسه«ژان ژاك روسو» در كتاب معروف وى«قرارداد اجتماعى» شكل گرفت. اين نظريه مبناى علمى و فلسفى نظامهاى دمكراسى دنيا است و بر سه اصل استوار است:

اصل اوّل: هيچ انسانى بر ديگرى ولايت ندارد؛
اصل دوم: هر انسانى حق انتخاب سرنوشت خود را دارد؛
اصل سوم: هر انسانى مى تواند حقّى را كه به موجب اصل دوم نسبت به سرنوشت خود دارد، به كسى واگذار كند.
به موجب اين سه اصل مردم مى توانند براى تعيين سرنوشت خود امام،
 


31

ولى امر و خليفه انتخاب كنند.
مابراى نقّادى اين نظريه در اين مصاحبه توقف زيادى نخواهيم داشت. درنگاه اوّل اختلافى بنيادى بين اين نظريه با نظريه توحيد به چشم مى خورد، هر چند كسانى كه به اين نظريّه ايمان دارند و به آن عمل مى كنند، مؤمن به خدا و در جرگه اديان توحيد هستند، ولى مبناى اين نظريه ـ چه بخواهند و چه نخواهند ـ الحادى و مادى است.
با نخستين مراجعه به قرآن كه كتاب توحيد است، بخوبى مى بينيم كه از نظر قرآن همه چيز از آنِ اللّه است و هيچ چيز مگر به اذن و اراده او از انسان نيست و هيچ ولايتى حتى بر خود جز به اذن او ندارد.
قرآن مى گويد:«إنِ الحكم الا للّه»(يوسف،40و67)؛
«ام اتخذوا من دونه اولياء فالله هو الولى»(شورى،9)؛
«أفحسب الذين كفروا ان يتخذوا عبادى من دونى اولياء»(كهف،102)؛
«وما كان لهم من دون الله من اولياء»(هود،20)؛
«قل اغيرالله اتخذ ولياً فاطر السموات والارض»(انعام،14).
اين آيات در اسلام ، اصل است و به موجب اين اصل فقط اللّه حاكم بر سرنوشت مردم است و كسى نه بر خود حق ولايت دارد نه بر ديگران. اين اصل توحيدى كه قرآن بر آن پافشارى مى كند درست مقابل اصل دومى است كه مبناى نظريه دمكراسى است.
چون تقابل و اختلاف اين دو نظريه روشن است ما بيش از اين در نقد اين نظريه معطل نمى شويم و گمان نمى كنيم كه كسى از فقها و متكلمان اسلام ادعا كند كه نظريه حقّ انسان بر سرنوشت سياسى خود مبناى مسئله امامت و ولايت امر از نظر اهل سنّت است.

توجيه دوم: حق تعيين سرنوشت مردم با اللّه است و فقط او ولايت مطلق بر سرنوشت انسان دارد و هر ولايت مشروعى بايد به اذن و امر او باشد. ولى
 


32

خداوند اين حق را به مردم تفويض كرده و مردم به مقتضاى اين تفويض الهى مى توانند امام و ولى امر خود را به اراده خود انتخاب كنند.
نظريه تفويض الهى با اصل توحيد منافات ندارد، ولى مسئله اين است كه آيا دليلى در كتاب و سنّت بر چنين تفويضى داريم؟ اين جانب تا آنجا كه در كتب فقهى و كلامى تفحص كردم، دليلى بر اين تفويض و واگذارى نديدم. ولى ديده شده كه فقها و متكلمان اهل سنّت به سه دليل برصحت امامت و خلافت استناد مى كنند: اجماع، شورا و بيعت. يعنى انتخاب امام و خليفه بعد از رسول اللّه(ص) را با اجماع امت و يا به وسيله شوراى اهل حّل و عقد و يا با بيعت جمعى از مردم، صحيح و مشروع مى دانند.
درباره حجيّت و عدم حجيّت اجماع، ميان فقها بحث فراوانى هست. در صورتى كه حجت باشد آيا بعد از رسول الله(ص) مردم بر خلافت اجماع كردند؟ كجا؟ كى؟ هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه مسلمانان بر خلافت كسى اجماع كردند .
در مورد حجيت اجماع تحليلى دارم كه لازم مى دانم مطرح كنم: بر فرض حجيت اجماع، هر اجماع، براى فقهايى كه بعد از عصر انعقاد اجماع مى آيند حجت است، ولى فقهايى كه با اتفاق آنها اجماع منعقد مى شود، نمى توانند به آن اجماع، استناد كنند، زيرا خود آنان پديد آورنده آن اجماع هستند و اگر آنها هم به اجماع استناد كنند، دور لازم مى آيد. بنابراين اجماع كنندگان ناگريز بايد به دليل قابل استنادى غير از اجماع، استناد كنند. در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه در صورتى كه چنين دليل قابل استنادى در دست باشد، فقهاى بعد از عصر اجماع، چه نيازى به اجماع آنها خواهند داشت. در جواب اين سؤال مى گوييم: اجماع در زمانى حجّت است كه دليل اجماع در دسترس نباشد، ولى واضح است كه حجيت اجماع در اين صورت با حجيت كتاب و سنّت فرق مى كند؛ چون كتاب و سنّت مستقلاً حجّت هستند، ولى حجيّت اجماع به سبب
 


33

 دليلى است كه فقهاى عصر اجماع به آن استناد كرده اند و بعداً از ميان رفته است. در حقيقت اجماع دليل مستقلى نيست، بلكه كاشف از دليل است.
اينك با اين تحليل و توضيح، سؤال مى كنيم: چه دليلى مى تواند مستند امّت در انتخاب خليفه بعد از رسول الله(ص) باشد؟ قطعاً اين دليل از قرآن نخواهد بود، چون قرآن به طور كامل در اختيار ما هست و چنين دليلى در آن نمى بينيم. عقل سليم هم دليل نخواهد بود، چون ما و امت آن عصر در اين دليل يكسان هستيم، پس ناچار بايد دليل آنها از سنّت باشد. اگر مستند امّت، روايت باشد، ممكن نيست اين حديث با آن اهميت فوق العاده سياسى كه دارد از ميان برود و از كتابها، حافظه ها و خاطرها محو شود. بنابر اين، چنين اجماعى كه مستند به دليلى و يا كاشف از دليلى نيست نمى تواند براى ما حجّت باشد.
راه دومى كه براى مشروعيت انتخاب مردم در نظر مى گيرند، «شورا» است، با اين توجيه كه مشروعيت شورا در چند موضع از قرآن تثبيت شده است:«وامرهم شورى بينهم»(شورى،38)؛ «وشاورهم فى الامر»(آل عمران، 159)، و انتخاب خلفا بعد از رسول الله(ص) با مشورت بعضى از اهل حلّ و عقد صورت گرفته است.
در اين دليل خلل واضحى به چشم مى خورد كه اجمالاً به آن اشاره مى كنيم: در قرآن و حديث قطعا ًامر به شورا شده ولى هيچ دليلى بر اينكه نظر شورا براى مردم و يا براى حاكم الزام آور است، نداريم. قرطبى در تفسير آيه«وشاورهم فى الامر» (تفسير قرطبى:4/162) مى گويد:
الشورى مبنيّة على اختلاف الاراء والمستشير ينظر فى ذلك الخلاف و ينظر اقربها قولاً الى الكتاب والسنّة ان امكنه، فاذا ارشده اللّه تعالى الى ماشاء منه عزم عليه و انفذه متوكلاً عليه.
با كمى دقت در آيه يكصد و پنجاه و نهم سوره آل عمران بوضوح دانسته مى شود كه شورا، لازم است ولى الزام آور نيست، چون آن آيه دو مقطع دارد:
 


34

 مقطع اوّل آن اشاره به اين مطلب است كه شورا براى ولىّ امر لازم است (وشاورهم فى الامر) و مقطع دوم آن اشاره به اين مطلب دارد كه ولىّ امر بعد از تصميم گيرى با توكل به خدا به آن عمل مى كند(واذا عزمت فتوكل على الله).
مسئله امامت و ولايت امر از مسايلى است كه جز با الزام تحقّق پيدا نمى كند، در حالى كه كسى كه با مشورت اهل حلّ و عقد به امامت مى رسد، اطاعت او به هيچ دليلى براى ديگران لازم نيست. ما در قرآن وسنت رسول اللّه(ص) هيچ دليلى نديده ايم كه اگر امام با مشورت اهل حّل و عقد و يا جمع عظيمى از امت انتخاب گشت، اطاعت از آن امام براى مردم واجب باشد. هيچ كس تا به حال نتوانسته اثبات كند كه آيه يكصد و پنجاه نهم سوره آل عمران چنانچه مشورت را لازم مى كند، الزام آور هم هست.
در اينجا ممكن است سؤال شود كه در اين صورت، مشورت كردن و مشورت دادن چه فايده اى دارد كه قرآن چنين به آن اهميت مى دهد. جواب اين است كه مشورت براى آگاهى بيشتر ولىّ امر از مسايل سياسى و مشاركت مردم بسيار مفيد بلكه ضرورى است.
پس از اجماع و شورا نوبت به بيعت مى رسد. بيعت از نظر فقهى به سه گونه توجيه شده است:
اوّل آنكه بيعت هيچ ارزش تأسيسى ندارد و فقط تأكيد بر وجوب طاعت ولىّ امر است؛ به اين دليل كه حضرت رسول اللّه(ص) در دوران رسالت خود سه بار از مسلمانان بيعت گرفت و در هر سه مورد اطاعت مسلمانان از رسول اللّه(ص) ناشى از بيعت نبود، بلكه ناشى از امر خداوند متعال بود.
بيعت اوّل حضرت(ص) بيعت دعوت در عقبه، بيعت دوم بيعت جهاد بود در شجره، و بيعت سوم بيعت ولايت و وصايت بود در غديرخم.
نظريه دوم در توجيه بيعت اين است كه بيعت شرط صحت اطاعت از امام است، به اين شرح كه تعيين امام و اطاعت از امام هر دو به امر خداوند است،
 


35

ولى صحت اين اطاعت مشروط به بيعت است، نه اينكه اصل اطاعت متوقف بر بيعت باشد، از قبيل توقف صحت نماز بر وضو(شرط واجب).
نظريه سوم در توجيه فقهى بيعت اين است كه بيعت شرط وجوب طاعت است، نه شرط صحت، به اين معنا كه قبل از بيعت اطاعت واجب نيست و با بيعت، اطاعت واجب مى شود. از قبيل توقف وجوب حج بر استطاعت و توقف وجوب زكات بر نصاب(شرط وجوب، شرط وجود). در اين صورت اگر خود بيعت واجب باشد ـ چنانكه هست ـ بيعت با امام لازم و پس از تحقق بيعت، اطاعت هم واجب مى شود.
مطابق اين نظريه، اين طور نيست كه مردم در تعيين وانتخاب امام و ولىّ امر آزاد باشند و هر كه را كه بخواهند براى امامت و ولايت انتخاب كنند.
چنانچه ديديم هيچ يك از توجيهات سه گانه بيعت، به مردم حق تعيين امام را نمى دهد.
نتيجه بحث آنكه هيچ يك از اين سه ابزار فقهى(اجماع، شورا، بيعت) حق تعيين امام را به مردم نمى دهد و بنابراين، نظريه تفويض امر انتخاب امام به مردم از طرف خدا مدرك صحيحى در اسلام ندارد.
با انتقادهايى كه از نظريه حق مردم در انتخاب امام نموديم نمى توانيم به اين نظريه در انتخاب امام و ولى امر اعتقاد كنيم و ناچار با بطلان اين نظريه از نظر فقهى و كلامى بايد به نظريه نصّ روى آوريم و فقط نص و تعيين الهى را دليل بر امامت و ولايت بدانيم. ما اين نظريه را با سه اصل زير بيان مى كنيم:
اصل اوّل: توحيد در خلق، الاهيت، تدبير، ربوبيت و مالكيت. قرآن در اين باره مى گويد:
«هل من خالق غيرالله»(فاطر،3)،
«لااله الاهو خالق كلّ شىء فاعبدوه»(انعام،102)،
«وهوالذى فى السماء اله وفى الارض اله»(زخرف،84)،
 


36

«قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء تنزع الملك ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء»(آل عمران،26)،
«قال من ربكم يا موسى قال ربناالذى اعطى كل شىءٍ خلقه ثم هدى»(طه، 49و50).
اصل دوم: توحيد در حاكميت و تشريع. قرآن در اين مورد مى گويد:
«اِنِ الحكم الاّ لله يقص الحق وهو خير الفاصلين»(انعام،57).
اصل سوم: تعيين امام و ولى ّامر از جانب الله، در تاريخ زندگانى بشر.
قرآن درباره امامت و ولايت حضرت ابراهيم(ع) چنين مى گويد: «واذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماماً قال ومن ذريتى قال لاينال عهدى للظالمين»(بقره،124).
و در امامت و ولايت رسول الله(ص) چنين مى گويد: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم»(احزاب،6).
با تبيين اين سه اصل از قرآن كريم، مى توانيم نظريه نصّ و تعيين الهى را بخوبى درك كنيم و بگوييم: انتخاب امام امت فقط مربوط به الله است و هيچ كس به جز او يا به اذن او، حق انتخاب امام را ندارد.

  علوم حديث: از آقايان به جهت فرصتى كه در اختيار مجله قرار دادند، بسيار متشكريم و توفيق هر چه بيشتر آنان را در نشر سنّت پيامبر(ص) و اهل بيت اطهارش(ع) را از خداوند متعال مى طلبيم.


* اين گفتگو به صورت كتبى انجام گرفته است.