|
سهيلا جلالى
مقدمه
اصول از مهمترين منابع حديثى شيعه و اوّلين مجموعه هاى حديثى است كه در زمان ائمه(ع) فراهم آمده اند. متأسفانه جز اندكى از اين اصول بعينه به دست ما نرسيده است و باقى آنها در بين جوامع و كتب حديثى پراكنده است. اين نوشته به مسائل زير مى پردازد:
1 ـ معناى اصل و تفاوت آن با كتاب؛
2 ـ زمان تدوين اصول؛
3 ـ تعداد اصول؛
4 ـ امتيازات اصول؛
5 ـ سرنوشت اصول؛
6 ـ فهرست برخى از اصول اربعمأة.1
1 ـ معناى اصل و تفاوت آن با كتاب
اصل واژه اى عربى و اسم است و به معناى «ريشه» و «بُن» به كار مى رود.
راغب گفته است:
اصل هر چيز، پايه و قاعده آن است.2
نويسنده معجم الوسيط گفته است:
اصل الشيء اساسه الذى يقوم عليه.3
از اين رو اگر نوشته اى را اصل گويند بدان معناست كه مصدر و مرجع است و از كتب ديگر اخذ نشده است. عالمان علم الحديث در معناى اصطلاحى آن رأى واحدى ندارند و در تفاوت آن با كتاب و تصنيف ديدگاههاى مختلفى ارائه كرده اند. كه به چند مورد آنها اشاره مى كنيم.
1 ـ «سيد مهدى بحرالعلوم» در تعريف اصل مى نويسد:
الاصل فى اصطلاح المحدثين من اصحابنا بمعنى الكتاب المعتمد الذى لم ينزع من كتاب آخر وليس بمعنى مطلق الكتاب فانه قد يجعل مقابلاً له فيقال له كتاب، وله اصل؛4
اصل در اصطلاح محدثان شيعه به معناى كتاب مورد اعتمادى است كه از كتاب ديگرى گرفته نشده باشد. اصل به معنى مطلق كتاب نيست، زيرا گاهى در مقابل كتاب به كار مى رود و گاه در مورد شخص واحدى گفته مى شود: «له اصل» و «له كتاب».
گروهى در ايراد گفته اند: علامه سيد بحرالعلوم اين اصطلاح را به متقدمان نسبت داده
است، در حالى كه نقيض آن را در حكم متقدمان مى يابيم. در كلام متقدمان در تعريف اصل، «مجموعه مورد اعتمادى از احاديث بودن» شرط نشده است، بلكه در بعضى از موارد، اصول و يا نويسندگان آن مورد تضعيف قرار گرفته اند؛ مثلاً قدما، على بن حمزه را از اصحاب اصول برشمرده اند ولى آثار او را على الاطلاق نپذيرفته اند و حتى شيخ طوسى لعن امام رضا(ع) را در مورد او نقل كرده است.5
2 ـ «علامه قهپايى» در تعريف اصل مى نويسد:
فالاصل مجمع عبارات الحجة(ع) والكتاب يشتمل عليه وعلى الاستدلالات والاستنباطات شرعاً و عقلاً.6
به عبارت ديگر بنا به نظر علامه قهپايى، اصل، تنها حاوى عبارات معصوم است، ولى كتاب شامل كلام معصوم و استدلالات و استنباطات شرعى و عقلى مؤلف است.
اين رأى را وحيد بهبهانى از قول يك دانشمند نقل كرده است.7
محققان بر اين نظر نيز خرده گرفته اند كه: اوّلاً: گاهى كتاب بر اصل هم اطلاق مى شود و اعم از آن است. ثانياً برخى مصادرى كه در فهرست طوسى و نجاشى به كتاب توصيف شده اند، اكنون وجود دارند، ولى در آنها استدلال عقلى و شرعى وجود ندارد و تنها نقل احاديث ائمه است مثل كتاب سليم.8
3 ـ «وحيد بهبهانى» گويد:
ان الاصل هو الكتاب الذى جمع فيه مصنّفه الأحاديث التى رواها عن المعصوم او عن الراوى و الكتاب والمصنف لو كان فيهما حديث معتمد لكان مأخوذا عن الاصل غالباً. وانّما قيّدنا بالغالب لانّه ربّما كان بعض الروايات وقليلها يصل معنعناً ولايؤخذ من الاصل وبوجود مثل هذا فيه، لايصير اصلاً؛9
اصل كتابى است كه مصنّفش در آن احاديثى را كه از امام معصوم يا از راوى آن نقل كرده جمع كرده است، ولى در كتاب اگر حديث معتمدى هم باشد غالباً از اصل گرفته شده است. اين تعريف را با قيد «غالباً» مقيّد كرديم، زيرا گاهى برخى روايات به صورت معنعن نقل مى شود كه از اصل گرفته نشده است و به همين دليل اصل نيستند.
«مامقانى» نيز به نقل از فردى نظرى مشابه بيان نموده است و مى نويسد:
ان الاصول هى التى اخذت من المعصوم(ع) مشافهة وبوّنت من غير واسطه راو و غيرها اخذ منها، فهى اصل باعتبار انّ غيرها اخذ منها.10
«آقا بزرگ تهرانى» نيز با توجه به معناى لغوى اصل، معتقد است كه اصل حاوى احاديثى است كه بى واسطه از امام شنيده شده و يا با يك واسطه به امام مى رسد، با اين شرط كه از روى نوشته ديگرى فراهم نيامده باشد.11
در نقد اين آرا چنين مى توان گفت كه نمى توان در تعريف اصل، صدور مستقيم راويان آن از معصوم و حذف هرگونه واسطه را شرطى انحصارى و بدون استثنا به شمار آورد. ضمن آنكه تمامى اصول در عهد اصحاب ائمه(ع) تدوين نشده است.12 تعريف
آقابزرگ تهرانى نيز گرچه از جامعيت بيشترى برخوردار است و نظر به مفهوم لغوى اصل دارد، ولى از ابهام خالى نيست چنانچه آقا بزرگ خود در الذريعه از بعضى از كتب تعبير به اصل كرده است.13
از سوى ديگر اين كلمه از قرن 5 هجرى اصطلاح شده است.
4 ـ «وحيد بهبهانى» رأى برخى را درباره تفاوت اصل و كتاب چنين نقل كرده است كه: كتاب مبوّب و مفصل است، ولى اصل مجمع اخبار و آثار است و مبوّب نشده است.14 برخى ديگر برخلاف اين نظر از ظاهر سخن شيخ در ترجمه «احمد بن محمد بن نوح» چنين استفاده كرده اند كه اصول داراى ترتيب خاصى بنا به نظر صاحب اصل بوده است.15
در ردّ اين نظر نيز گفته اند كه برخى از اصول نيز مبوّب هستند، چنانچه اغلب كتابها هم بنابه نظر مؤلفشان ترتيب يافته اند.16 علامه تهرانى معتقد است از سخن شيخ كه گفته است: «كتب فى الفقه على ترتيب الاصول»، در مى يابيم كتاب فقه «احمد بن محمد بن نوح» همانند اصول بدون ترتيب بوده و براساس ابواب فقهى فعلى منظم نشده بوده است، نه اينكه كتاب فقه او داراى ترتيب خاصى براساس ترتيب كتب اصول باشد.17
برخلاف اين دانشمندان كه قائل به تفاوت اصل و كتاب بودند، برخى معتقدند اصل و كتاب مترادفند چنانچه «علامه محمد تقى شوشترى» معتقد است تقابلى بين كتاب و اصل وجود ندارد.18 ايشان نمونه هايى را از كتب رجالى ارائه مى دهد كه دلالت بر اين مسئله دارند. از جمله اين شواهد عبارتند از:
شيخ طوسى در شرح حال «احمد بن ميثم» مى نويسد:
روى عن حميد بن زياد، كتاب الملاحم و كتاب الدلالة وغير ذلك من الاصول.19
و در شرح حال «زياد بن مروان» مى نويسد:
زياد بن مروان القندى، له كتاب واقفى.20
امّا درمورد «احمد بن محمد بن سلمه» مى آورد:
روى عنه حميد، بن زياد، اصولاً كثيرة، منها كتاب زياد بن مروان القندى.21
و در مورد «احمد بن حسين بن مفلس» مى نويسد:
روى عنه حميد كتاب زكريا بن محمد المؤمن و غير ذلك من الاصول.22
و در شرح حال «عبيد الله بن احمد بن نهيك» مى نويسد:
روى عنه حميد، كتبا كثيرة من الاصول.23
درباره «يونس بن على العطار» مى نويسد:
روى عن حميد بن زياد، كتاب ابى حمزة الثمالى و غير ذلك من الاصول.24
به همين ترتيب نجاشى در مورد «ابراهيم بن نعيم عبدى» مى نويسد:
له كتاب يرويه عنه جماعة.25
اما شيخ طوسى همين شخص را با همان اوصاف نجاشى ياد كرده غيراز آنكه درمورد او چنين يادآور مى شود:
له اصل رواه محمد بن اسماعيل بن بزيع و….26
علامه شوشترى در پايان با توجه به اين شواهد معتقد مى شود كه مقابل اصل، تصنيف قرار دارد، زيرا شيخ در شرح حال «هارون بن موسى تلعكبرى» آورده است: «روى جميع الاصول و المصنّفات»27، و در شرح حال «حيدر بن محمد بن نعيم سمرقندى» آورده: «يروى جميع مصنفات الشيعة و اصولهم.»28
چنانكه شيخ در مقدمه فهرستش نقل مى كند كه «احمد بن حسين بن عبيدالله غضائرى» دو كتاب فهرست نوشته كه در يكى مصنفات و در ديگرى اصول شيعه را برشمرده است.29
در پايان بر بيان علامه شوشترى مى توان افزود كه بسيارى مواردى را كه شيخ اصل برشمرده، نجاشى از آن به كتاب نام برده است و بسيارى از مواردى را كه نجاشى آن را نوادر خوانده شيخ لفظ كتاب بر آن اطلاق كرده است.30
به اين ترتيب در نهايت علامه شوشترى چنين نتيجه مى گيرد:
ثم الظاهر انّ الاصل ما كان مجرد رواية اخبار بدون نقض و ابرام و جمع بين المتعارضين و بدون حكم بصحة خبر او شذوذ خبر، كما فى ما وصل الينا من الاصول: من اصل زيد الزراد و النرسى و اصول غيرهما، سواء كان صاحب الاصل راوياً عن المعصوم بلاواسطه او مع الواسطه كما يفهم من تلك الاصول الواصله الينا.31
به عقيده ما اين ابهامات از عدم تعريف دقيق اين دو اصطلاح نزد متقدمان سرچشمه
مى گيرد. چنانچه اشاره شد با دقت در عبارات شيخ طوسى و نجاشى مى توان فهميد دو اصطلاح كتاب و اصل بسيار نزديك به هم و بعضاً به صورت مترادف به كار رفته است.32 از سوى ديگر بسيارى از اين اصول از بين رفته و امكان توجه به محتوا و متن و كيفيت تدوين آنها از ما سلب گشته است. به همين دليل «علامه سيد محسن امين» پس از ذكر برداشت برخى دانشمندان از اصل مى نويسد: «كل ذلك حدس و تخمين!»33 در توجيه نظر محسن امين، آقاى جلالى مى نويسد:
دليل سخن سيد امين آن است كه اين تعريفها حاصل تحقيق در نصوص اصول موجود نيست و اين اصطلاح را در كتب علماى شيعه از قرن پنجم به بعد مى بينيم؛ به تعبير دقيقتر در آثار شيخ مفيد (ت412)، شيخ نجاشى (ت450) و شيخ طوسى (ت460).34
ايشان سپس تعريف وحيد بهبهانى را بهترين تعريف شمرده و با تغيير كوچكى كه در آن مى دهد، تعريف خود از اصل را ارائه مى دهد:
الاصل هو الكتاب الذى جمع فيه مصنّفه الاحاديث التى روى اغلبها عن الصادق(ع) سماعاً او عن الراوى و الكتاب والمصنف لو كان فيهما حديث معتمد لكان مأخوذاً من الاصل.35
به اين ترتيب بنا به نظر آقاى جلالى، اصل، كتابى است كه مصنّفش احاديثى را كه اغلب از امام صادق(ع) بى واسطه و يا با واسطه يك راوى شنيده، در آن فراهم آورده است، در حالى كه احاديث كتاب و مصنف از اصل فراهم آمده و مستقيماً و براى اوّلين بار نوشته نشده است و كتاب و مصنف فرعِ اصلند.
يكى از محققان دلايل ترادف نسبى اصل و كتاب در عصر صادقين(ع) را بر شمرده است؛36 اين قراين عبارتنداز:
1 ـ درحدود شصت تن از كسانى كه شيخ طوسى و ابن شهر آشوب درباره آنها تعبير «له اصل» را به كار مى برد، نجاشى درباره آنها تعبير «له كتاب» يا «له نوادر» را به كار مى برد، آن هم با توجه به اينكه اين عده همگى از ياران صادقين(ع) هستند. اين موضوع در جدولى كه خواهد آمد بخوبى قابل مشاهده است.
2 ـ شيخ طوسى درباره «حريز بن عبدالله سجستانى» مى نويسد:
له كتب، منها: كتاب الصلاة و كتاب الزكاة… تعدّ كلها فى الاصول.37
«ابن ادريس» نيز در آخر سرائر، كتاب حريز را به عنوان اصل قابل اعتماد معرفى مى كند.38 در صورتى كه نجاشى درباره آثار «حريز» فقط با عنوان كتاب ياد مى كند.39 ضمن آنكه مسلم است كه حريز بدون واسطه از امام صادق نقل روايت نمى كند.40
3 ـ شيخ طوسى درباره «محمد بن ابى عمير» و نقشى كه در انتقال اصول اوّليه در طبقه بعد از خود داشته است، مى نويسد:
وروى عنه احمد بن محمد بن عيسى كتب مأة رجل من رجال الصادق وله مصنّفات كثيرة وذكر ابن بطة: ان له اربعة وتسعين كتاباً.41
براى آنكه متوجه شويم منظور از صد كتابى كه ابن ابى عمير راوى آنها بوده همان اصول اوّليه است، كافى است در كتابهاى فهرست شيخ و معالم العلماء به ترجمه اسماعيل بن محمد، اسباط بن سالم، بشر بن يسار، حكم بن ايمن، حبيب خثعمى، جميل بن دراج، حسن بن موسى، حسن العطار، حفص بن البخترى، خفص بن سوقه،
حفص بن سالم، حارث بن احول، خالد بن صبيح، داود بن زربى، ذريح محاربى، ربيع بن الاصم، سعيد بن غزوان، سعيد بن مسلمه، سفيان بن صالح، شعيب بن اعين، شهاب بن عبد ربه، هشام بن سالم و هشام بن حكم بنگريم تا در يابيم كه اوّلاً: شيخ طوسى و ابن شهر آشوب به هر يك از اين افراد، اصلى نسبت مى دهند، ثانياً: راوى اين اصول نيز همان «ابن ابى عمير» است در صورتى كه اين افراد در رجال نجاشى نيز به عنوان «مروى عنه» ابن عمير ذكر شده اند، اما به آنها فقط عنوان «كتاب» نسبت داده شده است.
4 ـ شيخ طوسى با آنكه در مقايسه با نجاشى تعبير «اصل» را بيشتر به كار برده است، اما در قسمتى از فهرست خود42 از ذكر اين تعبير خوددارى نموده و به بسيارى از ياران امامان باقر تا كاظم(ع) كتاب يا كتابهايى نسبت مى دهد كه از جمله آنها مى توان از ابوبصير مرادى، عمر بن اذينه، عمار بن موسى ساباطى عبيد بن زرارة بن اعين، عبداللّه بن بكير، عبدالله بن ميمون قداح، محمد بن نعمان احول، معاوية بن حكيم، معاوية بن عمار، معاوية بن وهب، عبدالله بن سنان، عبدالله بن يحيى الكاهلى، عبدالكريم بن عمر الخثعمى، علاء بن فضيل،… نام برد. نكته قابل توجه آن كه راوى بسيارى از اين كتب نيز افرادى چون: ابن ابى عمير، على بن حسن بن فضال، حسن بن محبوب و على بن حكم هستند و اين افراد معمولاً راويان كتب دست اوّل يا اصول روايى بوده اند.
از اين مطلب مى توان نتيجه گرفت كه تعابير «اصل» و «كتاب» در اصطلاح شيخ نيز بعضاً به صورت مترادف استعمال شده است.
5 ـ نسبت به اصول موجود تا عصر ما كه تعداد آنها شانزده عدد است و به اصول شانزده گانه معروف شده اند، بايد گفت: اكثر اين اصول در كتابهاى شيخ طوسى و نجاشى با عنوان كتاب ذكر شده اند، چنانكه مرحوم مجلسى نيز در قسمت مصادر بحار با همين تعبير از آنها نام مى برد.
6 ـ علامه شوشترى در قاموس الرجال معتقد شده است كه تا قرن پنجم هجرى
اصطلاح «كتاب» در مقابل اصطلاح «اصل» قرار ندارد، بلكه اين دو واژه به صورت مترادف به كار رفته و هر دو درمقابل «تصنيف» قرار مى گيرند. وى در اين مورد شواهد متعددى را به عنوان دليل ذكر نموده كه قابل توجه است.43
تا اينجا شش دليل در ترادف اصل و كتاب در لسان متقدمان ارائه گرديد. در صورت عدم صحت اين دلايل، روشن مى گردد.
اوّلاً: در رجال نجاشى، با تمام زحمتى كه نويسنده در جمع آورى كتب متحمّل شده است بيش از ده اصل از اصول اوّليه شيعه بيشتر فهرست نشده است اين بسيار تعجب انگيز است و اساساً خلاف واقعيتهاى تاريخى است، زيرا وقتى شيخ طوسى درباره «احمد بن عبيدالله غضائرى» تصريح مى كند كه او داراى دو كتاب يكى در موضوع اصول روايى و ديگرى در موضوع مصنّفات شيعه بوده است، روشن مى گردد كه تعداد اصول در زمان اين دانشمندان به قدرى بوده كه از ذكر نام و خصوصيات آنها كتابى تشكيل مى شده است و مى دانيم كه ابن غضائرى و نجاشى همدرس و از اقران يكديگر بوده و از نظر مصادر تحقيق و اساتيد هر دو در شرايط يكسانى به سر مى برده اند.
ثانياً: نتيجه ضرورى ديگر اين است كه در معناى «اصل» بين نجاشى و شيخ طوسى اختلاف نظر شديد وجود دارد، زيرا در حدود شصت نفر از اشخاصى كه شيخ درباره آنها تعبير «له اصل» را به كار مى برد و نجاشى صرفاً به ذكر «له كتاب» درباره آنها اكتفا مى كند. اما اين مطلب نيز در جاى خود نمى تواند مورد قبول قرار گيرد، زيرا همان گونه كه گذشت، شيخ طوسى و نجاشى از نظر داشتن اساتيد و مصادر مشترك تقريباً در شرايط مشابهى زندگى كرده و بعيد است تا بدين حدّ بين آنها اختلاف نظر وجود داشته باشد.
با توجه به قراينى كه دكتر معارف بر شمرده اند اين نظر كه «اصل» در قرن پنج هجرى اصطلاح شده است و قبل از آن «كتاب» و «اصل» به صورت مترادف استعمال مى شده اند (حداقل در دوره صادقين ـ ع ـ) قوّت مى يابد. در پايان لازم است «نوادر» نيز تعريف شود.
ظاهراً نوشته اى كه در آن جمع احاديثى كه به علت كمى در يك باب مضبوط نمى شوند، آورده مى شود. اين احاديث، يكى يا چند تا هستند، ولى بسيار قليل هستند؛ مثل نوادر الصلاة.
نسبت بين «اصل» و «نوادر» اين است كه نوادر غير اصل است؛ چه بسا جزء اصول شمرده شود و چه بسا جزء آن شمرده نشود؛ يعنى اگر بدون واسطه يا حداقل با يك واسطه از امام اخذ نشده باشد ديگر نمى توان آن را اصل ناميد.44
جدول مقايسه اى صاحبان اصول در كتابه هاى نجاشى، شيخ طوسى و ابن شهر
آشوب *
2 ـ زمان تأليف اصول اربعمأة
درباره زمان تأليف اصول اربعمأة نيز بين صاحب نظران اختلاف رأى وجود دارد و در كتابهاى رجالى ما تاريخ تأليف اين اصول و تاريخ وفات صاحبان آن به طور دقيق مشخص نشده است، گرچه با تقريب مى توان حدسهايى در اين زمينه زد. بى شك هيچ يك از اين اصول قبل از زمان اميرالمؤمنين(ع) و بعد از امام حسن عسگرى(ع) تأليف نشده است؛ زيرا چنانچه در تعريف اصل متذكر شديم بايد در عصر ائمه(ع) تأليف شده باشد، چرا كه روايات آنها مستقيماً و يا با يك واسطه از ائمه اخذ شده اند، گرچه اگر با واسطه از امام اخذ شده و سپس نگارش شده باشد مى تواند اندكى پس از امام عسگرى(ع) هم نوشته شده باشد.45
به هر حال درباره زمان تأليف اين اصول بين صاحب نظران اختلاف وجود دارد. ملاحظه آراى آنان نشان مى دهد اين اصول در يكى از سه زمان زير تكوين يافته است:
الف ـ دوران امام على(ع) تا عصر امام حسن عسگرى(ع). ابن شهر آشوب از شيخ مفيد نقل مى كند:
صنّف الامامية من عهد اميرالمؤمنين على(ع) الى عهد ابى محمد الحسن العسگرى(ع) اربعمأة كتاب سِمّى الاصول وهذا معنى قولهم؛ «له اصل…»46
اين نظر مورد قبول ابن شهرآشوب،47 آقابزرگ تهرانى،48، محسن امين49 و نيز
فاضل دربندى50 است.
ب ـ عصر امام صادق(ع). چنانچه محقق حلّى در المعتبر بر اين رأى است:
كتبت من اجوبة مسائل جعفر بن محمد اربعمأة مصنّف لاربعمأة مصنف سمّوها اصولاً.51
شهيد اوّل نيز بر اين رأى است و مى فرمايد:
كتبت من اجوبة الامام الصادق(ع) اربعمأة مصنف لاربعمأة مصنّف ودوّن من رجال المعروفين اربعة آلاف رجل.52
شيخ حسين عبدالصمد نيز مى نويسد:
قد كتبت من اجوبة مسائل الامام الصادق فقط اربعمأة مصنف لاربعمأة مصنف تسمى الاصول فى انواع العلوم.53
محقق داماد در الرواشح السماوية مى نويسد:
المشهور انّ الاصول اربعمأة مصنف لاربعمأة مصنف من رجال ابى عبدالله الصادق(ع) بل وفى مجالس السماع والرواية عن و رجاله زهاء اربعة آلاف رجل وكتبهم و مصنفاتهم كثيرة الاّ ان ما استقرّ الامر على اعتبارها و التعويل عليها و تسميتها بالاصول هذه الاربعمأة….54
چنانچه ازعبارات اين دانشمندان به دست مى آيد، آنان معتقدند نويسندگان اين اصول از شاگردان امام صادق(ع) بوده اند و اين اصول را از جواب سؤالات خود از آن حضرت و يا سخنان مستقيم ايشان فراهم كرده اند.
ج ـ عهد امام باقر تا امام كاظم(ع). اين نظر شيخ امين الاسلام طبرسى است:
روى عن الامام الصادق من مشهورى اهل العلم اربعة الاف وصنّف من جواباته فى المسائل اربعمأة كتاب تسمى «الاصول» رواها اصحابه واصحاب ابنه موسى الكاظم.55
پژوهشگر محترم آقاى جلالى نيز بر اين رأى است56 گرچه معتقد است اغلب اين اصول در عهد امام صادق(ع) فراهم آمده است.
لازم به ذكر است برخى از دانشمندان همچون شهيد ثانى در عين حال كه به اصول اربعمأة اشاره كرده اند، زمان خاصى را براى تدوين آن مشخص نكرده اند.57
محسن امين به دليل تفاوت عبارات دانشمندان در تعيين زمان تأليف اصول اربعمأة قائل به تعدد اين اصول شده و چنين احتمال مى دهد كه چهارصد اصل در عصر امام صادق(ع) تأليف شده و چهارصد اصل ديگر در زمان جميع ائمه(ع). او در اين باره مى نويسد:
يمكن الجمع بالتعدد فهناك اصول اربعمأة مروية عن جميع الائمه واخرى مروية عن الصادق خاصة.58
شيخ حرّ عاملى اين احتمال را داده است.59
امّا مى توان اين نظرات را به نوعى ديگر جمع كرد؛ اگر اصل را كتابى بدانيم كه روايات آن از معصوم يا مصاحب معصوم شنيده و گردآورى شده باشد، طبيعتاً در عصر هر يك از امامان امكان پيدايش چنين مجموعه هايى وجود دارد، امّا كثرت كتابها و تأليفات
دوران صادقين(ع) ـ به دليل موقعيت سياسى اجتماعى خاص آن دوران و شكوفايى علوم در اين عصر ـ با عصر هيچ يك از امامان ديگر قابل مقايسه نيست. از سوى ديگر اصول باقيمانده نشان مى دهد، اين اصول در فاصله عصر امام پنجم تا هفتم(ع) نگاشته شده است. كسانى را هم كه طوسى و نجاشى از اصحاب اصول دانسته اند و در كتاب رجالشان صاحب اصل معرفى كرده اند، غالباً مربوط به عصر امام صادق(ع) هستند. به اين ترتيب، نظر سوم از ديگر نظرات امتياز مى يابد.60 چنانچه آقابزرگ تهرانى هم با وجود آنكه به تبعيت از شيخ مفيد، زمان تأليف اين اصول را از عهد امام على(ع) تا عصر امام حسن عسگرى(ع) ذكر مى كند، مى نويسد:
آنچه اجمالاً براى ما مشخص است اين است كه عصر پيدايش اصول، ـ به جز اندكى از آنها ـ عصر اصحاب امام صادق(ع) است، چه از اصحاب خاص ايشان باشند و چه پدرش امام باقر(ع) را هم قبل از او درك كرده باشند و يا پسرش امام كاظم(ع) را نيز پس از امام صادق(ع) درك كرده باشند… و اين مسئله مخالفتى با نظر شيخ مفيد ندارد….61
3 ـ تعداد اصول
در دوران حيات ائمه شيعه، شاگردان ايشان هزاران اثر را با استفاده از بيانات گوهر بار معصومان(ع) فراهم آوردند، چنانكه شيخ حر عاملى مى نويسد:
نام آنچه از مصنفات شيعه كه در زمان ائمه و يا غيبت صغرا و اوائل غيبت كبرا در كتاب رجال استرآبادى آمده است، بالغ بر شش هزار و ششصد كتاب است.62
محسن امين نيز به اين مسئله اشاره كرده است.63
اگر كسى به ترجمه اشخاصى چون هشام كلبى، محمد بن ابى عمير، محمد بن احمد بن ابراهيم يونس بن عبدالرحمن، فضل بن شاذان و على بن مهزيار اهوازى در آثار شيخ طوسى و نجاشى بنگرد و ارقام كتابهاى همين چند نفر را جمع كند، در مى يابد كه ايشان حدود نهصد اثر علمى داشته اند.64 به اين ترتيب رقمى كه شيخ حر عاملى براى مصنفات شيعه برشمرده، رقمى معقول به نظر مى رسد. ولى از اين تعداد، چه مقدار آن اختصاص به اصول دارد؟ آيا چنان كه مشهور است تعداد اصول روايى شيعه چهارصد اصل بوده است؟ به عبارت ديگر تعداد كتابهايى كه نويسنده آنها رواياتى را سماعاً از ائمه شنيده و يا تنها با يك واسطه از امام براى اوّلين بار در دفترى فراهم مى كند، چهارصد عدد بوده است؟
اوّل بار ابن شهر آشوب (ت588) در معالم العلماء65 به شيخ مفيد نسبت داده است كه اماميه از عهد امام على(ع) تا عهد امام حسن عسگرى(ع) چهارصد كتاب ـ كه به اصول نامبر دارند ـ نوشته اند، ولى سخن مزبور در هيچ يك از آثار شيخ و آثار شاگردان وى وجود ندارد. از سوى ديگر شيخ مفيد خود متأخر از زمان تدوين اصول بوده است. ابن شهر آشوب با آنكه اين سخن شيخ مفيد را در معالم ذكر مى كند، خود در مناقب تعداد اين اصول را هفتصد تا مى داند.66
پس از اين است كه تعبير «اصول اربعمأة» در آثار بسيارى از دانشمندان شيعه به چشم مى خورد، از جمله طبرسى، محقق حلى (ت676)، شهيد اوّل (ت786) و شهيد ثانى (ت966) شيخ بهايى، شيخ حر عاملى، ميرداماد و….67
متأسفانه گذشتگان هيچ فهرست مدونى از اين اصول فراهم نياورده اند. بايد پرسيد چرا چنين كارى را با وجود اهميت آن انجام نداده اند؟ از جمله دلايلى كه احصاى نام و نشان اصحاب اصول را مشكل نموده، متداول نبودن فهرست نگارى در قرنهاى دوم و سوم هجرى خصوصاً در بين شيعيان بوده است، البته چنانچه شيخ طوسى متذكر مى شود فهرست نگارى در سطح كتابهاى كتابخانه هاى شخصى متداول بود، ولى كسى از شيعيان در صدد تهيه فهرست جامعى از اصول و مصنفات نبوده است. به همين سبب مخالفان بر شيعيان طعن وارد مى كردند و به دنبال آن در شيعه حركت علمى در نگارش فهرستهاى جامع از اصول و مصنفات شيعه آغاز شد.68
شيخ طوسى در مقدمه الفهرست متذكر مى شود:
اوّلين كسى كه در مقام تهيه فهرستهاى جامعى از كتابهاى شيعه برآمد، «احمد بن حسين بن عبيدالله غضائرى» بود كه دو كتاب يكى در زمينه فهرست اصول شيعه و ديگرى درباره ساير مصنفات شيعه فراهم آورد. ولى متأسفانه اين دو كتاب نسخه بردارى نشد و مؤلف آن به مرگى نابهنگام مرد و بستگان وى كتابهاى او را از بين بردند.
سپس شيخ طوسى اضافه مى كند:
اما من جهت پرهيز از اطاله كلام به تهيه فهرست واحدى از اصول و مصنّفات به طور يكجا دست زدم…. من تضمين نمى كنم كه محقق به جمع آورى و استيفاى كامل اصحاب اصول و مصنفات گردم، زيرا به دليل پراكنده بودن شيعيان در اقصا نقاط مختلف امكان احصاى كامل اصول و مصنّفات آنان به شكل منظم وجود ندارد.69
آقا بزرگ تهرانى پس از نقل اين سخنان شيخ مى نويسد:
جاى تأسف است كه به طور دقيق يا تقريب تعداد اصول براى ما مشخص
نگرديده است… در جايى كه محقق مشهورى چون شيخ طوسى ـ كه امكان استفاده از كتابخانه اى معروف همچون كتابخانه شاپور بن اردشير و كتابخانه سيد مرتضى براى او فراهم بوده و رؤيت بسيارى از اصول روايى براى او مقدور بوده است ـ از احصاى كامل نام و نشان اصحاب اصول اظهار عجز كند، اظهار عجز ما كه از مصادر عهد شيخ محروم هستيم، به طريق اوّل بايسته تراست.70
در حال حاضر مهمترين مأخذ جهت شمارش اصول روايى شيعه كتابهاى نجاشى و شيخ طوسى است كه از شاگردان شيخ مفيد (ت413) بوده اند.
محمد حسين جلالى در مقاله اى كه درباره اصول اربعمأة نوشته است با استفاده از آثار نجاشى، طوسى و ابن شهر آشوب اسامى هفتاد و هشت نفر از صاحبان اصول را به دست آورده است. ايشان معتقدند با وجود آنكه بعضى از اصحاب اصول نظير «حريز بن عبدالله سجستانى» داراى چند اصل بوده اند، نمى توان در حال حاضر به نام و نشان نويسنده بيش از صد اصل پى برد. ايشان بر اين مسئله سه شاهد اقامه كرده و مى نويسد:
اوّلين شاهد آن كه مجموع آنچه طوسى و نجاشى ذكر كرده اند بيشتر از هفتاد و اندى اصل نيست. با وجود آنكه طوسى قصد داشته آنها را شماره كند.
دوم آن كه طوسى در ترجمه «محمد بن ابى عمير ازدى» (ت217) گفته است: «روى عنه احمد بن محمد بن عيسى كتب مأة رجل من رجال الصادق»71 و ابن ابى عمير راوى اكثر نسخ اصول است.
سوم آن كه طوسى در ترجمه «حميد بن زياد نينوى» (ت310) مى نويسد: «له كتب كثيره على عدد كتب الاصول.»72
طوسى تعداد كتابهاى او را ذكر نمى كند ولى نجاشى يازده كتاب براى او
برمى شمرد.73
آقاى جلالى در آخر نتيجه مى گيرد:
به اين ترتيب احتمال اينكه تعداد اصول صد عدد باشد، بهترين و قويترين احتمالات است.74
نتيجه گيرى اين دانشمند با تحقيقات آقا بزرگ دراين زمينه هماهنگى دارد؛ چه صاحب الذريعه گرچه صدوهفده اصل را نام برده امّا خود گفته تعدادى از اين اصول با عنوان كتاب در آثار نجاشى و طوسى ياد شده است.75
در مقدمه المعجم المفهرس لالفاظ احاديث البحار نيز تنها از صد وبيست ودو اصل نامبرده شده است.
محمد حسين جلالى در بيان علتِ قول مشهور درباره تعداد اصول مى نويسد:
اين مسئله ناشى از آن است كه آنان اصل را كتاب معتمد يا مصدر حديثى كه از كتاب ديگرى اخذ نشده باشد، دانسته اند، كه در اين صورت با توجه به آنكه مصادر احاديث شيعه درحدود شش هزار و ششصد كتاب بوده و راويان امام صادق(ع) بالغ بر چهارهزار نفر بوده اند،76 كتابهاى معتبر آنان حدود چهارصد عدد مى شده است و همين كتابها هستند كه از آنها به «الاصول الاربعمأة» تعبير مى كرده اند.77
دكتر معارف نيز در بخشى از رساله خويش كه با عنوان پژوهشى در تاريخ حديث شيعه نگاشته اند، نوشته اند:
اگر در خصوص ياران ائمه خصوصاً اصحاب صادقين(ع) تعابير اصل و كتاب را
مترادف فرض نماييم، در اين صورت رقم چهارصد در تعبير شيخ مفيد رقمى مبالغه آميز نخواهد بود و مى توان با استفاده از مصادرى چون «رجال» نجاشى، «رجال» و «فهرست» طوسى و «معالم العلما»ى ابن شهر آشوب، صاحبان اصول اربعمأة را با نوعى تقريب مشخص كرد. زيرا در كتاب نجاشى و طوسى متجاوز از پانصد نفر ياران امام باقر تا كاظم(ع) مطرح شده اند كه راوى بدون واسطه كتابهايى از اين سه امامند و اگر از رجال ضعيف و غير موثق صرف نظر كنيم حدود چهارصد نفر خواهند شد.78
4 ـ امتيازات اصول و اهميت آنها
اصول روايى اوّليه در حديث شيعه از اهميت خاصى برخوردار است و محدثان به آنها بسيار اهتمام ورزيده اند. مطمئناً اين توجه به دليل امتيازاتى است كه اين اصول نسبت به ساير كتب حديثى داشته است. اظهارات بزرگان شيعه بازگو كننده اين امتيازات است.
الف ـ صحت حديث
شيخ طوسى درمقدمه فهرست اشاره كرده است كه گرچه بسيارى از اصحاب اصول داراى مذاهب فاسد بوده اند ولى كتابهاى آنها مورد اعتماد است.79 يكى از دلايل مورد اعتماد بودن كتابهاى اينان اين است كه ايشان ثقه بوده و در نقل حديث تقوا پيشه مى كردند؛ بنابراين اطمينان به صحت نقل آنان وجود دارد. از سوى ديگر چنانچه در معناى اصطلاحى اصل ذكر كرديم احاديث اين اصول مستقيماً و يا تنها با يك واسطه از امام شنيده شده است و اين مسئله احتمال خطا و غلط را به حداقل مى رساند.
شيخ بهايى در مشرق الشمسين مى نويسد:
از علائم صحت روايت در نزد قدما وجود حديث در شمارى از اصول مشهور
اربعمأة يا درج مكرر آن در يك يا دو اصل آن ـ با طرق و سندهاى مختلف ـ يا حداقل وجود آن در يكى از اصول متعلق به اصحاب اجماع بوده است.80
و سپس يادآور مى شود:
مشايخ ما گفته اند كه از سيره صاحبان اين اصول يكى آن بوده كه وقتى حديثى از يكى از امامان مى شنيدند به ثبت آن در اصول خود اقدام مى كردند تا مبادا نسبت به تمام يا قسمتى از حديث فراموشى پديد آيد.81
ميرداماد مى نويسد:
از عادت و روش اصحاب اصول يكى آن بود كه هرگاه حديثى را مى شنيدند بدون تأخير به ثبت آن اقدام مى كردند.
و در جاى ديگر نتيجه گيرى مى كند:
بايد دانست كه اخذ حديث از اصول صحيح و مورد اطمينان يكى از اركان صحت روايت است.82
مرحوم آقا بزرگ در مقدمه اى كه بر معرفى اصول نگاشته متذكر مى شود:
از امور واضح و مسلم است كه احتمال خطا و اشتباه و سهو و نسيان و غيره در اصلى كه بدون واسطه و يا حداكثر با يك واسطه از سخنان امام فراهم شده به مراتب كمتر است از كتابى كه خود منقول از كتب ديگر باشد؛ زيرا در هر مرتبه كه نقل سخن از كتابى به كتاب ديگر صورت مى پذيرد، احتمال درج مطالب مازاد بر اصل محتواىِ كتاب وجود خواهد داشت. بنابراين، اطمينان به اينكه الفاظ مندرج در اصول روايى، همان الفاظ امام(ع) باشد به مراتب بيشتر است از الفاظ كتب و مصنفاتى كه خود از اين اصول پديد آمده است. پس اگر مؤلف اصل از راويان معتمد و واجد شرايط قبول روايت باشد، در اين صورت حديث او ضرورتاً حجت
واقع شده و در معيار قدما به عنوان حديث صحيح تلقى خواهد شد.83
شيخ آقا بزرگ پس از نقل سخنانى از بزرگان شيعه به عنوان شاهد كلام به سخن خود چنين ادامه مى دهد:
در مورد ساير كتب، زمانى به صحت مندرجات آنها حكم مى شود كه كليه احتمالاتى كه مخلّ صدور روايات آن از معصوم است دفع گردد، و بايد گفت علماى شيعه در حكم به صحت يك روايت صرفاً اكتفا به وجود آن روايت در يك كتاب حديثى يا حسن عقيده مؤلف آن نمى كنند، اما كتابى كه از اصول اوّليه باشد، در مقايسه با ساير كتب مى تواند از جهاتى چون اطمينان قوى از صدور از معصوم، نزديكى به حجت و اعتبار و در نتيجه حكم به صحت مندرجاتش از ديگر كتب، امتياز يابد.84
همچنين در اهميت اصول اربعمأة بايد گفت: از سخنان بعضى از بزرگان بر مى آيد كه اين اصول در نزد قدماى اصحاب به عنوان مأخذ اصلى و مرجع حقيقى روايات اهل بيت و نيز تكيه گاه آنان در بيان مسائل و صدور فتوا بوده است.
شهيد ثانى در اين باره مى نويسد:
استقر امر المتقدمين على اربعمأة مصنف لأربعمأة مصنف سمّوها اصولاً فكان عليها اعتمادهم.85
نزديك به همين سخن از ميرداماد نقل شده است، آنجا كه پس از اشاره به كثرت مؤلفان شيعه در ياران امام ششم(ع) مى نويسد:
امّا آنچه از ناحيه بزرگان به عنوان اسناد معتبر و تكيه گاه مراجعات قرار گرفت،اين اصول چهارصد گانه بود.86
محسن امين اين امتياز را ردّ مى كند. ايشان اهميت كتاب را به دليل كثرت تعداد آنها بيشتر از اصل مى داند و مى نويسد:
ان الكتاب اهمّ من الاصل لان الكتب اربعة الآف او ستة آلاف و الاصول اربعمأة و خصوصية الاصول التى امتازت بها اما زيادة جمعها او كون اصحابها من الاعيان او غير ذلك.87
حال آنكه كثرت عددى كتاب دليل محكمى بر اهميت آن نيست. آقاى جلالى نيز اين نظر را ردّ مى كند و مى نويسد:
در حقيقت، امتياز به كثرت عددى و يا شخصيت مؤلف نيست، بلكه به كيفيت روايت است. چون اصول سماعاً از امام روايت شده اند، بر كتاب مزيت دارند.88
«قهپايى» نيز معتقد است كتاب از اهميت بيشترى نسبت به اصل برخوردار است و معتقد است از خطبه نجاشى در مقدمه رجال چنين مى فهميم كه مدح فرد با عبارت «له مصنفا» يا «له كتاباً» حايز اهميت بيشترى از مدح خود با عبارت «له اصلاً» است. ولى اين مسئله هم به دو دليل ردّ مى شود؛ اوّلاً: اينكه رجال نجاشى در مقام ردّ مخالفانى كه بر شيعه انتقاد كرده و آنها را بدون پيشينه علمى مى دانستند، نوشته شده است ، بنابراين بيشتر درصد ذكر كتابهاى نوشته شده از سوى شيعيان بوده است. ثانياً: اصل و كتاب به معناى اصطلاحى خود از قرن پنجم به بعد استعمال شده است و در عبارت قدما قبل از قرن پنج به معناى لغوى خود كه عبارت از مصدر ومرجع مورد اعتماد است، استعمال گرديده است.89
در اينجا بايد متذكر شد كه بحث در مورد اهميت اصول اربعمأة لزوماً به معنى اصرار در صحت تمام مندرجات اين اصول ـ چنانكه برخى از اخباريان پنداشته اند ـ نيست. به عقيده بعضى از محققان از كلمات «محمد امين استرآبادى» (ت1033) بر مى آيد كه اومعتقد به صدور قاطع جميع روايات اصول از ناحيه امامان بوده است. او همچنين معتقد
بوده كه يگانه مصدر در شناخت عقايد و احكام اسلامى روايات همين اصول است؛ زيرا اوّلاً: مندرجات اين اصول توسط امامان بويژه صادقين(ع) به شاگردان خود املا و به حفظ آن توصيه شده است. ثانياً: اين اصول به طور مكرّر بر امامان عرضه شد. ثالثاً: به دليل استنساخ وسيع و مكرر اين اصول دخل و تصرف در آنها غير ممكن گرديد. رابعاً: مواد اصلى كتب اربعه شيعه عبارت از محتواى همين اصول است.90
نزديك به سخنان فوق درعقايد «شيخ حرعاملى» وجود دارد. او در خاتمه كتاب وسائل الشيعه نخست به ذكر اقوال دانشمندان شيعه در توثيق اصول اربعمأة پرداخته و سپس بدون آنكه نامى از اين اصول ببرد به صورت كلى مى نويسد:
ما مطمئنيم كه به صورت ثابت اصول صحيحى وجود داشته كه با امر و اشاره امامان، محل رجوع شيعيان بوده است و نويسندگان كتب اربعه و ديگر محدثان با استطاعت علمى خود قادر به تشخيص اصول صحيح ازغير آن بوده اند. از طرف ديگر اين اصول بدون آن كه امرى را مشتبه سازد از ديگر اصول متمايز بوده است و اين بزرگان مى دانسته اند با فرض برخوردارى از قدرت تحصيل احكام شرعيه كه توأم با قطع و يقين باشد، عمل به غير اين اصول جوازى ندارد. ما همچنين اطمينان داريم كه اين بزرگان در تشخيص خود قصورى نكرده اند و اگر اهل قصور و اشتباه بوده اند، بر صحت احاديث كتب خويش، شهادت نمى دادند و وقتى از ملاحظه حال صاحبان كتب تاريخ و سيره روشن مى شود كه آنان با فرض تمكن از نقل از كتب مورد اعتماد، از كتب غيرمعتمد استفاده نمى كرده اند، در مورد رئيس محدثان يعنى شيخ صدوق ثقة الاسلام ابوجعفر كلينى و شيخ طوسى چه تصورى مى توان داشت.91
ايشان سپس بيست ودو دليل بر مسئله اقامه مى كند.
امّا آشكارا معلوم است كه در سخنان استرآبادى و شيخ حرّ عاملى ادعاهايى وجود
دارد كه اثبات آنها دشوار، بلكه غيرممكن به نظر مى رسد. اين دعاوى خصوصاً از سوى علماى اصولى مشرب سخت مورد انتقاد واقع شده است؛ زيرا از انحراف فكرى و عقيدتى پاره اى از اصحاب اصول كه بگذريم، در انحصار ماده كتب اربعه از اصول اربعمأة نيز جاى ترديد وجود دارد. در اين باره فقيه اصولى مرحوم وحيد بهبهانى به استناد سخن شيخ صدوق در مقدمه من لايحضره الفقيه آنجا كه مى نويسد: احاديث اين كتاب برگرفته از اصول و مصنّفاتى است كه تكيه گاه دانشمندان است. نتيجه گيرى مى كند كه:
ماده اصلى اين كتاب و ديگر كتب شيعه انحصارى در اصول اربعمأة ندارد، بلكه تصانيف ديگر نيز در اختيار اين محدثان بوده است.92
در توضيح سخن فوق بايد گفت به طورى كه از سيره شيخ صدوق بر مى آيد، وى در بسيارى از موارد نام مؤلف را در صدر سند مى آورد ولى اغلب آنان خود صاحب اصل نبوده اند. شيخ طوسى نيز در تهذيب از هر كتابى كه نقل حديث مى كند، نام مؤلف را در صدر سند مى آورد، از جمله «احمد بن ابى عبدالله برقى»، «على بن حسن بن فضال»، «ابوجعفرمحمد بن خالد برقى» و… با آنكه هيچ يكى از اصحاب اصول نبوده اند. گرچه مى توان گفت كتب اين عدّه در جاى خود از اصول اوّليه ترتيب يافته است؛ بنابراين در مورد بخشى از روايات كتب اربعه ترديدى وجود ندارد كه محدثان ثلاثه از طريق كتب ديگر با اصول اوّليه در تماس بوده اند.
نكته ديگر در نقض عقايد اخباريان به مسئله صحت اين اصول و وثاقت صاحبان آن باز مى گردد. در اين مورد بايد گفت بين اصحاب اصول، رجال به نام و مطعون وجود داشته است، هر چند كه اكثر آنان از افراد موثق و خوشنام بوده اند، اما نمى توان در مورد صحت محتواى اصول يا وثاقت نويسندگان آن غلوّ كرد؛ خصوصاً آنكه نمى توان دسيسه چينى غلات نسبت به محتواى بعضى از اصول را مورد ترديد قرار داد.
ب ـ «له اصل» دلالت بر مدح صاحب آن دارد.
بسيارى از علما و رجاليان عبارت «له اصل» را از الفاظ مدح راوى بر شمرده اند. شيخ سليمان بحرانى مى گويد:
ان كون الرجل صاحب الاصل يستفاد منه مدح.93
علامه وحيد بهبهانى مى نويسد:
والظاهر ان كون الرجل صاحب اصل يفيد حسناً لا الحسن الاصطلاحى.94
و از مجلسى ثانى و جدش مجلسى اوّل نقل مى كند:
عند خالى وجدّى على ما هو ببالى كون الرجل ذا اصل من اسباب الحسن و عندى فيه تأمل.95
به اين ترتيب وحيد بهبهانى كاملاً به اين مسئله معتقد نيست.
شيخ آقابزرگ در ادامه بحث خويش در تأكيد بر اهميت اصول مى نويسد:
امتيازى كه براى اصول نسبت به كتب حديثى پديد آمد به مزيت خاصى از حيث عمل صاحبان آن ارتباط پيدا مى كند، و آن دقت در ثبت و ضبط دقيق و فى المجلس روايات است. از اين رو اصحاب اصول غالباً مورد ستايش امامان واقع شدند، بنابراين بايد اين قول علماى رجال را كه در ترجمه يكى از اصحاب اصول مى گويند: «ان له اصلاً» از الفاظ مدح به شمار آوريم؛ زيرا اين تعبير بر مزاياى خاصى در مورد صاحب اصل از حيث ضبط حديث، حفظ و نگهدارى نسخه از عوامل خطا و نسيان و پرهيز از اختلاط و اشتباه و از همه مهمتر آمادگى او در اخذ حديث با عين الفاظ از سرچشمه هاى اصلى آن دلالت مى كند.96
البته اين مسئله خالى از نقد نيست، زيرا بسيارى از صاحبان اصول داراى مذهبهاى
فاسد بوده اند و به همين دليل وحيد بهبهانى عبارت «له اصل» را از الفاظ مدح نمى داند.
آية الله خويى در اين باره مى نويسد:
در باب اصول و كتب روايى همگى موثق و عادل نبوده اند كه در مورد آنان احتمال جعل و دروغ نرود. اگر تصور كنيم صاحب اصل از جعل و دروغ مبرّا بوده باز احتمال سهو و نسيان منتفى نمى شود.97
ايشان سپس مثالهايى مى زند كه وقوع پاره اى از خطا و اشتباه را در مورد محتواى اصول اوّليه نشان مى دهد.98
مامقانى در مقباس الهدايه مى نويسد:
اينكه در توصيف فردى بگويند: «له اصل» اعم از مدح است. اين لفظ اصطلاح در الفاظ مدح نشده است و دلالتى هم بر مسئله ندارد.
او پس از نقل نظر وحيد بهبهانى و شك او در سخن مجلسى اوّل و دوم در اين كه «له اصل» از الفاظ حسن است مى نويسد:
حسن بن صالح بن حى بنا به آنچه در «تهذيب» تصريح شده با آنكه داراى اصل است ولى در روايتى كه مختص به اوست، متروك شمرده شده و «على بن ابى حمزه بطائنى» نيز فردى مطعون بوده است.99
5 ـ سرنوشت اصول
علامه تهرانى معتقد است تمامى اين اصول موجود است، برخى با همان هيئت اوّليه و تركيبى كه مؤلف آن بدان داده بوده است و بدون كمى و زيادى، و برخى هم در ضمن كتابهاى جامع قديمى ثبت و ضبط شده است و در بين ابواب اين جوامع مرتب شده است و بدين صورت دستيابى به احاديث متنوع آسان تر شده است، زيرا اصول داراى ترتيب خاص
نبودند و ممكن هم نبود ترتيب مشخص در احاديثشان موجود باشد، چون اصول در واقع املائى است كه در مجالس فراهم آمده و جواب مسائلى است كه نازل بر ابواب مختلف فقهى است.
چنانكه اصولى كه اكنون بعينه موجود است داراى ترتيب خاصى در دسته بندى احاديث نيست… پس از آنكه اصول در بين جوامع پراكنده شده، ديگر رغبت به استنساخ آنها كاهش يافت، زيرا استفاده از اين اصول به دليل بى نظمى احاديثش مشكل بود، كم كم نسخه هاى قديمى اصول هم از بين رفت. از جمله نسخه هايى كه در كتابخانه شاپور دركرخ بغداد بود با ورود «طغرل بيك» اوّلين پادشاه سلجوقى به بغداد در سال 448 آتش زده شد. ولى خوشبختانه اين واقعه پس از آن بود كه شيخ طوسى كتابهاى تهذيب و استبصار خود را نوشته و آنها را از اين اصول فراهم آورده بود، البته بسيارى از اين اصول به صورت اوّليه خويش تا عصر «محمد بن ادريس حلى» باقى بود و او از آنها مستطرفات السرائر را فراهم آورد. برخى از اين اصول به دست «سيد رضى الدين على بن طاووس» (ت664) رسيد و از آنها در تصانيف خود بهره جست (چنانچه در كشف المحجة متذكر شده است). سپس با گذر زمان اين اصول از بين رفتند و در عصر ما تنها اندكى از آنها بعينه موجود است و باقى آنها در ضمن كتب اربعه و جوامع حديثى پراكنده هستند.100
6 ـ فهرست برخى از اصول اربعمأة
1 ـ اصل آدم بن الحسين النخاس الكوفىّ، نجاشى گويد اين اصل را «اسماعيل بن مهران بن ابى نصر كوفى» كه از اصحاب امام رضا(ع) است از او روايت كرده است، (رجال
النجاشى، ص104؛ رجال الطوسى، ص143؛ الذريعة، ج2، ص135).
2 ـ اصل آدم بن المتوكل ابوالحسن بياع اللوءلوء الكوفىّ. نجاشى گويد عبيس بن هشام الناشرى كه از اصحاب امام رضا(ع) است اين اصل را از او روايت مى كند، (رجال النجاشى، ص104؛ الفهرست، ص5؛ الذريعة، ج2، ص135.)
3 ـ اصل ابان بن تغلب بن رباح البكرى من آل بكر بن وائل الجديدى، مولى بن جرير از اصحاب امام سجاد، باقر و صادق(ع) است و بسيار مورد توجه امامان به گونه اى كه امام باقر(ع) ايشان را مأمور به فتوا در مسجد مدينه مى كند و امام صادق(ع) در مرگ او فرمودند: «لقد اوجع قلبى موت ابان»، (رجال النجاشى، ص10؛ الفهرست، ص5 و 6؛ معالم العلماء، ص23؛ الذريعة، ج2، ص135).
4 ـ اصل ابان بن عثمان الاحمر الجبلّى. او از اصحاب اجماع بوده است و اين اصل را از ابو احمد محسن بن احمد البجلى كه از اصحاب امام رضا(ع) است روايت مى كند، (رجال النجاشى، ص13؛ الفهرست، ص8؛ الذريعة، ج2، ص135).
5 ـ اصل ابان بن محمد البجلّى، معروف به سندىّ البزار. او خواهرزاده «صفوان بن يحيى» است. سيد بن طاووس در «الاقبال» از آن اصل ياد كرده و نسخه اى نزد او موجود بوده است، (رجال النجاشى، ص14؛ الذريعة، ج2، ص136).
6 ـ اصل ابراهيم بن ابى البلاد. لقب او ابو اسماعيل، نامش يحيى بن سليم يا سليمان و كنيه اش ابراهيم ابو يحيى بوده است، (رجال النجاشى، ص22؛ الفهرست ص9؛ معالم العلماء، ص4؛ الذريعة، ج2، ص136).
7 ـ اصل ابراهيم بن صالح. ابن شهر آشوب در «معالم العلماء» نسب او را چنين ياد كرده و «كتاب الغيبة» را از آثار «ابراهيم بن صالح الانماطى الكوفى» دانسته كه روشن مى سازد انماطى غير از شخص مورد نظر ماست. با اين حال در برخى نسخه هاى «معالم العلماء»، «له كتاب» ذكر شده است. (معالم العلماء، ص5؛ الذريعة، ج2، ص136).
8 ـ اصل ابراهيم بن عبدالحميد. از اصحاب امام صادق(ع) بوده و امام رضا(ع) را هم درك كرده است. محمد بن ابى عمير و صفوان بن يحيى از او نقل روايت مى كنند، (الفهرست، ص14؛ رجال النجاشى، ص20؛ الذريعة، ج2، ص136).
9 ـ اصل ابراهيم بن عثمان مكنّى به ابى ايوب الخزاز الكوفى. از اصحاب امام باقر و
صادق(ع)، محمد بن ابى عمير و صفوان بن يحيى از او روايت مى كنند، (الفهرست، ص14؛ معالم العلماء، ص4؛ الذريعة، ج2، ص136).
10 ـ اصل ابراهيم بن عمر اليمانى الصنعانى. از اصحاب صادقين(ع) او از ابى بكر عبدالرزاق ابن همام بن نافع الصنعانى الحميرى روايت مى كند. شيخ در فهرست درباره او گفته است: «له اصل»، ولى در اصحاب باقر(ع) او را از رجالى بر شمرده كه اصولى دارند و حماد بن عيسى از او اين اصول را روايت مى كند. لذا گويا او اصول متعددى داشته است (الفهرست، ص15؛ معالم العلماء، ص5؛ الذريعة، ج2، ص136).
11 ـ اصل ابراهيم بن مسلم بن هلال الضرير الكوفى. نجاشى گويد: شيوخ ما او را از اصحاب اصول مى دانند. ابوالقاسم حميد بن زياد بن حماد الدهقان الكوفى (م310هـ) از او روايت مى كند. علامه تهرانى متذكر مى شود كه شايد اين از جمله اندك اصولى باشد كه پس از عصر صادق(ع) نوشته شده است، (رجال النجاشى، ص25؛ الذريعة، ج2، ص136).
12 ـ اصل ابراهيم بن مهزم الاسدى الكوفىّ معروف به ابن ابى بردة. نجاشى از او با تعبير «ثقه ثقه» ياد مى كند. از ابى عبداللّه و ابى الحسن(ع) روايت مى كند و عمر طولانى كرد. شيخ در فهرست او را داراى اصل مى داند . حسن بن محبوب از او روايت مى كند، (الفهرست، ص18؛ رجال النجاشى، ص22؛ معالم العلماء، ص3؛ الذريعة، ج2، ص137).
13 ـ اصل ابراهيم بن نعيم العبدىّ، ابا الصباح. از اصحاب صادقين(ع) است. صفوان بن يحيى (ت210) از او روايت مى كند، (الفهرست، ص375؛ الذريعة، ج2، ص137).
14 ـ اصل ابراهيم بن يحيى. او اصلى دارد كه حميد بن زياد از ابراهيم بن سليمان از او روايت مى كند، (الفهرست، ص19؛ معالم العلماء، ص4؛ الذريعة، ج2، ص138 و 137).
15 ـ اصل ابى عبداللّه بن حماد الانصارى. اين اصل نزد سيد بن طاووس موجود بوده و
در كتاب «الاقبال» از آن نقل كرده است. در كتابهاى رجالى ترجمه ابى عبداللّه بن حماد نيامده است. شايد جزو اصحاب صادق(ع) با نام حسين بن حماد بن ميمون ابوعبداللّه العبدى الكوفى ازاو نام برده شده است، چنانكه در «رجال نجاشى» آمده است، و شايد ابومحمد عبداللّه باشد، چنانكه در «الكامل» اثر ابن قولويه (ص112 ـ 114) آمده است، (الذريعة، ج2، ص138).
16 ـ اصل ابى محمد الخزاز. شيخ طوسى از او به «الخزاز» ياد مى كند و در معالم العلماء با عنوان «الجزار» محمد بن ابى عمير از او روايت مى كند (الذريعة، ج2، ص138؛ الفهرست، ص380).
17 ـ اصل احمد بن الحسن بن سعيد بن عثمان القرشى. نجاشى از او با عنوان «احمد بن حسين» ياد كرده ولى شيخ در رجالش از او با عنوان «احمد بن محمد بن حسنين» ياد مى كند. كنيه او ابوعبداللّه است، (الفهرست، ص27؛ رجال النجاشى، ص83؛ الذريعة ج2، ص138 و 139).
18 ـ اصل احمد بن الحسين بن عمر بن يزيد الصيقل. كنيه او ابوجعفر كوفى است. از ابى عبداللّه و ابى الحسن(ع) روايت مى كند. جدّ او محمد بن يزيد بياع السابرى است، (رجال النجاشى، ص83، الذريعة، ج2، ص139).
19 ـ اصل احمد بن عمر الحلال (بياع الحل)، شيخ طوسى در رجالش او را در شمار اصحاب امام رضا(ع) نام مى برد و مى گويد: «كوفى انماطى ثقه، ردى الاصل»، يعنى بر اصل او به دليل اشتمالش بر مسائلى چون تصحيف يا غلط و… اعتماد نمى شود. مامقانى در «تنقيح المقال» در اين مسئله مفصلاً صحبت كرده است، ( رجال الطوسى، ص368؛ الذريعة، ج2، ص139).
20 ـ اصل احمد بن محمد بن عمار ابى على الكوفى (ت346)؛ (الفهرست، ص45، رجال النجاشى، ص95؛ الذريعة، ج2، ص139).
21 ـ اصل احمد بن يوسف بن يعقوب الجعفى، (رجال النجاشى، ص127؛ الذريعة، ج2، ص140).
22 ـ اصل اديم بن الحر الجعفى. كنيه او ابى الحرامت و كشّى گويد: از امام صادق(ع) چهل و چند حديث روايت مى كند، (رجال النجاشى، ص106؛ مجمع الرجال، ج1، ص179؛ الذريعة، ج2، ص140).
23 ـ اصل اسباط بن سالم ابى على الكوفى بياع الزطى، از او محمد بن ابى عمير روايت مى كند، (الفهرست، ص52؛ رجال النجاشى، ص206؛ معالم العلماء، ص28؛ مجمع الرجال، ج2، ص184؛ الذريعة، ج2، ص140.)
24 ـ اصل اسحاق بن جرير بن يزيد بن جرير بن عبداللّه البجلّى الكوفى. از اصحاب امام صادق و كاظم(ع) بوده است. محمد بن ابى عمير و حسن بن محبوب از او روايت مى كنند. (الفهرست، ص53؛ معالم العلماء، ص26؛ الذريعة، ج2، ص141).
25 ـ اصل اسحاق بن عمار بن موسى الساباطى. از اصحاب امام صادق(ع) بوده است. محمد بن ابى عمير از او روايت مى كند. طوسى در فهرست گويد: او فطحى و ثقه است. او غير از اسحاق بن عمار بن حيان الصيرفى الكوفى است، (الفهرست ص54؛ معالم العلماء ص26؛ الذريعة، ج2، ص141).
26 ـ اصل اسماعيل بن ابان. در بعضى از نسخه هاى فهرست شيخ آمده كه «له كتاب»، (الفهرست، ص55؛ معالم العلماء، ص9؛ مجمع الرجال، ج2، ص203؛ الذريعة، ج2، ص141).
27 ـ اصل اسماعيل بن بكير. ابراهيم بن سليمان كوفى از او روايت مى كند، (الفهرست، ص56، معالم العلماء، ص10؛ الذريعة، ج2، ص141).
28 ـ اصل اسماعيل بن جابر، ابن شهر آشوب نقل مى كند كه در نسخ فهرست شيخ آمده: «له كتاب و له اصل» ولى تهرانى گويد: در نسخه هايى كه ما رويت كرديم فقط «له كتاب» آمده است، ( الفهرست، ص56؛ معالم العلماء ص10؛ الذريعة، ج2، ص142).
29 ـ اصل اسماعيل بن دينار، (الفهرست، ص56؛ معالم العلماء، ص10؛ الذريعة، ج2، ص142).
30 ـ اصل اسماعيل بن عثمان بن ابان. احمد بن ميثم بن فضل بن دكين از او روايت مى كند. در عبارت شيخ در رجال آمده است: «روى عنه حميد كتاب الملاحم و كتاب الدلالة و غيرذلك من الاصول»، (الفهرست، ص57؛ معالم العلماء، ص10؛ الذريعة، ج2، ص142).
31 ـ اصل اسماعيل بن محمد. محمد بن ابى عمير از او روايت مى كند. عناية الله قهپايى درحاشيه كتاب «مجمع الرجال» احتمال داده او همان «اسماعيل بن محمد» است كه شيخ در فهرست گفته كتاب اسماعيل بن الحكم را كه از اصحاب امام سجاد(ع) است از او روايت مى كند، (الفهرست، ص60؛ الذريعة، ج2، ص142؛ مجمع الرجال، ج1، ص222 و 223).
32 ـ اصل اسماعيل بن عمار. او از اصحاب امام صادق و فطحى بوده ولى ثقه است. تنها صاحب معالم او را از اصحاب اصول بر شمرده است، (معالم العلماء، ص10؛ الذريعة، ج2، ص142).
33 ـ اصل اسماعيل بن مهران بن محمد بن ابى نصر السكونى الكوفى. او از جماعتى از اصحاب امام صادق(ع) روايت مى كند و امام رضا(ع) را ملاقات كرده است. شيخ در فهرست او را داراى اصل دانسته است. محمد بن الحسين بن ابى الخطاب از او روايت مى كند، (الفهرست، ص42؛ معالم العلماء، ص10؛ اختيار معرفة الرجال، ص589؛ الذريعة، ج2، ص143).
34 ـ اصل ايوب بن الحرّ الجعفى معروف به اخى أديم. از اصحاب امام صادق و كاظم(ع) است و محمد بن خالد برقى از او روايت مى كند. (رجال النجاشى، ص103؛ مجمع الرجال، ج1، ص245؛ الفهرست ص64؛ الذريعة، ج2، ص143).
35 ـ اصل بشار بن يسار العجلى الكوفى. از اصحاب امام صادق(ع) است. محمد بن ابى عمير از او روايت مى كند. (الفهرست، ص68؛ معالم العلماء، ص29؛ الذريعة، ج2، ص143).
36 ـ اصل بشر بن مسلمة الكوفى. از اصحاب امام صادق است، محمد بن ابى عمير
از او روايت مى كند. (الفهرست، ص68، معالم العلماء، ص28؛ الذريعة، ج2، ص143.)
37 ـ اصل بعض القدماء، كه علامه تهرانى آن را از مصادر بحار دانسته است و احتمال داده با توجه به بعضى قرائن، مؤلف آن «هارون بن موسى تلعكبرى» است، (الذريعة، ج2، ص143).
38 ـ اصل بكر بن محمد الازدى المعمر ابو يحيىلجليل من آل نعيم الغامديين. در كوفه ابوطالب عبدالله بن الصّلت قمى كه از اصحاب رضا(ع) است از او روايت مى كند، (رجال النجاشى، ص108؛ الفهرست، ص70؛ معالم العلماء، ص28، الذريعة، ج2، ص143).
39 ـ اصل بندار بن محمد بن عبدالله. علامه تهرانى گويد: او ابا القاسم عبدالله ملقب به «بندار ابن عمران الجنابى البرقى» پدر «محمد بن ابى القاسم» ملقب به «ماجيلويه» نيست. (در صورتى كه قهپايى اين احتمال را داده است) و نيز گويد:او جدّ على بن محمد بن بندار كه از مشايخ كلينى بوده هم نيست، بلكه جد او «بندار بن عاصم الذهلى القمى» است، (الفهرست، ص279؛ رجال النجاشى، ص114؛ الذريعة، ج2، ص144).
40 ـ اصل ثابت بن ابى صفية دينار ابى حمزه الثمالى. (رجال الطوسى، ص517؛ الذريعة، ج2، ص144).
41 ـ اصل جابر بن يزيد الجعفى. از اصحاب امام باقر و صادق(ع) بوده است، (الفهرست، ص73؛ معالم العلماء، ص32؛ الذريعة، ج2، ص144).
42 ـ اصل جعفر بن محمد بن شرع الحضرمى. از اصولى است كه اكنون بعينه موجود است. او در آن از اصحاب ائمه مثل حميد بن شعيب السبيعى و عبداللّه بن طلحه النهدى وابى الصباح الكنانى و جابر الجعفى و ذريح بن يزيد المحاربى و ديگران روايت مى كند، (ابو يحيىلاصول ستة عشر، ص126 تا ص128؛ الذريعة، ج2، ص144).
43 ـ اصل جميل بن دراج ابى على النخعى. از اصحاب امام صادق(ع) صفوان بن
يحيى از او روايت مى كند، (الفهرست، ص80؛ معالم العلماء، ص32؛ رجال النجاشى، ص126 و 127؛ الذريعه، ج2، ص145).
34 ـ اصل جميل بن صالح الاسدى. از اصحاب امام صادق و كاظم(ع) است كه از ايشان روايت مى كند. محمد بن ابى عمير و حسن بن محبوب از او روايت مى كند، (الفهرست، ص80؛ رجال النجاشى، ص127؛ معالم العلماء، ص32؛ الذريعة، ص2، ص145).
45 ـ اصل الحارث بن الاحول ـ هو ابوعلى الحارث بن ابى جعفر مؤمن الطاق ـ، (معالم العلماء، ص290).
46 ـ اصل حبيب بن المعلّل المداينى الخثعمى. (الفهرست، ص83؛ معالم العلماء، ص38؛ رجال النجاشى، ص141).
47 ـ اصل ابى محمد حريز بن عبدالله السجستانى الازدى الكوفى. (الفهرست، ص85؛ رجال النجاشى، ص144 و 145).
48 ـ اصل الحسن بن ايوب. (رجال النجاشى، ص113؛ الفهرست، ص87).
49 ـ اصل الحسن بن رباط البجلّى الكوفى. (الفهرست، ص89؛ معالم العلماء، ص35، رجال النجاشى، ص46).
50 ـ اصل الحسن بن زياد العطار الكوفى. (رجال النجاشى، ص47؛ الفهرست، ص96، معالم العلماء، ص34).
51 ـ اصل الحسن بن صالح بن حىّ الاحول. (الفهرست، ص90؛ معالم العلماء، ص34؛ رجال النجاشى، ص50).
52 ـ اصل الحسن بن موسى بن سالم الحناط الكوفى. (الفهرست، ص98؛ معالم العلماء، ص34؛ مجمع الرجال، ج2، ص156).
53 ـ اصل الحسين بن ابى العلاء الخفّاف: (معالم العلماء، ص38، الفهرست، ص99 و 100).
54 ـ اصل الحسين بن ابى غندر الكوفى. (الفهرست، ص100؛ معالم العلماء
ص41).
55 ـ اصل حسين بن عثمان بن شريك بن عدى العامرىّ الكوفى. (الفهرست، ص106 و 106). علامه تهرانى مى گويد: اين كتاب بعينه به روايت تلعكبرى از ابن عقده از مؤلفش موجود است، (الذريعة ج2، ص147؛ ر.ك: الاصول الستة عشر، ص108 تا 114).
56 ـ اصل حفص بن البخترى الكوفى البغدادى. (الفهرست؛ ص111؛ معالم العلماء، ص43).
57 ـ اصل حفص بن سالم ابى ولاّد الحناط. (الفهرست، ص112؛ رجال النجاشى، ص135).
58 ـ اصل حفص بن معرقة العمريّ، (الفهرست، ص112؛ رجال النجاشى، ص135؛ معالم العلماء، ص43).
59 ـ اصل حفص بن عبدالله السجستانى الكوفى. (الفهرست، ص112، معالم العلماء، ص44).
60 ـ اصل الحكم بن ايمن الحنّاط الكوفىّ. (الفهرست، ص113و 114؛ رجال النجاشى، ص137).
61 ـ اصل الحكم بن مسكين ابى محمد الكوفى المكفوف. (الفهرست، ص113).
62 ـ اصل حميد بن زياد بن حمادبن زياد الدهقان الكوفى. (الفهرست، ص118؛ معالم العلماء، ص43).
63 ـ اصل حميد بن المثنى العجلىّ الكوفىّ الصيرفيّ. (الفهرست، ص119).
64 ـ اصل خالد بن ابى اسماعيل الكوفىّ. (الفهرست، ص121؛ معالم العلماء، ص46).
65 ـ اصل خالد بن صبيح الكوفىّ. (الفهرست، ص121، معالم العلماء، ص46).
66 ـ اصل خالد بن عبداللّه بن سدير بن حكيم بن صهيب الصيرفىّ. (الفهرست، ص147 و 148).
67 ـ اصل خلاّد السندىّ (السدى) البزاز الكوفى. (الفهرست، ص124).
علامه تهرانى مى گويد اصلى مختصر است كه بعينه به روايت تلعكبرى از ابن عقده با اسنادش از خلاّد موجود است. (الذريعة، ج2، ص149).
68 ـ اصل داود بن زربى ابى سليمان الخندقىّ البندار. (رجال النجاشى، ص160؛ الفهرست، ص128؛ معالم العلماء، ص48).
69 ـ اصل داود بن كثير الرقّىّ. (الفهرست، ص133؛ معالم العلماء، ص48).
70 ـ اصل ذريم بن محمد بن يزيد المحاربىّ، (الفهرست، ص136؛ معالم العلماء، ص49).
71 ـ اصل ربعى بن عبدالله بن الجارود بن نعيم البصرى. (الفهرست، ص136؛ معالم العلماء، ص50).
72 ـ اصل ربيع بن محمد بن عمر بن حسّان الأصمّ المسلّى. (الفهرست، ص137؛ رجال النجاشى، ص164؛ معالم العلماء، ص50).
73 ـ اصل رفاعة بن موسى الاسدىّ الكوفىّ النخّاس. (معالم العلماء، ص50، الفهرست، ص139؛ رجال النجاشى، ص438).
74 ـ اصل زرعة بن محمد الحضرمىّ. (الفهرست، ص143؛ الذريعة، ج2، ص150).
75 ـ اصل زكار بن يحيى الواسطى. (الفهرست، ص144؛ الذريعة، ج2، ص150).
76 ـ اصل زياد بن مروان الفندىّ ابى الفضل الواقفىّ. (الذريعة، ج2، ص150).
77 ـ اصل زياد بن المنذر ابى الجارود الاعمىّ. (الفهرست، ص146؛ الذريعة، ج2، ص150).
78 ـ اصل زيد الزراد. (معالم العلماء، ص51) علامه تهرانى مى نويسد: از اصولى است كه اكنون موجود است، (الذريعة، ج2، ص151).
79 ـ اصل زيد النرسىّ. (الفهرست، ص147؛ معالم العلماء، ص51).
80 ـ اصل سعد بن ابى خلف ـ معروف به الزام الكوفى ـ الفهرست، ص159؛ معالم العلماء، ص52).
81 ـ اصل سعدان بن مسلم العامرىّ الكوفى. (الفهرست، ص154؛ معالم العلماء، ص55).
82 ـ اصل سعيد الاعرج ـ سعيد بن عبدالرحمن الاعرج السمّان ـ، (الفهرست، ص156؛ معالم العلماء، ص55).
83 ـ اصل سعيد بن غزوان الاسدىّ الكوفى، (الفهرست، ص155؛ معالم العلماء، ص55).
84 ـ اصل سعيد بن مسلمة بن هشام بن عبدالملك بن مروان الدمشقى. (الفهرست، ص156؛ معالم العلماء، ص55).
85 ـ اصل سعيد بن يسار العنبيعيّ الكوفىّ. (الفهرست، ص156؛ معالم العلماء، ص55).
86 ـ اصل سفيان بن صالح. (الفهرست، ص157؛ معالم العلماء، ص58).
87 ـ اصل سلام بن ابى عمرة (عميرة) الخراسانى الكوفى، علامه تهرانى گويد: از اصولى است كه تلعكبرى از ابن عقده با اسنادش به مؤلف روايت كرده و موجود است، (الذريعه، ج2، ص152؛ الاصول الستة عشر، ص121 ـ 117).
88 ـ اصل سليم بن قيس الهلالىّ ابن صادق العامرى الكوفى التابعى.
89 ـ اصل شعيب بن اعين الحدّاد الكوفى. (الفهرست، ص166؛ معالم العلماء، ص59).
90 ـ اصل شعيب بن يعقوب العقرقوفى. (الفهرست، ص166؛ معالم العلماء، ص58).
91 ـ اصل شهاب بن عبد ربّه الاسدى الصيرفى الكوفى. (الفهرست، ص167؛ معالم العلماء، ص59).در «مقدمه المعجم المفهرس لالفاظ احاديث البحار» با عنوان، «شهاب بن عبداللّه» آمده است.
92 ـ اصل صالح بن رزين الكوفىّ. (الفهرست، ص168؛ معالم العلماء، ص58).
93 ـ اصل ظريف بن ناصح الكوفىّ البغداديّ. (رجال النجاشى، ص209، الفهرست، ص173). علامه تهرانى مى گويد: شيخ و نجاشى تصانيف او را با عنوان «كتاب» معرفى كرده اند؛ مثل «كتاب ديات»، در حالى كه با تعريفى كه از اصل ارائه شد آن از اصول معتمد است، (الذريعة، ج2، ص160).
94 ـ اصل عاصم بن الحميد الحناط الكوفى. (الذريعة، ج2، ص162).
علامه تهرانى گويد: اين از اصول است كه اكنون موجود است، (الاصول الستة عشر، ص 43 ـ 21).
95 ـ اصل عباد العضوى ابى سعيد الكوفىّ. از اصولى است كه اكنون موجود است، (الاصول الستة عشر، ص21 ـ 15؛ الذريعة، ج2، ص163).
96 ـ اصل عبدالله بن سليمان الصيرفىّ العبسىّ الكوفى، (رجال النجاشى، ص225؛ الذريعة، ج2، ص163).
97 ـ اصل ابو محمد عبدالله بن محمد اليمنى. اين اصل در «الذريعه» نام برده نشده و سيد بن طاووس در «جمال الاسبوع» (ص483) از آن نام برده است.
98 ـ اصل عبدالله بن يحيى الكاهلىّ. از اصولى است كه اكنون بعينه موجود است، (الذريعة، ج2، ص163؛ الاصول الستة عشر، ص117 ـ 114).
99 ـ اصل عبدالله بن الهيثم الكوفى. (رجال النجاشى، ص227، الذريعة، ج2، ص163).
100 ـ اصل عبدالملك بن حكيم الخثعمىّ الكوفىّ، اين نيز از اصولى كه بعينه به روايت تلعكبرى از ابن عقده از مؤلفش موجود است، (الذريعة، ج2، ص163؛ الاصول الستة عشر، ص102 ـ 98).
101 ـ اصل على بن ابى حمزة واسم ابن حمزه سالم البطاينى الكوفىّ. (الفهرست، ص210؛ معالم العلماء ص47).
102 ـ اصل على بن احمد بن ابى القاسم الكوفى العلوىّ. (معالم العلماء ص14؛
رجال النجاشى، ص265؛ مجمع الرجال، ج4، ص162).
103 ـ اصل على بناسباط الكوفى. (الفهرست، ص211؛ معالم العلماء، ص63).
104 ـ اصل علاء بن رزين القلاء الثقفىّ. از اصولى است كه بعينه در عصرما موجود است، (الذريعه، ج2، ص164؛ الاصول الستة عشر، ص158 ـ 150).
105 ـ اصل على بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم بن يحيى الكوفىّ. (الذريعة، ج2، ص164؛ الفهرست، ص212). سيد بن طاووس در «غياث سلطان الورى» (ص7) و «اقبال الاعمال» (ص304) از آن نام برده است.
106 ـ اصل على بن عبدالواحد النهدىّ. (رجال النجاشى، ص137؛ الذريعة، ج2، ص165).
107 ـ اصل على بن رثاب ابى الحسن الكوفىّ. (الفهرست، ص221؛ معالم العلماء، ص62).
108 ـ اصل عمار بن موسى الساباطىّ. اين اصل در «الذريعه» ذكر نشده است و تنها سيد بن طاووس
آن را به مؤلفش نسبت داده است، (مكتبة… سيد بن طاووس، ص176).
109 ـ اصل قاسم بن اسماعيل القرشى ابن محمد المنذر، (الذريعة، ج2، ص165 به نقل از منهج المقال).
110 ـ اصل مثنى بن الوليه الحنّاط الكوفى. از اصولى است كه اكنون موجود است، (الذريعة، ج2، ص165؛ الاصول الستة عشر، ص 108 ـ 102).
111 ـ اصل محمد بن ابى عمير. اين اصل در «الذريعه» ذكر نشده و تنها سيد بن طاووس از آن نام برده است، (فرج المهموم، ص87ت؛ فتح الابواب، ص148؛ جمال الاسبوع، ص419).
112 ـ اصل محمد بن جعفر البزاز القرشى. از اصولى است كه اكنون به روايت تعلكبرى موجود است، (الذريعه، ج2، ص165 و 166؛ الاصول الستة عشر، ص98 ـ 94).
113 ـ اصل محمد بن قيس الاسدىّ ابى نصر الكوفى. (الذريعة، ج2، ص166).
شهيد ثانى در شرح درايه بدان تصريح كرده است.
114 ـ اصل محمد بن قيس البجلىّ ابى عبدالله. (الفهرست، ص313؛ الذريعة، ج2، ص166). شهيد ثانى به آن تصريح كرده است.
115 ـ اصل محمد بن مثنى بن القاسم الحضرمىّ. از اصولى است كه به روايت تلعكبرى به دست ما رسيده است، (الذريعة، ج2، ص166، الاصول الستة عشر، ص94 ـ 83).
116 ـ اصل مروك بن عبيد بن سالم بن ابى حفصة. (رجال النجاشى، ص425).
117 ـ اصل مسعدة بن زياد الربعى الكوفى. (رجال النجاشى، ص415؛ خاتمه وسائل الشيعة، ص165).
118 ـ اصل معاوية بن حكيم. اين اصل در «الذريعة» ذكرنشده و تنها سيد بن طاووس از آن نام برده است، (فرج المهموم، ص91؛ مكتبة… سيد بن طاووس، ص178).
119 . اصل وهب بن عبد ربّه بن ابى ميمونة بن يسار الاسدىّ. (الفهرست، ص349؛ معالم العلماء، ص127).
120 ـ اصل هشام بن الحكم ابى محمد الشيبانى الكوفى. (رجال النجاشى، ص633؛ الفهرست، ص335).
121 ـ اصل هشام بن سالم الجواليقى. (الفهرست، ص356؛ رجال النجاشى، ص434؛ اقبال الاعمال، ص104؛ معالم العلماء، ص129).
122 ـ اصل يونس بن بكير. تنها سيد بن طاووس از آن نام بوده، (مهج الدعوات، ص253؛ مكتبة… ص180). در «الذريعة» نام آن نيامده است.
1 . لازم به ذكر است كه در انجام اين پژوهش از راهنماييهاى جناب آقاى دكتر حجتى و حجة الاسلام مهدوى راد بسيار استفاده كرده ام.
2 . مفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، ماده اصل.
3 . معجم الوسيط، دار احياء، ج1، ص20
4 ـ رجال السيد مهدى بحر العلوم (فوائد الرجاليّة)، چاپ اوّل: تهران، مكتبة الصادق، 1363هـ.، ج2، ص367
5 . نك: الفهرست، محمد بن حسن طوسى، تحقيق: محمد صادق بحر العلوم، قم، منشورات رضى، ص122؛ رجوع شود به: دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، حسن امين، چاپ سوم: بيرون، دارالتعارف، 1986، ج2، ص33، مقاله آقاى جلالى.
6 . معجم الرجال، علامه قهپايى، ج1، ص9
7 . فوائد الوحيد البهبهانى (ضميمه رجال الخاقانى)، ص32؛ علم الحديث، كاظم مدير شانه چى، ص72
8 . رجوع كنيد به: دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، ج2، ص33؛ المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحارالانوار، مقدمه كتاب، محمد على مهدوى راد؛ تلخيص مقباس الهداية، على اكبر غفارى، چاپ اوّل، تهران، جامعة الامام الصادق(ع)، ص160
9 . فوائد الوحيد البهبهانى، ص34
10 . تلخيص مقباس الهدايه، ص160
11 . الذريعة الى تصانيف الشيعة، آقا بزرگ تهرانى، ج2، ص125 و 126
12 . رجوع كنيد به: دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، ج2، ص33؛ معجم المفهرس لالفاظ احاديث بحار الانوار ، مقدمه كتاب.
13 . الذريعة، ج2، ص151
14 . فوائد الوحيد البهبهانى، ص32
15 و 16 . تلخيص مقباس الهداية، ص160
17 . الذريعة، ج2، ص134
18 . قاموس الرجال، محمد تقى شوشترى، قم، انتشارات اسلامى، ج1، ص65
19 . رجال الطوسى، قم، منشورات رضى، 1380هـ.، ص 440
20 . همان، ص350
21 . همان، ص440
22 . همان، ص441
23 . مجمع الرجال ، ج4، ص120
24 . رجال الطوسى، ص517؛ مجمع الرجال، ج6، ص307
25 . رجال النجاشى، تحقيق، سيد موسى شبيرى زنجانى، انتشارات اسلامى، ص20
26 . رجال الطوسى، ص 102
27 . مجمع الرجال، ج6، ص204؛ رجال الطوسى، ص449
28 . مجمع الرجال، ج2، ص253؛ رجال الطوسى، ص420
29 . الفهرست، شيخ طوسى، ص1 و 2
30 . الذريعة، ج24، ص316. به اين ترتيب با توجه به جدولى كه ارائه خواهد شد مى توان ترادف نسبى اصل و كتاب را در زمان امام صادق(ع) نتيجه گرفت.
31 . قاموس الرجال، ج1، ص65
32 . دليل آن را در پايان اين بحث ذكر مى كنيم.
33 . اعيان الشيعة، سيد محسن امين، تحقيق: حسن امين، بيروت، دارالتعارف، 1986م، ج1، ص140
34 . دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، ج2، ص32
35 . همان، ص34
36 . پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، مجيد معارف، مؤسسه فرهنگى و هنرى ضريع، ص178 ـ 180
37 . الفهرست، ص142
38 . الذريعة، ج2، ص145
39 و 40. رجال النجاشى، انتشارات اسلامى، ص144، شماره 375
41 . الفهرست، شيخ طوسى ، ص142
42 . همان، ص97 ـ 174
43 . قاموس الرجال، ج1، ص64
44 . فوائد الوحيد البهبهانى، ص32؛ و نيز رجوع كنيد به: تلخيص مقباس الهداية، ص161
* پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، ص183 ـ 187
45 ـ اين نظر نگارنده است؛ در هيچ يك از منابع نيافتيم كه قائل باشند پس ازعصر امام حسن عسكرى(ع) هم ممكن است اصلى تدوين شده باشد، ولى با توجه به اينكه ممكن است روايات اصل با يك واسطه از امام اخذ و سپس نگارش شده باشد، ممكن است برخى از اين اصول، اندكى پس از عصر امام عسكرى(ع) تدوين شده باشند.
46 . الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، محمد بن نعمان شيخ مفيد، ص253؛ معالم العلماء، ابن شهر آشوب، نجف، مطبعة حيدرية، 1380هـ، ص3
47 . معالم العلماء، ص3
48 . الذريعة، ج2، ص131
49 . اعيان الشيعة، ج1، ص140
50 . القواميس، ص73
51 . المعتبر، ص5
52 . الذكرى، ص6
53 . وصول الاخيار الى اصول الاخبار، ص40
54 . الرواشح السماوية فى شرح الاحاديث الامامية، ميرداماد، قم، كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1405هـ، ص98 و 99
55 . الإعلام الورى بأعلام الهدى، ابن على فضل بن حسن طبرسى، تحقيق:على اكبر غفارى، چاپ اوّل، بيروت، دار المعرفة، 1399هـ، ص276
56 ـ دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، ج1، ص44
57 . رجوع كنيد به : الرعاية الى علم الدراية، شهيد ثانى، قم، كتابخانه آية الله مرعشى، 1408، ص17.
58 . اعيان الشيعة، ج1، ص140
59 . وسائل الشيعة، ج1، ص (مقدمه كتاب).
60 . تفضيل اين دلايل را در مقاله هاى محمد حسين جلالى در دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، ج2، ص33 تا 36 ببينيد.
61 . الذريعة، ج2، ص131
62 . وسائل الشيعه، ج20، ص49 (الفائدة الرابعة)؛ علم الحديث، كاظم مديرشانه چى، ص74؛ الذريعة، ج2، ص130
63 . اعيان الشيعة، ج1، ص140
64 . الذريعة، ج2، ص130
65 . نك: پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، ص175
66 . مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، قم، المطبعة العلمية، ج1، ص254
67 . عبارت آنان قبلا ذكر شده است.
68 . الفهرست، شيخ طوسى، مقدمه مولف؛ رجال النجاشى، مقدمه مولف.
69 . همان.
70 . الذريعة، ج2، ص131
71 . الفهرست، شيخ طوسى.
72 . همان، ص85
73 . رجال النجاشى، ص132، شماره 339
74 . دائرة المعارف الاسلامية الشيعة، ج2، ص38
75 . الذريعة، ج2، ص135 ـ 166
76 . شيخ مفيد در الارشاد (ص289) آورده است: ان اصحاب الحديث قد جمعوا اسماء الرواة عنه من الثقات على اختلافهم فى الآراء والمقالات فكانوا اربعة آلاف رجل.
77 . دائرة المعارف الاسلامية الشيعة، ج2، ص38
78 . پژوهشى درتاريخ حديث شيعه، ص177
79 . الفهرست، مقدمه مؤلف؛ مجمع الرجال، ص8
80 . به نقل از دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، ج2، ص37
81 . همان.
82 . الرواشح السماويه، ص98 و 99
83 . الذريعة، ج2، ص126 و 127
84 . همان.
85 . الدراية فى مصطلح الرواية، شهيد ثانى، قم، منشورات مكتبة المفيد، ص17
86 . الرواشح السماوية، ص98
87 . اعيان الشيعة، ج1، ص140
88 . دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، ج2، ص37
89 . دائرة المعارف الاسلامية الشيعية، ج2، ص37
90 . به نقل از پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، ص187
91 . وسائل الشيعة، ج20، ص96 به بعد.
92 . من لايحضره الفقيه، محمد بن على صدوق، تصحيح: سيد حسن خرسان، بيروت، دار الاضواء، 1405هـ.ق، ج1، ص4 و 5
93 . فوائد الوحيد البهبهانى، ص35
94 . منتهى المقال، ص11
95 . فوائد الوحيد البهبهانى، ص35
96 . الذريعة، ج2، ص127
97 . معجم الرجال الحديث، ج1، ص23
98 . همان، ص23 و 24
99 . تلخيص مقباس الهداية، ص162
100 . الذريعة، ج2، ص134 و 135
|