قبل

زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع) ـ 2

حسن عرفان

 


162

در نوبت قبل، از زبان آگاهى معصومان(ع) و گفتگوى آنها به زبانهاى فارسى، چينى سخن رانديم و اينك كلام ايشان به زبانهاى ديگر.

سخن به زبان نَبَطى وسُريانى
«نبطيان يا انباط»، دسته اى از اقوام سامى و شعبه اى از اعراب اسماعيلى بودند. پايتخت آنها به زبان يونانى «پترا» در شانزده فرسنگى شمال خليج عَقَبِه بود و اسم اصلى آن «سلع» [وادى موساى فعلى] از سه قرن پيش از ميلاد پايتخت نَبَطيها بود، و در سال 105 ميلادى به دست روميها افتاد و سلطنت آنها منقرض گرديد. قديمى ترين خط نَبَطى كه به دست آمده در شبه جزيره سينا (جنوب شرقى فلسطين) مربوط به سده اوّل ميلادى است.
خط نَبَطى داراى بيست و دو حرف و به حساب جمل بوده است؛ يعنى رديف آن همان «ابجد»، «هَوَّز»، «حُطّى»، «كَلِمَنْ»، «سَعْفَضْ»، «قَرشت» بوده است، اعراب، شش حرف به نام روادق بر آخر اين حروف اضافه كردند كه «ثَخِذْ» و «ضَظِغْ» باشد.1
 


163

«تيادورس در تفسيرى كه از سِفْر اوّل تورات كرده است گويد: خداوند تبارك و تعالى به زبان نبطى كه فصيح ترين زبان سُريانى است با آدم سخن گفت و مردم بابل نيز به همان زبان سخن مى گفتند. هنگامى كه خداوند زبانها را به هم درآميخت و مردم به هرگوشه و كنارى پراكنده شدند، زبان اهل بابل به حال خود باقى ماند. ولى آن زبان نَبَطى كه روستاييان با آن سخن گويند سريانى شكسته اى است كه استقامت لفظ ندارد.»2

يك: انّ اميرالمؤمنين(ع) حين اتى اهل النهروان نزل «قطُفتا»فاجتمع اليه أهل «بادُرويا» فشكُوا إليه ثقل خراجهم وكلّموه بالنبطية وانّ لهم جيراناً اوسع أرضاً واقلّ خراجاً فاجابهم بالنبطيّة «رعرور ضامن عوديا» قال: فمعناه ربّ رجر صغير خير من رجز كبير؛3
اميرالمؤمنين(ع) هنگامى در ديدار با اهل نهروان، در محلّ «قطفتا» رحل افكندند. مردم «بادرويا» پيرامون آن حضرت گرد آمدند و از سنگينى مالياتشان گلايه كردند و با زبان نبطى با آن حضرت سخن گفتند و عرضه داشتند كه: همسايگانى داريم با زمين هاى بيشتر و ماليات كمتر. آن حضرت به زبان نبطى در پاسخ گفتند: «رعرورضامن عوديا».
اين جمله، به دوگونه زير، تفسير شده است:

1 ـ ربّ دُخن صغير خير مِن دُخنٍ كبير.4
2 ـ ربّ رجز صغير خير مِنْ رَجز كبير.

توضيح
«قَطُفْتا» محلّه بزرگى در قسمت غربى بغداد است كه ميان آن و دجله كمتر از يك ميل فاصله است. «بادوريا» نيز سرزمينى در ناحيه غربى بغداد است.
علاّمه مجلسى درباره اعراب و معناى واژه رَجز احتمالات سه گانه اى را مطرح كرده
 


164

 است5:
1 ـ «رَجَزْ» كه نوع معروفى از شعر است و حضرت آن را به عنوان مثل به كار برده اند؛
2 ـ «رُجُز» با دو ضمّه به معناى زمين بى گياه؛
3 ـ «رجز» به شيوه مَثَل و به معناى گوسفند چاق.

دو: انّ علياً(ع) أتى الحسن البصرى يتوضأ فى ساقيةٍ فقال: أسبغ طهورك يا «لفتى» قال: لقد قتلت بالأمس رجالاً كانوا يسبغون الوضوء قال: وانّك لحزينّ عليهم؟ قال: نعم. قال: فاطال اللّه حزنك. قال ايّوب السجستانى: فما رأينا الحسن قطّ إلاّ حزيناً كأنّه يرجع عن دفن حميم أو «خَرْبَنْدَجٍ» ضلّ حماره. فقلت له فى ذلك. فقال: عملّ فى دعوة الرّجل الصالح.
و«لفتى» بالنبطيّة شيطان وكانت امّه سمّته بذلك ودعته فى صغره فلم يعرف ذلك احدّ حتّى دعاه به على(ع)؛6
على(ع) با حسن بصرى برخورد كردند. وى از نهر كوچكى وضو مى گرفت. حضرت فرمودند: اى «لفتى» شاداب و سرشار وضو بگير، حسن بصرى گفت: تو ديروز، مردانى را كشتى كه شاداب وضو مى گرفتند.
حضرت، فرمودند: آيا تو بر آنان اندوهناكى؟، حسن بصرى گفت: آرى.
حضرت فرمودند: خداوند، اندوهت را دوام بخشد!
ايوب سجستانى گفت: من هيچ گاه حسن بصرى را نديدم مگر اين كه اندوهناك بود، به گونه اى كه گويا از به خاك سپارى عزيز دلبندى برگشته است يا «خربندجى» است كه الاغش گم شده است.
با او درباره اندوهش سخن گفتم: گفت: اين نتيجه نفرين آن مرد نيكوكار است.
«لفتى» به زبان نبطى، شيطان است. مادر حسن بصرى اين نام را بر او نهاده بود و در خردسالى، او را با اين نام صدا مى زد و كسى آن را نمى دانست تا اين كه
 


165

على(ع) او را به اين نام خواندند.

توضيح
خربندج معرّب «خربنده» است و خربنده كسى را گويند كه الاغ به كرايه مى دهد.

سه: عن عمّار السّاباطى قال: قال لى ابوعبدالله(ع): يا عمّار، «ابو مسلم فطلله وكسا و كسيحه بساطوراً» قال: فقلت له: مارايت نبطياً افصح منك بالنبطيّة. فقال: يا عمّار وبكلّ لسان؛7
عمّار ساباطى گفت: امام صادق(ع) به من فرمودند: «ابو مسلم فطلله وكسا و كسيحه بساطور» [اين سخنان حضرت، به زبان نبطى است].
عمّار گفت: به آن حضرت گفتم: من هيچ نبطى را نديدم كه به زبان نبطى فصيح تر از شما سخن بگويد؛
حضرت فرمود: اى عمّار! بلكه در همه زبانها.

چهار: عن ابى بصير، قال: حدثنى رجلّ من اهل جسر بابل قال: كان فى القرية رجلّ يؤذينى ويقول: يا رافضى! ويشتمنى وكان يلقّب بقرد القرية. قال: فحججت سنةً من ذلك اليوم فدخلت على ابى عبداللّه(ع) فقال ابتدءاً: «قوفه ما نامت» قلت: جعلت فداك متى؟ قال: فى السّاعة، فكتبت اليوم والسّاعة فلمّا قدمت الكوفة تلقّانى أخى فسألته عمّن بقى وعمّن مات فقال لى: «قوفه مانامت» وهى بالنبطيّة: قرد القرية مات. فقلت له: متى؟ فقال لى: يوم كذا وكذا فى الوقت الّذى أخبرنى به ابوعبداللّه؛8
ابوبصير گفت: مردى از اهل جسر بابل برايم نقل كرد: در روستا [ى ما] مردى بود كه مرا مى آزرد و مى

 گفت: اى رافضى! و فحشم مى داد. او بوزينه دهكده لقب
 


166

يافته بود. من سالى حج گزاردم و به محضر امام صادق(ع) رسيدم، آن حضرت در آغاز فرمود: «قوفه مانامت» (اين جمله به زبان نبطى و به معناى «بوزينه مرده» است) گفتم: جانم به فدايت باد! كى مرد؟
حضرت فرمود: هم اكنون.
من روز و ساعت را نوشتم. وقتى به كوفه آمدم به برادرم برخوردم از او پرسيدم: چه كسى مرده و چه كسى مانده است؟
گفت: «قوفه مانامت»؛
از او پرسيدم چه وقت؟
گفت: فلان روز و فلان ساعت. و آن زمان، مطابق زمانى بود كه امام صادق(ع) به من خبر داده بودند.
پنج: إنّ عبد الحميد الجرجانى قال: أتاني غلامّ ببيض الأجمة فرأيته مختلفاً فقلت للغلام: ما هذا البيض؟ قال: هذا بيض «ديوك الماء»، فأبيت أن آكل منه شيئاً وقلت: حتى أسال أبا عبداللّه(ع) فدخلت المدينة فاتيته فسألته عن مسائلى ونسيت تلك المسألة فلمّا ارتحلنا ذكرت المسألة ورأس القِطار بيدى، فرميت إلى بعض أصحاب ومضيت إلى أبى عبداللّه(ع) فوجدت عنده خلقاً كثيراً فدخلت فقمت تجاه وجهه فرفع رأسه إلىّ وقال: يا عبد الحميد «لنا تأتي ديوك هبر» فقلتُ: أعطيتني الذى اريد، فانصرفت ولحقت بأصحابى.9
عبدالحميد جرجانى گفت: غلامى براى من تخمهاى «أجمه» آورد. من آنها را گوناگون ديدم، از او پرسيدم: اينها تخم چيست؟ گفت: تخمهاى «ديوك الماء» است. نخواستم از آنها بخورم گفتم: [نمى خورم] تا آن كه از امام صادق(ع) بپرسم. سرانجام داخل مدينه شدم، به محضر امام صادق(ع) رسيدم، مسأله هايى را كه داشتم پرسيدم، ليكن آن مسأله را فراموش كردم. وقتى كه
 


167

خواستيم [از مدينه] كوچ كنيم به ياد مسأله افتادم. با اين كه افسار شتران، در دستم بود، آن را به برخى از همراهانم سپردم و به سوى امام صادق(ع) رفتم. جمعيت انبوهى را در حضور آن حضرت يافتم. وارد خانه شدم و رو به روى آن حضرت، ايستادم. آن حضرت، سربرافراشت و فرمود: اى عبدالحميد «لناتاتى ديوك هبر» [برخى از واژه ها غير عربى است].
گفتم: آنچه را مى خواستم، عطا فرمودى. آنگاه بازگشتم و به همراهانم پيوستم.

توضيح
أجمه مى تواند يكى از اين سه معنا را داشته باشد:

1 ـ نيزار، بيشه؛
2 ـ محلّه اى در بغداد؛
3 ـ سرزمينى در بابل؛

شش: عن رجل من أهل «دُوين» كنت أردت أن أساله عن بيض «دُيوك الماء» فقال(ع) نيابت يعنى «البيض» و«عانامينا» يعنى «ديوك الماء» «لاتاحل» يعنى «لاتأكل».10
مردى از اهالى «دُوين» [گفت:] مى خواستم از امام صادق(ع) درباره «ديوك الماء» بپرسم. حضرت فرمود: «نيابت وعانا مينا لاتاحل» [اين جمله به زبان همان مرد است]. «نيابت» يعنى «بيض»، «وعانامينا»، يعنى «ديوك الماء» و«لاتحل» يعنى نخور، [پس معناى جمله چنين است: تخمهاى «ديوك الماء» را نخور].
به نظر مى رسد مراد از «ديوك الماء» مرغهاى آبزى ويژه اى است كه خصوصيات مرغهاى حلال گوشت را ندارد. «ديوك» جمع «ديك» است و هم به معنى خروسها و هم به
 


168

معنى مرغها به كار رفته است. «دُوين» نيز شهرى در «ارمينيه» از مناطق آسياى ميانه است.

هفت: عن ابى عبداللّه(ع) قال: إنّ نوحاً(ع) لما ادخل السّفينة من كلّ زوجين اثنين جاء إلى الحِمار فابى ان يدخل فاخذ جريدةً من نخلٍ فضربه ضربةً واحدةً وقال له: «عبسا شاطانا» اى ادخل يا شيطان؛11
امام صادق(ع) فرمودند: نوح(ع) هنگامى از هر جفت حيوانات دوتا را به كشتى برد به سوى الاغ آمد، الاغ تسليم نشد. حضرت نوح، شاخه اى از نخل برگرفت و يك ضربت به آن زد و گفت: «عبسا شاطانا»؛ يعنى اى شيطان، داخل شو.
جمله «عبساشاطانا» به زبان سريانى است.12

هشت: ثمّ أخرج من قبائه كتاباً فدفعه إلى اميرالمؤمنين(ع) ففضَّه ونظر فيه وبكى، فقال له اليهوديّ: مايبكيك يابن ابى طالب؟ إنّما نظرت فى هذا الكتاب وهو كتابّ سريانىّ وانت رجلّ عربىّ فهل تدرى ما هو؟ فقال له اميرالمؤمنين(ع): نَعَم هذا اسمي مثبت، فقال له اليهوديّ: فأرني اسمك فى هذا الكتاب وأخبرني ما اسمك بالسّريانيّة؟ قال: فأراه أميرالمؤمنين(ع) اسمه فى الصحيفة وقال: إسمى اليا، فقال اليهوديّ: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وأشهد أنّ محمّداً رسول اللّه واشهد انّك وصىّ محمّد وأشهد أنّك أولى الناس بالنّاس بعد محمّد(ص) وبايعوا أميرالمؤمنين و…؛13
سپس نوشته اى از قبايش درآورد و به اميرالمؤمنين(ع) داد. حضرت، نوشته را گشود و در آن نظر افكند و گريست.
يهودى گفت: چه چيز شما را به گريه آورده است؟ شما به اين نوشته كه به زبان
 


169

 سريانى است، نگاه كرديد درحالى كه شما عربيد. آيا مى دانيد آن چيست؟
اميرالمؤمنين(ع) فرمود: آرى. اين نام من است كه نگاشته شده.
يهودى گفت: نامت را به من نشان بده و بگو اسمت به سُريانى چيست؟
حضرت، نامشان را در آن نوشته به او نشان دادند و فرمودند: نام من [به زبان سُريانى]« إليا» است.
آنگاه يهودى گفت: اشهد ان لا اله الاّ اللّه واشهد انّ محمّداً رسول اللّه واشهد انّك وصىّ محمّد واشهد انّك اولى الناس بالناس بعد محمّد(ص) ، و گروهى كه با او بودند با اميرالمؤمنين(ع) بيعت كردند….
گفتار امام صادق(ع) به زبان نَبَطى فراوان است. در دو روايت، سخن گفتن امام صادق(ع) با «يونس بن ظبيان» به زبان نَبطى، حكايت شده است.14 در روايت ديگرى سخن گفتن آن حضرت با يكى از كوفه نشينان به زبان نبطى ضبط شده است.15
يكى از جلوه هاى زيباى زبان آگاهى امامان(ع) تبيين اصالت واژه ها و شناسايى واژه هاى بيگانه است. مثلاً برخى از واژه هاى نبطى را در قرآن كريم يا در فرهنگ عرب مشخص كرده اند. در تفسير آيه وكلاّ تبّرنا تتبيراً16 آمده است: «هى بالنبطيّة»17 يعنى اين، به زبان نبطى است.
همچنين در تفسير آيه فلا تعضلوهنّ…18 اين روايت نقل شده است:
ثمّ قال: كما يقولون بالنبطيّة اذا طرح عليها الثوب «عضلها» فلا تستطيع أن تزوج غيره وكان هذا فى الجاهلية؛19
 


170

… سپس فرمود: وقتى جامه بر سر زن افكنده مى شود به زبان نبطى مى گويند: «عضَلَها» در نتيجه آن زن نمى تواند با ديگرى ازدواج كند و اين رسم جاهليت بوده است.

به زبان هندى

يك: عن أبى هاشم الجعفرىّ قال: دخلت على أبى الحسن(ع) فكلّمنى بالهنديّة فلم احسن أن أردّ عليه وكان بين يديه ركوه ملاحصا فتناول حصاةً واحدةً ووضعها في فيه ومصّها مليّاً ثمّ رمى بها إلىّ فوضعتها في فمي فواللّه مابرحت من عنده حتّى تكلّمت بثلاثة وسبعين لساناً اولّها الهنديّة؛20
ابوهاشم جعفرى گفت: به محضر امام هادى(ع) شرفياب شدم. با من به زبان هندى سخن گفت، من نتوانستم نيكو پاسخ بگويم. پيش آن حضرت كيسه اى چرمى پر از سنگ ريزه بود. آن حضرت، يكى از سنگ ريزه ها را برگرفت در دهان خويش نهاد، خوب مكيد سپس نزد من نهاد من در دهان گذاردم. به خدا سوگند، هنوز از محضر آن حضرت برنخاسته بودم كه توان يافتم به هفتاد و سه زبان سخن بگويم كه نخستين آنها زبان هندى بود.

دو: علاّمه مجلسى نقل كرده است كه شخصى به محضر مقدّس امام زمان(ع) رسيد و سپس ماجرا را حكايت كرد:
وإذا بمولاي(ع) جالسّ فلمّا نظر الىّ كلّمني بالهندية وسلّم علىّ وأخبرنى باسمى وسألني عن الأربعين رجلاً باسمائهم؛21
ناگهان ديدم مولايم نشسته اند. وقتى به من نگاه كردند، با من به زبان هندى سخن گفتند و بر من سلام كردند و نام مرا گفتند وچهل نفر از مردان را با ذكر نامشان سراغ گرفتند.
 


171

به زبان سندى

يك: ثمّ قال الجاثليق: يابن محمّد ههنا رجلّ سندىّ وهو نصراني صاحب إحتجاجٍ وكلامٍ بالسنديّة، فقال له: أحضرنيه فأحضره فتكلّم معه بالسنديّة ثمّ أقبل يحاجّه وينقله من شىءٍ إلى شىء بالسنديّة فى النصرانية فسمعنا السنديّ يقُول: «ثبطى ثبطله» فقال الرّضا(ع) وقَد وحدّ اللّه بالسنديّة. ثمّ كلّمه فى عيسى ومريم فلم يزل يدرجه من حالٍ الى حالٍ الى أن قال بالسنديّة: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وأنّ محمّداً رسول اللّه، ثمّ رفع منطقةً كانت عليه فظهر من تحتها زُنّارّ فى وسطه فقال: اقطعه أنت بيدك يابن رسول اللّه، فدعا الرّضا(ع) بسكّينٍ فقطعه، ثمّ قال لمحمّد بن الفضل الهاشمىّ: خذ السنديّ الى الحمّام وطهّره واكسه وعياله واحملهم جميعاً الى المدينة.22
«جاثليق» گفت: اى پسر محمّد! در اين جا مرد سندى نصرانى هست كه به زبان سندى دليل آورى و سخن پردازى مى كند. امام رضا(ع) فرمودند: او را پيش من بياوريد. او را به حضور آن حضرت آوردند. امام رضا(ع) با او به زبان سندى سخن گفتند. سپس با او به مباحثه پرداختند و او را با زبان سندى از موضعى به موضع ديگر در نصرانيّت، منتقل مى كردند. در نتيجه ما شنيديم كه مرد سندى مى گويد: «ثبطى ثبطله» امام رضا(ع) فرمودند: به زبان سندى خداوند را يگانه دانست. پس از آن درباره عيسى و مريم با او سخن گفتند و پيوسته، پله به پله او را از حالى به حالى بالا مى بردند. تا اين كه به زبان سندىّ گفت: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وأنّ محمّداً رسول اللّه.
آنگاه كمربندش را بالا برد، زُنّارى كه به زير ميانه كمربند داشت، آشكار گشت، گفت: اى پسر رسول خدا! اين زُنّار را شما با دست خود قطع كنيد. امام رضا(ع) كاردى خواستند و آن را قطع كردند. آنگاه به «محمّد بن فضل هاشمى»
 


172

 فرمودند: اين سندى را به حمّام ببر و پاكش ساز و بر او جامه بپوشان و او و خانواده اش را به مدينه ببر.

توضيح
سِنْد در شمال غربى هندوستان و در كنار رودخانه يى به همين نام است و اكنون جزء پاكستان است.23
جاثليق به فتح مثلثه، لقب رئيس ترسايان در بلاد اسلام است كه زير دست «بطريق انطاكيه» است. بعد از جاثليق، «مطران» است و بعد از آن «اُسقف» و بعد از آن «قسيس» و بعد از آن «شماس».24

چهل جاثليق از بزرگان بكشت

بيامـد صليبـى گرفتـه بـه مشت
فردوسى

زُنّار رشته مانندى [است] كه ترسايان برميان بندند.25
دو: روى عن أبى إسماعيل السندىّ قال: سمعت بالهند أنّ للّه فى العرب حجّةً فخرجت منها فى الطلب فدللت على الرضا(ع) فقصدته فدخلت عليه وانا لااحسن من العربية كلمةً فسلّمت بالسنديّة فردَّ علىّ بلغتى، فجعلت اكلّمه بالسنديّة وهو يجيبنى بالسنديّة فقلت له: إنّى سمعت بالسّند أنّ للّه حجةً فى العرب فخرجت فى الطلب فقال بلغتى: نعم أنا هو. ثمّ قال: فاسئل عمّا تريد، فسألته عمّا اردته فلمّا اردت القيام من عنده. قلت: إنّى لا احسن العربيّة. فادع اللّه ان يلهمنيها لأتكلّم بها مع أهلها فمسح يده على شفتىّ فتكلّمت بالعربية من وقتى؛26
ابو اسماعيل سندى گفت: در ديار هند شنيدم كه خداوند در ميان عرب حجّتى دارد.
از سرزمين هند در جستجوى آن حجّت به در آمدم. به سوى حضرت رضا(ع)
 


173

راهنمايى شدم. آهنگ او كردم تا اينكه بر او وارد گشتم در حالى كه يك واژه عربى را به نيكى نمى دانستم. بر او به زبان سندى سلام دادم. سلامم را به زبان سندى پاسخ داد. به زبان سندى شروع به سخن كردم و او پاسخ مرا به زبان سندى مى داد. به او گفتم: من در سرزمين سند شنيدم: خداوند، در ميان عرب حجّتى دارد، از اين رو در طلب او از آن جا بيرون آمدم.
او به زبان من گفت: آرى. آن حجّت، من هستم.
سپس فرمود: هر چه مى خواهى بپرس. من چيزهايى را كه مى خواستم پرسيدم. آنگاه كه مى خواستم از محضرش برخيزم. گفتم: من عربى را نيك نمى دانم، از خداوند بخواه كه به من الهام فرمايد تا با عربى زبانان به زبان عربى سخن گويم. دستش را به لب من ماليد. از آن هنگام به زبان عربى سخن گفته ام.

به زبان اهل نوبه
يك: روى واضح عن الرّضا قال: قال أبى موسى(ع) للحسين بن ابى العلاء: اشتر لى جاريةً نوبيةً فقال الحسين: أعرف واللّه جاريةً نوبيةً نفيسةً أحسن ما رأيت من النوبة. فلولاخصله لكانت من يأتيك. فقال: وما تلك الخصلة؟ قال: لاتعرف كلامك وأنت لاتعرف كلامها. فتبسّم. ثمّ قال: إذهب حتّى تشتريها. قال: فلمّا دخلت بها إليه قال لها بلغتها: ما اسمك؟ قالت: مونسة. قال: أنت لعمرى مونسة. قد كان لك اسمّ غير هذا، كان اسمك قبل هذا حبيبه قالت: صدَقت. ثمّ قال: يابن أبى العلاء إنّها ستلدلى غلاماً لايكون فى ولدى أسخى منه ولا أشجع ولا أعبد منه. قال: فما تسميّه حتّى أعرفه؟ قال: اسمه ابراهيم.27
امام رضا(ع) نقل كردند كه: پدرم به حسين بن علا فرمودند: براى من كنيزى
 


174

 نوبى بخر.
حسين بن علا گفت: به خدا سوگند من كنيز نوبى ارجمندى را مى شناسم كه نيكوتر از او در ميان نوبيان نديده ام، و اگر يك خصلت وجود نداشت او كسى بود كه به نزد شما مى آمد.
فرمود: آن خصلت چيست؟
حسين بن علا؛ گفت: او سخن شما را نمى فهمد و شما زبان او را نمى دانيد.
حضرت، لبخند زدند و فرمودند: برو او را بخر.
حسين بن علا گفت: وقتى آن كنيز را پيش حضرت آوردم، حضرت به زبان اهل نوبه پرسيد: نام تو چيست؟ گفت: «مونسه» فرمود: به جانم سوگند تو مونسه اى (انس گيرنده) و تو غير از اين، نام ديگرى نيز دارى. اسم تو پيش از اين «حبيبه» بود. گفت: راست گفتى.
سپس به حسين بن علا فرمود: بى ترديد، اين كنيز براى من پسرى مى آورد كه در فرزندان من بخشنده تر، شجاع تر و نيايش كننده تر از او نيست.
حسين بن علا پرسيد:
نام آن پسر را چه مى نهيد تا او را بشناسيم؟
حضرت فرمود: ابراهيم.

توضيح
نوبه منطقه اى در امتداد ساحل نيل است. از جنوب اسوان تا «دنقله» در سودان، قسمتى را كه در مصر، بين اسوان و وادى «حلفا» واقع است، «نوبه سفلى» و قسمت ديگر را كه در سودان واقع است، «نوبه عليا» نامند. مردم آن جا به لغت خاص خود، زبان نوبى، سخن مى گويند. فراعنه مصر به جهت تأمين راه تجارتى به سودان در اين منطقه شهرها و قلعه ها و پرستشگاه هاى بسيار بنا كردند. در نيمه قرن چهارم ميلادى مسيحيان بر آن ناحيه تسلط يافتند. از آغاز ظهور اسلام، دين اسلام در نوبه رواج يافت و سرانجام با فتح «دنقله» به دست مسلمانان، دولت مسيحيان در اين منطقه منقرض گشت. هم اكنون
 


175

 نيمى از سرزمين نوبه جزء مصر و نيم ديگر جزء سودان است.28

به زبان زُطْىّ
زُطّ به ضم اوّل و تشديد طاء گروهى از مردم هند هستند كه به زبان هندى به آنان جَتْ مى گويند.29
يك: إنّ أميرالمؤمنين(ع) لمّا فرغ من أهل البصرة أتاه سبعون رجلاً من الزّطّ فسلّموا عليه وكلّموه بلسانهم فردّ عليهم بلسانهم. ثمّ قال لهم: إنّى لست كما قلتم. انا عبد اللّه مخلوقّ. فأبوا عليه وقالوا: أنت هو. فقال لهم: لئن لم تنتهوا وترجعوا عمّا قُلتم الى اللّه لاقتلنّكم. فابوا أن يرجعوا ويتوبوا فأمر أن يحفر لهم آباراً فحفرت ثمّ خرق بعضها إلى بعضٍ ثمّ قذفهم فيها ثمّ طمّ رئوسها ثمّ الهبت النار فى بئرٍ منها ليس فيها احدّ منهم فدخل الدّخان عليهم فماتوا.30
پس از فراغت امام على(ع) از پيكار با اهل بصره (پس از جنگ جمل)، هفتاد مرد از «زطّ» پيش او آمدند، بر او سلام كردند و با زبان خويش با او سخن گفتند، حضرت على(ع) به همان زبان، سلام آنان را پاسخ دادند. سپس فرمودند: من آن گونه كه شما گفته ايد، نيستم. من بنده آفريده خدايم. آنان نپذيرفتند و گفتند: تو همانى (يعنى تو خدايى).
حضرت على(ع) فرمود: اگر دست برنداريد و از آنچه گفته ايد به سوى خداوند باز نگرديد، حتماً شما را مى كشم.
آنان نپذيرفتند كه برگردند و توبه كنند. آن حضرت فرمان دادند تا چاههايى براى آنان بكنند. چاهها كنده شد. سپس بين چاهها شكاف ايجاد كردند و آنان را در
 


176

 آن چاهها افكندند و سر آنها را پوشاندند و در يكى از چاهها كه كسى نبود آتش افروختند. و آنها بر اثر دود جان سپردند.

به زبان يونانى

يك: در برخى از روايات، تسلط امامان، بر زبان يونانى به جلوه نشسته است:
واعلم يا مفضّل إنّ اسم هذا العالم بلسان اليونانية الجارى المعروف عندهم «قوسموس» وتفسيره الزّينة وكذلك سمته الفلاسفةُ ومن ادّعى الحكمة؛31
بدان اى مفضّل، نام اين جهان به زبان يونانى كه اكنون پيش آنان شهرت دارد، «قوسموس» به معناى زيور است. فيلسوفان و مدعيان حكمت، اين گونه بر آن، نام نهاده اند.
و در رقعه منقول، به امام زمان(ع) چنين خطاب شده است: «والمترجم باليونانى».32
«مترجم» اگر اسم فاعل باشد يعنى كسى كه سخن را به زبان يونانى باز مى گرداند.

به زبان عبرانى (عبرى)
«عبرانى» نام اوّل قوم يهود است كه بعدها كلمه «اسرائيليان» جاى آن را گرفت (بنى اسرائيل) و در آخر «يهود» ناميده شدند. [در عصر اسارت بابليان] چون ابراهيم از گذرگاه فرات گذشته به اراضى فلسطين درآمد، كنعانيان وى را به عبرانى ملقب كردند و بعد از آن، لقب مذكور در خانواده او باقى ماند و آنان در نزد مصريان و فلسطينيان نيز بدين لقب معروف گشتند. عبرى، زبانى است از شعب زبان هاى سامى كه اسرائيليان با آن سخن مى گفتند و تورات بدين زبان است.33

يك: … ثمّ أخرج الهارونىّ من كمّه كتاباً مكتوباً بالعبرانية فأعطاه عليّاً(ع) فنظر
 


177

 فيه علىّ(ع) فبكى، فقال له الهارونىّ: ما يبكيك؟ فقال له علىّ(ع): يا هارونىّ هذا فيه اسمى مكتوباً فقال اليهوديّ: إنّه كتابّ بالعبرانيّة وانت رجلّ عربىّ. فقال له على(ع): ويحك يا هارونى هذا اِسمى. امّا فى التوراة اسمى «هابيل» وفى الانجيل «حبدار» فقال له اليهودى: صدقت والّذى لا اله الاّ هو انّه لخط ابى هارون واملاء موسى بن عمران توارثته الآباء حتّى صار إلىّ؛34
هارونى نوشته اى را به زبان عبرانى از آستين درآورد و به على(ع) داد. حضرت على(ع) به آن نظر انداختند و گريستند.
هارونى به آن حضرت گفت: چه چيز شما را به گريه آورد؟
حضرت فرمودند: اى هارونى! در اين نوشته، نام من نگاشته شده است.
يهودى گفت: اين نوشته به زبان عبرانى است و شما عربيد.
حضرت على(ع) به او فرمودند: شگفتا از تو اى هاورنى: اين نام من است اسم من در تورات، «هابيل» و در انجيل «حبدار» است.
آنگاه يهودى به آن حضرت گفت: راست گفتى. سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين نوشته پدرم هارون و ايراد شده به زبان موسى بن عمران است. نياكان من اين را به ارث برده اند تا اكنون كه به من رسيده است.

دو: علىّ الجامعى قال: قلت لابى عبداللّه(ع): جعلت فداك إنّا نأكل ذبايح أهل الكتاب ولاندرى يسمّون عليها ام لافقال: إذا سمعتم قدسمّوا فكلوا. أتدرى مايقولون على ذبايحهم؟
فقلت: لا. فقرأ كأنّه يشبه يهودى قد هذها ثمّ قال: بهدا امروا فقلت: جعلت فداك اِن رايت ان نكتبها؟ فقال: اكتب «نوح ايوا ادينوا يلهيز مالحوا عالم اشرسوا اورضوا بنو يوسعه موسق دغال اسطحوا»؛35
عامر بن علىّ جامعى گفت: به امام صادق(ع) گفتم: جانم به فدايتان باد. ما
 


178

حيوانات ذبح شده به دست اهل كتاب را مى خوريم و نمى دانيم آيا هنگام ذبح نام خداوند متعال را ذكر مى كنند يا نه؟
حضرت فرمود: زمانى كه شنيديد نام خداوند را ذكر مى كنند، بخوريد. آيا مى دانى آنان براى ذبح حيواناتشان چه مى گويند؟ گفتم: نه. آن حضرت چونان يك يهودى كه با شتاب بخواند، قرائت كرد و فرمود: به چنين قرائتى مأمور شده اند.
گفتم: جانم به فدايتان باد. صلاح مى دانيد بنويسم؟ فرمود: بنويس: «نوح ايوا ادينوا يلهيز مالحوا عالم اشرسوا اورضوا بنو يوسعه موسق دغال اسطحوا»، [اين قسمت، غير عربى است].

به زبان رومى
در قرآن كريم سوره اى به نام «روم» هست، در روايات نيز اين واژه بسيار مطرح شده است. از اين رو توجه به مرزهاى آن در جغرافياى كهن و در زمان باستان ضرورت دارد. «روم» قرآن و روايات، محدود به ايتالياى كنونى نيست.
دهخدا در يادداشتهاى خود آورده است: «در اصطلاح مسلمين و مورخان اسلامى مراد از روم، آسياى صغير و توابع آن است. بدين توضيح كه دولتهاى جمهورى و امپراطورى روم چون وسعت پيدا كرد و تا حدود آسياى صغير مسخر آنان شد، از قرن پنجم ميلادى به آن طرف منقسم به غربى و شرقى شد. غربى همان ايتاليا بود به پايتختى شهر رم، و شرقى، آسياى صغير به پايتختى استانبول. بدين مناسبت، آن قسمتهاى آسياى صغير و استانبول را حتّى بعداز ورود سلوجوقيان و تركان هم روم و روميه مى گفتند. چنان كه مولانا جلال الدّين بلخى را به مناسبت اقامت در «لارمده» و «قونيه» آسياى صغير، رومى نام دادند. بيزانس، نام خود قسطنطنيه بوده است. بعد بر همه مملكت روم (آسياى صغير) اطلاق شده».36
 


179

يك: اميرالمؤمنين(ع) به پرسش شخصى به زبان رومى پاسخ دادند.37

دو: امام سجّاد(ع) خط رومى ديوار زندان را خواندند.38

سه: امام موسى بن جعفر(ع) با روميان به زبان رومى سخن مى گفتند.39

چهار: امام رضا(ع) با كنيز رومى به زبان رومى به گفتگو پرداختند.40

پنج: امام هادى(ع) به زبان رومى نامه نگاشتند و…41

شش: [عن علىّ بن الحسين(ع)] فدفعنا إلى السّجن فقال أصحابي: ما أحسن بنيان هذا الجدار؟ فتراطن أهل الرّوم بينهم فقالوا: ما فى هؤلاء صاحب دمٍ إن كان إلاّ ذلك يعنوني فمكثنا يومين ثمّ دعانا وأطلق عنّا؛42
از امام سجّاد(ع) نقل شده است كه فرمود: ما به زندان برده شديم، ياران من گفتند: ساختار اين ديوار چه نيكوست!
روميان به زبان رومى به هم گفتند: اگر در ميان اين گروه، ولىّ دمى باشد، اوست. و مقصودشان من بودم.
پس از آن، ما دو روز در زندان مانديم آنگاه ما را فراخواند و آزاد كرد.
اين رخداد، اين گونه نيز روايت شده است:
وكان عليه كتابة بالرّوميّة فقرأها علىّ بن الحسين(ع) فتراطن الروم بينهم وقالوا: ما فى هؤلاء من هو أولى بدم المقتول من هذا يعنون علىّ بن الحسين(ع)؛43
بر آن ديوار، نوشته اى به زبان رومى بود، امام سجّاد(ع) آن را خواندند. آنگاه روميان، به زبان رومى به هم گفتند: در ميان اينان، كسى از اين مرد شايسته تر به
 


180

خون مقتول نيست، مقصودشان، امام سجّاد(ع) بود.

هفت: عن محمّد بن علىّ الحلبى قال: سمعت ابا عبداللّه(ع) يقول: لمّا اتى بعلىّ بن الحسين(ع) يزيد بن معاوية ـ عليهما لَعاينُ اللّه ـ ومن معه جعلوه فى بيت فقال بعضهم: إنّما جعلنا فى هذا البيت ليقع علينا فيقتلنا فراطن الحرس فقالوا: انظُروا إلى هؤلاء يخافون ان تقع عليهم البيت وانّما يخرجون غداً فيقتلون. قال على بن الحسين(ع): لم يكن فينا احدّ يحسن الرطانة غيرى والرطانة عند اهل المدينة: الرومية؛44
امام صادق(ع) مى فرمود: هنگامى كه امام سجّاد(ع) و همراهانشان را پيش يزيد بن معاويه ـ لعنت خداوند بر آنان باد ـ بردند، ايشان را در خانه اى قرار دادند. برخى از همراهان آن حضرت گفتند: ما را به اين خانه آورده اند تا بر سر ما فرود آيد و كشته شويم.
نگهبان، اين سخن را براى يكديگر ترجمه كردند و گفتند: به اينان نگاه كنيد، مى ترسند كه خانه بر ايشان فرود آيد با اين كه فردا از اين جا خارج مى گردند و به قتل مى رسند.
امام سجّاد(ع) فرمودند: هيچ كس در بين ما غير از من «رطانه» را نيك نمى دانست. (رطانه، پيش مردم مدينه، زبان رومى است.)

هشت: عَنْ ياسر الخادم قال: كان غلمان أبى الحسن(ع) فى البيت سقالبة وروم فكان ابوالحسن(ع) قريبا منهم فسمعهم بالليل يتراطنون بالسقلبيّة والروميّة ويقولون: إنّا كنّا نفتصد فى بلادنا فى كلّ سنةٍ ثمّ لم نفتصد ههنا فلمّا كان من الغد وجّه أبوالحسن(ع) إلى بعض الأطباء فقال له: افصُدْ فلاناً عِرْقَ كذا وكذا وافصد فلاناً عرقَ كذا وكذا…45
ياسر خادم گفت: در خانه امام رضا(ع) غلامان سقلبى و رومى وجود داشتند.
 


181

 آن حضرت، به آنان نزديك بودند، شنيدند كه شبانگاه به زبان سقلبى و رومى مى گفتند: ما هر سال در ديار خويش، فصد مى كرديم ليكن در اين جا فصد نكرديم. چون شب سپرى شد و روز فرا رسيد، امام رضا(ع) طبيبى را طلبيدند و به او گفتند: از فلان غلام، اين رگ را فصد كن و از بهمان، آن رگ را…

توضيح
فَصْد نوعى رگ زدن و خون گرفتن است، اين كار، يكى از شيوه هاى درمانى ديرينه است.

نُه: فأتوه بجارية روميّة فكلّمّها بالروميّة والجاثليق يسمع وكان فهماً بالروميّة فقال الرّضا(ع) بالرّوميّة: أيّما أحبّ إليك محمّد أم عيسى؟ فقالت: كان فيما مضى عيسى أحبّ إلىّ حين لم أكن عرفت محمّداً فأمّا يعد ان عرفت محمّداً فمحمّد الآن أحبّ إلىّ من عيسى ومن كلّ نبيّ؛46
كنيزى رومى نزد او آوردند، حضرت، به زبان رومى با آن كنيز سخن گفتند. و جاثليق كه رومى مى دانست، مى شنيد.
امام رضا(ع) به زبان رومى به آن كنيز گفتند: محمّد پيش تو محبوب تر است يا عيسى؟ پاسخ داد: در گذشته تا هنگامى كه محمّد را نمى شناختم، عيسى برايم محبوب تر بود، امّا پس از اين كه محمّد را شناختم، اكنون او پيش من از عيسى و از هر پيامبرى محبوب تر است.47

به زبان حَبَشى

يك: روى عن ابن ابى حمزة قال: كنت عند ابى الحسن موسى(ع) اذ دخل عليه ثلاثون مملوكاً من الحبشة اشتروا له فتكلّم غلامّ منهم فكان جميلاً بكلامٍ فاجابه موسى(ع) بلغته فتعجب الغلام وتعجبوا جميعاً وظنّوا انّه لايفهم كلامهم فقال له
 


182

 موسى(ع): إنّى لادفع إليك مالاً فادفع الى كلٍّ منهم ثلاثين درهماً فخرجوا وبعضهم يقول لبعضٍ : إنّه افصح منّا بلغاتنا وهذه نعمة من اللّه علينا. قال علىّ بن ابى حمزة فلمّا خرجوا قلت: يابن رسول اللّه رأيتك تكلِّم هؤلاء الحبشيين بلغاتهم قال: نعم. قال: واَمرت ذلك الغلام من بينهم بشىء دونهم.
قال: نعم. امرته ان يستوصى باصحابه خيراً وان يعطى كلّ واحدٍ منهم فى كلّ شهرٍ ثلاثين درهماً لانّه لما تكلّم كان اعلمهم فانّه من ابناء ملوكهم فجعلته عليهم واوصيته بما يحتاجون اليه وهو مع هذا غلامّ صدق. ثمّ قال: لعلك عجبت من كلامى ايّاهم بالحبشة. قلت: اى واللّهِ. قال: لاتعجب فما خفى عليك من اَمرى أعجب وأعجب وما الّذى سمعته منّى الاّ كطائرٍ أخذ بمنقاره من البحر قطرةً افترى هذا الّذى يأخذه بمنقاره ينقض من البحر والإمام بمنزلة البحر لاينفد ماعنده وعجائبُهُ اكثر من عجائب البحر؛48
از ابن ابى حمزه، روايت شده است كه گفت: من در محضر امام هفتم بودم، سى برده كه از حبشه براى آن حضرت، خريده بودند وارد شدند. يكى از آنان سخن گفت و خوش سخن بود. امام هفتم(ع) به زبان حبشى به او پاسخ دادند. آن غلام، شگفت زده شد و همه غلامان، تعجب كردند. آنان مى پنداشتند كه آن حضرت، سخنشان را نمى فهمند. امام هفتم(ع) به او فرمودند: من مالى را به تو مى پردازم، تو به هر يك از غلامان سى درهم بپرداز.
غلامان بيرون رفتند و برخى از آنان به برخى ديگر مى گفت: آن حضرت به زبان ما فصيح تر از ماست و اين نعمتى از سوى خداوند برماست.
على بن حمزه گفت: آنگاه كه غلامان، بيرون رفتند، من گفتم: اى پسر رسول خدا! ديدم كه شما با حبشيها به زبان حبشى سخن مى گوييد. فرمود: آرى. گفت: شما تنها به آن غلام فرمان داديد. فرمود: آرى: فرمان دادم كه
 


183

 يارانش را سفارش به نيكى كند و به هر كدام از آنان ماهانه سى درهم بپردازد. از سخن گفتنش معلوم شد كه داناترين آنها بود.
او از پسران شاهان آنان است از اين رو او را بر آنان گماشتم و درباره نيازمندى هايشان سفارش كردم، علاوه بر همه اينها وى غلام راستى پيشه اى است.
سپس فرمود: شايد تو از سخن گفتن من با آنان به زبان حبشى شگفت زده شدى؟
گفتم: آرى به خدا سوگند. فرمود: تعجب مكن. آنچه از كار من بر تو پوشيده مانده، شگفت تر و تعجب آميزتر است. آنچه شنيدى نيست مگر مانند پرنده اى كه با منقارش از دريا قطره اى برگيرد. آيا مى پندارى با يك قطره، از آب دريا مى كاهد؟ امام به گونه درياست، آنچه دارد پايان نمى پذيرد و شگفتيهاى او از دريا بيشتر است.
قبلاً يادآور شديم كه حضرت ابوطالب (ع) پيش از مرگ به زبان حبشى اظهار اسلام كرد.49
و اين سند آگاهى او و پيامبر اكرم(ص) به زبان حبشى است.
در اين جا بايد از داستان زيباى بلال حبشى ياد كنيم: او در ستايش حضرت رسول(ص) به زبان حبشى گفت:

اَرَهْ بَرَه كنگره 

كَراكَرامَنْدَره50

وى آگاه بود كه پيامبر اكرم(ص) زبان حبشى را مى دانند.حبشه از ممالك آفريقاى شمالى است كه در جنوب غربى درياى احمر قرار دارد.

به زبان تركى

يك: قال ابنُ فرقد: كنت عند أبى عبداللّه(ع) وقد جاءه غلامُ أعجمىّ برسالةٍ يهذى ولايعبره حتّى
 ظننت أنه لايظهره.
فقال له: تكلم باىّ لسانٍ شئت سوى العربيّة فانّك لاتحسنها فانّى أفهم بكلمة
 


184

 التركية فردّ عليه الجوابَ فمضى الغلام متعجّباً؛51
ابن فرقد گفت: من پيش امام صادق(ع) بودم غلامى غير عرب پيامى آورد كه آن را ناهنجار ادا مى كرد و نمى توانست درست تعبير كند، به گونه اى كه پنداشتم او واژه ها را آشكار نمى سازد.
حضرت به او فرمود: چون عربى را نيك نمى دانى به هر زبانى كه مى خواهى سخن بگو؛ من زبان تركى را مى دانم [او به تركى سخن گفت] امام، پاسخ او را دادند وى شگفت زده رفت.

دو: عن ابى هاشم الجعفرى قال: كنت بالمدينة حتّى مرّ بها «بغا» أيّام الواثق فى طلب الأعراب فقال ابوالحسن: اخرجوا بنا حتّى ننظر الى تعبية هذا التركى فخرجنا فوقفنا فمرّت بنا تعبيته فمرّ بنا تركى فكلَّمه ابوالحسن(ع) بالتركية فنزل عن فرسه فقبَّل حافِر دابته قال: فحلفت التركىّ وقلت له: ما قال لك الرّجل؟ قال: هذا نبىّ؟
قلت: ليس هذا نبىّ. قال: دعانى باسمٍ سميت به فى صفرى فى بلاد الترك ما علمه احدّ إلاّ السّاعة.52
ابوهاشم جعفرى گفت: من در مدينه بودم تا اين كه گذر «بغا» [يكى از فرماندهان ترك دوران بنى عبّاس] در زمان «الواثق» به مدينه افتاد. او درجستجوى اعراب بود. امام هادى(ع) فرمودند: ما را بيرون ببريد تا آرايش نظامى اين مرد ترك را بنگريم. بيرون آمديم و ايستاديم. سپاه او گذشت. يك مرد ترك به ما برخورد كرد.
امام هادى(ع) به زبان تركى با او سخن گفتند. وى از اسب پايين آمد و سم اسب حضرت را بوسيد.
من آن مرد ترك را سوگند دادم و گفتم: حضرت با تو چه گفت؟
مرد ترك از من پرسيد: اين مرد، پيامبر است؟
 


185

گفتم: نه
گفت: مرا با نامى خواند كه هنگام خردسالى ام در ديار تركان به اين نام خوانده مى شدم و تاكنون هيچ كس آن را نمى دانست.

به زبان صقلبى (سقلابى، صقلابى)
اين واژه ها سه كار برد دارد:

1 ـ به سرزمينى گفته مى شود كه در جوار خزر و بين بلغارستان و قسطنطنيه واقع شده است؛53

2 ـ به مردمى كه در آن سرزمين زيست مى كنند؛ مثل مردم چك واسلواكى و يوگوسلاوى سابق؛54

3 ـ به زبانى كه مردم آن سرزمين با آن سخن مى گويند.55
 


186

يك: عن علىّ بن مهزيار قال: أرسلت إلى أبي الحسن الثالث(ع) غلامي وكان صقلابيّاً فرجع الغلام إلىّ متعجباً فقلت له: مالك يا بنيّ؟ قال: وكيف لاأتعجّب؟ مازال يكلّمني بالصقلابية كأنّه واحدّ منّا فظننت أنّه إنّما أراد بهذا اللسان كيلا يسمع بعض الغلمان ما دار بينهم؛56
على بن مهزيار گفت: غلامم را كه صقلابى بود به محضر امام هادى(ع) فرستادم. او شگفت زده بازگشت. گفتم: پسركم تو را چه شده است؟ پاسخ داد: چرا شگفت زده نباشم؛ آن حضرت پيوسته با من به زبان صقلابى سخن گفت، گويا كه او يكى از ما بود.
من پنداشتم آن حضرت با اين زبان سخن مى گويد تا برخى از بردگان نشنوند.

دو: انّ أبا الحسن الاوّل(ع) لم يكن يرى له ولدّ فأتاه يوماً اسحاق ومحمّد أخواه وأبو الحسن يتكلّم بلسانٍ ليس بعربىّ فجاء غلامّ سقلابي فكلّمه بلسانه؛57
فرزندان موسى بن جعفر(ع) ديده نشده بودند. يك روز اسحاق و محمّد، دو برادرشان به محضرشان آمدند. آن حضرت به زبانى كه عربى نبود سخن مى گفتند. آنگاه برده اى سقلابى آمد، آن حضرت به زبان سقلابى با اوسخن گفتند.58


1 . تمدّن هخامنشى، على سامى، ص111
2. الفهرست، ابن نديم، ص19
3 . بصائر الدّرجات، ص355، بحارالأنوار، ج41، ص289، ج40، ص171، ح54 وج47 و ص83
4 . «دخن»، نوعى از غله است.
5 . بحارالانوار، ج41، ص290
6 . همان، ج41، ص302، ح33 و ج42 ، ص43، ح5 و ج42، ص143
7 . بصائر الدّرجات، ص353؛ بحارالانوار، ج26، ص191، ح4و ج47، ص80
8 . همان، ص354
9 . الخرائج والجرائح، ج2، ص630، ح30؛ بحارالأنوار، ج47، ص105
10 . بحارالانوار، ج47، ص81
11 . بصائر الدّرجات، ص355. گفتنى است كه قسمتى از آغاز روايت را حذف كرده ام.
12 . براساس روايات، زبان حضرت نوح، سُريانى بوده است. نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج11، ص57
13 . بحارالانوار، ج38، ص62، ج40، ص289
14 . در يك روايت، متن سخن نبطى آن حضرت، اين چنين است: «كيف مالح دير بيرماكى مالح»: بصائرالدرجات، ص356؛ بحارالانوار، ج47، ص84، ح76
15 . بصائر الدرجات، ص360
16 . فرقان، آيه 39
17 . در برخى روايات، «بالقبطية» آمده است. نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج11، ص96
18 . نساء، آيه 19
19 . بحارالانوار، ج103، ص373، ح11
20 . همان، ج50، ص136
21 . همان، ج52، ص29
22 . همان، ج49، ص78
23 . برهان قاطع، تصحيح: دكتر معين، ج2، ص1172، حاشيه 9
24 . غياث اللغات، ص242
25 . لغت نامه دهخدا، ج8، ص11396
26 . بحارالانوار، ج49، ص50؛ مدينة المعاجز، ص511
27 . همان، ج48، ص69.
28 . الموسوعة العربية الميسرة، ص1850
29 . فى بعض الأخبار «فحلق رأسه زطّيّةً» قيل: هو مثل الصّليب كأنّه فعل الزُّط وهم جنس من السّودان والهنود (نهايه ابن اثير، ج2، ص302).
«الزُّطّ»: جيل أسود من السّند إليهم تنسب الثباب الزّطيّة وقيل: الزّطّ إعراب جت بالهندية، وهم جيل من اهل الهند (لسان العرب، ج7، ص308).
30 . فروع الكافى، ج7، ص259 و 260؛ بحارالانوار، ج40، ص301 و ج25 ، ص287 و 288. در بعضى از نسخ به جاى عبارت «طمّ رؤوسها» تعبير «خمّر رؤوسها» ضبط شده است.
31 . بحارالانوار، ج3، ص146، ح1
32 . همان، ج1، ص 91، ح28
33 . نك: فرهنگ معين.
34: بحارالانوار، ج36، ص222، باب40، ح20. البتّه اين قسمتى از روايت است.
35 . بصائر الدّرجات، ص354
36 . لغتنامه دهخدا. استاد قرشى نگاشته است: «روم، امپراطورى بزرگى بود كه به متصرفات وسيعى در آسيا و اروپا و افريقا حكومت داشت و ايتاليا نيز قسمتى از آن محسوب مى شد.» (نگاه كنيد به: قاموس قرآن، ج3، ص149. در قرآن كريم آمده است: الم، غُلِبَتِ الرُّوم؛ سوره روم، آيه 1 و 2).
37 . بحارالانوار، ج40، ص171. فقال علىّ(ع): «قالون» أى اصبت بالرّوميّة.
38 . همان، ج40، ص171
39 . همان، ج49، ص80
40 . همان، ج49، ص78
41 . همان، ج51، ص6
42 . همان، ج45، ص177
43 . همان، ج46، ص72
44 . همان، ج46، ص70 و در پاورقى همين صفحه آمده است: الرطانة: التكلم بالأعجميّة.
45 . همان، ج26، ص192 و ج49، ص86. فيضرب علىّ اى يشتد وجعه علىّ.
46 . همان، ج49، ص78
47 . حضرت علاّمه مجلسى آورده است كه: حضرت امام صادق(ع) در پاسخ يك سؤال پزشكى از اصطلاحات رومى بهره گرفتند. (بحارالانوار، ج59، ص141).
48 . بحارالانوار، ج48، ص70، باب4، ح93 و ج48، ص100، ح3 و ج26، ص190
49 . همان، ج35، ص78
50 . بهجة الآمال، ج2، ص424
51 . الخرائج والجرائح، ج2، ص759، ح77؛ بحارالانوار، ج47، ص119
52 . بحارالانوار، ج50، ص124، باب 3، ح1
53 . «صقلاب» ناحيتى است مشرق وى بلغار اندرونى است و بعضى از روس و جنوب وى بعضى از درياى كرز است و بعضى از روم و مغرب وى و شمال وى همه بيابانهاى ويرانى شمال است؛ (حدود العالم، ص107).
54 . «اين نام به مجموعه اقوامى كه در اروپا از سرحدهاى «ونسى» تا «اورال» و بخش بزرگى از آسياى مركزى و جنوبى پخش شده اند، اطلاق مى شود. از نظر نژاد، قوم اسلاو، هندو اروپايى است.»؛ (برهان قاطع، تصحيح: آقاى دكتر معين، حاشيه4، ص1147).
55 . براى تحقيق بيشتر نگاه كنيد به: غياث اللغات، ص474؛ قاموس المحيط، چاپ سنگى، ص38؛ بحارالانوار، ج49، ص87
واژه «سَقْلَبْ»، «صَقْلَب»، «سَقْلاب» و «صقلاب»، «سَقْلابى»، «صقلابى»، «سقالبه»و «صقالبه» همه در فارسى غالباً با سين به كار رفته است و در عربى غالباً با صاد.
وگـر پــارسـى بـاشـدش زاد و بــوم - به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
سعدى
رخ اوچون رخ آن زاهد محرابى - بر رخش بر اثـر سبلـت سقلابى
منوچهرى
در آن تافتن ديده بى خواب كـرد - گـذر بــر بيـابـان سقـلاب كـرد
نظامى
56 . بحارالانوار، ج26، ص191. اين روايت، بدين شكل نيز نقل شده است: ما زال يكلّمنى بالسقلابيه كأنّه واحدّ منّا فظننت أنّه إنّما دار بينهم» نگاه كنيد به: بصائر الدّرجات، ص353؛ بحارالانوار، ج50، ص130
57 . بحارالانوار، ج48، ص56
58 . قبلاً در قسمت زبان فارسى گفتيم كه حضرت رضا(ع) با غلامان خويش به زبان صقلابى و فارسى سخن مى گفتند. بنگريد به: بحارالانوار، ج49، ص88