قبل

دوازده امام در منابع اهل سنّت

قسمت اوّل
غلام حسين زينلى

 


81

پيشگفتار
بحث و گفتگو بر سر مسئله خلافت و جانشينى رسول گرامى اسلام، در شمار مباحثى است كه از نخستين ساعات درگذشت نبىّ مكرّم اسلام در ميان مسلمانان مطرح بوده و در طى چهارده قرن كه از درگذشت رسول خدا(ص) مى گذرد، همواره مطمع نظر متكلمان و مورخان و ساير دانشمندان فريقين بوده است. از آن تاريخ تاكنون، چه توسط دانشمندان مسلمان و چه توسط نويسندگان ساير اديان و ملل، هزاران كتاب و رساله و مقاله در اين باره به رشته تحرير در آمده است. بدينسان اين موضوع، همواره به عنوان موضوعى زنده و مهم، نقش تعيين كننده اى در اعتقاد و عمل امت اسلامى ايفا نموده است.
گرچه در روزهاى نخست درگذشت نبى اكرم(ص) به دليل فضاى خشن و آشفته اى كه توسط جناح حاكم بر جامعه نوپاى اسلامى سايه گسترده بود، و نيز به دليل وجود سپاه جرّارى از جاعلان حديث و وجود علل و عوامل ديگر، شرايط به گونه اى بود كه تشخيص حق از ميان آن همه گرد و غبار برخاسته از جَوَلان باطل، آن هم براى مردم مسلمانى كه به
 


82

 تازگى از بندهاى جهل رهيده و به وادى توحيد قدم نهاده بودند، چندان كار ساده اى نبود.
اكنون كه تا حدودى آن گرد و غبارها فرو نشسته و علوم مختلف اسلامى و بخصوص علم حديث، مدوّن گشته و با پيشرفت ابزار چاپ و نشر، زمينه هاى نشر و گسترش علوم، بيش از پيش فراهم شده و دست يابى به منابع گوناگونِ مذاهب مختلف اسلامى آسان گشته است، بهتر مى توان در اين زمينه به بحث و گفتگو پرداخت و به داورى نشست.
مخالفان اهل بيت(ع) از همان روزهاى نخست برنامه هاى وسيعى سامان دادند تا بتوانند با سر پوش نهادن بر حقايق، از انتقال آثار حقانيت اهل بيت(ع) به نسلهاى بعد جلوگيرى كنند. براى نيل به اين هدف، برنامه هاى وسيعى سامان دادند كه گرفتن بيعت از همه مسلمانان و ممانعت از كتابت احاديث رسول خدا(ص)، و به دنبال آن ايجاد سپاه قهارى از جاعلان حديث، و فضيلت تراشى براى اين و آن، از آن جمله بود.
سياست جناح حاكم و طرفدارانشان در اين راستا هرگز متوقف نشد، بلكه آن مقدار از اسناد و مداركى كه مى توانست افشاكننده اقدامات نادرست آنان باشد، و از سده هاى نخستينِ اسلامى سالم مانده بود، در سده هاى بعد توسط حافظان و كاتبان حديث و… كه اكثريت آنان را پيروان سياست «ثقيفه» تشكيل مى دادند مورد تعرض و دست اندازى قرار گرفت. رسالت اينان در ادامه آن خط سير، اين بود كه كار ناتمام پيشينيان خويش را كامل كنند؛ لذا كوشيدند تا آثار اندكِ برجاى مانده از گذشته را كه مى توانست به عنوان اسنادى عليه دست اندركاران ثقيفه به كار رود، از راههاى گوناگون نابود سازند. لكن على رغم آن همه تلاش هنوز اسناد و مدارك فراوانى در گوشه وكنار كتابها و منابع تاريخ و تفسير و حديث آنان مى توان يافت كه استفاده صحيح از آن مى تواند ما را در جهت آشكار ساختن چهره حقيقت بخوبى يارى دهد.
در اين نوشته در پى آنيم، تا ببينيم درباره امامان و جانشينان دوازده گانه پيامبر(ص) در آثار و منابع اهل سنت چه شواهد و آثارى برجاى مانده و به چه كار مى آيد. در اين نوشتار محور بحث ما را آن دسته از احاديث رسول خدا(ص) تشكيل مى دهد، كه آن حضرت در آنها به عدد جانشينان خود اشاره نموده، و آنان را دوازده تن اعلام داشته اند.

 


83

احاديث مورد نظر در منابع اهل سنت
احاديثى كه درباره جانشينان پيامبر(ص) وارد شده و عدد خلفاى بعد از رسول خدا را دوازده تن معرفى مى كند، چه از نظر تعداد و چه از حيث محتوا از كثرت و تنوع فراوانى برخوردار است، به گونه اى كه بحث مبسوط درباره آنها در اين مجال نمى گنجد.
در اين فرصت تنها بحث كوتاه و فشرده اى در اين باره ارائه مى دهيم، بنابراين ناچاريم در هر بخشى از بحث به ذكر نمونه هايى اكتفا كنيم.
اكنون نظرى به منابع اهل سنت افكنده و به بررسى و نقد احاديث مورد نظر مى پردازيم:

1 ـ حافظ ابو عبدالله بخارى در كتاب صحيح خود از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
يكون اثنى عشر اميراً،فقال كلمة لم اسمعها فقال ابى انه قال: كلهم من قريش؛1
[پس از من] دوازده امير خواهند بود. سپس پيامبر سخنى فرمود كه آن را نشنيدم. پدرم گفت: رسول خدا فرمود: همه آنان از قريش اند.

2 ـ مسلم نيز در صحيح خود از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لايزال الاسلام عزيزا الى اثنى عشر خليفة، كلهم من قريش.2

3 ـ ترمذى در سنن خود از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
 


84

يكون من بعدى اثنا عشر اميراً، كلهم من قريش.3

4 ـ حافظ ابى داود سجستانى در سنن خود از جابر بن سمره نقل مى كند كه گفت: از رسول خدا(ص) شنيدم مى فرمود:
لايزال هذا الدين قائماً حتى يكون عليكم اثنا عشر خليفة كلهم تجتمع عليه الامة. فسمعت كلاماً من النبى(ص) لم افهمه، قلت لاَبى ما يقول؟ قال: كلهم من قريش.4

5 ـ احمد حنبل نيز در مسند از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
يكون لهذه الامة اثنا عشر خليفة.5

6 ـ حاكم نيشابورى در مستدرك از عون بن ابى جحيفه از پدرش از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لايزال امر امتى صالحاً حتى يمضى اثنا عشر خليفة، كلهم من قريش.6

7 ـ سيوطى از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لايزال هذا الامر عزيزاً يُنصرون على من ناواهم عليه، اثنا عشر خليفة، كلهم من قريش.7

8 ـ خطيب بغدادى از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
يكون بعدى اثنا عشر اميراً، كلهم من قريش.8
 


85

9 ـ طبرانى از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لايزال هذا الدين عزيزاً منيعاً الى اثنا عشر خليفة، كلهم من قريش.9

10 ـ ابو نعيم از طريق جابر از رسول خدا نقل مى كند:
يكون من بعدى اثنا عشر خليفة، كلهم من قريش.10

11 ـ صاحب التاج از طريق جابر از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لايزال الاسلام عزيزاً الى اثنى عشر خليفة، كلهم من قريش.11

12 ـ بيهقى از طريق جابر از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لايزال هذا الدين قائماً حتى يكون عليكم اثنا عشر خليفة كلهم تجتمع عليهم الامة، كلهم من قريش.12

13 ـ متقى هندى از طريق انس از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لن يزال هذا الدين قائماً الى اثنى عشر من قريش، فاذا هلكوا ماجت الارض باهلها.13

14 ـ نيز در منتخب كنزل العمال از طريق ابن مسعود از رسول خدا(ص) نقل شده است:
يكون لهذه الامة اثنا عشر قيّماً لايفرهم من خذلهم، كلهم من قريش.14
 


86

15 ـ حنفى قندوزى از طريق جابر بن سمره از رسول اكرم(ص) نقل مى كند:
بعدى اثنا عشر خليفة، كلهم من بنى هاشم.15
نيز از جابرنقل مى كند كه رسول خدا(ص) فرمود:
انا سيد النبيين، وعلىّ سيد الوصيين، وان اوصيائى بعدى اثنا عشر، اوّلهم علىّ وآخرهم القائم المهدى.16
احاديث ياد شده در منابع اهل سنت به صورت گسترده اى انعكاس يافته و مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است.

سابقه تاريخى بحث
درباره اين سلسله از احاديث رسول خدا(ص) از همان سده هاى نخست هجرى همواره گفتگوهايى ميان عالمان فريقين، بلكه در ميان عالمان اهل سنت نيز وجود داشته است. در سده هاى بعد نيز حافظان و مفسران حديث وقتى به اين گونه احاديث بر مى خورده اند، هركسى به نوعى در اين باره، به چاره جويى پرداخته و تلاش كرده است تا براى حل و فصل آنها توجيه مناسبى ارائه كند.
نخستين اقدامات چاره انديشانه در اين رابطه به عصر صحابه باز مى گردد، بايد دانست كه حساسيت دانشمندان اهل سنت در مورد اين مسئله كاملاً بجا و قابل درك است. اين بحث يكى از مباحثِ حياتىِ امت اسلامى است؛ چرا كه پيروان محمد(ص) در طى اين بحث است كه مى خواهند جانشينان رسول گرامى اسلام(ص) را بشناسند و مقتداى خود قرار دهند.
بنابراين، اگر دانشمندان اهل سنت در اين باره پاسخ قابل قبولى ارائه ندهند، شالوده باورهاى آنان در مورد مسئله خلافت فرو خواهد ريخت، در عين حال دانشمندان اهل سنت در حلّ اين مشكل كارى از پيش نبرده و به موفقيتى دست نيافته اند. اكنون
 


87

 بر آنيم تا تعدادى از اين اظهار نظرهاى چاره انديشانه را ذكر نموده و سپس به ارزيابى آن بپردازيم.

اظهارات چاره انديشانه دانشمندان اهل سنت درباره اين احاديث
در بررسىِ نظرات دانشمندان اهل سنت نيز بنا بر اختصار است، و تنها به ذكر چند نمونه از اين اظهار نظرها اكتفا مى كنيم. پس به گذشته باز مى گرديم و بحث را از عصر صحابه آغاز مى كنيم.

1 ـ عبداللّه بن عمر
از عبدالله بن عمر نقل شده كه روزى درباره خلافت اسلامى سخن مى گفت، او در همين رابطه به بحث خلفاى دوازده گانه بعد از رسول خدا پرداخت كه چنانكه در روايت آمده، همگىِ آنان از قريش اند.
وى سپس خلفاى دوازده گانه رسول گرامى اسلام را به اين ترتيب نام مى برد:
 1 ـ ابوبكر؛ 
2 ـ عمر؛ 
3 ـ عثمان؛ 
4 ـ معاويه؛ 
5 ـ يزيد؛ 
6 ـ سفاح؛ 
7 ـ منصور؛ 
8 ـ جابر؛ 
9 ـ امين؛ 
10 ـ سلام؛ 
11 ـ مهدى؛ 
12 ـ اميرالعصب؛17
 و مى افزايد كه همه آنها صالح اند و نظيرشان يافت نمى شود!

در صورت حديث عبداللّه عمر، نكاتى قابل ذكر است:

الف ـ نخست اينكه ايشان، معاويه و يزيد و منصور را ازجانشينان پيغمبر دانسته، امّا از اميرالمؤمنين على(ع)، پسر عم، داماد و برادر رسول خدا(ص) سخنى به ميان نياورده است، در حالى كه تمام امت اسلامى، آن حضرت را خليفه و جانشين پيامبر مى دانند. شيعيان آن حضرت را خليفه بلا فصل پيامبر مى دانند واهل سنت نيز ايشان را ـ گرچه در مراتب بعد ـ جانشين پيامبر مى دانند امّا گويا عبدالله عمر از اجتماع امت اسلامى
 


88

كناره گيرى كرده و نظر آنان را نمى پذيرد. شواهد و قرائنى نيز در زندگى او يافت مى شود كه بيانگر اين واقعيت است؛ مثلاً اينكه او از سر خصومتى كه با اميرالمؤمنين(ع) داشت، با آن حضرت بيعت نكرد و از بيان فضايل وى نيز خود دارى نمود. ولى در عوض با يزيد بن معاويه بيعت كرد و رهبرى او را به عنوان خليفه پيغمبر(ص) پذيرفت!
براستى چه شباهتى ميان اعتقاد و عملِ يزيد با پيامبر خدا(ص) وجود داشته كه عبدالله عمر او را به عنوان جانشين پيغمبر خدا مى پذيرد، ولى اميرالمؤمنين(ع) را به عنوان جانشين آن حضرت نمى پذيرد؟

ب ـ چنانكه مى دانيم، پيامبر خدا(ص) پرچم دار عدالت و ارزشهاى الهى و انسانى و نمونه كامل ايمان و تقواست، و يزيد مظهر فساد و ظلم و نمونه مجسّم همه رذائل انسانى است و چنين فردى نمى تواند جانشين پيغمبر خدا باشد؟ معاويه و منصور و… نيز چنين اند و دست كمى از يزيد ندارند بلكه از او بدترند.

ج ـ ايشان، «جابر» و «سلام» و «اميرالعصب» را از جانشينان پيامبر معرفى نموده است. اينك اين سؤال مطرح است كه:
اينان كيانند؟ اصل و نسبشان چيست؟ آيا جزء خلفاى اموى اند يا عباسى؟ در چه عصر مى زيسته اند؟ تاريخ زندگى آنان را كدام يك از مورخان به رشته تحرير در آورده است؟ در چه تاريخى به حكومت دست يافته و در چه نقطه اى از جهان، سمت جانشينى پيامبر اكرم(ص) را عهده دار بوده اند؟ از عملكردشان در آن دوران چه اطلاعاتى در دست است؟ و آيا اصولاً چنين افرادى وجود خارجى داشته اند يا اينكه وجودشان از نوع وجود ذهنى و آن هم تنها در ذهن عبدالله عمر بوده است؟

د ـ چنانكه مى دانيم، خلافت از زمان يزيد بن معاويه در سال 64 هجرى تا زمان «سفاح» در سال 132 هجرى قطع مى شود، و امت اسلامى در طول اين مدت مهمل و بدون سرپرست باقى مى ماند. لابد به نظر عبدالله عمر، مردم مسلمانى كه در طول اين شصت و هشت سال مى زيسته اند نياز به رهبر نداشته اند! در حالى كه خود او از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه:
 


89

من مات بغير امام مات ميتة جاهلية.18
بدين ترتيب آيا مرگ كسانى كه در طول اين مدت مرده اند. از نوع مرگ جاهليت نخواهد بود؟
نيز ابن حزم است كه مى گويد:
براى مسلمان روانيست كه دو شب را بدون آنكه بيعت امامى بر عهده اش باشد سپرى گرداند.19

هـ ـ از اينها كه بگذريم، منصور ستمگر چه شخصيتِ برجسته اى دارد كه رسول خدا(ص) به خلافتش نسبت به مسلمانان تصريح نمايد؟ نيز چرا عمر بن عبدالعزيز كه بهترين خليفه اموى بوده به جاى يزيد معرفى نشده است؟ و چرا شرابخوارى چون يزيد و معاويه بايد لباس خلافت اسلامى را بپوشند، ولى عمر بن عبدالعزيز ومعاوية بن يزيد ـ كه چهل روز لباس خلافت را پوشيد و سپس كند و دور انداخت ـ حق ندارند آن را بپوشند و مورد تصريح قرار گيرند؟ در صورتى كه بسيارى از ائمه حديث، چنانكه در تاريخ ابن كثير20 و تاريخ الخلفاء21 سيوطى آمده، تصريح به خلافت و عدالتِ عمر بن عبدالعزيز كرده و او را از خلفاى راشدين دانسته اند.

و ـ متن حديث گواه صادقى بر ساختگى بودن آن است، زيرا خليفه اى كه بشارت آمدنش داده مى شود، اگر چون معاويه پسر هند باشد و يا چون «جابر» و «سلام» و «اميرالعصب» وجود خارجى نداشته باشند معلوم است كه چنين خبرى ساختگى و دروغ است.
گذشته بر اين، وقتى رسول خدا(ص) فرمود: «خلفاى پس از من دوازده نفرند»، به طور قطع به افراد مشخصّى نظر داشته است؛ چرا كه در غير اين صورت چه تفاوت
 


90

مى كند كه عدد آنان دوازده تن باشد يا بيشتر و كمتر.
از اين گذشته، پيامبر(ص) فصيح ترين مرد عرب است و مشكل است باور كنيم كه فصيح ترين فرد روزگار خود22 و يا همه روزگاران، سخنى بگويد كه در مخاطبانش ايجاد سؤال كند، ولى اين گوينده فصيح، آنان را براى هميشه در انتظار نگهدارد و به سؤالاتشان پاسخ ندهد! نيز نمى توان باور كرد كه اين گوينده فصيح و معصوم كه ريزترين مسائل مورد نياز جامعه اسلامى را به صراحت بيان نموده، در مورد چنين مسئله مهم و سرنوشت سازى، سخن را مجمل بيان كند و تفسير و تعيين مصاديق آن را به عالمان دربار سلاطين اموى وعباسى و… واگذار كند، تا آنان براساس تمايلات نفسانى خود به تفسير سخن پيامبر بپردازند و هر كسى را كه خواستند انتخاب كنند و به عنوان جانشينان رسول خدا معرفى نمايند، و هركسى را نخواستند يا سياست روز اقتضا نكرد رد كنند، گرچه مورد توجه خاص رسول اكرم(ص) باشد؟
گذشته بر اين، صحابه و ياران رسول خدا(ص) كه درباره ريزترين مسائل از آن حضرت سؤال مى كردند، وقتى مسئله اى چنين مهم را از پيامبر گرامى نشنيدند چرا از رسول(ص) خدا درباره جانشينان آن حضرت سؤال نكردند؟ بخصوص كه آنان با همه وجود، اين حقيقت را لمس كرده بودند كه عزت مسلمانان، مرهون رهبرىِ شايسته پيامبر است.
به طور قطع صحابه بارها در اين باره از پيامبر(ص) سؤال كرده اند اما مصالحِ سياسى و اجتماعىِ حافظان حديث يا به تعبير بهتر، مصالح و منافع حكام اموى و عباسى اقتضا نكرده تا اين بخش از فرمايشات نبى مكرّم اسلام را در آثار خود ذكر كنند.
سيوطى به نقل از «احمد» و «بزاز» از «ابن مسعود» چنين نقل مى كند:
از پيامبر(ص) در مورد عدد خلفايى كه بر اين امت حكومت مى كنند سؤال شد، حضرت فرمود: دوازده نفرند به عدد نقباى بنى اسرائيل.23
 


91

نيز دانشمند ديگر اهل سنت، حنفى قندوزى از طريق ابن عباس حديثى را نقل مى كند كه براساس آن از رسول خدا درباره جانشينان وى سؤال شده و حضرت در پاسخ از تك تك آنان نام برده اند كه اوّل آنان على(ع) و آخرشان مهدى است.24

ز ـ خلفاى دوازده گانه رسول خدا(ص) ادامه دهنده خط رسالت و رهبران امت اسلامى اند، و امت اسلامى اختصاص به مردم مسلمانى كه در عصر خلفاى راشدين و سلاطين اموى و اوايل دوران شاهان عباسى مى زيسته اند ندارد، بلكه مردم مسلمانى كه در سده هاى بعد زندگى كرده و مى كنند نيز از امت محمد(ص) به حساب مى آيند. بنابراين معقول نيست كه افرادى خواسته باشند خلفاى دوازده گانه پيامبر را به آن عصر اختصاص دهند.
احاديث متعددى نيز وجود دارد كه اين معنا را تأييد مى كند. مانند آنچه احمد حنبل در مسند از رسول خدا نقل كرده كه فرمود: «يكون لهذه الامة اثنا عشر خليفة»25، كه نشان مى دهد خلفاى دوازده گانه، به زمان و مردم خاصى اختصاص نداشته، بلكه متعلق به تمام امت اسلامى، درهمه اعصار و قرون است.
در اين باره احاديثِ متعدد ديگرى نيز هست كه مواردى از آن خواهد آمد.

ح ـ در متن حديث نيز بنابر نقل «ابوداود سجستانى» به جمله كلهم تجتمع عليه الامة بر مى خوريم كه توجيهات دانشمندان اهل سنت را درباره اين حديث نفى مى كند، از اين جمله استفاده مى شود كه يكى از ويژگيهاى جانشينان دوازده گانه رسول خدا(ص) اين است كه همه امت درباره آنان وحدت نظر داشته و آنها را به جانشينىِ پيامبر پذيرفته اند، در حالى كه مى دانيم خلفاى اهل سنت، نه در عصر خود و نه در عصرهاى بعد، هيچ گاه مورد قبول همه امت اسلامى نبوده اند، چرا كه اوّلاً: در عصر خود حاكمان اموى و عباسى هزاران انسان بى گناه از ميان شخصيتهاى برجسته اسلامى بسر مى برده اند و هزاران نفر ديگر نيز توسط آنان به قتل رسيده اند. آنچه اين افراد را به چنين سرنوشتى دچار ساخته
 


92

 بود، مخالفت آنان با حكومت آن حكام بود. همچنين امامان شيعه كه همگى آنان از اهل بيت و فرزندان پيامبر اكرم(ص) هستند، به دست همين خلفا به شهادت رسيده اند. و شهادت آنان نيز به اين دليل بود كه نه تنها حكام اموى و عباسى را قبول نداشتند، بلكه همواره با آنان در حال مبارزه بودند.
گذشته بر اين، مسئله بيعت و انتخاب آزادانه مردم براى هيچ يك از حاكمان اموى و عباسى تحقق نيافته است، چرا كه خلافت در ميان آنان موروثى بوده است. در اين صورت، بيعت مردم امرى صورى و ظاهرى بيش نبوده است.
ثانياً: اين مسئله در ميان اهل سنت نيز مورد اختلاف است؛ زيرا توجيهات آنان متناقض بوده و هركس در اين باره، چيزى گفته و نظر جدا از نظر ديگرى ارائه نموده است. اين اختلاف آرا نشان مى دهد كه جانشينان دوازده گانه پيامبر(ص) كسانى نيستند كه دانشمندان اهل سنت معرفى كرده اند وگرنه بايد مورد اتفاق امت مى بودند.

2 ـ جلال الدين سيوطى
شخصيت ديگرى كه در اين زمينه اظهار نظر نموده است، دانشمند بزرگ اهل سنت جلال الدين سيوطى است. وى در كتاب تاريخ الخلفاء مى گويد:
هشت تن از خلفاى دوازده گانه پيامبر عبارتند از:ابوبكر، عمر، عثمان، على، حسن بن على، معاوية، عبدالله بن زبير و عمر بن عبدالعزيز.
وى آنگاه احتمال داده است كه دو نفر ديگر از خلفاى دوازده گانه، المهتدى و الظاهر از سلاطين بنى عباسى باشند، چون اين دو نفر به عقيده سيوطى افراد عادلى بوده اند.
او مى افزايد:
و اما دو نفر ديگر باقى مانده اند كه بايد به انتظار آنان بنشينيم: يكى از آن دو، «مهدى» است كه از اهل بيت محمّد است.
و از نفر دوم نام نمى برد. بنابراين، سيوطى با همه تلاشها تنها توانسته است به گمان خود يازده تن از خلفا را مشخص نمايد و در ميان سلاطين اموى و عباسى نتوانسته است
 


93

 فرد ديگرى پيدا كند كه به نظر او شايستگى هاى لازم را براى تصدّى خلافت اسلامى دارا باشد و از شرطى كه او براى خلافت ذكر مى كند، يعنى عدالت برخوردار باشد.
بگذريم از اينكه شمارى از اشكالاتى كه به عبدالله بن عمر وارد بود، بر سيوطى نيز وارد است و افزودن بر آنها اشكالات ديگرى نيز بر او وارد است، از جمله اينكه در مورد المهتدى و الظاهر مشخص نمى كند كه كدام يك خليفه نهم و كدام يك خليفه دهم است، و تازه اين دو تن را هم براساس احتمال برگزيده است، نه به طور قطع و يقين. نيز در مورد حضرت مهدى(ع) روشن نمى سازد كه مهدى يازدهمين خليفه رسول خدا است يا دوازدهمين خليفه، اين امر نشانه آن است كه خود سيوطى نيز به اين اقدام خود اعتقاد ندارد، بلكه صرفاً مى خواهد احاديث وارد شده در مورد خلفاى دوازده گانه را توجيه كند وگرنه ترديد در چنين مسئله مهمى معنا ندارد.26

3 ـ ابن حجر
شيخ الاسلام ابن حجر عسقلانى نيز در شرح صحيح بخارى 27 در بحث از حديث جابر بن سمره كه نبى اكرم(ص) براساس آن جانشينان خود را دوازده نفر اعلام نموده اند،28 در صدد چاره جويى بر آمده تا راه حلى براى اين مشكل ارائه دهد، وى كه علاقه فراوانى به خاندان اموى دارد، كوشيده است تا شمار خلفاى دوازده گانه پيامبر را از ميان سلاطين اين خاندان انتخاب وتكميل كند. وى برخلاف عبدالله بن عمر و جلال الدين سيوطى، هيچ سهمى از خلافت پيامبر را به دودمان بنى عباس اخصاص نداده و تمام آن را ملك مطلق بنى اميه مى داند.
وى نخست نظر قاضى عياض را نقل نموده كه خلفاى دوازده گانه را اين گونه معرفى مى كند:

1ـ ابوبكر؛ 
2 ـ عمر؛ 
3 ـ عثمان؛ 
4 ـ على(ع)؛ 
5 ـ معاويه؛ 
6 ـ يزيد؛ 
 


94

7 ـ عبدالملك بن مروان؛ 
8 ـ وليد بن عبدالملك؛ 
9 ـ سليمان بن عبدالملك؛ 
10 ـ يزيد بن عبدالملك؛ 
11ـ هشام بن عبدالملك؛ 
12 ـ وليد بن يزيد بن عبدالملك.

 ابن حجر سپس، سخن قاضى عياض را تحسين نموده و آن را برساير احتمالات ترجيح مى دهد چنانكه پيش از اين گفتيم سيوطى عدالت را براى خليفه اسلامى و جانشين پيامبر(ص) شرط مى دانست و به همين دليل اكثر قريب به اتفاق سلاطين اموى و عباسى را كه به نظر او فاقد اين شرط بودند از شمار جانشينان پيامبر حذف نمود، و اين در حالى بود كه وى براى كامل نمودن عدد خلفاى رسول خدا با كمبود مواجه بود. او حاضر شد عدد خلفاى دوازده گانه را ناتمام باقى گذارد، ولى از سلاطين ستمگر اموى كسى را انتخاب نكند.
ولى قضيه در مورد «ابن حجر» كاملاً بر عكس است و گويى او نه تنها عدالت را شرط نمى داند، بلكه به دنبال كسانى مى گردد كه از شرط عدالت برخوردار نباشند! چنان كه ديديم ابن حجر نخست در صدد آن است تا شمار خلفاى دوازده گانه را از ميان پادشاهان اموى انتخاب كند، و ثانياً اصرار دارد تا خلفاى را از ميان انسانهاى ستمگر برگزيند و به همين دليل با توجه به اينكه بسيارى از دانشمندان اهل سنت عمر بن عبدالعزيز را عادل دانسته، و حتى او را جزء خلفاى راشدين به حساب آورده اند، ولى ابن حجر به دليل اعتقاد و روحيه خاصى كه دارد او را نيز از خلافت محروم كرده است. به نظر مى رسد اين اقدام ابن حجر، هيچ دليلى نمى تواند داشته باشد جز اينكه عمر بن عبدالعزيز به عقيده دانشمندان اهل سنت فرد عادلى بوده است!.
با اينكه حكومت عمر بن عبدالعزيز در فاصله خلافت دو تن از فرزندان عبدالملك بن مروان، يعنى سليمان و يزيد قرار گرفته، ابن حجر سليمان و يزيد را جزء جانشينان پيامبر مى داند، ولى عمر بن عبدالعزيز را كه در ميان اين دو نفر به حكومت رسيده و حكومت او به گواهى تمامى دانشمندان اهل سنت از آن دو بهتر بوده به عنوان خليفه پيامبر نمى پذيرد.

4 ـ سفيان ثورى
او نيز كه از دانشمندان برجسته اهل سنت است، واژه «خلافت» را تنها بر پنج نفر قابل
 


95

اطلاق مى داند و از سلاطين اموى و عباسى، به جز عمر بن عبدالعزيز، كس ديگرى را شايسته چنين مقامى نمى داند. او مى گويد:
خلفا پنج نفرند: ابوبكر، عمر، عثمان، على(ع)، و عمر بن عبدالعزيز.29
سفيان ثورى گرچه كوشيده است تا نيروهاى ناشايست را از صحنه خلافت اسلامى كنار زند ولى راه حلى كه ارائه مى دهد مشكل خلفاى دوازده گانه را حل نمى كند؛ چرا كه او درباره هفت نفر باقى مانده حرفى براى گفتن ندارد.

5 ـ ابن كثير
وى در البداية والنهايه پس از نقل حديث جابر بن سمره (لايزال هذا الامر عزيزاً حتى يكون اثنا عشر خليفة كلهم من قريش)، مى گويد:
چهار نفر از اين دوازده نفر عبارتند از: ابوبكر، عمر، عثمان، على، و عمر بن عبدالعزيز نيز از آن جمله است. برخى از بنى عباس نيز از آنها هستند.
وى اضافه مى كند:
مقصود اين نيست كه اين دوازده تن بر نظم و ترتيب خاص، (و از قوم و تيره مخصوص) باشند، بلكه مقصود اين است كه دوازده امام و خليفه وجود پيدا كنند؛ مقصود ائمه دوازده گانه شيعيان كه اوّلشان على و آخرشان [مهدى] منتظر است ـ نيز نيستند؛ چون در ميان اينان جز على(ع) و فرزندش حسن، كسى بر امت حكومت نداشته است.30
درباره سخن ابن كثير نكاتى به نظر مى رسد كه خلاصه آن چنين است:

الف ـ نخست اينكه او از برشمردن نام خلفا درمانده و تنها به ذكر نام پنج تن از آنان اكتفا كرده است. وقتى كه دانشمندى چون ابن كثير قادر به بر شمردن نام خلفا نيست، وظيفه مردم عادى چيست و آنان چگونه خلفاى رسول خدا(ص) را بشناسند؟
 


96

ب ـ وى علاقه فراوانى به دودمان اموى دارد، اما به نظر مى رسد اطلاعات گسترده تاريخىِ او از عملكرد نادرست اعضاى خانواده اموى، موجب گشته است تا جز عمر بن عبدالعزيز از كس ديگرى از حاكمان اموى به عنوان جانشين رسول خدا(ص) ياد نكند.

ج ـ او حسن بن على(ع) را به عنوان يكى از جانشينان رسول خدا(ص) معرفى نكرده است. حسن بن على(ع) هم از صحابه است و هم از اهل بيت. تمامى دانشمندان اهل سنت صحابه رسول خدا(ص) را عادل مى دانند، و نيز مى دانيم كه اهل بيت رسول به گواهى قرآن كريم از هرگونه رجس و پليدى پاك و منزه اند. از اين گذشته، احاديث فراوانى از رسول خدا در فضيلت حسن بن على(ع) رسيده كه جز درباره اهل بيت درباره احدى چنان فضايلى نقل نشده است.
پس معلوم نيست چرا ابن كثير از حسن بن على(ع) نام نمى برد ولى از عمر بن عبدالعزيز نام مى برد. اگر ملاكِ خلافت از نظر ابن كثير، دست يافتن به حكومت ظاهرى باشد، چنين امرى در مورد حسن بن على(ع) تحقق يافته است، و اگر ملاك، فضيلت باشد، باز او واجد همه فضايل است.

د ـ وى مى گويد: «لازم نيست خلفاى دوازده گانه رسول خدا از نسق وخانواده واحدى باشند» ولى براى اين سخن خود دليلى ذكر نمى كند. وقتى رجال يك خانواده هر يك در عصر خود با فضيلت ترين باشد، آيا مى توان به بهانه اينكه خلفاى دوازده گانه رسول خدا(ص) نبايد بر نَسَق واحدى باشند، خلافت را از او دريغ نمود؟ و فرد نالايقى را بجاى او برگزيد؟!

هـ ـ وى مى گويد: «خلفاى دوازده گانه اى كه شيعه بدانها معتقد است نيز مقصود نيست» ، چون به عقيده او از امامان شيعه جز دو تن، يعنى على(ع) و فرزندش حسن(ع)، كسى به حكومت دست نيافته است.
در پاسخ مى گوييم: اوّلاً: مگر هر كسى با هر شرايطى كه به حكومت دست يافت، جانشين رسول خدا(ص) است؟ و اگر چنين است، پس چرا ابن كثير، معاويه و يزيد و ساير حكام اموى و عباسى را به عنوان جانشين رسول خدا معرفى نكرده است؟ چون همه
 


97

 اينان به حكومت ظاهرى دست يافتند. ثانياً: حسن بن على(ع) هم از امامان شيعه بود و هم از اهل بيت رسول(ص) و هم به خلافت و حكومت دست يافته بود، پس چرا ابن كثير ايشان را در شمار خلفاى پيامبر(ص) نام نبرده است؟ مگر در عمر بن عبدالعزيز چه امتيازى وجود داشته كه ابن كثير از او به عنوان خليفه رسول خدا(ص) نام مى برد، ولى از فرزند رسول خدا(ص) نام نمى برد؟
ابن كثير، براى مشروعيت خلافت همين پنج نفر نيز هيچ دليلى از صاحب شريعت ذكر نكرده است، و به عبارت ديگر، جز بر خلافت اميرالمؤمنين(ع)، بر خلافت ساير افراد ياد شده دليلى وجود نداشته تا ابن كثير از آن ياد كند.

و ـ سفينه حديث صحيحى از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
دوران خلافت در امت من سى سال است و پس از آن پادشاهى است.31
چنانكه مى دانيم حكومت عمر بن عبدالعزيز پس از مدت ياد شده و در سال 99 هجرى تحقق يافته است. 32 بنابراين عمر بن عبدالعزيز را نيز نمى توان جزء خلفا دانست، بلكه او نيز در زمره پادشاهان اموى قرار دارد.
سعيد بن جمهان كه روايت فوق را از سفينه نقل كرده است مى گويد:
سفينه به من گفت: دوران خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را حساب كن و دوران خلافت على(ع) را بر آن بيفزا؛ آن را سى سال خواهى يافت. سعيد مى گويد: به سفينه گفتم: بنى اميه گمان مى كنند كه خلافت در ميان آنها است. سفينه گفت: دروغ مى گويند پسران زنِ چشم كبود، بلكه آنان از پادشاهانند، آن هم از بدترينِ پادشاهان.
مى بينيم كه آراى تعدادى از صحابه و تنى چند از دانشمندان اهل سنت درباره خلفاى دوازده گانه پيامبر، چقدر با هم متفاوت است، تا آنجا كه عبدالله بن عمر، معاويه و يزيد را انسانهايى صالح و جانشين رسول خدا مى دانند، امّا «سفينه» كه او نيز از صحابه است،
 


98

 معاويه و يزيد و ديگر حكام اموى را جزء بدترينِ پادشاهان به حساب مى آورد.
اكنون مى گوييم وظيفه توده هاى مردم اهل سنت و آنان كه مى خواهند از اين دانشمندان پيروى كنند چيست؟ از رأى كدام يك از اين دانشمندان پيروى كنند؛ كسانى كه نظراتشان با يكديگر متفاوت و در مواردى متناقض است؟
و همچنين از كجا اطمينان پيدا كنند كه آنچه پيروى كرده اند درست بوده و وظيفه خود را به انجام رسانده اند؟
چنان كه ديديم در تمامىِ رواياتى كه در اين باب وارد شده، لفظ قريش ديده مى شود. به نظر مى رسد آنچه موجب سر در گمىِ دانشمندان اهل سنت شده، برداشت نادرستى است كه از واژه قريش دادند، و در اين برداشت كوشيده اند تا لفظ «قريش» را كه در احاديث آمده است، به بنى اميه اختصاص دهند.
شواهد موجود نشان مى دهد كه دانشمندان اهل سنت براساس چنين تفكر و برداشتى اقدام به تعيين جانشينان پيامبر نموده و در اين اقدام، تنها به خاندان ضد اسلامىِ اموى و سپس عباسى، چشم دوخته اند، به گونه اى كه گويى بنى هاشم اصلاً از قريش نيست، در حالى كه اصل قريشى بودن بنى هاشم بر كسى پوشيده نيست.

قرينه هاى بحث
افزون بر آنچه تاكنون گفته شد، قراين و شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد جانشينان دوازده گانه رسول خدا(ص) كسانى نيستند كه دانشمندان اهل سنت معرفى كرده اند، بلكه خلفاى پيامبر(ص) همان امامان اهل بيت اند(ع) كه تشيع با هوشمندى و زكاوت، آنان را دريافته و افتخار پيروى از آن رهبران بزرگ الهى را به خود اختصاص داده است. به نمونه هايى از اين قراين اشاره مى كنيم.

قرينه اوّل: خلافت جانشينان دوازده گانه رسول خدا(ص) به زمان معينى اختصاص ندارد.
گفتيم كه شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد، جانشينان رسول خدا(ص) از
 


99

نظر زمانى به دوره خاصى مثلاً بعد از درگذشت پيامبر گرامى تا سال 132 هجرى، (چنانكه جمع كثيرى از دانشمندان اهل سنت چنين پنداشته اند)، اختصاص ندارد، بلكه همواره در ميان امّت محمد(ص) يكى از اينان وجود داشته و دارد تا دنيا به پايان رسد، و در تمامى اعصار و قرون هرگز زمين خالى از حجّت نبوده و امت محمد(ص) بدون هادى و راهبر نخواهد بود. پس اختصاص دوران خلافتِ خلفاى رسول اكرم(ص) به دوره اى خاص، از مطالب نادرستى است كه هم احاديث وارد شده در اين باب و هم دلايل عقلى آن را مردود مى شمارد، زيرا همان طور كه گفتيم، اينان رهبران امت اسلامى اند، و امت اسلامى اختصاص به مردم مسلمان سده هاى اوّل و دوم هجرى ندارد، در حالى كه لازمه آراى دانشمندان اهل سنت در مورد جانشينان دوازده گانه رسول خدا اين است كه امت محمد(ص) از حدود سال 132 هجرى به بعد بدون رهبر و سرپرست باقى بمانند. اين حقيقتى است كه آن را در روايات متعدى مى توان مشاهده نمود.
در ادامه همين بحث نمونه هايى از اين گونه احاديث خواهد آمد.

قرينه دوم: عزّت و سربلندىِ اسلام وامدار وجود خلفاى دوازده گانه است.
در بررسى رواياتى كه خلفاى رسول خدا(ص) را دوازده تن معرفى مى كند، به مفاهيم مهمى بر مى خوريم كه با توجيهات دانشمندان اهل سنت به هيچ وجه سازگارى ندارد. اين سلسله از روايات تنها بر ديدگاه تشيع در مورد جانشينان رسول خدا(ص) قابل تطبيق است. از جمله، در پاره اى از روايات، عزت و ارجمندى اسلام، وامدار وجود خلفاى دوازده گانه قرار داده شده است:
لايزال الاسلام عزيزاً الى اثنى عشر خليفة.33
در پاره اى ديگر از روايات، استوارىِ دين وامدار وجود خلفاى دوازده گانه رسول
 


100

خدا(ص) دانسته شده است:
لايزال الدين قائماً حتى يكون اثنا عشر خليفة.34
در شمارى از روايات اين باب، امر خلافت اسلامى در طى دوران خلافت خلفاى دوازده گانه، صالح و قائم به قسط و عدل معرفى شده و چنانكه مى دانيم ـ و پس از اين نيز خواهد آمد ـ اكثر كسانى كه اهل سنت آنان را به عنوان خلفاى رسول خدا معرفى كرده اند، افراد فاسد و ستمگرى بوده اند:
لايزال امر امتى صالحاً حتى يمضى اثنا عشر خليفة. 35
در تعدادى از روايات نيز از عزت خلافت سخن به ميان آمده است، وچنانكه مى دانيم حكومت حاكمان اموى و عباسى با ستم و حق كشى آميخته است و چنين حكومتى به طور طبيعى عزيز نخواهد بود!
لايزال هذا الامر عزيزاً حتى يكون اثنا عشرخليفة كلهم من قريش.36
حال اگر چنانكه دانشمندان اهل سنت گفته اند، بپذيريم كه خلفاى دوازده گانه تا حدود سال 132 هجرى يا اندكى پس از آن، خلافت كرده و دوران خلافت هر دوازده نفرشان پايان يافته است ـ چنانكه از عبدالله بن عمر، و قاضى عياض و ابن حجر و… نقل شده ـ در اين صورت لازمه چنين اعتقادى براساس مفاد احاديث فوق، اين سخن فاسد خواهد بود كه پس از اتمام دوران خلافت دوازد نفر معرفى شده، دين محمد(ص)،دوام و قوام و عزت خويش را از دست داده است؛ سپس بايد بپذيريم كه دوران خلافت خلفاى دوازده
 


101

 گانه رسول خدا(ص) هنوز پايان نيافته است و استمرار دارد. قبول اين نظر با توجيهات عبدالله بن عمر و دانشمندان اهل سنت كه مى گفتند دوران خلافت خلفاى دوازده گانه رسول اكرم(ص) در اوايل سده دوم هجرى پايان يافته، ناسازگار است.

قرينه سوم: آخرين جانشين رسول خدا(ص) مهدى(عج) است.
سومين قرينه اين بحث، احاديثى است كه در برخى از آنها به اشاره و در برخى ديگر بصراحت از حضرت مهدى(عج) به عنوان آخرين خليفه رسول خدا(ص) ياد شده است كه شمار زيادى از اين گونه احاديث را در منابع اهل سنت مى توان يافت. اين احاديث نيز گوياى اين حقيقت است كه دوران خلافت خلفاى رسول خدا(ص) هنوز پايان نپذيرفته است. به عنوان نمونه:
الف ـ ابى داود در سنن خود از على(ع) از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
لو لم يبق من الدهر الاّ يوم لبعث اللّه رجلاً من اهل بيتى يملاها عدلاً كما ملئت جوراً.37
اين حديث دلالت دارد بر اينكه در آخر الزمان مردى از اهل بيت پيامبر بر انگيخته خواهد شد، و نيز دلالت مى كند بر اينكه او به حكومت و خلافت خواهد رسيد؛چرا كه خالى كردن جهان از ظلم و جور و پر كردن آن از قسط و عدل، تنها در سايه حكومت مقتدر و فراگير امكان پذير است.
ب ـ نيز ابو داود در حديث ديگرى از پيامبر اكرم(ص) نقل مى كند:
لو لم يبق من الدنيا الاّ يوم لطولّ اللّه ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلاً من اهل بيتى، يواطئ اسمه اسمى، واسم ابيه اسم ابى، يملأ الارض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً.38
 


102

مفهوم حديث پيشين با صراحت بيشترى از اين حديث استفاده مى شود.
نيز، از جمله حتى يبعث فيه رجلاً …، كه در هر دو حديث پيشين آمده بود، استفاده مى شود كه بر انگيختن چنين فردى، از سوى خداوند صورت مى پذيرد، نه از سوى مردم. اين مطلب تأييدى است بر ديدگاه تشيع در مسئله تعيين امام و جانشين رسول خدا(ص) كه بايد از سوى خداوند انجام گيرد نه توسط مردم. همچنين جمله لو لم يبق من الدنيا در اين حديث بر حتميّت وقوع چنين اتفاقى دلالت دارد.
ج ـ ابن ماجه نيز در سنن خود در اين باره احاديث متعددى از رسول خدا(ص) نقل كرده؛ از جمله اين حديث:
… فاذا رأيتموه فبايعوه ولو حبواً على الثلج. فانه خليفة الله المهدى.39
رسول گرامى در اين حديث دستور داده اند كه هرگاه مهدى(ع) را ديديد با او بيعت كنيد، اگر چه اين بيعت با دشواريهايى همراه باشد، چرا كه مهدى خليفه خداست.
د ـ نيز ابن ماجه از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
يخرج ناس من المشرق فيوطّئون للمهدى، يعنى سلطانه؛40
مردمى از مشرق سر بر مى آورند و زمينه هاى حكومت مهدى(ع) را فراهم مى سازند.
هـ ترمذى در سنن خود از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لايذهب الدين حتى يملك العرب رجل من اهل بيتى يواطئ اسمه اسمى.41
دنيا به پايان نخواهد رسيد، مگر آنكه مردى از اهل بيت من برعرب حكومت كند كه نامش همانند نام من است.
در دو حديث فوق به مسئله حكومت آن حضرت در آخر الزمان تصريح شده است.
 


103

و ـ مسلم در صحيح خود از رسول خدا(ص) چنين نقل مى كند:
يكون فى آخر امتى خليفة يحثى المال حثياً لايعدّه عدداً؛42
در پايان امتم خليفه اى خواهد بود كه اموال رامى بخشد بدون آنكه آن را به حساب و شماره در آورد.
راوى مى گويد: از ابى نضره و ابى العلاء پرسيدم به نظر شما اين خليفه عمر بن عبدالعزيز نيست؟ گفتند: نه.
ز ـ مسلم در حديث ديگرى از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من خلفائكم خليفة يحثوا المال حثياً لايعده عدداً.43
در اين حديث تصريح شده است كه خليفه آخر الزمان كه سخاوتمندانه، و در عين حال، عادلانه، به بذل و بخشش اموال مى پردازد، يكى از خلفاست. بنابراين، وى يكى از مصاديق خلفاى دوازده گانه رسول خدا(ص) است، و چنانكه اشاره شد دوران خلافت او نه در قرن اوّل و دوم هجرى، بلكه در آخر الزمان خواهد بود. از همين جا مى توان نتيجه گرفت كه مهدى(عج) دوازدهمين جانشين رسول خداست. بى گمان افرادى مانند سيوطى44 كه حضرت مهدى(عج) را خليفه منتظر و از جانشينان رسول خدا به شمار آورده اند، تحت تأثير احاديثى، از ايندست بوده اند.
ح ـ على(ع) از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
المهدى منا يُختم الدين به كما فتح بنا.45
نتيجه آنكه دوران خلافت خلفاى رسول خدا(ص)، چنانكه دانشمندان اهل سنت پنداشته اند، در اوايل قرن دوم هجرى پايان نيافته، بلكه آن گونه كه در احاديث نبوى آمده، پايان آن باخلافت
 


104

 حضرت مهدى(ع) و در آخر الزمان خواهد بود. همچنين، اين حقيقت روشن مى شود كه توجيهات دانشمندان اهل سنت در مورد خلفا، در تباين آشكار با احاديث رسول اكرم(ص) است.

قرينه چهارم: تعبير ديگرى از حديث جابر بن سمره
فراز پايانى حديث جابر بن سمره به دو صورت نقل شده است. جمع كثيرى از دانشمندان اهل سنت، فراز پايانى حديث را اين گونه نقل كرده اند كه رسول خدا فرمود: كلهم من قريش. گرچه مفهوم اين تعبير گسترده تر از معناى مورد نظر ما است، ولى مقصود ما حاصل است؛ چرا كه بنى هاشم در ميان قريش از هر جهت داراى ويژگيهاى منحصر به فرد است: برجسته ترين شخصيتهاى اسلام مانند رسول گرامى اسلام(ص) و امام على بن ابى طالب(ع) از بنى هاشم اند؛ نخستين حاميان اسلام و پيامبر و مروّجان توحيد از بنى هاشم اند؛ اسلام با ايثارو فداكارى و حمايت بى دريغ آنان توانست موانع را از سر راه خود بردارد و به پيروزى دست يابد.
بنابراين، خداوندى كه آنان را شايسته يافت تا پرچم پرافتخار نبوت را به دست با كفايت آنان بسپارد، نيز اين شايستگى را در آنان ديده است كه آنان را پرچم دار امامت و ولايت گرداند.
اما دانشمند اهل سنت، قندوزى حنفى در ينابيع المودة،46 تعبير رساتر و روشن ترى از حديث مذكور را از طريق عبدالملك بن عمير از جابر بن سمره از رسول خدا(ص) نقل كرده است. در اين تعبير به جاى جمله كلهم من قريش جمله كلهم من بنى هاشم آمده است، كه برمعناى مورد نظر دلالت صريح دارد.

مقصود از قريش بنى هاشم است
در ميان اهل فن رسم بر اين بوده است كه«عام» را به مورد خاص محدود مى سازند. در اين مورد نيز لفظ قريش عام است و بنى هاشم خاص، و با اجراى قانون عام و خاص،
 


105

 عام به مورد خاص يعنى بنى هاشم اختصاص پيدا مى كند؛ چرا كه بنى هاشم يكى از تيره هاى قريش است. احاديثى كه پيش از اين ذكر كرديم نيز قرينه چنين تخصيصى است.
«حنفى قندوزى» پس از نقل حديث با تعبير دوم مى گويد:
برخى محققان گفته اند: با دقّت در احاديثى كه دلالت مى كند بر اينكه خلفاى بعد از پيامبر(ص) دوازده نفرند، معلوم مى شود كه مراد رسول خدا از اين احاديث، امامان دوازده گانه اى است كه از اهل بيت خود آن حضرت اند. حمل حديث بر خلفاى راشدين ممكن نيست؛ چون كمتر از دوازده نفرند. نيز حمل اين حديث بر پادشاهان اموى ممكن نيست، چون اوّلاً: عددشان بيش از دوازده نفراست.
ثانيا: آنان، افرادى ظالم اند و ظلم فاحشى درزندگى آنها به چشم مى خورد، جز عمر بن عبدالعزيز.
ثالثاً: اينان از بنى هاشم نيستند، در حالى كه پيامبر(ص) درآن حديث (در روايت عبدالملك از جابر) فرموده اند كه تمامى آنان از بنى هاشم اند.
همچنين حمل حديث بر سلاطين بنى عباس ممكن نيست، چرا كه اوّلاً: شمار آنان بيش از دوازده نفر است و ثانياً: اينان پاى بندى چندانى از خود به احكام اسلامى نشان نداده اند. پس بناچار بايد اين حديث را بر ائمه دوازده گانه اى كه از اهل بيت پيامبراند حمل كنيم زيرا اينان آگاه ترين و دانشمندترين افراد زمانه خويش بودند و از نظر رفعت مقام، ورع و پرهيزكارى، حَسبَ ونَسَب از همه اهل زمانه خود برتر بودند. از همه مهمتر اينكه علوم خود را از جدشان پيامبر گرامى اسلام(ص) به ارث برده بودند. اهل علم و تحقيق كشف و شهود اينان را اين گونه معرفى كرده اند. مؤيّد اين مطلب كه مقصود پيامبر از ائمه دوازده گانه، امامان اهل بيت (ع) اند روايات فراوانى است كه در اين باب وارد شده است و از آن جمله است حديث ثقلين.47
 


106

چرا جابر سخن پيامبر را نشنيد؟
مسئله نشنيدن سخنِ پيامبر از سوى جابر، تقريباً در تمام احاديث ياد شده آمده است. شايد براى كسانى كه اين احاديث را مى خوانند اين سؤال پيش آيد كه چرا فردى مانند جابر كه با اشتياق تمام، جان به سخن هدايت گر پيامبر(ص) سپرده بود، از شنيدن سخن پيامبر محروم ماند و ادامه سخن آن حضرت را نشنيد؟با جستجو در منابع اهل سنت، سرانجام سرنخى در مسند احمد حنبل بدست آمد. پيش از سخن احمد بن حنبل، به نقل سخنى از «حنفى قندوزى» مى پردازيم. او در كتاب ينابيع الموده مى گويد:
پيامبر وقتى مى خواستند فراز آخر روايت كلهم من بنى هاشم را بيان نمايند، صداى خود را پايين آوردند، چرا كه بنى اميه و گروه ديگرى از منافقان كه در آن جمع حضور داشتند، خلافت بنى هاشم را دوست نداشتند.48
اين سخن «حنفى قندوزى» را به عنوان علّت نشنيدن سخن پيامبر توسط جابر، نه قابل قبول است و نه ردّ، گرچه چنين اقدامى از پيامبر(ص) آن هم درمورد مسئله اى با اين اهميت، بسيار بعيد است.
«احمد حنبل» سخن ديگرى دارد، او به نقل از «جابر بن سمره» مى گويد:
پيامبر در عرفات (يا منى) در حال ايراد خطبه بودند و من از پيامبر شنيدم كه مى فرمود:
لن يزال هذا الامر عزيزاً ظاهراً حتى يملك اثنا عشر كلهم. ثم لغط49 القوم وتكلموا فلم افهم قوله بعد كلّهم، فقلت لابى يا ابتاه مابعد كلهم؟ قال: كلهم من قريش؛50
امر خلافت همواره عزيز و آشكار است تا اينكه همه دوازده نفر حكومت كنند. سپس مردم همهمه كردند و به سخن گفتن پرداختند، در نتيجه سخن پيامبر را بعد از كلمه كلّهم نفهميدم. از پدرم پرسيدم: رسول خدا بعد از اين كلمه چه فرمود؟
 


107

 پدرم گفت: آن حضرت فرمود: همه آن دوازده نفر از قريش اند.
اقدام اين گروه، خبر از يك توطئه پنهان مى داد، و آن اينكه مجموعه عوامل نفاق كه مخالف خلافت على بن ابى طالب(ع) واهل بيت پيامبر(ص) بودند، هرگاه مى ديدند كه رسول گرامى اسلام مى خواهد درباره مسئله خلافت آنان با مردم به گفتگو بپردازد. محفل را بر هم مى زدند.

قرينه پنجم: حديث ثقلين
پنجمين قرينه اين بحث، حديثِ متواتر ثقلين است كه مورد قبول همه امت اسلامى است. اين حديث درآثار و منابع اهل سنت از طرق مختلف و با تعابير گوناگونى از رسول گرامى اسلام(ص) نقل شده است. به نمونه هايى از نقلهاى مختلف اين حديث اشاره مى كنيم:

1 ـ امام احمد حنبل، از طريق ابى سعيد خدرى از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
انى تارك فيكم الثقلين احدهما اكبر من الآخر، كتاب اللّه حبل ممدود من السماء الى الارض وعترتى اهل بيتى وانهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض.51

2 ـ دارمى در سنن خود از طريق زيد بن ارقم از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
انى تارك فيكم الثقلين، اولهما كتاب الله، فيه الهدى والنور، فتمسكوا بكتاب اللّه وخذوا به، فحث عليه ورغب فيه. ثم قال: واهل بيتى اذكركم اللّه فى اهل بيتى، ثلاث مرات.52

3 ـ حاكم نيشابورى نيز از طريق زيد بن ارقم از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
 


108

انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله واهل بيتى، وانهما لن يتفرقا حتى يردا علىّ الحوض.53

4 ـ منادى در فيض الغدير از طريق زيد بن ثابت از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
انى تارك فيكم خليفتين، كتاب الله حبل ممدود ما بين السماء والارض، وعترتى اهل بيتى وانهما لن يتفرقا حتى يردا علىّ الحوض.54

5 ـ ترمذى در سنن خود از طريق زيد بن ارقم نقل مى كند كه رسول خدا(ص) فرمود:
انى تارك فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدى، احدهما اعظم من الآخر، كتاب اللّه حبل ممدود من السماء الى الارض، وعترتى اهل بيتى، ولن يتفرقا حتى يردا على الحوض، فانظروا كيف تخلفونى فيهما.55

6 ـ مسلم بن حجاج نيشابورى در صحيح خود از زيد بن ارقم نقل مى كند كه گفت:
رسول خدا در غديرخم براى ما خطبه خواند، پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: امّا بعد، الا ايها الناس! فانما انا بشر يوشك ان يأتى رسول ربى فاجيب وانا تارك فيكم ثقلين؛ اوّلهما كتاب اللّه، فيه الهدى والنور، فخذوا بكتاب الله، واستمسكوا به، فحثّ على كتاب اللّه ورغّب فيه. ثم قال: واهل بيتى اذكّركم الله فى اهلبيتى. اذكّركم الله فى اهلبيتى. اذكّركم اللّه فى اهلبيتى.56
 


109

درسى كه از حديث ثقلين مى آموزيم:

الف: نخست اينكه رسول خدا(ص) اين حديث مهم را در مقام و صيت بيان نموده اند، و به نظر آن حضرت، اهميت اين موضوع در حدى است كه لازم دانسته اند به عنوان مهمترين وصيتِ خود به امت درباره كتاب خدا و عترت طاهره، شعارش كنند.

ب ـ به كار رفتن واژه «ثقلين» در حديث، نشان دهنده آن است كه اين دو ثقل ارزشمند وگرانبهاست؛ به قدرى كه سفارش ويژه رسول گرامى را مى طلبيده است.

ج ـ تعبير وانهما لن يفترقا بيانگر آن است كه در جامعه اسلامى كتاب خدا و اهل بيت رسول(ص)، با هم بوده و از يكديگر جدا نخواهند شد و اين همراهى از عصر رسالت آغاز شده و تا هنگام ورود بر پيامبر گرامى در حوض كوثر ادامه خواهد يافت. نيز از جمله فوق مى آموزيم كه اهل بيت پيامبر(ص)، همواره در راه قرآن و هدايت و سعادت قرار دارند؛ چرا كه اگر دچار لغزش گردند، به معناى جدا شدن قرآن از آنان خواهد بود.
همچنين از جمله وانهما لن يفترقا استفاده مى شود كه از اهل بيت رسول خدا(ص) در همه اعصار همواره كسى وجود خواهد داشت كه همراه قرآن باشد، چون خلاف آن، به معناى جدايى اهل بيت(ع) از قرآن است. اين حقيقتى است كه گروهى از دانشمندان اهل سنت نيز به آن اعتراف نموده اند.57

د ـ در برخى از نقلهاى حديث، به جاى واژه «ثقلين» لفظ «خليفتين» بكار رفته است كه تعبير بسيار گويايى است. اين تعبير به صراحت اعلام مى كند كه جانشينان رسول خدا(ص) در ميان امت، قرآن و عترت است.

هـ ـ در تعبير ديگرى از حديث مورد نظر، آمده است. انى تارك فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدى. رسول خدا(ص) با جمله شرطيه ان تمسكتم به به ما مى آموزد كه پيمودن راه هدايت، تنها در پرتو تمسك و توسل به قرآن و عترت ميسر است و بس.
اينك آيا منصفانه است كه با وجود آنكه اهل بيت پيامبر(ص) كه به گواهىِ رسول خدا
 


110

 همتاى كتاب خدايند، كسانى بخواهند افرادى همچون معاويه و يزيد و… را جانشين رسول خدا بدانند؟ آيا اين امر بى حرمتى به مقام شامخ پيامبر اكرم(ص) واهل بيت آن حضرت نيست؟ براستى چقدر تفاوت است ميان اهل بيت پيامبر كه همواره با قرآنند و قرآن با آنهاست، و بين آن كلام اموى، عبدالملك بن مروان كه وقتى به حكومت رسيد، قرآن را به كنارى نهاد و گفت: هذا آخر العهد بك، و بدينسان براى هميشه با قرآن خداحافظى نمود!58

قرينه ششم: حديث سفينه نوح
اين حديث در جوامع روايى اهل سنت با تعابير مختلفى از رسول خدا(ص) نقل شده است كه نمونه هايى از آن را ذكر مى كنيم:

1 ـ انس بن مالك از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
انما مثلى ومثل اهل بيتى كسفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلف عنها غرق.59

2 ـ ابى ذر از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
انما مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلف عنها هلك.60

3 ـ نيز، ابوذر از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
مثل اهل بيتى فيكم كمثل نوح، فمن قوم نوح من ركب فيها نجا، ومن تخلف عنها هلك، ومثل باب حطّة فى بنى اسرائيل.61

4 ـ ابن عباس از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
 


111

مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلف عنها غرق.62

رسول گرامى در يك تشبيه گويا، داستان امت اسلامى و اهل بيت خويش را به داستان نوح پيامبر و مردم عصر او تشبيه نموده اند. اين تشبيه، به خوبى جايگاه اهل بيت(ع) را در رهبرى امت اسلامى روشن مى سازد. مفهوم اين سخن رسول خدا(ص) آن است كه همچنانكه در داستان نوح، تنها كسانى نجات يافتند كه از فرمان آن پيامبر بزرگ پيروى نموده و بر كشتى نوح سوار شدند، هدايت يافتگانِ امت محمد(ص) نيز تنها كسانى هستند كه به كشتىِ نجات امت،يعنى اهل بيت رسول خدا(ص) در آيند. اما آنانكه خود را از اهل بيت پيامبر(ص) بى نياز دانسته و دست خود را بسوى ديگران دراز كرده اند، بدون شك خود را به ورطه نابودى افكنده و هلاك ساخته اند.
مسلّم است كه حاكمان اموى و عباسى نه تنها از اهل بيت پيامبر(ص) پيروى نكردند، بلكه با آنان از درِ ستيز در آمدند و يكى را پس از ديگرى به شهادت رساندند. كسانى كه خود از هدايت بهره اى نبرده اند، چگونه مى توانند هادى ديگران باشند؟

قرينه هفتم: اهل بيت(ع)
يكى از شواهدى كه نشان مى دهد، مقصود پيامبر از خلفاى دوازده گانه اهل بيت است فضايل بى شمارى است كه از زبان رسول خدا(ص) درباره امامان اهل بيت(ع) رسيده است. تدبر در اين احاديث تا حدودى ما را به مقام و منزلت اهل بيت(ع) آشنا مى سازد و موجب مى شود تا دريابيم كسانى كه نه تنها براى آنان فضيلتى نقل نشده، بلكه رسول گرامى اسلام در مواضع متعدد به نكوهش آنان پرداخته صلاحيّت خلافت ندارند. اين احاديث را مى توان به چند دسته تقسيم نمود: دسته اى از احاديث به فضايل على(ع) اختصاص دارد. بخشى از احاديث درباره فضايل حسنين(ع) است و دسته اى از آنها درباره فضايل همه اهل بيت(ع) است. به نمونه هايى از اين احمد بناديث اشاره مى كنيم.
 


112

الف ـ فضائل على(ع)

1 ـ زيد بن ارقم از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
من كنت مولاه فعلى مولاه.63

2 ـ ترمذى از عمران بن حصين از رسول خدا نقل مى كند كه فرمود:
… ان علياً منى وانا منه، وهو ولى كل مؤمن من بعدى.64

3 ـ سعد بن ابى وقاص مى گويد: از پيامبر شنيدم كه به على(ع) مى فرمود:
اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لانبوة بعدى.65

4 ـ بريده از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
على بن ابى طالب مولى من كنت مولاه و على بن ابى طالب مولى كل مؤمن ومؤمنة، وهو وليّكم بعدى.66

5 ـ زيد بن ارقم از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من احب ان يحيا حياتى ويموت موتى ويسكن جنة الخلد الذى وعدنى ربى ـ عزوجل ـ غَرَسَ قضبانها بيده، فليتَوَلَّ على بن ابن طالب، فانه لن يخرجكم من هدى ولن يدخلكم فى ضلالة.67

6 ـ براء بن عاذب از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
على منى بمنزلة رأسى من بدنى.68
 


113

7 ـ انس بن مالك از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
مَن سيد العرب: قالوا: انت يا رسول الله، فقال: انا سيّد وَلَد آدم، وعلىّ سيّد العرب.69

8 ـ ابى مريم ثقفى مى گويد: از رسول خدا(ص) شنيدم كه به على(ع) مى فرمود:
يا على طوبى لمن احبّك وصدق فيك، وويل لمن ابغضك وكذب فيك.70

9 ـ ام سلمه از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
لايحب علياً منافق، ولا يبغضه مومن.71

10 ـ ابوسعيد خدرى مى گويد:
انا كنا لنعرف المنافقين ببغضهم على بن ابى طالب.72

11 ـ ابى رافع مى گويد: رسول خدا(ص) به على(ع) فرمود:
من احبّه فقد احبنى، ومن احبّنى فقد احبّه الله، ومن ابغضه فقد ابغضنى ومن ابغضنى فقد ابغض الله عزوجلّ.73

12 ـ زيد بن ارقم از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
اوّل مَن اسلم على(ع).74

13 ـ ابن عباس از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
اوّل من صلّى علىّ.75

14 ـ ام سلمه از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
على مع الحق والحق مع على، ولن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض يوم القيامة.76
 


114

15 ـ نيز ام سلمه مى گويد: از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى فرمود:
على مع القران والقران مع علىّ، لايفترقان حتى يردا علىّ الحوض.77

16 ـ ابوسخيله از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
على اوّل من آمن بى، واوّل من يصافحنى يوم القيامه، وهو الصديق الاكبر، وهو الفاروق، يفرق بين الحق والباطل.78
ابن عساكر اين حديث را از طريق سلمان و ابوذر و ابن عباس نيز نقل كرده است.79

17 ـ ابن مسعود از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
النظر الى علىّ عبادة .80

18 ـ جابر مى گويد: رسول خدا به على(ع) فرمود:
من آذاك فقد آذانى، ومن آذانى فقد اذى الله.81

19 ـ ام سلمه از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
من سبّ علياً فقد سبّنى.82

20 ـ ابى رافع مى گويد: به محضر رسول خدا شرفياب شدم، حضرت دست مرا گرفت و فرمود:
يا ابا رافع، سيكون بعدى قوم يقاتلون علياً، حق على الله ـ تعالى ـ جهادهم، فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه، ليس وراء ذالك شي.83
 


115

21 ـ ابى سعيد خدرى مى گويد: رسول خدا(ص) به على(ع) فرمود:
انك تقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله.84

ب ـ فضايل حسنين(ع):

1 ـ ابن مسعود از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
الحسن والحسين سيّدا شباب اهل الجنة.85

2 ـ انس از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
ان الحسن والحسين هما ريحانتاى من الدنيا.86

3 ـ يعلى بن مره از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
حسين منى وانا من حسين.87

4 ـ ابو هريره از رسول خدا نقل مى كند:
من احبهما فقد احبّنى ومن ابغضهما فقد ابغضنى.88

ج ـ فضايل اهل بيت(ع):

1 ـ سعد بن ابى وقاص مى گويد: وقتى آيه مباهله (ندع ابنائنا وابنائكم…) نازل شد، رسول خدا(ص) على و فاطمه و حسن و حسين را دعا نمود و فرمود: «خدايا! اينها اهل بيت منند».89

2 ـ ام سلمه مى گويد: آيه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت… در خانه من
 


116

نازل شد، وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا(ص) به دنبال على و فاطمه و حسن و حسين فرستاد و سپس فرمود: هؤلاء اهل بيتى؛ اينها اهل بيت منند.90

3 ـ سلمة بن اكوع از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
النجوم جعلت اماناً لاهل السماء، وان اهل بيتى امان لأمّتى.91

4 ـ زيد بن ثابت از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
اهل بيتى اماناً لاهل الارض فاذا ذهبوا ذهب اهل الارض.92

5 ـ ابن عباس از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
النجوم امان لاهل الارض من الفَرق، واهل بيتى امان لامتى من الاختلاف، فاذا خالفتها قبيلة من العرب، اختلفوا فصاروا حزب ابليس.93

6 ـ على(ع) از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
يا على ان الاسلام عريان لباسه التقوى … واساس الاسلام حبّى وحبّ اهل بيتى.94

7 ـ ابى سعيد خدرى از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
والذى نفسى بيده لايبغضنا اهل البيت احد الا ادخله اللّه النار.95

8 ـ انس از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
 


117

نحن اهل بيت لايقاس بنا احد.96

9 ـ ابو نعيم از ابن عباس نقل مى كند كه رسول خدا(ص) فرمود:
من سره ان يحيا حياتى، ويموت مماتى، ويسكن جنة عدن غَرَسها ربى، فليوال علياً من بعدى،وليوال وليه، وليقتد بالائمة من بعدى، فانهم عترتى خلقوا من طينتى، رزقوا فهماً وعلماً. وويل للمكذبين بفضلهم من امتى، القاطعين فيهم صلتى، لا انا لهم الله شفاعتى.97

10 ـ ابو هريره مى گويد:
نظر النبى(ص) الى على وفاطمه والحسن والحسين فقال: انا حرب لمن حاربكم وسلم لمن سالمكم.98

پس از درگذشت رسول خدا، در تمامىِ اين موارد نه تنها به توصيه ها و سفارشهاى آن حضرت درباره اهل بيت(ع) عمل نشد، بلكه بر ضد آن عمل شد.
از آغاز حكومت معاويه و حتى پيش از آن بر سر منابر و در خطبه هاى نمازهاى جمعه و عيد، به اهل بيت رسول خدا ناسزا مى گفتند. اين بدعت زشت چهل سال ادامه داشت، تا آنكه عمر بن عبدالعزيز، لعن ودشنام اهل بيت رسول خدا(ص) را در منابر و مجامع عمومى منع نمود. اين اقدامات، توسط حكام اموى صورت مى گرفت؛ يعنى كسانى كه گروهى آنان را به عنوان جانشينان رسول خدا(ص) معرفى كرده اند.
ان شاء اللّه در نوبت بعد به قرينه هاى ديگرى، اشاره خواهيم كرد.


1 .صحيح البخارى، كتاب الاحكام، باب 51؛ البداية والنهاية، ابن كثير، مكتبة المعارف، ج1، ص153؛ مسند احمد بن حنبل، دارالفكر، ج5، ص90، 93، 95؛ دلائل النبوة، بيهقى، دارالكتب العلمية، ج6، ص569؛ معجم الكبير، طبرانى،چاپ عراق، ج2، ص277
2 . صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب 1، حديث 7؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص90، 100، 106؛ كنز العمال، متقى هندى، موسسة الرسالة، ج12، ص32؛ فتح البارى، ابن حجر عسقلانى، دارالمعرفة، ج13، ص211؛ مشكاة المصابيح، محمد عمرى تبريزى، المكتب الاسلامى، حديث 5974
3 . سنن الترمذى، كتاب فتن، باب 46، حديث 1؛ معجم الكبير، ج2، ص214؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ كنزل العمال، ج12، ص24؛ سلسلة الاحاديث الصحيحة، محمد ناصرالدين البانى، المكتب الاسلامى، شماره 1075
4 . سنن ابى داود، كتاب المهدى، حديث1؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى، دارالقلم، ص18؛ دلائل النبوة، ج6، ص520؛ فتح البارى، ج13، ص212
5 . مسند احمد بن حنبل، ج5، ص106؛ كنز العمال، ج12، ص33
6 . المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، دارالكتاب، ج3، ص618
7 . تاريخ الخلفاء، سيوطى، انتشارات رضى، ص10
8 . تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، دارالكتب العلمية، ج14، ص353 و ج6، ص263؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص92؛ التاريخ الكبير، محمد بخارى جعفى، دارالفكر، ج1، ص446
9 . معجم الكبير، داراحياء التراث، ج2، ص195؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ كنزل العمال، ج12، ص32؛ صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب 1، حديث9
10 . حلية الاولياء، ابونعيم، دارالكتب العلمية، ج4، ص333؛ معجم الكبير، چاپ عراق، ج2، ص216؛ كنزل العمال، ج12، ص33
11 .التاج الجامع للاصول فى احاديث الرسول(ص)، منصور على ناصف، چاپ استانبول، ج3، ص39؛ صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب1، حديث 7؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص90؛ فتح البارى، ج13، ص212
12 . دلائل النبوة ،ج6، ص520؛ فتح البارى، ج13، ص212
13 . كنزالعمال، ج12، ص34
14 . منتخب كنزالعمال در حاشيه مسند احمد بن حنبل، دارالفكر، ج5، ص312
15 . ينابيع المودة، حنفى قندوزى، انتشارات رضى، ج2، ص533
16 . همان، ص534
17 . تاريخ الخلفاء، ص210
18 . مسند ابى داوود، طيالسى، دارالمعرفة، ص259
19 . المعلى، ابن حزم، دارالآفاق، ج9، ص359
20 . تاريخ ابن كثير، مكتبة المعارف، ج6، ص198
21 . تاريخ الخلفاء، ص12
22 . تهذيب تاريخ دمشق الكبير لابن عساكر، داراحياء التراث العربى، ج2، ص131
23 . تاريخ الخلفاء، ص10
24 . ينابيع المودة، ج2، ص529
25 . مسند احمد بن حنبل، ج5، ص106
26 . رجوع شود به: تاريخ الخلفاء، ص 10 ـ 12
27 . فتح البارى، ج13، ص214
28 . صحيح البخارى، دارالجيل، ج9، ص101
29 . سنن ابى داوود، ج4، كتاب السنّة، باب 7
30 . البداية والنهاية، ج1، ص153
31 . سنن الترمذى، كتاب الفتن، باب 48؛ التاج الجامع للاصول، ج3، ص40؛ كنزالعمال، ج6، ص87؛ تاريخ الخلفاء، دارالقلم، ص17 با تصريح به صحت حديث.
32 . تاريخ الخلفاء، ص261
33 . صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب 1، شماره7؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص90، 100، 106؛ كنزل العمال، حديث 33851؛ فتح البارى، ج13، ص211؛ معجم الكبير، چاپ عراق، ج2، ص214
34 . معجم الكبير، چاپ عراق، ج2، ص218؛ صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب 1، شماره 10؛ كنز العمال، حديث 33855؛ مسند احمد بن حنبل، ج5،ص86؛ دلائل النبوة، ج6، ص324؛ البداية والنهاية، ج6، ص220؛ سنن ابى داوود، كتاب المهدى.
35. المستدرك على الصحيحين، ج3، ص618؛ مجمع الزوائد و منبع الفرائد، هيثمى، چاپ قدسى، ج5، ص190؛ كنز العمال، حديث 33849؛ فتح البارى، ج13، ص211؛ تاريخ الكبير، ج8،ص411؛ اتحاف السادة المتقين، زبيدى، دارالفكر، ج7، ص489؛ معجم الكبير، ج2، ص216 و 236
36 . البداية والنهاية، ج1، ص153؛ تاريخ الخلفاء، ص10
37 . سنن ابى داوود، ج4، كتاب المهدى؛ الحاوى للفتاوى، سيوطى، دارالكتاب العربى، ج2، ص215؛ كنزالعمال، حديث 3865
38 . سنن ابى داوود، ج4، كتاب المهدى، ص106؛ معجم الكبير، ج10، ص166؛ كنز العمال، حديث 38676؛ الحاوى للفتاوى، ج2، ص215؛مسند احمد بن حنبل، ج1، ص99؛ درّالمنثور، سيوطى، چاپ اسلاميه، ج6، ص58؛ سنن ابن ماجه، ج2، كتاب الفتن، باب 34
39 . سنن ابن ماجه، ج2، كتاب الفتن، باب 34
40 . همان.
41 . سنن الترمذى، كتاب الفتن، باب 52؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص377، 430؛ حلية الاولياء، ابونعيم، ج5، ص75؛ كنز العمال، حديث 38655
42 . صحيح مسلم، كتاب الفتن، حديث 68، 69؛ المستدرك على الصحيحين، ج4، ص454؛ كنز العمال، حديث 38659
43 . صحيح مسلم، كتاب الفتن، حديث 68
44 . تاريخ الخلفاء، ص12
45 . كشف الخلفاء و مزيل الالباس، عجلونى، مؤسسة الرسالة، ج2، ص380
46 . ينابيع المودة، ج2، ص533
47 . همان، ص535
48 . همان
49 . لغط: جار و جنجال و سر و صداى به هم آميخته و نامفهوم.
50 . مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ معجم الكبير، داراحياء التراث، ج2، ص196
51 . مسند احمد بن حنبل، ج3، ص14 و ج4، ص371؛ مجمع الزوائد، ج9، ص257؛ اتحاف السادة المتقين، ج10، ص502، 506؛ تهذيب تاريخ دمشق، ج5، ص439؛ كتاب الامالى، يحيى شجرى، عالم الكتب، ج1، ص143، 149، 154
52 . سنن الدارمى، دارالفكر، ج2، ص432؛ السنن الكبرى، بيهقى، دارالمعرفة، ج2، ص148 و ج7، ص30 و ج10، ص114؛ صحيح ابن خزيمة، المكتب الاسلامى، شماره 2357
53 . المستدرك على الصحيحين، ج3، ص148، با تصريح به صحت حديث؛ مسند احمد بن حنبل، ج3، ص17 معجم الصغير، طبرانى، دارالفكر، ج1، ص131؛ مشكل الآثار، طحاوى، دارالنظام، ج4، ص368، 369؛ معجم الكبير، چاپ عراق، ج5، ص190، 205
54 . فيض الغدير، مناوى، دارالفكر، ج3، ص14، با تصريح به صحت حديث؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص182، 189؛ مجمع الزوائد، ج9، ص162؛ درّالمنثور، ج2، ص60
55 . سنن الترمذى، چاپ سلفيه، ج5، ص329؛ كنزالعمال، ج1، ص173؛ درّالمنثور، ج2، ص60؛ الشفا بتعريف حقوق المصطفى، قاضى عياض، چاپ فارابى، ج2، ص105؛ مشكاة المصابيح، عمرى تبريزى، المكتب الاسلامى، حديث 6144؛ اتحاف السادة المتقين، ج10، ص507
56 . صحيح مسلم، كتاب فضايل صحابه، حديث 36؛ كنزالعمال، حديث 37620؛ السنن الصغير، بيهقى، دارالكتب العلمية، ج2، ص212؛ معجم الكبير، ج5، ص183
57 . فيض الغدير، ج3، ص15
58 . تاريخ الخلفاء، ص243
59 . درّالمنثور، ج3، ص334؛ تاريخ بغداد، ج12، ص91؛ المستدرك على الصحيحين، ج2، ص343، با تصريح به صحت حديث.
60 . معجم الكبير، ج3، ص45؛ كنزالعمال، ج12، ص98
61 . كنز العمال، ج12، ص98؛ معجم الكبير، ج3، ص46
62 . معجم الكبير، ج12، ص27؛ مجمع الزوائد، ج9، ص269؛ حلية الاولياء، ج4، ص306 و نيز نك: مجمع الزوائد، ج9، ص265
63 . سنن الترمذى، ج5، ص297؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص84، 118، 119؛ معجم الكبير، چاپ عراق، ج3، ص199؛ المستدرك على الصحيحين، ج3، ص110؛ حلية الاولياء، ج4، ص23
64 . سنن الترمذى، ج5، ص296؛ سنن ابن ماجه، حديث119، مسند احمد بن حنبل، ج4، ص164 و 165؛ معجم الكبير، چاپ عراق، ج4، ص19 و 20؛ كنز العمال، ج13، ص142
65 . صحيح البخارى، كتاب فضائل صحابه، باب مناقب على(ع)؛ سنن الترمذى، ج5، ص302؛ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، دمشق، دارالفكر، ج17، ص347؛ تاريخ الخلفاء، ص168
66 . تاريخ مدينة دمشق، ج17، ص348
67 . مجمع الزوائد، ج9، ص137
68 . تاريخ بغداد، ج7، ص12؛ كنز العمال، ج11، ص603، حديث 32914
69 . مجمع الزوائد، ج9، ص152
70 . همان، ص179
71 . سنن الترمذى، ج5، ص298؛ مجمع الزوائد، ج9، ص181
72 . تاريخ الخلفاء، ص170؛ سنن الترمذى، ج5، ص298
73 . مجمع الزوائد، ج9، ص177؛ تاريخ الخلفاء، ص173
74 . سنن الترمذى، ج5، ص306
75 . همان، ج5، ص305
76 . تاريخ بغداد، ج14، ص321؛ مجمع الزوائد، ج7، ص235؛ كنزالعمال، ج11، ص603
77 . معجم الاوسط، طبرانى، ج5، ص455؛ كنز العمال، حديث 32912؛ مجمع الزوائد، ج9، ص183
78 و 79 . تاريخ مدينه دمشق، ج17، ص306 و 307
80 . تاريخ الخلفاء، ص172؛ مجمع الزوائد، ج9، ص157
81 . تاريخ مدينة دمشق، ج17، ص352؛ تاريخ الخلفاء، ص173؛ المستدرك على الصحيحين، ج3، ص122، با تصريح به صحت حديث؛ التاريخ الكبير، ج6، ص307؛ دلائل النبوة، ج5، ص395
82 . مجمع الزوائد، ج9، ص175؛ تاريخ الخلفاء، ص173
83 . همان، ص182
84 . تاريخ الخلفاء، ص173
85 . كنز العمال، ج12، ص112؛ سنن الترمذى، ج5، ص321؛ معجم الكبير، ج3، ص35؛ مجمع الزوائد، ج9، ص284
86 . سنن الترمذى، ج5، ص322؛ كنزالعمال، ج12، ص113
87 . معجم الكبير، داراحياء التراث، ج3، ص32؛ سنن الترمذى، ج5، ص324
88 . مجمع الزوائد، ج9، ص286
89 . سنن الترمذى، ج5، ص302، با تصريح به صحت حديث.
90 . المستدرك على الصحيحين، ج3، ص146، با تصريح به صحت حديث؛ تاريخ مدينة دمشق، ج17، ص300؛ السنن الكبرى، ج2، ص214
91 . مجمع الزوائد، ج9، ص277؛ معجم الكبير، داراحياء التراث، ص22؛ كنز العمال، ج12، ص101
92 . فيض الغدير، ج3، ص15
93 . المستدرك على الصحيحين، ج3، ص149، با تصريح به صحت حديث؛ كنزالعمال، ج12، ص102
94 . كنز العمال، ج12، ص105
95 . المستدرك على الصحيحين، ج3، ص150، با تصريح به صحت حديث. بنگريد روايت ابن عباس را در: همان، ج3، ص149، با تصريح به صحت حديث؛ كنزالعمال، ج12، ص42
96. كنزالعمال، ج12، ص104
97 . حلية الاولياء، ج1، ص86؛ كنزالعمال، ج12، ص106
98 . المستدرك على الصحيحين، ج3، ص149، با تصريح به صحت حديث؛ مسند احمد بن حنبل، ج2، ص422؛ معجم الكبير، چاپ عراق، ج3، ص31؛ تهذيب تاريخ دمشق الكبير لابن عساكر، ج4، ص139؛ تاريخ بغداد، ج7، ص137؛ درّ المنثور، ج5، ص199