|
على
صدرايى نيا
يكى ديگر از
متون حديثى شيعه كه نسخه كاملى از آن در دست
نيست، كتاب مطلع الصباحتَين و مجمع
الفصاحتَين است. اين كتاب كه از مجموعه هاى
ارزشمند حديثى شيعه و تأليف يافته نيمه اوّل
قرن هفتم هجرى (به قلم يكى از عالمان سرشناس
شيعى) است، متأسّفانه تاكنون از ديد محقّقان
شيعى به دور مانده و هيچ نسخه كاملى از آن،
معرّفى نشده است.
در اين مقال، باب بحث را در موضوع اين كتاب
ارزشمند و مؤلّف آن و قطعه هاى بازمانده از آن
مى گشاييم تا مگر روزى به دست محقّقان،
شناسايى و به جامعه مذهبى و اهل علم و تحقيق،
عرضه گردد. إن شاءالله!
مؤلّف
مؤلّف اين اثر ارزشمند، شيخ ابوالسعادات
اسعد بن عبد القاهر بن اسعد بن محمد بن هبةالله
بن حمزه اصفهانى، ملقب به «شَفَروَه» است.
درباره نام پدران و لقب وى و علّت اشتهارش به
شَفَروه، در منابع، اختلافات زيادى مشاهده مى
گردد. نزديك ترين مرجع به عصر مؤلّف كه يادى از
وى در آن شده، كتابهاى زاهد و عارف بزرگوار
شيعه رضى الدين بن طاووس حلّى
است. ابن طاووس
كه از مؤلّف، اجازه روايتى دارد، در كتابهاى
خود در موارد متعدّد از وى ياد نموده و نقل
حديث مى كند؛ از جمله در كتاب اليقين خود،
وقتى از تفسير محمّد بن ماهيار ياد مى كند،
گويد:
وهذا الكتاب (تفسير محمّد بن ماهيار) أرويه
بعدة طرق، منها عن الشيخ الفاضل أسعد بن
عبد القاهر المعروف جدّه بشفرويه الإصفهانى،
حدّثنى بذلك لمّا ورد الى بغداد فى صفر سنة
خمس وثلاثين وستّمأة بدارى بالجانب الغربى من
بغداد.1
مطابق اين نقل، جدّ مؤلّف به شَفَروَيْه
معروف بوده است.
پس از ابن طاووس، ابن فوطى در كتاب مجمع
الآداب، شرح حال كوتاهى از مؤلّف ذكر نموده،
با اين عبارت:
عمادالدين أبوالفضل أسعد بن عبد القاهر بن
شَفَروَة الإصفهانى الأديب من البيت المعروف
بالشعر والأدب والتبحر فى لغات العرب وله
ديوان بالفارسية. قرأت بخطّه فى مجموع لبعض
الأصحاب:
ما أحسن ما زار بلا ميعاد
يختال كغصن بانة ميّاد!
ما طلّ وما بلّ غليل الصادى
حتّى قرب البين ونادى الحادى.2
نقل ابن فوطى با نقل ابن طاووس در اين كه جدّ
وى به شَفَرْوَة يا شَفَرْوَيْه معروف بوده،
برابر است.
آنچه مسلّم است، اينكه لقب جدّ مؤلف، شفروه
است؛ امّا در اينكه اين لقب مربوط به جدّ اوّل
يا جدّ اعلاى وى بوده، اختلاف وجود دارد. از
گفته هاى ابن طاووس و ابن فوطى كه نقل گرديد،
ظاهر مى شود كه اين لقب، مربوط به جدّ اوّل وى
است.3
ولى افندى در رياض العلماء، نام جدّ وى را
اسعد ذكر نموده و استاد فقيد سيّد عبدالعزيز
طباطبايى، در مقاله عالمانه خود، نام اجداد
وى را چنين برشمرده است:
أبو السعادات أسعد بن عبد القاهر بن أسعد بن
محمّد بن هبةالله بن حمزة الإصفهانى الملقّب
شَفَروَيْه.4
خاندان شفروه
آنچه از كتابهاى تاريخ به دست مى آيد، اين
است كه خاندان شفروه در قرن ششم و هفتم هجرى،
مشعلدار علم و ادب در اصفهان بوده اند و
شخصيّتهاى علمى و ادبى چندى از اين خاندان به
ظهور رسيده اند كه در كتابهاى تراجم مسطور
است.
امّا شفروه چيست و به چه معناست؟ در كتابها
درباره اين لفظ، نظريّه روشنى ارائه نشده است
و هريك از محقّقان، آن را به صورتى شرح و تفسير
نموده اند. نمونه هايى از نظريّه ها در موضوع
اين لفظ عبارتند از:
1ـ «شَفَروِه: اين كلمه مركّب از دو جزء است و
جزء دوم آن از «به» گرفته شده؛ مانند روزبه و
خردادبه و دادبه و نظاير آن».5
2ـ «امّا لفظ شقروه كه شهرت صاحبْ ترجمه است،
به نوشته اكثر، با شين نقطه دار و قاف است، ولى
از تاريخ گزيده، شفروه نقل شده كه به عوض قاف،
حرف ف باشد. از تذكره دولتشاهى نيز سفروه نقل
شده كه با فا و سين بى نقطه باشد و ظاهر بعضى
تردّد اين لغت مابين شقروه و شقوره مى باشد و
به هرحال، وجه اين شهرت، به دست نيامد».6
3ـ «امّا لفظ شفروه كه در اصحّ نسخ تذكره تقى
الدين كاشانى و در چندين موضع از المعجم فى
معايير أشعار العجم شمس قيس و در تاريخ گزيده،
شفروه (با شين و فاء و راء مهمله و واو و هاء)
نوشته شده است. ولى نه ضبط حركات اين كلمه به
طور يقين معلوم است، نه مقصود از آن. امّا ضبط
حركات آن از اين دو هيئت نبايد بيرون باشد:
شُفُرْوَه (به ضمتين و سكون راء) يا شَفَرْوه
(به فتحتين و سكون راء) و از لفظ ادباى ايران،
هردو هيئت مسموع شده؛ امّا
مقصود ازين كلمه،
ظاهراً شفروه نام يكى از اجداد صاحبْ ترجمه
است. ولى آيا اين چه عَلَمى است و از چه لغتى
است، معلوم نيست».7
منظور از لفظ شفروه هرچه باشد، دو امر روشن و
آشكار است:
اول، اينكه اين لفظ، نام دهى است از دهستان
جرقويه اصفهان، بدين تلفظ: شَفَرْوَه.8
دوم، آنكه نام يك خاندان علمى است در اصفهان
در قرن ششم و هفتم هجرى و از اين خاندان، اين
افراد در كتابها ذكر شده اند:
1) شرف الدين شَفَروِه اى: شرف الدين عبدالمؤمن
محمّد بن فضل الله بن هبةالله بن محمّد بن
هبةالله بن حمزه شفروه اصفهانى، از شاعران
پارسى گوى قرن ششم هجرى و نويسنده «أطباق
الذهب فى المواعظ والخطب» است كه مقابل
«أطباق الذهب» زمخشرى نوشته است. او را ديوانى
است به فارسى، قريب 8000بيت، كه نسخه هايش
فراوان است.9
2) مجدالدين ابوالمجد عبداللطيف بن هبةالله بن
شفروه اصفهانى.10
3) عزالدين شفروه.11
4) ظهيرالدين عبدالله بن شفروه، پسرعموى شرف
الدين شفروه اى.12
5) فخرالدين ابواحمد سليمان بن شمس الدين
محمد بن شفروه الإصفهانى الأديب.13
6) معزالدين على بن اسعد بن عبد القاهر شفروه
الإصفهانى.14
شرح حال مؤلّف
مؤلّف مورد بحث ما نيز از خاندان شفروه
اصفهانى است. از شرح حال وى اطّلاع اندكى در
دست است و چون عصر وى مصادف با هجوم مغول بوده،
زندگينامه وى مانند اغلب دانشمندان هم عصرش در
هاله اى از ابهام قرار دارد. آنچه با تتبّع در
كتابها از شرح حال وى به دست مى آيد، چنين است:
او در اصفهان متولد شده و در همين شهر نشو ونما
يافته، چنانكه در مقدّمه اثر خود (مطلع
الصباحتين) گويد:
وجائت عساكر الكفار بجماهرها وطائفة التتار
بحذافيرها الى اصفهان التى هى بها مسكنتى
ومسقط رأسى وبها أهلى وأولادى وأقربائى
وأحفادى وأصدقائى وأودّائى.
شيخ اسعد در اصفهان در نزد شيخ ابوعبدالله
محمد بن عبدالواحد مدينى، تحصيلاتى داشته و در
سال 628ق، در مدرسه علائيه زيديه از وى حديثى را
شنيده و نقل مى كند. او تا زمان هجوم مغول به
اصفهان، در اين شهر بوده است، چنانكه باز در
مقدمه همان كتاب در ادامه مطلب گويد:
وكنت يومئذٍ عند مخدومى بالقعلة الوشاقيّة.
او در هنگام هجوم مغول در دستگاه حاكمى مشغول
به كار بوده و چون آن حاكم در قلعه وشاقيّه
بوده، او نيز در همان قلعه ساكن بوده است. او
مى گويد بعد از هجوم مغول، حاكم به وى دستور مى
دهد كه از طرف او به نزد سران مغول رفته، پيام
انقياد و تبعيّت او را از مغولان، به اطّلاع
آنها برساند و شهر را تحويل آنها بدهد؛ ولى
شيخ از قبول اين مأموريّت سرباز زده، به همين
دليل اموالش مصادره و خود محبوس مى گردد.
از طرف ديگر مى دانيم كه در هنگام هجوم مغول،
دو فرقه حنفيان و شافعيان در اصفهان، صاحب
قدرت و با هم در مخاصمت بودند و شافعيان،
اصفهان را تسليم مغولان نمودند:
با نفوذ روزافزون دو خاندان صاعدى و خجندى كه
اوّلى حنفى و دومى شافعى مذهب بودند … در سال
633ق، اختلافات فرقه اى در اصفهان چندان بالا
گرفت كه شافعيان به مغولان پيشنهاد كردند كه
چنانچه با ورود به اصفهان دست به كشتار حنفيان
بزنند، آنان دروازه هاى شهر را به روى ايشان
مى گشايند. امّا مغولان با ورود به اصفهان،
حنفيان و شافعيان را يكسان به دم تيغ سپردند.15
از اينجا معلوم مى گردد كه شيخ اسعد در دستگاه
خجنديان اصفهان بوده و با تصميم آنها مبنى بر
تسليم شهر به مغولان، مخالفت نموده است.
شيخ اسعد در مقدمه همان كتاب، در ادامه مى
نويسد كه بعد از بازداشت، به طريقى معجزه آسا
از زندان آزاد گرديد و بدون توجّه به اهل و
عيال و مال و منال، راهى عتبات عراق و پابوسى
آستان اميرالمؤمنين(ع) در نجف اشرف گرديد.
از طرف ديگر مى دانيم كه او در صفر 635ق، در
بغداد با ابن طاووس ملاقات داشته است. پس هجرت
او به نجف در اوايل سال 635 يا اواخر 634 صورت
گرفته است و بعد از آن، كتاب حاضر را تأليف
نموده است.
پس از اين تاريخ، از سرگذشت وى اطّلاعى در دست
نيست و مورّخان، تاريخ وفات وى را 640ق، بدون
ذكر محل درگذشت، ياد كرده اند.
شيخ اسعد فرزندى داشته اهل علم به نام
معزالدين على بن اسعد بن عبد القاهر شفروه
اصفهانى كه ابن فوطى فقط نام وى را ذكر نموده
است.16
آنچه مسلّم است شيخ اسعد پيرو مذهب شيعى و از
شيفتگان خاندان عصمت بوده است. سه نفر از
بزرگان شيعه از وى نقل روايت مى كنند، بدين
اسامى: رضى الدين بن طاووس حلّى، خواجه
نصيرالدين طوسى و كمال الدين ابن ميثم بحرانى.
در اغلب منابع او را استاد خواجه نصيرالدين
طوسى ذكر نموده اند، امّا اينكه خواجه چه درسى
در نزد وى تحصيل نموده، اشاره اى بدان نشده
است.
شيخ اسعد از بزرگان شيعه، همچون عمادالدين
ابوالفرج على بن سعيد بن هبةالله قطب راوندى،
حديث نقل مى كند. او همچنين از ابوعبدالله
محمد بن عبدالواحد مدينى روايت مى كند.17
تأليفات
جلالت قدر و ميزان عشق و علاقه شيخ اسعد به
خاندان پيامبر(ص) از آثار و تأليفات وى به خوبى
واضح و هويداست. تمامى آثار وى در موضوع فضايل
اهل بيت و اثبات حقّانيت آنان است و همين امر،
توجّه بيشتر محقّقان شيعى را به آثار وى و
جستجو و نشر آنها ايجاب مى كند.
آثارى كه از اين دانشمند گرانقدر در
كتابشناسيها شناسايى شده، عبارتند از:
1) فضيلة الحسين وفضله وشكايته ومصيبته
وقتله.18
2) الفائق على الأربعين فى فضائل أميرالمؤمنين
يا كتاب الفائق. ابن طاووس در كتاب «الطرائف»
گويد: در اين كتاب، احاديث معتبر و صريحى از
حضرت پيامبر(ص) نقل شده كه دلالت به امامت حضرت
على(ع) مى كنند.19
3) جامع الدلائل و مجمع الفضائل20 يا جامع
الدلائل و منبع الفضائل يا جوامع الدلائل فى
مجامع الفضائل. نام اول و دوم در الذريعه و نام
سوم در مقدمه مطلع الصباحتين ذكر شده است.
4) توجيه السؤالات فى حلّ الإشكالات21 يا توجيه
السؤالات فى تقرير الإشكالات.
5) رشح الولاء فى شرح الدعاء كه شرحى است بر
دعاى معروف صنمى
قريش.22 اين كتاب در قرن
دوازدهم هجرى توسّط مترجمى ناشناس به نام شاه
سلطان حسين صفوى به فارسى ترجمه شده و مترجم،
نام آن را «ضياء الخافقَين فى شرح دعاء
الصنمين» نهاده است.23
6) ديوان اشعار فارسى. ابن فوطى در شرح حال وى
گويد كه شيخ اسعد را ديوانى است به فارسى در
هشت هزار بيت؛ ولى تاكنون اثرى از اين ديوان
در منابع، شناسايى نشده است.24
7) مطلع الصباحتين و مجمع الفصاحتين (كتاب مورد
گفتگو).
هيچكدام از آثار رديف اول تا ششم، از دستبرد
حوادث دوران درامان نمانده و اكنون فقط
بخشهايى از آنها در لابه لاى كتابهاى حديثى
نقل شده است. امّا از كتاب هفتم، بخش هايى تا
به امروز باقى مانده كه موضوع همين مقال است و
پس از اين، درباره آن گفتگو خواهد شد.
مؤلّف، پنج اثر اوّل خود را قبل از اثر هفتم
تأليف نموده است.
مطلع الصباحتين و مجمع الفصاحتين
اين اثر تنها تأليف باقى مانده از شيخ
اسعد اصفهانى است. او در اين اثر خود، با
ابتكارى نو و جديد، به اثبات ولايت
اميرالمؤمنين(ع) مى پردازد. او تطبيقى انجام
داده بين كتاب «شهاب الأخبار» قاضى قضاعى و
«نهج البلاغه» سيد شريف رضى. كتاب اوّل، جامع
احاديث نبوى و مورد اعتماد عامّه و كتاب دوم،
شامل كلمات علوى و مورد استناد خاصّه مى باشد.
شيخ اسعد با مطابقت احاديث اين دو كتاب، اين
نتيجه را به اثبات رسانده كه شمس ولايت، مولا
اميرالمؤمنين(ع) در تمامى سخنان، حديث و كلامى
از حضرت پيامبر(ص) را مدّنظر داشته است. او در
اين كار خود، راه نوينى را در پژوهش در ولايت
گشوده كه متأسّفانه
تاكنون مورد توجّه قرار
نگرفته است.
نام اين كتاب، به دليل در دست نبودن نسخه هاى
آن، در منابع، گوناگون ذكر شده است. شيخ آقا
بزرگ، نام آن را يك بار «مجمع البحرين و مطلع
السعادتين»25 و بار ديگر «اكسير السعادتين»26
ذكر نموده و در بار سوم27 احتمال داده كه هردوى
آنها يك كتاب باشند. امّا با توجه به تصريح
مؤلّف به نام كتاب در مقدمه آن، جايى براى
ترديد باقى نمى ماند. او در مقدمه كتاب، نام
اثر خود را «مطلع الصباحتين و مجمع
الفصاحتين» ذكر نموده است.
نسخه هاى كتاب
از اين كتاب، تابه حال دو نسخه شناسايى
شده، بدين ترتيب:
1ـ نسخه كتابخانه سليمانيه اسلامبول، مجموعه
شماره 1447. اين نسخه در قرن نهم تحرير شده و قسم
اوّل كتاب را شامل است و عكسى از آن در
كتابخانه دانشگاه تهران به شماره 195 موجود
است.
2ـ نسخه اى كه مرحوم ملّاعلى خيابانى28 صاحب
علماى معاصرين، در اروميه ملاحظه نموده و در
كتاب ذخائر الأسفار از آن ياد كرده است. در اول
اين نسخه، دستخطّى از عبدالكريم بن ابى طالب،
مشهور به حاج مقدّس آقا ارومچى بوده كه گويا
نسخه نيز متعلّق به ايشان بوده است. اين نسخه
به گواهى نقل آغاز و انجام كتاب توسّط مرحوم
خيابانى، كامل بوده؛ ولى متأسفانه فعلاً
از
سرنوشت آن، خبرى در دست نيست.
مرحوم خيابانى با درايت و تيزبينى خاصّ خود،
بخشهايى از اين كتاب را در سفرنامه خود (موسوم
به ذخائر الأسفار)29 درج نموده كه فعلاً تنها
بخشهاى موجود از قسمتهاى ميانى و آخر اين كتاب
است.
تعليقات حاج آقا مقدس ارومچى
مرحوم خيابانى دو يادداشت از صفحه اوّل
كتاب، از يادداشتهاى مرحوم شيخ عبدالكريم بن
ابى طالب مشهور به حاج آقا مقدّس ارومچى، نقل
نموده كه عيناً نقل مى گردد:
كتاب مطلع الصباحتين و مجمع الفصاحتين تأليف
الشيخ أبى السعادات أسعد بن عبد القاهر بن أسعد
الإصفهانى الشيعىّ الإمامى استاد الخواجه
نصيرالدين الطوسى والسيد على بن طاووس و ابن
ميثم البحرانى قدّس الله أرواحهم.
اقول: روى السيد فى الإقبال عن المؤلف (أسعد)
رواية الغدير. وفى كتاب نفس الرحمن للمولى
الحاج ميرزاحسين النورى طاب مثواه فى الباب12،
قال طاووس آل طاووس فى الفصل19، من الدروع
الواقية: أخبرنى جماعة منهم … وأخبرنى الشيخ
السعيد أسعد بن عبد القاهر الإصفهانى فى مسكنى
بالجانب الشرقى من دارالسلام يعنى بغداد فى
صفر سنة 635 عن الشيخ العالم على بن سعيد أبى
الحسين الراوندى عن أبى جعفر محمد بن على بن
الحسن الحلبى عن جدّى السعيد أبى جعفر الطوسى
عن الشيبانى الى آخر السند عن أبى عبدالله
عليه السلام الإختيارات الأيام. فلاحظ.
(عبدالكريم بن ابى طالب)
گزيده اى از «مطلع الصباحتين»
ما در اينجا تمامى مطالب انتخابىِ مرحوم
خيابانى را از كتاب مذكور درج مى كنيم30 تا
خوانندگان به اهميّت كتابْ واقف گردند. اميد
كه روزى نسخه كامل كتابْ شناسايى، چاپ و منتشر
شود. إن شاءالله!
1) از مقدّمه كتاب
الحمدلله الذى مهّد قواعدالدين برسالة
محمد وأكّد معاقد اليقين بامامة على؛ أعنى
رايات الإيمان بدولة محمّد وأبدى آيات
الإيقان بحكمة على؛ رفع أعلام الإسلام بنبوّة
محمّد ووضع أحكام الأديان بفتوّة على …
… وعلى أولادهما مصابيح الدجى ومفاتيح الهدى
وعلى أصحابهما اولى الفضل والنهى والعقل
والحجى والهجرة الاولى والسابقة العظمى فى
الدنيا والعقبى.
وبعد: فإنّ الأوصياء من الأنبياء (صلوات الله
عليهم) من لدن فطرة آدم الى الآخرين من هذا
العالم كجزء من كلّ وفرع من أصل، ثمرة من شجرة
و واحدة من عشرة ويوم من شهر وشهر من دهر ونهر
من بحر وضوء من سراج ولؤلؤ من تاج أو كجدار من
دار وباب من مدينة وشراع من سفينة وسهم من
جعبة وركن من كعبة او كقطر من سحاب وسطر من
كتاب.
وأميرالمؤمنين على(ع) سيّد الأوصياء، كان من
سيّد الأنبياء فى الدرجة الرفيعة والوسيلة
العظيمة والفضيلة الجسيمة والقرابة القريبة
والمنزلة الخصيصة مثل ما كانت الأوصياء من
الأنبياء قبلهما والزيادة؛ فإنّه كان لكلّ
نبىّ وصيّان وصىّ فى حيوته ووصىّ بعد وفاته
وأميرالمؤمنين على(ع) كان وصىّ رسول الله(ص) فى
حالتى حيوته ومماته؛ كيف وقد كان منه جسمه
وروحه ونفسه ودمه وأخوه وصنؤه وصهره، كما
أخبرنا به الشيخ الشيخ الرشيد أبوعبدالله
محمّد بن عبدالواحد المدينى ثم الإصبهانى
بقرائتى عليه بالمدرسة العلائية الزيدية فى
الثانى عشر من ذى القعدة سنة ثمان
وعشرين
وستمأة، قال اخبرنا … (ومسنداً حديث را سوق
كرده تا) … عن ابن الزبير عن جابرٍ انّ النبى
(صلّى الله عليه وآله وسلّم) كان بعرفات وعلى
تجاهه، فقال:
ياعلى! أدن منّى ضع خمسك فى خمسى. ياعلى،
خلقت أنا وأنت من شجرة أنا أصلها وأنت فرعها
والحسن والحسين أغصانها من تعلّق بغصن منها
أدخله الله الجنة.
وايضا حديث ديگر مسنداً از حضرت امير (صلوات
الله عليه) روايت كرده كه:
قال: قال رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم):
كنت أنا وعلىّ نوراً بين يدى الله تعالى من
قبل أن يخلق آدم بأربعة عشر ألف عام فلمّا خلق
الله آدم سلك ذلك النور فى صلبه فلم يزل الله
سبحانه وتعالى ينقله من صلب الى صلب حتّى أقرّ
صلب عبدالمطلب فقسّمه قسمين، فصيّر قسماً فى
صلب عبدالله وقسماً فى صلب أبى طالب؛ فعلىّ
منّى وأنا منه، لحمه لحمى ودمه دمى، فمن أحبّه
فبحبّى أحبّه ومن أبغضه فببغضى أبغضه.
تا آنجا كه گويد:
فنقول الإتّحاد فى أرواحهما والإمتزاج فى
أشباحهما والإيتلاف فى طبائعهما وأخلاقهما
يوجب تشابه كلامهما وتوارد خواطرهما، فإنّ
مستقاهما من قليب ومفرعهما من ذنوب.
فلمّا تحقّق لى ذلك أردت ان التقط من فرائد
فوائد كلمتهما ما توافقا واقتبس، من أنوار
حكمتهما ما تطابقا لفظاً ومعنى أو لفظاً أو
معنى، من كتابى الشهاب القَضَوى القُضاعى ومن
النهج من جمع السيد الرضوى الموسوى (رضى الله
عنهما وأرضاهما وغيرهما) …31 وجدت من آحاد
الأخبار وأفراد الآثار وما أحسن ما قال الرضى
الموسوى له(عليه السلام) فى اثناء خطبته
وكلامه(عليه السلام): هو كلام الذى مسحة من
العلم الإلهى وفيه عبقة من الكلام
النبوى(صلّى الله عليهما وعلى أولادهما صلوة
تبلغهما الى أشرف منازل الكرامة وأفضل محال
السلامة).
وأنا أسئل الله (تعالى) بجميل لطفه وجزيل فضله
أن يوفّقنى لإتمام هذا الجمع البديع والنظم
الغريب وإنّى وإن لم أكن
أحسبنى من أهله، ما
كنت أسبق بمثله سمّيته كتاب «مطلع الصباحتين
ومجمع الفصاحتين».
وربما يوجد من كلام أميرالمؤمنين(عليه
السلام) ما هو مطابق لكلام رسول الله(صلى الله
عليه وآله) فى أثناء خطبة طويلة أو خلال وصية
بليغة ما لايفهم تناسبهما وتطابقهما لفظاً أو
معنى إلّا بتدبّر وتفكّر، فأوردت تلك الخطبة
بجملتها نظراً على انتظام الكلام وحصول
المرام فى ذلك المقام.
وأنا أرجو ببركة هذا السعى الجميل والكدّ
الطويل أن يرزقنى الله (تعالى) بشفاعة خير
الثقلين وأحدهما وكرامة أبى السبطين
وولدهما، حصول السعادتين ووصول النعمتين
وخير الدارين وفوز المنزلين؛ فانّ الله
لايضيع أجر من أحسن عملاً.
2) در ادامه مقدّمه(حكايتى و
كرامتى)
ثمّ اعلم ايها الخلّ الصديق والحبّ
الرفيق أنّه لمّا فرغت من جمع هذا الكتاب
البديع ووفّقت لجمع كتب فى فضائل
أميرالمؤمنين علىّ، كـ«جوامع الدلائل فى
مجامع الفضائل» و كتاب «توجيه السؤالات فى
تقرير الإشكالات» و كتاب «رشح الولاء فى شرح
الدعاء» و كتاب «فضيلة الحسين وفضله وشكايته
ومصيبته وقتله» و كتاب «الفائق على الأربعين
فى فضائل أميرالمؤمين» وغيرها …
… اذ تولّد الدهر ببوائقه وعوائقه وفجاء
بقوارعه وطوارقه، اُقى بفتن كقطع الليل
المظلم والبحر الملتطم من نجوم طوالع ملاعين
الكفار وهجوم قوارع مخاذيل التتار، بالليل
والنهار عن اليمين واليسار حافّين حول الناس،
راكضين حولهم، عامدين قتلهم فاشتبك الظلام
وانعكس الأيام وارتكس الأنام وانتكس الإسلام
وانتصب الأصنام وانقطع الأرحام، فحارت
العقول وطارت القلوب وتأهت النفوس، فالناس فى
اتباج امواج الحيرة غرقون وفى أغباش الفتنة
فرقون تلقون، حتى أراهم الله بلطفه انّه
لاحمى فى الدنيا سوى حمى رسول الله وحمى وصيه
وخلفه الصالح من ذريته الإمام المنتظر المهدى
… الذى أشار اليه رسول الله(ص) وأمر الناس
بالإلتجاء اليه والإجتماع عليه وعند اشتعال
نوائد الفتن المظلمة بالهجرة اليه
والترقب
لظهوره والترصد لحضوره.
فعند ذلك لزمنى امضاء عزيمتى واخلاص نيتى فى
التوجه الى المشاهد المعظمة ومواضع الغيبة من
غير ريبة؛ فلمّا ازمعت العزيمة واخلصت النيه
وكنت حينئذ خادماً لمخدوم بالعراق، لم يكن لى
التوجه إلّا بعد إذنه وإجازته وحكمه وإشارته،
فاستجزت منه، فأبى، فلم أزل أبالغ وهو يدافع
الى أن مضى ثلث سنين وجائت عساكر الكفار
بجماهرها وطائفة التتار بحذافيرها الى
اصفهان التى هى بها مسكنتى ومسقط رأسى وبها
أهلى وأولادى وأقرباى واحفادى واصدقائى
واودّائى، لتخريب بيضتها وتعذيب جماعتها
واستيصال شأفتها.
وكنت يومئذٍ عند مخدومى بالقلعة الوشاقيّة،
مضطرب الحال، مكتئب البال، كثير البلبال،
بسبب الأهل والعيال وما ادّخرته مدة عمرى من
الأسباب والأموال وذلك كلّه على خطر فى صدمة
ملاعين الكفار ومخاذيل التتار ـ أبادهم الله
ولا أعادهم.
وهذا الضعيف فى تقلّب واضطراب إذ أرسل اليه
مخدومه بأمره باللحاق الى زعيم الكفار لتبليغ
رسالته والإعتذار عن تخلّف خدمته واظهار
الإخلاص فى طاعته وجمع عساكره لديه وعرض خيله
ورجله عليه والتماس الحاجة منه وتهنية قدومه.
فلمّا سمع الضعيف هذا الكلام كلّه، قلت فى
نفسى، سبحان الله من أناس ضعف الإيمان فى
قلوبهم وتمكّن الظلم والعدوان فى نفوسهم،
يتعاونون على الكفر والطغيان ويتهاونون فى
دين الإسلام، يعظمون شأن أعداء الله ويختارون
رضاهم على رضا الله، إذ استأذنوهم فى سفر خير،
لايأذنون، ثم يأمرونهم بنصرة الكفار ويبالون
كأنّهم للدنيا خلقوا وبطاعة الكفر أمروا.
وهو مع ذلك كلّه لايزال يبعث الىّ بعد مرّة
ويوعدنى أخرى، ويشرفنى ساعة ويعنفنى أخرى،
إذا اضطررت، قلت أيّها الأمير والله انّ أمرك
بإهانتى وقتلى واجتياح شافتى وأصلى وفعلك بى
الأفاعيل وهمّك بى الهموم، أحبّ اليه من أن
يراهم عيناه ويسمع كلامهم أذناه، فها أنا بين
يديك فاقض ما أنت والله المستعان.
فغضب عليه بهذا الكلام الفصيح والقول الفضيح
وحبسه فى الحال وعزله من الأشغال واسقطه عن
المكان الجسيم والمنزل الخطير، ثم أخذ منه ما
بقى من الأموال وانتزع من يده ما ملكه من
الدوابّ والأسباب حتى لايبقى عليه لِبَد و
لاسبد من التّالد والطّارق.
والضعيف فى هذه الشدة بهذه الصفة، طيّب القلب
فارغ البال، ينتظر من صنع الله ساعة فساعة،
لطائف الله الخفية ويتوقّع من فضل الله
(تعالى) لحظة فلحظة صنائع الله الجلية وهو معه
على ذلك الإحتجاج واللجاج والجدال والمحال
وهو يستعيذ بالله (تعالى) من شره وردّ كيده فى
نحره ويستغيث بأميرالمؤمين فى ليله ويومه حتى
أراه الله (تعالى) ليلة فى منامه كأنّ
أميرالمؤمنين عليّا(عليه السلام) وبيده سيف
مسلول قائم على رأسه أخذبنا صيته يجرّه
ويسدّده ويقول له: مالك ولا صادقاً لى حتى
متى، خلّ سبيله وإلّا ضربت بهذا السيف عنقك!
فانتبه فزعاً مرعوباً، فبعث فى الحال ستعطفه
ويستميل قلبه ويعد بالمواعيد الحسنة بردّ
الأسباب والأموال وجبر الأحوال وتقرير
الأشغال على الحال والزيادة على ما هو المراد.
فردّ الضعيف عليه قوله وقال لايخفى عليك وعلى
من فى العراق من أكابرها وأصاغرها انّه من منذ
ثلث سنين عازم على زيارة أميرالمؤمنين (عليه
السلام)، كيف يغير بشىء دونها.
فلم يبق له سبيل إلّا خلاصه، فنزل تلك القطعة
من غير تلفت عن يمين ولاشمال ولاتفحّص حال
ولاتفقّد عمّاد ولامال فاحتمل وحشة الطريق
ووحدة الرفيق وفرقة الصديق وبُعد السفر وقلة
المساعد وكثره المعاند من صادق نيته وصفاء
عقيدته، إذ كان خوفه على دينه أعظم من خوفه
على نفسه وكان هلاك نفسه أهون عليه من هلاك
دينه، فهاجر هو ومن معه الى اميرالمؤمنين
وخلفه الصالح القائم المهدى(صلوات الله
عليهما).
تا آنجا كه گويد اين مهاجرت من به سوى عتبات
عاليات، مشتمل بر اين كرامت بود.
«لزمنى ايرادها منّى واثباتها شكراً لجميل
لطفه وعنايته وافتخاراً بانعامه الشامل
ومننه الواصل وليعلم أنّه (عليه
السلام) غير
غافل عن حركات المؤمنين وسكناتهم والإستعانة
به و استغاثتهم أين كانوا فى مشارق الأرض
ومغاربها فى شدّة ورخاء أو نعمة وبلاء.
3) بخشهايى از متن كتاب
اتّفاق و ذمّ نفاق و اختلاف كلمه
قال النبى(ص): الجماعة رحمة والفرقة عذاب.
وقال أميرالمؤمنين(ع): الزموا السواد الأعظم
فإنّ يدالله على الجماعة وإيّاك والفرقة فإنّ
الشاذ من الناس للشيطان كما أنّ الشاذّة من
الغنم للذئب وإيّاكم والتلوّن فى دين الله
فإنّ جماعة فيما تكرهون من الحقّ خير من فرقة
فيما تحبّون من الباطل وإنّ الله سبحانه لم
يعط أحداً بفرقة خيراً ممّن مضى ولا ممّن بقى.
وصف حكمت و اخذ حكمت ولو از منافق
قال النبى(ص): الحكمة ضالة المؤمن؛ كلمة
الحكمة ضالّة كلّ حكيم.
وقال على(ع): الحكمة ضالة المؤمن؛ فخذ الحكمة
ولو من أهل النفاق؛ خذ الحكمة أنّى كانت؛ فإنّ
الحكمة تكون فى صدر المنافق فتختلج فى صدره
حتّى يخرج فتسكن الى صواحبها فى صدر المؤمن.
ذم و قدح غدر
قال النبى(ص): لكلّ غادر لواه يوم القيمة
بقدر غدرته يعرف به.
وقال على(ع): ولولا كراهية الغدر كنت أدهى
الناس ولكن كلّ غدرة فجرة وكل فجرة كفرة ولكلّ
غادر لواء يوم القيمة يعرف به.
مدح و وصف عالم و متعلّم
قال النبى(ص): العالم والمتعلّم شريكان فى
الخير.
وقال على(ع) لكميل بن زياد: الناس ثلثة: فعالم
ربّانى ومتعلّم على سبيل نجاة وهمج رعاع
أتباع كلّ ناعق، يميلون مع ريح، لم يستضيئوا
بنور العلم ولم يلجؤوا الى ركن وثيق. ياكميل،
العلم خير من المال؛ العلم يحرسك وأنت تحرس
المال والمال تنقصه النفقة والعلم يزكو على
الإنفاق وضيع المال يزول بزواله والحكم حاكم
والمال محكوم عليه.
ذمّ بخل
قال النبى(ص): لايجتمعان فى مؤمن البخل
وسوء الخلق. (وقال ايضاً:) أىّ داء أدوى من
البخل؟
وقال على(ع): البخل جامع لمساوى العيوب وهو
زمام يقاد به الى كل سوء.
وصف قرآن مجيد
قال النبى(ص): القرآن هو الدواء، القرآن
غنى لافقر بعده ولاغنى دونه.
وقال على(ع): انّه ليس لأحد بعد القرآن من فاقة
… الخطبة.32
امربه معروف و نهى ازمنكر
قال النبى(ص): كلام بنى آدم كلّه عليه
لا له، إلّا أمربالمعروف أو نهى عن المنكر أو
ذكر الله.
وقال على(ع): لاتتركوا الأمر بالمعروف والنهى
عن المنكر فيولّى عليكم أشراركم ثمّ تدعون
فلا يستجاب لكم وما أعمال البرّ كلّها
والجهاد فى سبيل الله عند الأمر بالمعروف
والنهى عن المنكر إلّا كنفثة فى بحر لجّى وإنّ
الأمر بالمعروف والنهى عن المنكر لخلقان من
خلق الله تعالى وانّهما لايقربان من أجل
ولاينقصان من رزق وأفضل ذلك كلمة حقّ عند أمير
جائرٍ.
رضا بر عمل
قال النبى(ص): من أحبّ عمل قوم خيراً كان أو
شراً كان كمن عمله.
و قال على(ع): الراضى بفعل قوم كالداخل فيه
معهم وعلى كلّ داخل فى باطل اثمان، إثم العمل
به وإثم الرضا به. (وقال عليه السلام:) ايها
الناس إنّما يجمع الناس الرضا والسخط وانّما
عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمّهم الله بالعذاب
لمّا عمّوه بالرضا. فقال سبحانه: «فعقروها
فأصبحوا نادمين».
ذمّ غضب و مدح كظم غيظ
قال النبى(ص): من كظم غيظاً وهو يقدر على
إنفاذه ملأه الله قلبه أمنا وايماناً.
وقال على(ع): واكظم الغيظ واحلم عند الغضب
وتجاوز عند القدرة واصفح
مع الدولة، يكن لك
العافية وإيّاك والغضب فإنّه جند عظيم من
جنود إبليس. إيّاك والغضب فإنّه طيرة من
الشيطان وكن لنفسك مانعاً رادعاً ولنزقك عند
الحفيظة واقماً قامعاً.
ذمّ و قدح فقر
قال النبى(ص): كاد الفقر أن يكون كفراً.
وقال على(ع): الفقر الموت الأكبر، الفقر يخرس
الفطن عن حجته.
همّ الدَّين
قال النبى(ص): إيّاكم والدَّين، فإنّه
هَمّ بالليل ومذلّة.
وقال على(ع) فى دعائه: اللهمّ إنّى أسئلك
العافيه من دَيْن تخلق به وجهى ويتشعّب به
ذمّتى ويطول بممارسته شغلى وأعوذ بك من همّ
الدَّين وذكره وشغل الدين وسهره وأعوذ بك من
ذلّته فى الحيوة وتبعته بعد الوفاة.
وفا به عهد
قال النبى(ص): إنّ حسن العهد من الإيمان.
وقال على(ع): الوفاء لأهل الغدر غدر عندالله
والغدر لأهل الغدر وفاء عندالله؛ إنّ الوفاء
توأم الصدق ولاأعلم جنّة أوفى منه ولايَعذر
من علم كيف المرجع ولقد اصبحنا فى زمان اتخذ
أكثر أهله الغدر كيساً ونسبهم أهل الجهل فيه
الى حسن الحيلة ما لهم قائلهم قديرى الحول
القلب وجه الحيلة ورنها مانع من الله ونهيه
فيدعها رأى العين بعد القدرة عليها وينتهى
فرصتها من لا حربحة له فى الدين.
ذمّ الفقر
قال النبى(ص): إنّ أشقى الأشقياء من اجتمع
عليه فقر الدنيا وعذاب الآخرة.
وقال على(ع): يابنىّ إنّى أخاف عليك الفقر،
فاستعذ بالله منه، فإنّ الفقر منقصة للدين،
مدهشة للعقل، داعية للمقت.
حاصل مال دنيا
قال النبى(ص): ليس لك من مالك
إلّا ما أكلت
فافنيت أو لبست فابليت او تصدّقت فامصيت.
وقال على(ع): يابنىّ لاتخلفنّ ورائك شيئاً من
الدنيا، فإنّك تخلفه لأحد رجلين، امّا رجل
عمل فيه بطاعة الله فسعد بما شقيت به وامّا
رجل عمل فيه بمعصية الله فكنت عوناً له على
معصيته وليس أحد هذين ان تؤثره على نفسك …
الخطبة.
وصف مال طيّب
قال النبى(ص): نعم العون على تقوى الله
المال.33
وقال على(ع): من آتاه الله مالاً فليصل به
القرابة وليحسن منه الضيافة وليفك به الأسير
والعانى ويعط منه الفقير والغارم وليصبر نفسه
على الحقوق والنوائب ابتغاء الثواب، فإنّ
فوزاً بهذه الخصال شرف مكارم الدنيا ودرك
فضائل الآخرة.
افضل و احسن جمله اى از مقاصد
مهمّه
قال النبى(ص): أصدق الحديث كتاب الله وأحسن
الهدى هدى الأنبياء واوثق العدى كلمة التقوى.
وقال على(ع): أفيضوا فى ذكر الله فإنّه أحسن
الذكر وارغبوا فيما وعد المتقين فإنّ وعده
أصدق الوعد واقتدوا بهدى نبيّكم فإنّه أفضل
الهدى واستنّوا بالسنة فإنّها أهدى السنن
وتعلّموا القرآن فإنّه أحسن الحديث وتفقّهوا
فيه فإنّه ربيع القلوب واستشفوا بنوره فإنّه
شفاء الصدور وأحسنوا تلاوته فإنّه أنفع
القصص.
اشدّ البلاء والعمى والمرض
قال النبى(ص): شدّ العمى عمى القلب.
وقال على(ع): اَلا وإنّ من البلاء الفاقة وأشدّ
من الفاقة مرض البدن وأشدّ من مرض البدن مرض
القلب. اَلا وإنّ النعم سعة المال والفضل
وأفضل من سعة المال صحّة البدن وأفضل من صحة
البدن
تقوى القلب.
منبع علم و حكمت ونجات
بودن ايشان(عليهم السلام)
قال النبى(ص): مثل أهل بيتى مثل سفينة نوحٍ من
ركب فيها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
وقال على(ع): نحن شجرة النبوّة ومحطّ الرسالة
ومختلف الملائكة ومعادن العلم وينابيع
الحكمة، ناصرنا ومحبنا ينتظر الرحمة وعدوّنا
ومبغضنا ينتظر السطوة.
جليس صالح و جليس سوء
قال النبى(ص): مثل الجليس الصالح مثل
الدارى إن لم يجدك من عطره علقك من ريحه ومثل
الجليس السوء مثل صاحب الكيران إن لم يحرقك من
شرر ناره علقك من دخانه.
وقال على(ع): قارن أهل الخير تكن منهم وبائن
أهل الشرّ تبن عنهم؛ احذر صحابة من يضل رأيه
وينكر عمله فإنّ الصاحب معتبر بصاحبه وايّاك
ومصاحبة الفسّاق فإنّ الشر بالشر ملحق مجالسة
أهل الهوى منسأة للإيمان ومحضرة للشيطان.
ذمّ عجب و خودپسندى
قال النبى(ص): لو لم تذنبوا الخشيت عليكم
ما هو أشدّ من ذلك، العجب العجب.
وقال على(ع): إيّاك والإعجاب بنفسك والثقة بما
يعجبك منها وحبّ الإطراء فإنّ ذلك من أوثق فرص
الشيطان فى نفسه ليمحق ما يكون من إحسان
المحسن.
مدح زهد و ورع
قال النبى(ص): ياموسى، إنّه لم يتصنع
المتصنعون الىّ بمثل الزهد فى الدنيا ولم
يتقرب الىّ المتقربون بمثل الورع عمّا حرمت
عليهم.
وقال على(ع): الزهادة قصر الأمل والشكر عند
النعم والورع عن المحارم؛ فإن عزب ذلك عنكم
فلا يغلب الحرام صبركم ولاتنسو عند النعم
شكركم فقد أعذر الله اليكم بحجج مسفرة ظاهرة
وكتب بارزة العذر واضحة.
4) خاتمه كتاب
در آخر كتاب گويد:
باليمن والبركة كمل هذا الكتاب فى الجمع بين
الحكم المصطفوية والمرتضوية، مستخرجاً من
كتابى الشهاب القضوى والنهج الرضوى فى
الأخبار والآثار من كلامى النبى
والوصى(عليهما السلام) محفوظاً فيهما توافق
الفاظهما وتطابق معانيهما من الكلمات
الطيبات والمواعظ الكافيات والفصايح
الشافيات …*
و مرحوم خيابانى در پايان افزوده است كه:
كلمات مبارك حضرت رسول و حضرت امير(صلوات الله
وسلامه عليهما) در اين نسخه شريفه بسيار بود
ولى به واسطه امانت بودن نسخه و مسافربودن
فقير در اروميه، همين قدر ميسور و مقدور
گرديد. (خيابانى)
1. رياض
العلماء، افندى: 1/82
2. مجمع الآداب فى معجم الألقاب، ابن فوطى، با
تحقيق محمد الكاظم: 2/33 (شرح حالِ شماره982).
3. رياض العلماء: 1/82
4. مجلّه تراثنا، شماره29، ص49، مقاله «فى رحاب
نهج البلاغة».
5. تاريخ نظم و نثر در ايران، سعيد نفيسى: 1/102
6. ريحانةالأدب: 3/192
7. تعليقات لباب الألباب عوفى از علّامه محمد
قزوينى: 1/358ـ359، با تلخيص.
8. لغت نامه دهخدا، ماده «شَفَرْوَه».
9. براى شرح حال وى، ر.ك: فرهنگ سخنوران:296؛ لغت
نامه دهخدا، ماده «شفروه اى»، لباب الألباب
عوفى: 296؛ تاريخ نظم و نثر در ايران، نفيسى:
1/102؛ ريحانة الأدب: 3/192؛ تذكره دولتشاه
سمرقندى: 117
10و11. تاريخ نظم و نثر: 1/102
12. تاريخ نظم و نثر: 1/102؛ لباب الألباب عوفى:
1/273و360؛ ريحانةالأدب 4/74
13. مجمع الآداب فى معجم الألقاب: 3/27 (شرح حال
ش2115).
14. همان: 5/342 (شرح حال 5221).
15. دايرةالمعارف تشيع: 2/218
16. مجمع الآداب، ابن فوطى: 5/342 (شرح حال 5221).
17. شيخ اسعد گويد كه حديثى را در سال 638ق، در
مدرسه علائيه زيديه اصفهان از وى شنيده كه در
مقدمه كتاب مورد بحث نقل مى كند. گويا اين شخص،
همان محمّد مقدسى، ابن عبدالواحد مقدسى دمشقى
(متوفاى 643ق) مى باشد. براى شرح حال وى ر.ك: معجم
المؤلّفين، كحالة: 10/263
18. در مقدمه مطلع الصباحتين از آن نام مى برد.
19. الذريعة: 16/90 و كتابخانه ابن طاووس: 259
20. الذريعة: 5/52
21. الذريعة: 4/476
22. الذريعة: 10/9ـ10 و 8/192 و 11/236 و 13/256ـ257؛
كتابخانه ابن طاووس: 493
23. الذريعة: 15/123
24. مجمع الآداب، ابن فوطى: 2/33
25. الذريعة: 20/22
26. همان: 2/278
27. طبقات أعلام الشيعة: ق7/17
28. مرحوم ملّاعلى خيابانى تبريزى (متولّد 1282 و
متوفاى 1367ق) از تراجم نگاران و كتابشناسان
خبير قرن چهاردهم هجرى است. آثار او كه از سى
عدد تجاوز مى كند، مشحون از تحقيقات تاريخى،
رجالى و كتابشناسى است. از مهمترين آثارش،
علماى معاصرين، وقائع الأيام در پنج جلد و
ذخائر الأسفار را مى توان نام برد كه هر سه به
چاپ رسيده اند. براى شرح حال وى، بنگريد به
وقائع الأيام: جلد سوم/ وقايع ماه رمضان؛
علماى معاصرين: 406ـ410؛ نقباء البشر: 4/1468؛ أعيان
الشيعة: 41/305؛ مؤلّفين كتب چاپى مشار: 4/227؛
مقدمه ذخائر الأسفار چاپ شده در ميراث اسلامى:
دفتر سوم/ 621ـ625
29. ذخائرالأسفار، سفرنامه علمى مرحوم خيابانى
است كه در سال 1352ق، به شهرهاى خوى، اروميه،
زنجان، تهران، قم و مشهد انجام گرفته است و در
آن، شرح حال عالمانى را كه ملاقات كرده و
كتابهايى را كه مطالعه نموده، با خلاصه اى از
مطالب هركدام درج نموده است. اين سفرنامه در
سالنامه ميراث اسلامى (دفتر سوم، ص621ـ653 و دفتر
چهارم، ص81 ـ 130) به تصحيح نگارنده سطور به چاپ
رسيده است.
30. تنها عناوين چهارگانه و نشانه گذارى ها از
ماست.
31. چيزى سقط شده است. (خيابانى)
32. الخطبة: وقائع الأيّام، مجلّد ماه صيام، ص271
(خيابانى).
33. و در حاشيه مسطور است: «فى باب الهجرة من
البحار قال (صلى الله عليه وآله): ما نفعنى مال
قطّ ما نفعنى مال خديجة. عبدالكريم بن ابى
طالب». (خيابانى).
*
براى شرح حال مؤلّف (شيخ اسعد بن عبد القاهر
اصفهانى) به منابع زير مراجعه شود:
دايرة المعارف تشيّع: 2/130
لغت نامه دهخدا: اسعد بن عبد القاهر
رياض العلماء، افندى: 1/82
تلخيص مجمع الآداب، ابن فوطى: 2/33
أعيان الشيعة، عاملى: 3/297
طبقات أعلام الشيعة، شيخ آقابزرگ: ق7/17
أمل الآمل: 2/32
مستدرك الوسائل: 3/573
روضات الجنات: 2/6
هدية العارفين: 1/205
معجم رجال الحديث، خويى: 3/86
معجم المؤلفين، كحالة: 2/247
مجله تراثنا، شماره29، ص49ـ50
احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى، مدرّس
رضوى: 169
كتابخانه ابن طاووس: 23و259و493
|