|
(نقدى بر مقاله «دفاع از حديث ـ 2»)
مهدى مهريزى
در بخشى از مقاله «دفاع از حديث ـ2» كه در شماره سوم
مجلّه علوم حديث درج گرديد، دفاعى از احاديث نقصان
عقل زنانْ صورت پذيرفت. سعى نويسنده محترمِ آن
دفاعيّه، پاسخگويى به اشكالات زير بود:
1ـ دو روايت نهج البلاغه، ناظر به قضيّه
خارجيّه اند و نكوهش در آنها، مقطعى است.
2ـ روايات حاكى از نقصان عقل زنان، مخالف قرآن است؛
زيرا در قرآن، سبب نابرابرى زن و مرد در شهادت،
«نسيان» معرّفى شده، و نه «نقص عقل».
3ـ مضمون اين گونه احاديث، خلاف بداهت عقل است.
4ـ نقصان عقلى (مورد اشاره بعضى احاديث)، اشاره به
تفاوت ماهوى زن و مرد ندارد؛ بلكه اين كاستى، براثر
شرايط خارجى حاصل آمده است.
5ـ اين گونه احاديث را مخالفان حضرت فاطمه(س)
ساخته اند.
نويسنده مقاله ياد شده، با ذكر سندهاى متعدّد و
نقل برداشتهاى مفسّران(بويژه مرحوم
علّامه هطباطبايى)، اين ايرادها را ناروا دانسته،
سَنَد و دلالت احاديث مورد بحث را مقبول
شمرده، به
مضمون اين احاديثْ صحّه مى گذارد، و در پايان
مى نويسد:
در پايان، به راحتى مى توان نتيجه گرفت كه فزونى
عقل در مردان، در كنار فزونى عاطفه در زنان، بسيار
واضح است. حكمت خداوند در خلقت و آفرينش،
ايجاب مى كند كه اين تفاوت وجود داشته باشد و اين
جهت، مورد تأييد روايات و گفتار عالمان دينى است.1
.*.
در اين تأمّل و درنگ، نكاتى گوشزد مى شود؛ شايد كه
مفيد افتد! در همين جا، انديشمندان را به داورىِ
علمى مى خوانيم، تا از سرِ انصاف و داد به «دفاع»
و «نقد» بنگرند. اينك نقد ما:
يك. نويسنده محترم، در شماره دوم مجلّه
علوم حديث2، دفاع از حديث را براى مقابله با چند
نادرست، هدف خويش قرارداد:
1ـ مسكوت گذاشتن احاديث، در عرصه هاى مختلف علمى
2ـ اصل قرارندادن احاديث و نگرش تبعى به آنها
3ـ تحميل تفسير بر روايات
4ـ پذيرش مطلق احاديث
5ـ نگرش تك سويى، جزئى و مُثله اى به روايات
6ـ طرد سريع احاديث
اين اصول، بسيار متقن و قابل دفاع اند؛ امّا به نظر
مى رسد برخى دفاعها نيز به كنار گذاردن همين
اصول، منتهى خواهدگشت؛ به اين ترتيب كه: مطلق
احاديث، پذيرفته مى شود و آرا و سليقه ها و
فرهنگهاى شكل گرفته مسلمانان، بر روايات تحميل
مى گردد، و نيز با نگرش جزئى و مُثله اى با حديث
بر خورد مى شود، و حديثْ در كنار هم سلكان
خود(و
در دامن اصول مسلّم شريعت) معنا نمى يابد. از اين
رو، مى توان گفت: همچنان كه «إلّاوّل سريع»، يك آفت
است، «پذيرش سريع» نيز آفتى ديگراست!
دو. در مسائل اعتقادى و انسان شناختى،
دلالت و سَنَد، زمانى پذيرفته است كه به مرحله قطع
و اطمينان برسد؛ و گرنه، بايد آن حديث را مسكوت
گذارد و رأيى را براساس آن، به نام دين صادر نكرد.
عالمان اصول و فقيهان و مفسّران، براين، تأكيد
دارند واز اين رو، به صرف صحّت سَنَد، يا ظهور
دلالت، نمى توان به استنتاج دست زد.
البتّه كثرت و تعدّد نقل و وجود اسناد بسيار،
مى تواند درباره سَنَد، قطع آور باشد؛ ليك قطعيّت
دلالت، محتاج شواهد و قرائنى فراتر از ظهور است.
همچنين، فهم عالمان دينى مى تواند شاهد و
قرينه اى براى دلالت باشد؛ امّا اين، تا زمانى است
كه شاهدى برخلاف آن يافت نشود؛ و گرنه، بايد آن فهم
را تخطئه كرد. مگر قرنها فقيهان به قليل بودنِ
آب چاه معتقد نبودند(با آنكه صحيحه اسماعيل بن
بزيع در كتب حديثى وجود داشت)؟ مگر نگفته اند پس
از شيخ طوسى، مجتهدان(تحت سيطره عظمت علمى شيخ)،
مقلّدى بيش نبودند؟ و…
در اين زمينه، به ذكر چند شاهد مى پردازيم:
آية الله نايينى معتقد است:
لاعبرة بالظن فى باب أصول العقائد فإنّه لابدّ
فيها من تحصيل العلم وفى الموارد التى انسد فيها
باب العلم يمكن الإلتزام وعقد القلب بها على سبيل
الإجمال بمعنى انّه يلتزم بالواقعيّات على ما هى
عليها.3
در زمينه اصول عقايد، به «گمان» اعتنايى نيست؛ بلكه
بايد علم حاصل شود و در جايى هم كه راه علم
مسدود است، مى توان به نحو اجمال عقيده داشت؛
يعنى عقيده به «واقع»، آنگونه كه هست.
آيةالله خويى، سخنى به تفصيل دارند كه اجمالش چنين
است:
در حوزه اصول عقايد، اگر غرضْ معرفت است، باگمان
حاصل نمى شود؛ خواه غرضْ معرفت باشد عقلاً و خواه
شرعاً. بلى، عقد قلب و انقياد با ظنّ معتبر، مانعى
ندارد. در امور تكوينى و تاريخى، ظنّ مطلق حجّت نيست
و ظنّ خاص(به اعتبار اخبار از متعلّق) جايز است؛
البته طبق مسلك طريقيّت. و امّا طبق مسلك منجزيّت،
همين مقدار هم جايزنيست.4
نتيجه سخن، اين است كه: در اصول عقايد و تاريخ و امور
تكوينى، با خبر واحدِ معتبر، چيزى ثابت نمى شود.
بلى، در عقايد مى توان براساس آن، عقيده پيدا كرد
و در امور تكوينى و تاريخى، تنها مى توان اِخبار
كرد(امّا معرفت به واقع پيدا نمى شود).
علّامه طباطبايى در تفسيرالميزان فرموده است:
… والذى استقرّ عليه النظر اليوم فى المسألة
انّ الخبر إن كان متواتراً أو محفوفاً بقرينة
قطعيّة فلا ريب فى حجّيتها وأمّا غير ذلك
فلا حجّية فيه للاخبار الواردة فى الأحكام
الشرعيّة الفرعيّة إذا كان الخبر موثوق الصدور
بالظنّ النوعى فإنّ لها حجّية وذلك انّ الحجية
الشرعية من الاعتبارات العقلائية تتبع وجود أثر
شرعى فى المورد يقبل الجعل والاعتبار الشرعى
والقضايا التاريخية والأمور الاعتقادية لامعنى
لجعل الحجّية فيها لعدم أثر شرعى ولامعنى لحكم
الشارع بكون غيرالعلم علماً وتعبيد الناس بذلك.
والموضوعات الخارجية وإن أمكن أن يتحقق فيها أثر
شرعى إلّا أنّ أثرها جزئيّة والجعل الشرعى لاينال
إلّا الكليّات.5
آنچه امروزه ثابت است، اين است كه خبر متواتر، يا
خبر همراه با قرينه قطعى، بدون ترديد حجّت است. و
امّا جز اينها، روايات مورد وثوق، تنها در احكام
شرعى فرعى حجّت است.
دليلش آن است كه حجّيت شرعى، از اعتبارهاى عقلايى
است كه تابع اثر شرعى مى باشد؛ اثرى كه قابليّت جعل
و اعتبار داشته باشد. حوادث تاريخى و مسائل
عقيدتى، بدين معنا حجّيت بردار نيست؛ زيرا در آن،
اثر شرعى نيست؛ و معنا ندارد كه شارع، غير علم را
علم دانسته، مردم را بدان متعبّد سازد.
در موضوعات خارجى، اگرچه اثر شرعى متصوراست، امّا
چون اثر جزئى است، بازهم در جرگه اعتبار شرع قرار
نمى گيرد.
مرحوم علّامه، اين مطلب را در موارد متعدّدى از
تفسير گرانسنگ الميزان و تعليقه بر بحارالانوار،
گوشزد كرده است.6
آيةالله ميرزا جواد تهرانى ـ ره ـ در اين باب
نگاشته است:
در مطالب اعتقاديّات، بايد به مدارك معلوم (چه از
جهت صدور و چه از جهت دلالت) متّكى باشيم. با خبر
واحد غيرمعلوم الصدور و يا تأويل متشابهات، به نظر
و ميل خودمان و بدون ارجاع به محكمات، نبايد به
مطلبى اعتقاد ورزيم و از واقع، اخبار قطعى بنماييم.
هر حديثى كه بر خلاف محكمات قرآن كريم، يا احاديث
متواتره قطعىّ الدلاله، يا برخلاف عقل فطرى سليم
بود، بايد رد و تكذيب شود. اگر حديثى نه چنين
مخالفتى داشت(كه موجب طرح و تكذيب آن شود) و نه حديث
معلوم الصدور و معلوم الدلاله بود(كه موجب اخذ و
التزام به مفاد آن بشود) بايد آن را در بوته اجمال و
احتمال گذاشت و به تعبير ديگر، در مورد آن بايد
توقّف نمود و به عبارت ثالث، چنين حديث كه منتسب به
اهل بيت(ع) است، علم آن را به خود اهل بيت بايد
واگذاشت. گرچه در كتب احاديث، هزاران حديث در
موضوعات مختلف از اين قبيل مشاهده گردد، نه آن را
بايد طرح و تكذيب كرد و نه بايد به
ظاهر آن تعبّداً
التزام قطعى پيدا نمود و نه آن را با زور تأويل و
توجيه، بر يكى از نظريّات و اختيارات فرد يا
دسته اى از متفكرين و بزرگان، حمل قطعى كرد.
هر مورد كه ظاهر كلام بر خلاف ضروريّات و مسلّمات
عقول فطرى سليم بود، كشف مى شود كه آن ظاهر، مراد
نبوده و يا اساساً صادر نشده است. مگر اينكه
معلوم الصدور باشد كه در اين صورت بايد در معناى
ظاهر تصرف نمود.7
اين مطلب، در باب سند و دلالت(هر دو) جارى است؛ يعنى
دلالتى مورد قبول است كه نص باشد و احتمال خطا و
خلاف در آن نباشد.
براين اساس، بايد گفت: رواياتى كه در معرّفى
ويژگيهاى زن و خصلتهاى او، آفرينش وى، نقصان عقل وى
و… واردشده، بايد با اين ملاكْ سنجيده شود. يعنى
زمانى مى شود به اتّكاى آن احاديث و حتّى آيات
قرآنى به انسان شناسى و زن شناسى پرداخت كه سند
حديثْ يقينى و دلالت حديث و قرآن، نص و غير قابل
ترديد باشد. با هر خبر صحيح و هر ظهور نمى توان
نتايجى را در اين مقوله ها، به دين نسبت داد؛ زيرا
در اين حوزه، نه شرع تعبّد دارد و نه عُقلا.
به عنوان مثال، اگر فردى بسيار متديّن و پارسا(كه
زبانش از هر كذب و دروغ پيراسته است و به قول
عالمان رجال، از ضبط و وثاقت لازم و فوق آن برخوردار
است)، يك مسئله رياضى را حل كند و بگويد درست
حل كرده ام، اين گفته، قطع آور نيست و به آن
اعتنا نمى شود؛ بلكه بايد براى قبول درستى حل
مسئله، آن را آزمايش كرد. در صورتى كه اگر همين
فرد، هر خبرى را در حوزه زندگى روزمره نقل كند،
بدان اعتنا مى شود.
سرّ امر در اين است كه در صورت اوّل، دنبال واقع
هستيم و عقلا و شرع، تعبّدى ندارند. امّا در صورت
دوم، در امور اعتبارى و زندگى، عُقلا با اعتبار و
تعبّد زندگى مى كنند و شرع نيز همان رويّه را دنبال
كرده است. چنين رواياتى، يا بايد متواتر بوده، در
دلالت، نص باشد و يا اينكه قرائن يقين آور در سند و
دلالت بر آن اقامه شود، تا بتوان به
استنتاج
دست زد.
البته اين بدان معنا نيست كه هر خبر غير متواتر را
طردكنيم و نسبت كذب و جعل به آن بدهيم؛ بلكه اين كار
هم روا نيست. روايات غير متواتر و غير نص، تا زمانى
كه با دليل عقلى قطعى مخالفتى نداشته باشند، طرد
آنها جايز نيست؛ همانگونه كه براساس چنين احاديثى
نمى توان به رأى دين در اين حوزه ها دست يافت.
رعايت اين حريم، نشانه بى اعتنايى به حديث نيست،
بلكه نشانه پايبندى به مرزهاى تعيين شده از سوى
دين است.
سه. بهتر آن بود كه نويسنده، نخست، مراد از
عقل را نشان مى داد تا محلّ نزاع، تحرير گردد؛
زيرا در احاديث و روايات، عقل به معانى گوناگونى
دلالت دارد و محدّثان نيز بر اين امر، صحّه
گذارده اند.
شيخ حرّ عاملى فرموده است:
عقل در كلام دانشمندان و حكما، به معانى گوناگونى
استعمال مى شود و تتبّع و جستجو نشان مى دهد كه در
احاديث و روايات، به سه معنى استعمال شده:
1ـ نيروى درك خير و شر و تميز ميان آنها، و اين
مناط و ملاك تكليف است.
2ـ ملكه اى درونى كه انسان را به گزينش خوبيها و
رها كردن بديها، فرا مى خوانَد.
3ـ تعقّل و دانش، و بدين جهت است كه مى بينيم در
روايات، عقل در برابر جهل و نادانى به كار
رفته است.8
علّامه مجلسى نيز سخنى مشابه همين دارد و
فرموده است:
اخبارى كه در ابواب عقل و جهل رسيده، يا به معناى
نيروى درك خير و شر است و يا به معناى ملكه اى درونى
كه انسان را به انتخاب خوبيها و ترك بديها
دعوت
مى كند. البته در معناى دوم، روايات بيشترى
وجود دارد و برخى روايات، احتمال معناى ديگر هم
دارد. همانطور كه در بعضى از آنها عقل، به معناى
دانش آمده است.9
و در جاى ديگر، فرموده است:
با جستجو در اخبار منسوب به ائمه(ع)،
به دست آورديم كه خداوند در هر يك از انسانهاى
مكلّف، نيروى درك نفع و ضرر آنها را آفريده؛ گرچه
اين نيرو در ميان آنها متفاوت است و كمترين آن، همان
است كه انسان را مكلّف مى سازد … و اين نيرو قابل
رشد و تكامل است به ميزان دانش و رفتار انسانها. هر
قدر آدمى در علم و دانش تلاش كند، اين نيرو افزايش
مى يابد.10
در احاديثى كه لفظ «عقل» را به كارگرفته اند،
معانى گونه گون ديده مى شود:
عن على(ع): «العقل عقلان: عقل الطبع وعقل التجربة؛
وكلاهما يؤدّى إلى المنفعة».11
عقل دوتاست: طبيعى و اكتسابى؛ و هر دو به سود و نفع،
راه مى برند.
برخى روايات، به عقل ذاتىِ طبيعى اشارت دارند كه
نمونه هايى از آنها را مى آوريم:
الف ـ برخى احاديث كه چگونگى آفرينش انسان را در
برابر خلقت فرشتگان و بهايم، به تصوير مى كشد،
انسان را تركيب شده از عقل و شهوت مى داند. هر كه
عقلش را غالب بدارد، به مقام فرشتگان و برتر از آن
نائل مى شود؛ و هر آنكه شهوت را غلبه دهد، در جرگه
بهايم خواهد بود. از اين جمله است:
وفى العلل عن أبيه عن سعد بن عبداللّه عن أحمد بن
محمد بن عيسى عن على بن الحكم عن عبداللّه بن سنان
قال سألت أباعبداللّه جعفر بن محمد بن الصادق(ع) فقلت
الملائكة أفضل ام ابن آدم؟ فقال: «قال
أميرالمؤمنين على بن أبى طالب(ع):
إنّ اللّه ركّب
فى الملائكة عقلاً بلاشهوة وركب فى البهائم شهوة
بلاعقل وركب فى ابن آدم كلتيهما؛ فمن غلب عقله
شهوته فهو خير من الملائكة ومن غلب شهوته عقله فهو
شرّ من البهائم».12
عبداللّه بن سنان گويد كه از امام صادق(ع) پرسيديم:
آيا آدميان برترند يا فرشتگان؟ فرمود:
اميرالمؤمنين گفته است: «خدا فرشتگان را از عقلِ
بدون شهوت آفريد و چهارپايان را از شهوت بدون عقل؛
امّا در آدمى، هر دو را تركيب كرد. آنكه عقلش بر
شهوتش چيره شود، از فرشتگان برتر است و آنكه شهوتش
بر عقل چيره گردد، از چهارپايان پست تر است.
سند اين روايت، صحيح و دلالت آن واضح و روشن است.
اين روايت، نحوه آفرينش آدميان را بيان نموده و
تفاوتى ميان زن و مرد نگذاشته است.
ب ـ برخى روايات، انسان را تركيبى از عقل و صورت
معرّفى مى كند و عقل را به منزله روح در كالبد
انسان مى داند؛ مانند:
وقال على(ع): الإنسان عقل وصورة؛ فمن أخطاه العقل
ولزمته الصورة لم يكن كاملاً وكان بمنزلة من لاروح
فيه.13
آدمى، عقل و صورت است. آنكه عقل را رها كرده و به
صورت چسبيده است، كامل نيست و بسان موجودى است كه
روح ندارد.
ج ـ دسته اى ديگر از احاديث، ملاك انسانيّت را عقل
مى شناسد؛ مانند:
عن على(ع): الإنسان بعقله.14
انسانيّت انسان، به عقل اوست.
دسته اى ديگر از احاديث، بر عقل اكتسابى دلالت
دارد كه رشد و نقص آن، به خصلتها و رفتار
آدمى بسته است. در اينجا، چند حديث از اين باب را
مثال مى آوريم:
قال النبى(ص): أطعموا نساءكم الحوامل اللبان فإنّه
يزيد فى عقل الصبى.15
به زنان باردار، شير بخورانيد، زيرا عقل بچه را
افزايش مى دهد.
قال على(ع): والعلم يزيد العاقل عقلاً.16
دانش، عقلِ عاقل را افزون مى كند.
وعن عدة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن ابن فضال عن
ابن بكير عمّن حدّثه عن أبى عبداللّه(ع) قال:
التجارة تزيد فى العقل.17
تجارت، عقل را افزايش مى دهد.
محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم عن أبيه عن
ابن أبى عمير عن حماد بن عثمان عن
أبى عبداللّه(ع) قال: ترك التجارة ينقص العقل.18
كنارگذاردن تجارت، عقل را ناقص مى كند.
قال الصدوق، قال الصادق(ع): ترك التجارة مذهبة
للعقل.19
كنارگذاردن تجارت، عقل را از بين مى برد.
محمّد بن الحسن عن الحسن بن على عن أسباط بن سالم
بيّاع الزطى، قال سئل ابوعبداللّه(ع) يوماً وأنا
عنده عن معاذ بيّاع الكرابيس، فقيل: ترك التجارة.
فقال: «عمل الشيطان من ترك التجارة؛ ذهب ثلثا
عقله».20
روزى امام صادق(ع) از معاذ كرباس فروش پرسيدند،
گفته شد: از تجارت كناره گيرى كرده است. فرمود:
شيطان از طريق كنار گذاردن تجارت، عمل مى كند؛
دوسومِ عقلش ازدست رفت.
محمد بن يعقوب عن بعض أصحابنا رفعه عن هشام بن
الحكم عن أبى الحسن
موسى بن جعفر(ع) ـ فى حديث
طويل ـ قال: «يا هشام، كان اميرالمؤمنين(ع) يقول: ما
عبداللّه بشىء أفضل من العقل وما تمّ عقل امرء
حتى تكون فيه خصال شتى: الكفر والشر منه مأمونان،
والرشد والخير منه مأمولان، وفضل ماله مبذول، وفضل
قوله مكفوف، نصيبه من الدنيا القوت، لايشبع من
العلم دهره، الذل أحبّ اليه مع اللّه من العزّ مع
غيره، والتواضع أحب اليه من الشرف، يستكثر قليل
المعروف من غيره، و يستقلّ كثير المعروف من نفسه،
ويرى الناس كلّهم خيراً منه، وانّه شرّهم فى نفسه
وهو تمام الأمر».21
امام كاظم(ع) در سخنى طولانى فرمود: «اى هشام،
اميرمؤمنان(ع) فرمود: خدا با سرمايه اى بهتر از عقل
عبادت نشد. عقل آدمى، آنگاه تمام است كه ويژگيهايى
چند را دارا باشد: كفر و شر از او به دور باشد؛ رشد و
خير از او اميد رود؛ زيادتى اموالش بخشيده مى شود؛
از زيادتى سخن، خود نگه دارد؛ بهره اش از دنيا قوتِ
زندگى است؛ روزگارش از دانش طلبى سيرنگردد؛ ذلّتِ
با خدا بودن را بهتر از عزّتِ بى خدايى دوست
مى دارد؛ فروتنى را از شرف، بهتر دوست دارد؛ كار
خوب اندك را از ديگران بزرگ مى انگارد؛ نيكى
فراوان خود را كم مى شمرد؛ ديگران را از خود بهتر
مى بيند؛ و نزد خود، خودش را بدتر از همه مى داند؛
و اين، تمام سخن است.
حاصل، آنكه: اگر عقل در احاديثْ گاه معناى «تعقّل»
دارد و گاه به معناى درك خوبى و بدى و گاه به معناى
انتخاب خوبى و بدى است، و از سوى ديگر، در برخى
احاديثْ مرادْ عقلِ طبيعىِ ذاتى است و در برخى
ديگر، عقل اكتسابىِ تجربى، چگونه مى توان با
روشن نساختنِ معناى عقل، در احاديثِ نقصان عقول
زنان به داورى نشست و از آنها دفاع نمود و برپايه
آنها حكم راند؟
چهار. براى بيان اميرالمؤمنين(ع) در
نهج البلاغه22، نيز تأويلها و معانى مختلفى ايراد
شده است. نويسنده دفاع از حديث، به دو مورد از آنها
اشاره داشت: يكى آنكه اين سخن، ناظر به قضيّه خارجى
است و زنان جمل سوار را نكوهش كرده است و دوم آنكه
مراد از نقصان عقل، آن چيزى است كه شرايط اجتماعى
سبب شده(و گرنه، در ماهيّت زن و مرد، تفاوتى نيست).
بجز اين دو معنا، آراى ديگرى نيز در معناى اين حديث
عرضه شده كه بدان اشاره مى شود:
1ـ استاد محمّدتقى جعفرى، زنان و مردان را در عقلِ
عملى برابر مى داند و تفاوت را در عقل نظرى
مى بيند. وى عقل نظرى را چنين تعريف نموده است:
عقل نظرى همان فعّاليت استنتاج هدفها يا وصول به
آنها با انتخاب واحدها و قضايا و وسايلى است كه
مى توانند براى رسيدن به هدف ها كمك نمايند،
بدون اينكه واقعيت يا ارزش آن هدفها و وسايل را
تضمين نمايد.23
سپس مى افزايد:
بنابراين، آنچه كه صنف مرد به او مى بالد و مغرور
مى شود، فى نفسه داراى ارزش نيست، و اعتبارى بيش
از شكل دادن به واحدها و قضايايى كه آنها را صحيح
تلقّى كرده است ندارد؛ بلكه از آن جهت است كه
اشتياق آدمى به دريافت واقعيّت و رشد شخصيّت، به
شرط اعتدال روانى، سطوح شخصيّت وى را
اشغال مى نمايد. لذا با حاكميّت عقلِ نظرى،
درباره واقعيّتها و رشد شخصيت، همواره دچار نوعى
تشويش خاطر و وسوسه مى باشد.24
2ـ آقاى لبيب بيضون، مؤلف «تصنيف نهج البلاغة»
معتقد است:
قدرت تمييز خوب و بد در امور اساسى، به
تمامى انسانها تعميم دارد؛ ولى در تشخيص خيروشر در
امور فرعى، عنصر مردانه اندكى بر عنصر زنانه
ترجيح دارد.
ايشان معتقد است:
مردان در تشخيص امور فرعى و دقيق، بر زنان برترى
دارند. به علاوه، از آنجاكه زن فطرتاً موجودى
عاطفى است، در تمام امور زندگى پيروى وى از اميال
باطنى قويتر از فرمانبرى وى از عقل مى باشد.25
3 ـ برخى معتقدند زنان در هويّت ذاتى، با مردان
برابرند و عقل آنان به لحاظ كمّى و كيفى، تفاوتى با
عقل مردان ندارند؛ ليكن خصوصيّات طبيعى زن از قبيل:
كمى صبر و استقامت، تحمّل و بردبارى اندك و حافظه
كم، مانع بروز اين قوّه خدادادى است.26
4ـ برخى ديگر گفته اند: عقل، به دو نوع انسانى و
اجتماعى منقسم مى شود كه زنان و مردان در عقل
انسانى برابرند، امّا در عقل اجتماعى، مردان برترى
دارند.27
5ـ استاد مصطفوى، تفاوت عقل زنان و مردان را ذاتى
نمى داند، بلكه بر بُعد تجربى و اكتسابى عقل مردان
تأكيد مى ورزد و مى فرمايد:
زن به افزايش عقل خويش، به آن اندازه كه مرد نيازمند
افزايش آن است، نيازمند نيست؛ زيرا كه حيطه
فعّاليتش محيط خانه است.28
وى براين باور است كه:
عوامل رشد اين عقل و تجربه، … به حكم طبيعت و فرمان
خالق طبيعت، بيش از زنان، دردسترس مردان است.29
با اين تشتّت آرا در تفسير حديث يادشده، چگونه
مى توان از كنار آن به آسانى گذشت؟ جالب است دانسته
شود كه در باب شرح و تفسير اين حديث، چند كتاب مستقل
نگاشته شده است.
مدافع نقصان عقل زن، نمى تواند به اجمال و ابهام
بسنده كرده، بدون ردّ تفسيرهاى مخالف، به رأيى و
نظرى پايبند شود. مگر روش فقيهان اين نيست كه اگر
شواهدى روشن در تفسير حديثى نداشتند، آن را مسكوت
مى گذارند و رأيى براساس آن صادر نمى كنند؟
پنج . در بسيارى از روايات، از زنان عاقل
سخن رفته و به ازدواج با زنان عاقل توصيه شده است.
در اينجا به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
محمد بن يعقوب عن عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد
عن علىّ بن أسباط عن محمد بن صباح عن
عبدالرحمن بن الحجّاج عن عبدالله بن مصعب
الزبيدى ـ فى حديث ـ قال: سمعت أبا الحسن
موسى بن جعفر(ع) يقول وقد تذاكرنا أمر النساء: «
أمّا الحرائر فلا تذاكروهنّ و لكن خير الجوارى
ماكان لك فيها هوى و كان لها عقل وأدب فلست تحتاج
الى أن تأمرو لاتنهى ودون ذلك ماكان لك فيها هوى
وليس لها أدب فأنت تحتاج الى الأمر و النهى ودونها
ماكان لك فيها هوى وليس لها عقل ولا أدب فتصبر
عليها لمكان هواك فيها وجارية ليس فيها هوى وليس
لها عقل ولا أدب فتجعل فيما بينك و بينهما البحر
الأخضر».30
وقتى سخن از زنان به ميان آمد، امام كاظم(ع) فرمود:
با زنان آزاد مذاكره نكنيد؛ بهترين كنيزان آن است
كه در او ميل دارى و داراى عقل و ادب است و نيازى به
امرونهى كردن ندارد. كمتر از آن، كنيزى است كه به او
ميل دارى ولى
ادب ندارد و تو نيازمند امرونهى هستى.
و كمتر از آن، آن است كه به او ميل دارى، ولى نه عقل
دارد و نه ادب. بايد او را تحمل كنى، زيرا او را
دوست دارى. و امّا آنكه نه به او ميل دارى و نه عقل
و ادب دارد، درياى سبز را بين خود و او، فاصله
قرارده!
محمد بن يعقوب عن علّى بن ابراهيم عن أبيه عن
حمّاد عن حريز عن محمد بن مسلم عن أبى عبداللّه(ع)
فى حديث انّه سأله عن ذبيحة المرأة فقال: اذا كان
نساء ليس معهن رجل فلتذبح أعقلهنّ ولتذكر
اسم اللّه عليه.31
محمد بن مسلم از ذبح حيوان توسّط زن سؤال كرد، حضرت
صادق(ع) فرمود: اگر با زنان مردى نبود، عاقلترين
آنها ذبح كند و نام خدا را بر ذبيحه به زبان آرد.
قال أميرالمؤمنين(ع): ايّاك ومشاورة النساء
إلّا من جربت بكمال عقل فإنّ رأيهنّ يجر الى الأفن
وعزمهنّ الى الوهن.32
از مشورت با زنان پرهيز كن، جز زنى كه به تجربه،
كمال عقلش به ثبوت رسيده است؛ زيرا رأى زنان به
ضعف، و تصميمشان به سستى مى كشاند.
محمد بن يعقوب عن محمد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن
علىّ بن الحكم عن علىّ بن أبى حمزة عن أبى بصير،
قال: سمعت أبا عبداللّه(ع) يقول: «خطب رسول اللّه
النساء فقال: يامعاشر النساء، تصدّقن ولو من حليكنّ
ولو بتمرة ولو بشقّ تمره فإنّ أكثركنّ حطب جهنّم؛
إنّكنّ تكثرن اللعن وتكفرن العشيرة». فقالت امرأة
من بنى سليم لها عقل: «يارسول اللّه، أليس نحن
الأمّهات؟».33
امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا براى زنان خطابه
ايراد كرد و فرمود: «اى گروه زنان، صدقه دهيد ولو از
زيورتان، ولو با يك خرما يا نيم خرما، زيرا شما هيزم
جهنّم هستيد؛ بسيار لعن مى كنيد و خويشان را
ناديده مى انگاريد». زنى عاقل از
بنى سليم گفت:
مگر ما، مادران نيستيم؟…
الصدوق عن أبيه عن محمّد العطّار عن ابن أبان عن
ابن أورمة عن عبدالرحمن بن حمّاد عن يوسف بن
حمّاد عن المفضّل عن أبى عبداللّه(ع) قال: « لما
أسرى برسول اللّه(ص) بينا هو على البراق وجبرئيل
معه إذ نفخته رائحة مسك. فقال يا جبرئيل، ما هذا ؟
فقال: كان فى الزمان الاوّل ملك له أسوة حسنة فى أهل
مملكته وكان له ابن، رغب عمّا هو فيه وتخلّى فى بيت
يعبداللّه. فلمّا كبر سنّ الملك مشى اليه خيرة
الناس وقالوا: أحسنت الولاية علينا وكبرت سنّك
ولاخلفك إلّا ابنك وهو زاغب عمّا أنت فيه وإنّه
لم ينل من الدنيا فلو حملته على النساء حتى يصيب
لذة الدنيا لعاد؛ فاخطب كريمة له فزوجه جارية لها
أدب وعقل. فلمّا أتوا بها وحولوها الى بيته أجلسوها
وهو فى صلاته فلمّا فرغ قال: ايّتها المراة، ليس
النساء من شأنى فان كنت تحبّين أن تقيمى معى
وتصنعين كما أصنع، كان لك من الثواب كذا وكذا. قالت:
فأنا أقيم على ما تريد. ثمّ إنّ أباه بعث اليها
يسائلها هل حبلت؟ فقالت: إنّ ابنك ما كشف لى عن ثوب.
فأمر بردّها الى أهلها وغضب على ابنه وأغلق الباب
ووضع عليه الحرس. فمكث ثلاثاً ثم فتح عنه فلم يوجد
فى البيت أحد فهو الخضر(ع)».34
هنگامى كه رسول خدا(ص)، در سير ملكوتى بود و
جبرئيل او را همراهى مى كرد، بوى مشكى بلندشد. از
جبرئيل پرسيد: اين چيست؟ جبرئيل جواب داد: در
زمانهاى پيشين پادشاهى بود كه مَنِشى نيكو در
مملكت دارى داشت. فرزندى داشت كه از پدر و شئون
زمامدارى كناره گرفته، در خانه اى بندگى خدا
مى كرد. زمانى كه پادشاه پيرشد، نخبگان جامعه نزد
او آمدند و گفتند: خوب برما حكومت كردى؛ اينك سنّى
از شما گذشته و جانشينى جز پسرت ندارى، امّا او از
شئون حكومت كناره مى گيرد و از دنيا بهره نمى برد.
خوب است او را
با زنان آشنا سازى تا لذّت دنيا را
بچشد و به حكومت دارى روكند. پدر، دخترى با ادب و
عقل به ازدواجش درآورد. دختر را به خانه پسر برد. او
مشغول عبادت و نماز بود. وقتى از نماز فارغ گشت،
گفت: من را با زنان كارى نيست؛ اگر مى خواهى با من
باشى و كارهايى كه من انجام مى دهم، انجام دهى،
پاداشهاى چنين و چنان خواهى برد. زن گفت:همان كنم
كه تو دوست دارى. پس از مدّتى، پدر از عروس خود
سؤال كرد آيا باردار شده اى؟ گفت: فرزندت لباسى از
من كنار نزده. پدر خشمگين شد و دختر را به خانه پدر
بازگرداند، وپسر را زندانى كرد و برخانه نگاهبان
گذاشت. پس از سه روز، در را بازكرد. او را در خانه
نيافتند. او خضر(ع) بود.
گذشته از اين روايات كه در آنها از جنبه نظرى، عقل
زنان پذيرفته شده، مطالعه تاريخِ اسلام و تاريخ
اديان نيز حكايت از وجود زنان برجسته و تاريخ ساز
دارد. آيا بايد آنان را ناقص العقل شمرد(با اينكه
از بسيارى از مردان در تمامى عرصه هاى زندگى
عاقل تر بودند)؟ يا بايد آنان را استثنا دانست؟
مگر قضاياى عقلى و حقيقى، استثنا برمى دارد(آن هم
تا اين حد)؟
آيا مريم و آسيه كه مَثَل و نمونه براى همه مؤمنان
بودند35، نقص عقل دارند يا استثنا هستند؟ همان مريم
كه مفتخر به «اصطفاكِ وطهّركِ»36 است و خداوند، او
را «آيه»37 دانسته و فرشتگان با او تكلّم
كرده اند … إذ قالت الملائكة يامريم!38؟ خديجه،
همسر پيامبرخدا(ص) چطور؟ يا فاطمه، دختر
گرامى پيامبر كه سيّده زنان عالميان است؟ يا
زينب(س) كه امام سجّاد(ع) درباره اش فرمود: «أنت
بحمد الله عالمة غير معلّمة»39؟
حميده، همسر
امام صادق(ع) كه درباره اش فرمود: «حميدة مصفّاة
من الأدناس»40 و امام باقر(ع) درباره اش گفت:
«حميدة فى الدنيا محمودة فى الآخرة»41 چطور؟ و
زنان بافضيلت و كمال يافته بسيار ديگر؟!
حاصل سخن
حاصل سخن ما، پس از ذكر مقدّمات پنجگانه، اين است كه
صرف نظر از بحث اعتبار سند اين احاديث، تسرّع در
پذيرش دلالت آنها وجهى ندارد؛ زيرا با توجّه به
اينكه دلالت حديث در امور تكوينى، زمانى پذيرفته
است كه قطعى باشد، و از سوى ديگر، عقل در احاديث به
معناى گونه گون آمده و عالمان دينى در معناى
«نقصان عقل» احتمالات متعدّدى را مطرح كرده اند، و
در احاديث ديگرى عقل زنان پذيرفته شده، چگونه
مى توان مطلبى واضح و روشن از اين احاديث استفاده
كرد؟
به تعبير ديگر، تعدّد معانى عقل در روايات، و
تفسيرهاى مختلف از نقصان عقل، نه تنها ظهورى براى
اين احاديثْ باقى نمى گذارد، بلكه آنها را مجمل
نيز مى كند.
و نيز وجود زنان عاقل و انديشمند و پذيرش چنين
امكانى در احاديث، نوعى معارضه را با اين روايات
نشان مى دهد و برمبناى نويسنده«دفاع از حديث»،
سندِ مستفيض معتبراست، مگر در موارد تعارض.
افزون براينها، از آنجا كه در مقاله مورد بحثْ به
گفته هاى علّامه طباطبايى ـ ره ـ بسيار
استنادشده، مناسب است در اينجا سخن علّامه را در
پاسخ يكى از دانشمندان، بنگريم:
آيا قبول داريد كه حضرت زينب، مقام
ولىِّ عهدى داشت؟ و اگر داشت(به علاوه بقيّه
كارهايى كه به عهده اش بود)، نشان اين نيست كه در
اسلام، زن، اگر لياقتش را داشته باشد، مى تواند
پابه پاى مرد به پيش رود؟
جواب: هيچ گونه مدركى براى اين مسئله نيست و
اساساً در اسلام، عنوانى
به نام «ولىّ عهدى»
نداريم و اگر منظور از ولىّ عهدى، جانشينى باشد،
طبق مدارك قطعى، جانشين امام سوم، امام چهارم
است، نه خواهر گرامى اش حضرت زينب(س).
بلى؛ از روايات، درمى آيد كه حضرت زينب در نهضت
حسينى كه عليه سلطنت استبدادى يزيد و ستمگران
بنى اميّه بود، طبق وصيّت سيدالشهدا، وظايف
سنگينى به عهده داشت و در عمل به وظيفه، لياقت
علمى و عملى و شخصيّت فوق العاده دينى خود را به
ثبوت رسانيد.
اصولاً بايد دانست كه از نظر اسلام، ارزش انسان در
جامعه، به علم و تقوا(خدمات دينى، فردى و اجتماعى)
است و ساير امور كه در اجتماعات ديگر، وسيله امتياز
و نفوذ مى باشند(مانند ثروت و عظمت، عشيره و اتباع
و شرافت خانوادگى، و تصدّى مقامات حكومت و قضا و
مقامات لشكرى) هيچ گونه ارزش و امتيازى ندارند كه
ملاك افتخارشان گرديده، آنان را مافوق ديگران
قراردهد.
در اسلام، هيچ امتيازى را نبايد ملاك نفوذ و اعمال
قدرت قرارداد. بنابراين، يك بانوى
اسلامى مى تواند در امتيازات دينى، پابه پاى
مردان، پيش رود و اگر عُرضه داشته باشد، از همه
مردانْ جلوافتد. چنانچه مى تواند(به استثناى سه
مسئله حكومت و قضا و جنگ)، در همه مشاغل اجتماعى با
مردان شركت نمايد. خداى متعال مى فرمايد:
«گرامى ترين شما پيش خدا، باتقواترين شماست»42 و
مى فرمايد: «هرگز كسانى كه مى دانند، با كسانى كه
نمى دانند، برابرنمى شوند».43
(پرسش و پاسخ، علامه طباطبايى، انتشارات آزادى، قم،
1361، ص10ـ12)
1. علوم حديث، ش3، ص154
2. همان، ش2، ص79
3. فوائد الأصول، الكاظمى(تقريراً لأبحاث
النائينى)، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1404، ج3، ص324
4. مصباح الأصول، البهسودى(تقريراً لأبحاث
السيدالخوئى)، مكتبة داورى، قم، 1408، ج2، ص235ـ 239
5. الميزان، الطباطبائى، مؤسسة الأعلمى، بيروت،
1403هـ/ 1983م، ج10، ص351
6. رجوع شود به: الميزان، ج1، ص296 و ج6، ص 57 و ج8،
ص62،66،141،261 و ج9، ص211ـ212 و ج10، ص349 و ج13، ص353 و ج14،
ص25،133،205ـ207 و ج17، ص174
7. عارف وصوفى چه مى گويند؟، آية الله ميرزاجواد
تهرانى، بنياد بعثت، ص254ـ255
8. وسائل الشيعة، طبع آل البيت، ج15، ص208
9. بحارالانوار، ج1، ص101
10. همان، ص100
11. همان، ج75، ص6، ح58
12. وسائل الشيعة، ج15، ص209(ح20298).
13. بحارالأنوار، ج75، ص7، ح59
14. الحياة، ج1، ص45، ح6؛ غررالحكم، ص14
15. بحارالأنوار، ج63، ص444، ح8؛ مكارم الأخلاق، ص222
16. بحارالأنوار، ج75، ص6، ح57
17. همان، ص5، ح1
18. همان، ح10
19. وسائل الشيعة، ج12، ص4، ح9 و ص8، ح12
20. همان، ص8، ح12
21. وسائل الشيعة، ج15، ص187، ح13
22.نهج البلاغه، خطبه18(إنّ النساء … نواقص
العقول …) و نامه14(فإنّهنّ ضعيفات القوى والأنفس
والعقول …).
23. ترجمه و تفسير نهج البلاغه، محمدتقى جعفرى،
دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1361، ج11، ص292ـ293
24. همان، ص298ـ 299
25. زن در نهج البلاغه، علايى رحمانى، ص125
26. همان، ص128
27. همان، ص120
28. همان، ص121
29. همان، ص120
30. وسائل الشيعة، ج14، ص13، ح1
31. همان، ج16، ص276، ح5
32. بحارالأنوار، ج100، ص253، ح56
33. الكافى، ج5، ص513، ح2؛ بحارالأنوار، ج22، ص146، ح138
34. بحارالأنوار، ج13، ص302، ح23
35. سوره تحريم، آيه11 ـ 12
36. سوره آل عمران، آيه42
37. سوره مؤمنون، آيه50
38. سوره آل عمران، آيه 42 و 45
39 . مقتل الحسين، الموسوى المقرّم.
40. زن و پيام آورى، فهيم كرمانى، ص214
41.همان
42. سوره حجرات، آيه13
43. سوره زمر، آيه6
|