مهدى حاج آقا بزرگى
يكى از مهمترين ويژگىهاى زندگى مدرن كه تأثيرات فرهنگى بهسزايى دارد، شتابگيرى جريان تحوّل اجتماعى است. نرخ تغييرات اجتماعى به شكل خارقالعادهاى افزايش يافته، بر همه چيز اثر مىگذارد و از جمله: هنر، علوم، اخلاق، تعليم و تربيت، سياست، اقتصاد و حتى زبان را مجبور به تغيير مىكند. اينها بهترين شاخصهايى هستند كه سرعت دگرگونى را بر ما معلوم مىكنند.
اين تحوّلات پياپى كه به پيچيده شدن دگرگونىهاى فرهنگى منجر شده، پيامدهاى ديگرى نيز به همراه داشته است كه از آن جمله مىتوان به رشد دو جريان به موازات هم اشاره داشت: يكى تمايل جوامع در حركت از همگونگى به چندگونگى و دوم، تمايل جوامع به يكپارچه بودن.
گرچه تكامل نوع بشر امرى قطعى است، اين فراگرد، ضرورتاً در تمامى جوامع و با يك شتاب به وقوع نخواهد پيوست و احتمال بازپَسروىِ يك جامعه نيز به اندازه پيشرفت آن وجود دارد (اسپنسر).
تعريف فرهنگ
فرهنگ از جمله مفاهيمى است كه به راحتى تن به تعريفپذيرى نمىدهد. اين امر از سرشت فرهنگ ناشى مىشود كه قالبناپذير است و مشكل در ظرفى مىگنجد. از اينرو، انديشهمندان و فرهنگشناسان هم براى روشن ساختن مفهوم فرهنگ، تا امروز، صدها تعريف عرضه كردهاند كه تنها ردهبندى انواع اين تعاريف (تشريحى، تاريخى، هنجارى، روانشناختى، ساختارى، تكوينى و...) و تشريح مضامين آنها موجب تدوين كتابهاى متعدّدى گرديده است.
جامعترين تعريفى كه از فرهنگ (با نظر به اكثر تعاريفِ به عمل آمده) مىتوان ارائه داد، اين است: «فرهنگ، عبارت است از كيفيّت يا شيوه بايسته و شايسته براى آن دسته از فعاليتهاى حيات مادّى و معنوى انسانها كه مستند به طرز تعقّل سليم و احساسات تعالىيافته آنان در حيات معقول و تكاملىشان باشد». اكنون مىپردازيم به تحليل تعريفى كه به عنوان جامع همه تعاريف، مطرح نموديم. با تحليل اين تعريف، به چهار محور مهم مىرسيم كه ناديدهگرفتن آنها، ما را از مواد و اهداف اصلى فرهنگ، دور مىدارد.
محورهاى چهارگانه در تعريف فرهنگ
محور اول: بايستگى و شايستگىِ مستند به تعقّل سليم و احساسات تعالىيافته، از اركان فرهنگ و هر پديده فرهنگى است. بنابراين، اگر در يك جامعه، شمارى از پديدهها به نام فرهنگ ناميده شوند، ولى از تعقل سليم و احساسات متعالى فاصله داشته باشند، نمىتوان آنها را پديدههاى فرهنگى حقيقى تلقّى كرد.
محور دوم: حيات انسانى، دور از فرهنگ (به معنايى كه گفتيم)، شايسته ادامه بقا نيست ؛ زيرا زندگى بدون فرهنگ، در حقيقت، همان زندگى بىمعنا و دور از تعقّل و خرد و احساسات عالى انسانى است.
محور سوم: هر اندازه كه فرهنگ يك جامعه بيشتر به اصول ثابت معقول و دريافتهاى عالى انسانى متكّى باشد، آن فرهنگ از بايستگى و شايستگى و پايدارى بيشترى برخوردار است.
محور چهارم: فرهنگ، حقيقتى است دو بعدى: 1) نسبى ؛ 2) مطلق. واضح است كه منظور از مطلق، معناى فلسفى آن نيست ؛ بلكه مقصود، فراگيرتر بودن آن در برابر عناصر نسبى فرهنگهاست. تقسيم فرهنگ به فرهنگ خاص و فرهنگ عام نيز از همين تقسيمبندى ناشى مىشود. فرهنگ خاص، ناشى از بُعد نسبى بودن فرهنگ و مخصوص يك قوم يا ملّت و مستند به طرز تفكّر و تعقّل و احساسات خاص آنهاست.
انواع فرهنگه
فرهنگها را مىتوان به چهار نوع عمده تقسيم كرد:
1) فرهنگ رسوبى: عبارت است از رنگآميزى و توجيه شئون زندگى با تعدادى قوانين و سُنن ثابت نژادى و روانى خاص و محيط جغرافيايى و رگههاى ثابت تاريخى كه در برابر هرگونه تحولات، مقاومت مىورزند و همه دگرگونىها را يا به سود خود تغيير مىدهند و يا آنها را حذف مىكنند.
2) فرهنگ مايع و بىرنگ: اين نوع فرهنگ، عبارت است از آن دسته عادات، آداب و توجيهاتى كه به هيچ ريشه اساسى روانى، و اصولى ثابت تكيه نمىكند و همواره در معرض تحولات قرار مىگيرد. البته در جوامعى كه داراى تاريخ هستند اين گونه فرهنگ به ندرت پيدا مىشود ؛ زيرا چنانكه مىدانيم فرهنگگرايى از يك عامل اساسى و فعال روانى سرچشمه مىگيرد. به طور طبيعى هر جامعهاى در امتداد تاريخ مىخواهد توجيهات و برداشتهاى فرهنگى خود را از زندگى به نسلهاى آينده خود منتقل سازد.
3) فرهنگ پيرو: فرهنگ پيرو، به آن قسم از كيفيّت و شيوه زندگى مادى و غيرمادى مىگويند كه هيچ اصل و قانون اثبات شده قبلى را مورد تبعيّت قرار نمىدهد، بلكه صحت و مقبوليّت خود را از تمايل و خواستههاى غالب مىگيرد. به اين معنا كه اين قسم از فرهنگ ناشى از رفتار و اميال و خواستههاى ديگران با هر انگيزه و علّتى است و هيچ كارى به تطابق آنها با حقايق و واقعيّات مستقل از هوا و هوس و تمايلات طبيعى انسانها ندارد.
بنابراين، هرگونه عامل انحطاط دين و اخلاق و حيات معقول انسانها مىتواند به عنوان خواستههاى مردم، نام «فرهنگ» به خود بگيرد! مدتى است در دوران ما و در جهان، اين قسم بىبندوبارى به نام فرهنگ، مورد اشاعه و ترويج قرار گرفته است كه قطعاً به تضعيف انسانيّت منجر خواهد شد. بديهى است كه اصطلاح فرهنگ پيرو در اين موارد، اگرچه مستقيماً به معناى پيروى از خواستهها و تمايلات بشر است، ولى نبايد از نظر دور بداريم كه در عين حال، اين نوع فرهنگ (پيرو)، بهترين وسيله فعاليّت قدرتپرستان خودكامه نيز هست.
نمونههايى از فرهنگهاى واقعى و حقايق پايمال شده در عرصه جوامع - نه براى آنكه آنها توانايى مقاومت و توجيه تكاملى انسانها را نداشتهاند، بلكه از آن جهت كه مديريتهاى خودكامه با استفاده از موهومات تلقينى: آزادى، فرهنگ آزاد، هنر آزاد و امثال اينها، واقعيّات و حقايق را براى تحميل مقاصد خود زير پا انداختند - به قرار زير است:
1) فرهنگ «محبت اصيل براى همنوع»، نه سوداگرى با استفاده ابزارى از محبّت ؛ 2) فرهنگ «اصالت وجدان اخلاقى» كه مانند يك قطبنماى حساس، كشتى وجود آدمى را بهسوى عالىترين هدف زندگى، راه مىبَرد ؛ 3) فرهنگ «هدف اعلاى حيات» ؛ 4) فرهنگ صداقت و وفا به تعهّدها تنها به جهت مطلوبيّت ذاتى آنها و نه براى سوداگرى ؛ 5) فرهنگ آزادى مسئولانه و انديشه و كردار عادلانه ؛ 6) فرهنگ قداست علم و معرفت ؛ 7) فرهنگ تعاون و هميارى در استفاده از انواع قدرتها كه نعمتهاى بزرگ خدادادى است ؛ 8) فرهنگ تعميم هنرهاى سازنده و پيشرو ؛ 9) فرهنگ رسانهها و تبليغات مستند به عين واقعيّات و پرهيز جدّى از تحريف، تفسير و توجيه نادرست آنها ؛ 10) فرهنگ تلاش براى برخوردار ساختن همه مردم از حق معيشت عادلانه و معتدل.
4) فرهنگ هدفدار و پيشرو: اين نوع فرهنگ، شامل آن دسته از نمودها و فعاليتهايى است كه ريشه در سرچشمههاى زلال عقل، وحى، وجدان و قوانين ثابت طبيعت دارند. مولوى در ابيات زير، به چنين سرچشمههاى پاك و پايدارى اشاره دارد:
قرنها بگذشت، اين، قرن نُوى است
ماه، آن ماه است و آب، آن آب نيست
عدل، آن عدل است و فصل، آن فصل هم
ليك مستبدل شد اين قرن و اُمم
قرنها بر قرنها رفت، اى همام!
وين معانى برقرار و بردوام
آب، مبدَل شد در اين جو، چندبار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
پس بَنايش نيست بر آب روان
بلكه بر اقطارِ اوج آسمان.
اين نوع فرهنگ در محاصره آن نمودها و فعاليتهايى كه تحت تأثير عوامل سيال زندگى و شرايط زودگذر محيط و اجتماع قرار مىگيرند، نمىافتد ؛ زيرا عامل محرك اين فرهنگ، واقعيات مستمر طبيعت و ابعاد اصيل انسانى است و هدف آن عبارت است از آرمانهايى نسبى كه آدمى را در جاذبه هدف اعلاى حيات به تكاپو درمىآورد. با كمال اطمينان مىتوان گفت: اين است آن فرهنگ انسانى و هيچ تمدن انسانىِ اصيلى در گذرگاه تاريخ، بدون وجود چنين زمينه فرهنگىاى به وجود نمىآيد. اين است آن فرهنگى كه مىتواند گريبان خود را از چنگال خودخواهان رها كرده، رسالت خود را براى جامعه انجام بدهد.
در هر مورد كه بشر با نظام پيشرو حركت كرده است، توفيق پيشرفت داشته است. مقصود ما از اين سخن، اين است كه انسان در هر مقطعى از تاريخ، و در هر موضوعى كه با آگاهى و اطلاع از جوانب گوناگون آن موضوع، واقعيّاتى را به دست آورده و آنها را به صورت قانون درآورده و از آنها تبعيّت كرده است - بدون اينكه تمايلات و خواستههاى شخصى مردم را در آن واقعيّات، دخالت بدهد - حركت و تحولش تكاملى بوده است. لذا مىبينيم بشر در علوم و تكنولوژى و هرگونه موضوعاتى كه به سود حيات طبيعى و خودخواهى او در اشكال مختلف بوده است، از فرهنگ پيشرو تبعيّت كرده و به ترقى و تكامل رسيده است. در صورتىكه در قلمرو ساختهشدن ذات تكاملى انسانها، كه اخلاق و دين الهى آن را بر عهده گرفته است، كاملاً به فرهنگ پيشرو و قوانين پايدار آن، بىاعتنا بوده و خود را پيرو پديدهها و نمودها و فعاليتهاى فرهنگها نموده و با اين تخيّل كه من از فرهنگ آزاد پيروى مىكنم، خود را دلخوش ساخته است.
روندهاى جهانىِ همسانساز فرهنگى
جهان به سمت همگونگى پيش مىرود. اين امر از بسيارى جهات به همسانى بيشتر عملكرد فرهنگهاى مختلف مىانجامد. نمود اين تحول را مىتوان از تشابه ارزشهاى فردى، روشهايى كه از طريق آموزش آموخته مىشوند، همسانى بيشتر شيوه زندگى و عادات و حتى از تحوّل ذهنيّتهاى افراد و باورهايى كه شخص به دليل آنها زنده است، بازشناخت. گاهى اين ارزشها چنان بديهى و مسلّم فرض مىشوند كه افراد، هيچ استدلالى را براى پذيرش آنها لازم نمىدانند. تأثير جَبرى تكنولوژى و ارتباطات در ايجاد اين وضع، انكارناپذير است و بيش از پيش، توهّم تبديل فرهنگ به يك كالاى صادراتى را دامن مىزند.
فرهنگ غير دينى و بحران جامعه مدرن
اغلب طرفداران غيردينى شدن جامعه مدرن، در اين نكته اتفاقنظر داشتهاند كه ايدئولوژى (مكتب)، قادر به ايجاد نظم اخلاقى و اجتماعى جدّى و الزامآور نيست. به عبارت ديگر، در جامعه مدرن مبتنى بر فردگرايى و اصالت سود، انسانها نمىتوانند الگوهاى معنادار اخلاقىاى در حيات فردى و اجتماعى داشته باشند. از اينرو، فرهنگ و اخلاق در جامعه نو، شكل و ماهيّت غير دينى مىيابند و همين امر، زمينه بحران مدرنيته را فراهم كرده است.
«ماكس وِبِر» معتقد بود كه انسانها رفتار فردى و متقابل خود را تحت تأثير آموزههاى مذهبى و بر اساس هنجارها و ارزشهاى اجتماعىِ فرهنگ غالب تنظيم مىكنند. از اين ديدگاه، شرط رستگارى و آرامش و بهروزى انسان در جامعه، پيروى از يك سلسله قواعد اخلاقىِ درونى شده و برگرفته از تعاليم مذهبى است.
«اِميل دوركيم» معتقد بود كه اساساً جامعه پديدهاى اخلاقى است و براى حفظِ وحدت و همگونى، تابع نوعى وجدان مشترك اجتماعى است. اين وجدان مشترك در سير حركت تاريخ، متحوّل مىشود. از نظر دوركيم، همبستگى اجتماعى در جامعه قبل از مرحله «مدرنيته» مكانيكى است، درحالىكه در مرحله مدرن، ماهيتى اُرگانيك (اندامْوار) پيدا مىكند. از اين منظر، وجدان اجتماعى جوامع مُدرن، مجرّدتر و عامتر از جوامع «پيشامُدرن» است. در چنين فضايى، انسان در انتخاب هدفها و وسيله نيل به آنها مقيّد و محدود است و رفتار او تابع نوعى نظم سلسله مراتبى و متّكى به وجدان جمعى است.
در عين حال، انسان، همواره با گرايش به خودمدارى و تأمين منافع فردى، در تعارض با منافع جمع قرار مىگيرد. اگر جامعه در مسير تحول خود نتواند اين روحيه را در او تعديل و تضعيف نمايد، زندگى اجتماعى دچار بحران و هرج و مرج مىشود.
به نظر دوركيم، بحران جوامع مدرن، ناشى از اين است كه در مرحله گذار (از سنّت به مدرنيته)، به تدريج از اخلاق و هنجارهاى سنّتى مبتنى بر اديان، فاصله مىگيرند و به جاى آن، چيز ديگرى جايگزين نمىشود. در جامعه مُدرن، فرديت، اصل پيش بَرنده زندگى اجتماعى است. در چنين شرايطى، رابطه فرد با گروه، دگرگون مىشود و زيادهطلبى او و دست نيافتنش به آنچه طلب مىكند، او را به عصيان مىكشانَد. انسانِ شديداً فردگرا، در جامعه مدرن، به جايى مىرسد كه با دست خود به حيات خويش خاتمه مىدهد.
فرهنگى كه اسلام بنا نهاد
مطالعات جامعهشناختى و مردمشناختى نشان داده است ملتهايى كه به نوعى با ايمان دينى و اعتقادات متافيزيكى (غير مادّى) محكم و اصيل پيوند دارند، معمولاً از آرامش روحى بيشترى برخوردارند و نسبت به همنوعان خود، تساهل و مداراى بيشترى دارند و در عرصه فرهنگىِ زايندهتر و پوياترى به سر مىبرند.
فرهنگى كه اسلام بنا نهاد، حيات هدفدارى است كه ابعاد زيباجويى و علمگرايى و منطقطلبى و آرمانخواهى انسانها را به شدت به فعليّت مىرسانَد و همه عناصر فرهنگى را متشكّل و منسجم مىسازد ؛ عنصر فرهنگ هنرى را از عنصر فرهنگ ارشاد اقتصادى تفكيك نمىكند ؛ وحدت فرهنگ را پيروِ وحدت روح آدمى قرار مىدهد و از تجزيه و متلاشى شدن آن جلوگيرى مىنمايد.
عناصر فرهنگ اسلامى (مثلاً ايمان و اعتقاد واقعى به خداى يگانه و توانا، وجود معاد، عدالت، برابرى و برادرى، علم و اخلاق و...) مىتوانند جامعه را از آسيبها و تنشهاى دنياى شديداً مادّى و غيراخلاقى مصون نگاه دارد.
منابع:
1 . فرهنگ پيرو، فرهنگ پيشرو، (علامه) محمدتقى جعفرى، تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1373 .
2 . نظريّه و فرهنگ، جهانگير معينى، تهران: مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگى بينالمللى، 1374.
3 . بحران جامعه مدرن، سيدعلى اصغر كاظمى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1377 .
4 . فرهنگ و جامعه (جامعهشناسى فرهنگ)، روزاموند بيلينگتون و ديگران، ترجمه: فريبا عزبدفترى، تهران: نشر قطره، 1380 .
5 . بحران دنياى متجدّد، رِنه گِنون، ترجمه: ضياءالدين دهشيرى، تهران: امير كبير، 1372.
ظاهر آدمها مهم نيست!؟
حمزه عبدى
بسيارى دين را دوست دارند و مىخواهند ديندار باشند؛ اما دوست ندارند تيپ و قيافهاى داشته باشند كه نمايانگر ديندار بودن آنهاست.
آيا شما جزو اين افراد هستيد؟
آيا اصلاً فكر كردهايد كه چرا عدهاى چنين مىانديشند؟
آيا به نظر شما خود دين در زمينه پوشش و منش ظاهرى ما سخن گفته است؟
رضا مىگويد: من بهخاطر اينكه دچار ريا و خودنمايى نشوم، اينطور لباس مىپوشم.
پژمان مىگفت : راستش از ريش گذاشتن متنفّر نيستم؛ اما از بس توى ادارات دولتى و جاهاى ديگر ديدهام كه افرادى با ظاهر اسلامى كارهاى مردم را معطّل مىكنند، من هم انگار يكجور شرطى شدهام و وقتى آن مشخصات را در هرجايى مىبينم، احساس بدى به من دست مىدهد.
پيمان مىگفت : آدم بايد دلش پاك باشد. بقيهاش همه ظاهرسازى است. اصل، باطن آدمهاست.
*
اگر پاى صحبت بسيارى از اين افراد بنشينيم، استدلالهاى بيشترى خواهيم شنيد.
اما اين استدلالها تا چه اندازه به ديندارى واقعى نزديك است؟ به هر حال، آنچه كه از همه اينها مهمتر است آن است كه شخص بداند خداى متعال از او چه مىخواهد.
اگر از ميان جوابهاى بىشمار داده شده به اين مسئله، تنها همين سه جواب را مورد ارزيابى قرار دهيم، آن وقت خواهيم ديد كه فرجام اين سه استدلال چگونه خواهد بود .
ريا و خودنمايى
سخن رضا ، از اين جهت كه او نگران ريا و خودنمايى است، قابل تقدير است و همگان بايد مثل او بينديشند؛ چرا كه يكى از آسيبهاى جدى ديندارى مسئله ريا و نفاق است. گاهى ما دچار «احساس رياى غيراختيارى»
(1) مىشويم و بهطور ناگهانى و به خاطر تأثيرات جمع، اين احساس، به ما دست مىدهد. مثلاً در جمعى كه به نماز اول وقت اهميت مىدهند يا به انفاق به ديده احترام مىنگرند، ما در هنگام انجام دادن اين اعمال، احساس خوشايندى را تجربه مىكنيم و براى يك لحظه متوجه مىشويم كه از خدا غافل شدهايم و اسير اين خوش آمدن و نگاه ديگران شدهايم و در واقع، اگر هم شروع كار با نيت صحيح و براى رضاى خدا بوده است، اما اين احساس مىتواند ما را از نيت اصلى باز دارد و اگر با آن مبارزه نشود، تبديل به انگيزه اصلى ما شود و مشكلِكار، آنجاست كه ما نتوانيم از اين احساس خوشحالى (كه گمان مىكنيم ديگران مارا مىبينند و حتماً در ذهنشان ما را مىستايند)، رهايى يابيم و كارى كه قرار بود تنها براى رضاى خدا انجام شود، در سطح ستايش بندگان خدا متوقف گردد و اينجا همان قربانگاه اعمال نيك است.
اين حديث امام صادق(ع) را ببينيد : كل رياء شرك انه من عمَلَللناس كان ثوابه على الناس و من عمل لله كان ثوابه على الله .
(2)
تقريباً همه مسلمانان از آتشى كه ريا به خرمن ايمان مىزند، آگاه هستند و لذا تلاش مىكنند از آن دورى جويند. اما آيا دورى از ريا، با ترك اصل عمل نيك، كارى عُقلايى است؟
اگر قرار باشد به خاطر ترس از ريا از امور آشكار دينى صرف نظر كنيم، آيا احتمال نمىدهيم كه دچار نوعى وسواس شويم؟ آنوقت، وارد مسجد نمىشويم، چون احتمال ريا مىدهيم. در فلان كار خير اجتماعى شركت نمىكنيم چون از خودنمايى مىترسيم و... .
همچنين احتمال دارد كه اين كار به تمامى حوزههاى فعاليت دينى ما سرايت كند و ما را از انجام دادن كارهاى نيك و حتى فرايض دينى باز دارد.
راه حل هم واضح است. ما بايد تمرين كنيم كه كارهاى نيك را براى رضاى خدا انجام دهيم و بىشك اگر كسى تلاش نمايد، مىتواند به مرور زمان، اين حالت شناختى را فراهم نمايد و تمامى كارهاى خويش اعم از كارهاى فردى و درونى و كارهاى جمعى و آشكار را براى رضاى خداى متعال انجام دهد و بر هيچ كس پوشيده نيست كه چنين كارى به سالها تمرين و ممارست احتياج دارد. و بىشك براى رسيدن به اهداف مهم دين (مثل توحيد) سالها مجاهده و تمرين را بايد تحمّل كنيم؛ چرا كه مسائل اخلاقى نياز به ممارست دارد. مخصوصاً در دوران نوجوانى و جوانى نبايد از خودمان توقع بيجا داشته باشيم . بايد توانمندىهاى خود را در نظر بگيريم و بر اساس آنها عمل كنيم.
به طور طبيعى همه انسانها تحت تأثير جمع هستند و فرق گذاشتن بين تأثير جمع و انجام دادن عمل براى رضاى خدا ، كارى بس دشوار است كه هم به لحاظ شناخت و هم پس از مرحله شناخت (در كنترل عواطف و احساسات)، از اهميت بالايى برخوردار است .
از امام خمينى در هواپيما و هنگام ورود به ايران (در سال 1357) پرسيدند كه: چه احساسى داريد؟ ايشان فرمودند: «احساس خاصى ندارم».
همه مىدانيم كه او چهقدر براى مردم، احترام قائل بودند و به آنها عاشقانه مهر مىورزيدند و باز، همه مىدانستند كه اين سفر از چه اهميت خطيرى برخوردار بود. با اين اوصاف، آن جمله حضرت امام، چه معنايى مىتوانست داشته باشد؟
به نظر مىرسد كه اين گفته امام، شاهدى براى بحث ماست . مردى كه 77 سال در راه خدا مجاهده مىكند، در آن سالهاى واپسين عمر خويش به آرامش واقعى و اتّصال به منبع امن الهى دست مىيازد و به راحتى بين احساسات جمع و حفظ توجه خويش به خداوند، جمع مىكند و هيچ كدام از آن دو باعث كوتاهى او در انجام دادن وظيفه نمىشود. لذا اگر سخنرانى روز دوازده بهمن 1357 ايشان را بشنويم، اين حالت امام (يعنى توجه به خدا و توجه به مردم) آنجا متبلور شده است.
شرطى شدن
در ارتباط با سخن پژمان بايد گفت: همه ما از يك سرى چيزها به طور طبيعى متنفّر هستيم (مثل ظلم ، بىعدالتى و...). اگر اين امور با يك سرى از چيزهاى ديگر كه ذاتاً خنثى هستند (مثل زمان خاص، مكان خاص، يا در مورد انسانها لباس خاص يا رنگ لباس و...) همراه شوند، ما بعد از مدتى نسبت به آن چيز خنثى كه همراه آن عمل بد بوده است، همان احساسى را خواهيم داشت كه نسبت به اصل آن عمل بد داشتهايم. اين عمل را «شرطى شدن» مىنامند. براى مثال، من دوستى دارم كه او هميشه لباس خاصى را مىپوشد و من به تبع او از لباس او نيز خوشم مىآيد. حال، ناخواسته در جاى ديگر، كسى را مشاهده مىكنم كه لباسى شبيه لباس دوست محبوب من پوشيده است. ناخواسته احساس مىكنم كه نسبت به اين شخص نيز احساس خوشايندى دارم، در حالىكه اصلاً او را نمىشناسم.
(3)
بسيارى از خوش آمدنها و بد آمدنهاى ما از اين نوع هستند:
من از حسين خوشم مىآيد، چون او شبيه يكى از صميمىترين دوستان من است.
فرقى بين زنگ اول مدرسه و زنگ آخر نيست. هر دو صدا از يك دستگاه بيرون مىآيند و بيشتر وقتها هم، ناظم مدرسه آن را به صدا در مىآورد؛ اما صداى زنگ آخر براى بسيارى خوشايندتر از صداى زنگ اول مدرسه است.
عصر پنجشنبه و عصر جمعه هر دو «عصر» است ؛ اما عصر پنجشنبه چهقدر خوشايند و عصر جمعه چهقدر غمانگيز است!
زندگى ما مملو از اين نمونههاست ، كه در اكثر موارد به علتهاى آن توجه نداريم.
به طور فطرى همه مردم از دروغ ، تهمت ، دزدى ، پارتىبازى ، و... متنفر هستند. حال اگر در جايى شرايطى خنثى (مثل مكانى خاص، تيپ و قيافه افراد ، و...) با اين افعال همراه شود، ما بعد از مدتى حتى از آن مكانها و افرادِ آنجا تنفّر پيدا مىكنيم و اين امر در ساختار روانى ما انسانها امرى طبيعى شمرده مىشود. اما اگر ما به لحاظ شخصيتى «معيار گرا» باشيم، در آن صورت، اجازه نمىدهيم اين موارد به موارد بيشترى كه آن ملاك اصلى را دارند، سرايت كند. براى نمونه اگر در بين افراد پليس چند كارمند رشوه گرفتند و ما را به خود و فضايى كه در آن هستند بدبين كردند، ما حق نداريم اين حالت نفرت را كه نسبت به اين افراد و ويژگىهاى پيرامونى آنها پيدا شده است، تعميم دهيم؛ يعنى اگر در جاى ديگر، همين ويژگىهاى پيرامونى را ديديم، نسبت به صاحب آن قيافه، حالت تنفّر داشته باشيم. مثلاً نسبت به پليسهاى ديگر نيز اين احساس را داشته باشيم.
فرايند «تعميم» در شرطىسازى، يك فرايند شناخته شده است و اگر تنها به كتاب «زمينه روانشناسى»
(4) مراجعه كنيم، از اهميت و شيوع تعميم در رفتارهاى روزمره اطلاع پيدا خواهيم كرد.
گاه تعميمهاى بيجا، ما را به انسانى بدبين و منفىنگر تبديل مىكند و اين قضيه به گونهاى سازمان روانى ما را فرا مىگيرد كه ديگر قادر به ديدن جنبههاى مثبت افراد و جامعه نخواهيم بود و احتمال دارد اين قضيه تا سرحد يك ويژگى شخصيتى (كه جنبه نابهنجار دارد) پيش رود.
حال، آقا پژمانِ ما به چند اداره رفته و رفتار بدى را از كسى كه ظاهر اسلامى داشته است ديده. آيا او حق دارد اين رفتار بد را به همه كسانى كه ظاهر اسلامى دارند، سرايت دهد؟
آيا او نبايد تلاش كند تا بين ظاهر آن شخص و شخصيت واقعى او تمايز قائل شود؟
به هر حال، پژمان بايد به خودش پاسخ منطقى دهد؛ چرا كه بسيارى از افراد هم هستند كه با همين ظاهر اسلامى كارهاى بسيار خوب مىكنند و حتى از جانشان مىگذرند.
اگر كار اينگونه اشخاص بد را به حساب ظاهر اسلامىشان بگذاريم ، كارهاى خوب ديگران (كه كم هم نيستند) را چگونه توجيه كنيم؟
پس بهترين راه، آن است كه بين اين موارد، تمايز قائل شويم؟
شخصى مسلمان است و ظاهر اسلامى دارد، اما هنوز اخلاقش اسلامى نشده است و گاهى كارهاى ناپسند انجام مىدهد. شخص ديگرى مسلمان است ، ظاهر اسلامى هم دارد ، و علاوه بر اين، ايمان قوى نيز دارد. به همين دليل، اخلاق خوبى دارد و ظاهر و باطنش هر دو نداى توحيد و دين، سر مىدهند.
حال، كدام را مىپسنديم؟
بهتر نيست شيوه دوم را برگزينيم؟
افراد گروه اول را به عنوان كسانى كه هنوز در ديندارى خويش ناقص هستند، رها كنيم و به گروه دوم بپيونديم؟
اگر چه سخت است!
باطن گرايى
و اما مىرسيم به سخن پيمان كه مىگفت : « آدم بايد دلش پاك باشد...». نوع گفته پيمان با آن دو فرق مىكند. در واقع، اين سخن، ناخواسته به حوزههاى كلامى برمىگردد و با يك بحث قديمى هم سخن مىشود و آن، مسئله «ظاهرگرايى و باطنگرايى» است.
به لحاظ تاريخى از همان قرن اول هجرى، رگههاى نفوذ صوفيه را در لايههاى انديشهاىِ اسلام مشاهده مىكنيم كه يكى از شعارهاى عمده آنها اين بود كه ما در پى باطن دين هستيم و باطن دين، به بسان مغز ميوه (نسبت به پوسته) است و كسانى كه به ظاهر دين توجه مىكنند، طعم مغز و لُبّ دين را نچشيدهاند.
باطن دين را نيز به دريافتها و شهودهاى عرفانى تفسير نمودند. لذا معتقد بودند بايد ثمره دين را به نقد دريافت كنيم، نه به نسيه!
نتيجه اين انديشه، مخصوصاً با نفوذ ادبياتى كه نمايندگان اين نوع انديشه داشتند، در سطوح مختلف جامعه ما رايج گشت و بسيارى از افراد، با پيشفرضهاى اين نوع ادبيات و طرز تفكر، آشنايى دقيقى نداشتند و ناخودآگاه، اين فكر را بدون زيرساختهاى آن، قبول مىكردند، درحالىكه اگر نسبت به اين زيرساختها و لوازم آن آگاهى پيدا مىكردند، احتمالاً تصميم ديگرى مىگرفتند. متأسّفانه امروزه نيز چنين اشتباهى را مشاهده مىكنيم.
حال، وقت آن است كه بدون پيشداورى به سراغ نصوص دينى برويم و ببينيم ديدگاه اسلام در اين زمينه چيست؟
با نگاهى اجمالى به متون دينى متوجه مىشويم كه دين، بىشك به توجه باطنى دينداران، اهميت فراوانى مىدهد. مثلاً مسئله ايمان ، معرفت ، اخلاص، تقوا، رضا، تسليم، توكل و... از اين سرى هستند.
اما دين اسلام به بعضى مسائل ظاهرى دين نيز اهميت فوق العادهاى داده است، مثل: آداب معاشرت، حقوق اجتماعى مسلمانان نسبت به يكديگر ، شعاير مذهبى ، دستورات عبادى جمعى مثل نماز جماعت و برپايى حج و بسيارى از دستورهاى ديگر.
اگر بخواهيم بين دستورهاى دينى جمع كنيم، متوجه مىشويم كه دين اسلام، هر دو ويژگى را مىخواهد: از طرفى از ما خواسته است كه خدا را خوب بشناسيم و ايمان صادقانه داشته باشيم؛ اما از طرف ديگر هم از ما مىخواهد كه شبيه به كفار لباس نپوشيم ، از پوشيدن لباس شُهرت و يا لباسى كه ديگران را به گناه بيندازد ، دورى كنيم، در جماعت مسلمانان (مخصوصاً نماز جماعت) شركت كنيم، و...
هر دو طرف، مطلوب دين است و اگر ما به هر مقدار در انجام دادن آنها كوتاهى كنيم، در واقع در اطاعت از پروردگار متعال، كوتاهى كردهايم و ديگر فرقى نخواهد بود بين كسى كه ظاهر اسلامى دارد اما به قوانين ديگر اسلام عمل نمىكند(گروه اول)، با كسى كه مسائل ظاهرى اسلام را رعايت نمىكند و گمان مىكند كه به باطن دين عمل مىكند (گروه دوم).
مهمترين وظيفهاى كه ما به عنوان يك فرد در جامعه اسلامى داريم، نوع ارزشْداورى و تعامل ما نسبت به هر دو گروه ياد شده است كه باعث مىشود ريا و خودنمايى از جامعه رخت بندد و حساب اين افراد از دين و دينداران واقعى جدا شود.
حك شده بر ساحل
صالح كارگر راضى
روى ماسههاى خيس، ردّ پاهاى كوچكى نقش انداخته و تا ميان آب، راه كشيده. آن طرفتر، ردّ پاهاى ديگرى كه عميقتر فرو رفته و ماسههاى بيشترى به اطراف پاشيده. در آستانه آب، به هم رسيدهاند و اطراف هر دو، پُر از نرمه ماسه شده. صدفها چنگ انداختهاند در آغوش ساحل و پنجهها را در آن فرو زدهاند. موج كه مىآيد، همه را با ردّ پنجههاشان از روى ساحل مىشويد و عده ديگرى را جايشان مىنشاند. وقتى برمىگردد، خرده صدفها و حلزونهايى كه در گلويش گير افتادهاند، خودشان را توى حفرهها مىچپانند. هوا را مىبلعد و مىكوبد به سينه ساحل. تپههاى ماسهاى فرومىريزند و گودالهاى دستْساز، پُر مىشوند. مرغهاى دريايى از امواج، فاصلهها گرفتهاند. روى ماسههاى خشك، حصيرى پهن شده و خانوادهاى نشستهاند. نگاهها به درياست و بدون گشتن سرها. گاهى لبها تكان مىخورد. آنطرفتر، دختركى دنبال پسركى مىدود. ماسهها از پشت پاها مىپاشد و ردّ پاها تا كمينگه آب، راه كشيده. پاهاى كوچك پسرك، روى ردّ پا دور مىخورد. ماسهها به اطراف مىپاشد. دخترك روى پنجه، بلند مىشود. دستش به سمت عروسك، دراز مىشود و پنجهها در ماسه فرو مىرود. عروسك، ميان دست پسرك تكان مىخورد و پولكهاى سبز لباسش برق مىزند. يك جفت دمپايى، كنار حصير اضافه مىشود. يك سينى مىنشيند روى حصير و خربزهاى رويش . نگاهها از دريا گرفته مىشوند و به سمت سينى مىچرخند. چاقو برقى مىزند و خربزه را مىدرد. شتر مىشود و مىنشيند در دستها.
- بِدش به من، خودم پيداش كردم.
پاها عقبْ عقبْ توى آب فرو مىرود.
- بيا بگيرش اگر راست مىگى!
كف مىنشيند روى انگشتهاى لاك زده پا.
- بِدش، اذيت نكن!
موهاى قهوهاى عروسك در هم تاب مىخورد. آب، تا زانوهاى هر دو بالا آمده.
- برو ورش دار!
ابروها موج مىافتد و لبها آويزان مىشود. موج كه برمىگردد، عروسك را با خود به عقب مىكشد.
- ديوونه!
آب تا سينه دخترك بالا مىآيد. دامن سفيدش پُف مىكند و پخش مىشود روى آب.
- نرو، جلوتر نرو! نَ...!
موهاى دخترك، روى آب، سياه مىزند. دستش دراز مىشود به سمت عروسك. فريادهاى گنگى از زير آب بيرون مىزند و آب به اطراف مىپاشد. چند حباب بزرگ بالا مىآيد و حبابهاى ريز، دورشان را مىگيرند.
فرياد پسرك مىپيچد. با صداى جيغى در مىآميزد و گم مىشود. خربزهاى از دهان مىافتد. يك جفت پا، تپ تپ روى ماسهها مسير آب را طى مىكند. دستانى از ماسه پُر مىشود و مىرود طرف سر. صداى ناله، همه جا پخش مىشود. نگاه مرد، ثابت مىشود به دامن سفيدى كه از تكان، ايستاده، فريادهاى گنگ، فرو نشسته و ديگر آب به اطراف نمىپاشد. زانوها روى ماسه فرود مىآيد و سر، جلوتر روى صدفها. زنى در آغوش مردش از حال مىرود. ديگرى گونههايش تر شده، چشم به آسمان دوخته و لبهايش مىجنبد. بدن كرخت زن، سردىاش را به دستهاى مرد، پس داده. نگاه مرد هنوز به درياست و لبش زير دندان. باد، گوشههاى حصير را بالا مىزند. مردى، سر، پايين انداخته و دست در دست. پسركى به سمت حصير برمىگردد.
دو - سه مرغ دريايى روى تكّه چوب بزرگى روى سطح آب نشستهاند. يكى از آنها به ميخهاى زنگ زده چوب، نوك مىزند. مخروبههاى سيمانى روى ساحل، نشست كرده و جسد قايقى در هم شكسته، روى ماسهها پخش شده. كُندههاى نيم سوخته، روى لكّه سياهى ماسه افتاده و اطرافش پُر است از پوست جمع شده خربزهاى كه رويش را لايهاى سفيد گرفته.
خانوادهاى از راه مىرسند و حصيرى پهن مىكنند. آب، ردّ پاها را از روى ساحل شسته. شىء برّاقى از دور مىدرخشد. دختركى مىدود، آن را برمىدارد و مىتِكاند.
- نگا چه خوشگله!
دستى مىافتد به سينه عروسك و آن را چنگ مىزند.
* صالح كارگر راضى با ارسال اين داستان به جشنواره بينالمللى 2003 Moondance به عنوان برنده مرد اين جشنواره، موفق به دريافت جايزه شده است.
موعود جهانى و ويژگىهاى عصر وى
على رمضانى
بشر از ديرباز، همكاروان درد و رنج و متحمّل محروميت و ستم بوده است. مدينه فاضلهاى كه متفكران و خردوَرزان بشر، سخن از آن مىراندند، در حدّ يك آرزوى دستنيافتنى و يك انديشه رؤيايى (و البته مطلوب) باقى ماند و بشريت، روز به روز، شاهد به مسلخ رفتن بيشتر ارزشهاى انسانى و الهىاى است كه از سوى پيامبران بزرگ الهى به وى شناسانده شده است.
آرى! بشر، گرفتار بوده است ؛ گرفتار بىعدالتى و اختلاف طبقاتى، و دچار گرسنگى و رنج! زندگى براى بشرِ گذشته و امروز، سراسر تحمّل است و تحميل. آيا شام تيره بشريت را صبح صادقى خواهد بود؟! آيا آينده نيز مانند گذشتههاست و از فرجام خوش بشريّت بايد مأيوس شد؟! آيا بشر محروم و ستمديده را روزنى به روشنى نخواهد بود؟! آيا صبحى نخواهد دميد كه دردها به درمانى رسيده باشند و نابسامانىها به سامانى؟! آيا روزگار سياه گرسنگى سپرى نخواهد شد و انسان، فارغ از فكر معاش، به تعالى و تكامل جان و روح خود نخواهد پرداخت؟! آيا روزگار خودپرستىها، تضادها، برادركُشىها، تعدّىها و هتك حرمتها به سر نخواهد آمد؟! و آيا و آيا...؟
و... عصر ظهور، يعنى پايانى بر همه دردها، رنجها، گرسنگىها، نابسامانىها، بىعدالتىها، كجروى انسانها و باز شدن گرههاى كور جوامع انسانى به دست منجى آسمانى. آرى! به گواهى همه اديان بزرگ الهى، آن روز موعود، روز نزول وعده جاويد حق، فرا خواهد رسيد و «او خواهد آمد». خواهد آمد و بر طغيان طاغيان، قاطعانه و خشمگينانه، طرح انتقام خواهد ريخت و منتظران صالح را به ركاب خواهد خواند.
او خواهد آمد و گيتى را ستاره باران خواهد كرد و سياهى شب را از دامن سپيده برخواهد چيد. پس بياييد چشم به راه نزول آيه رحمت باشيم كه - إن شاء اللَّه - چندان نخواهد پاييد!
آينده بشر
به طور كلّى، آراى مكاتب فكرى، فلافسه و اديان درباره آينده بشر، به دو دسته تقسيم مىشود:
ديدگاه اول: نظرى كه آينده را به مراتب تاريكتر از وضع كنونى مىبيند و معتقد است كه قانون جنگل، همه جهان را فراخواهد گرفت، اصل بر تنازع بقا و انتخاب اصلح است، هر قوى ضعيف را مىخورد تا سرانجام، كار به دست قوىترين رسد.
استدلال اين گروه آن است كه نگاه واقعبينانه به وضع كنونى جهان، آيندهاى اميدبخش را به ما الهام نمىدهد. امروز در جهان، ميليونها گرسنه به انتظار نان و ميليونها بيمار، چشم به راه پزشك داريم، درحالىكه در گوشهاى ديگر از همين جهان، دهها بيمارستان براى سگها و گربهها و ديگر حيوانات خانگى ساخته مىشود و هزاران تُن گندم اضافى را مقابل ديدگان گرسنگانى كه از آنها پوست و استخوانى بيش نمانده، به دريا مىريزند.
بشرِ امروز، خسته و گريزان از جهل، بىعدالتى، فساد و گمراهى، براى تسكين درد خود، به الكل، فحشا، هرويين و ديگر مواد مخدّر يا توهّمزا و سرانجام به خودكُشى پناه مىبرَد و در شرايطى اينچنينى، كسى به فكر درمان آن دردهاى اصلى (بىعدالتى و جهل و...) نيست. از اينرو، آينده معلوم نيست بهتر از اين باشد. بلكه اسارتها، ننگ و نفرتها، و بدبختىها، سرنوشت محتوم بشر است تا روزى كه به انقراض نسل منتهى شود.
ديدگاه دوم: نظرى ديگر وجود دارد كه آينده را روشن مىبيند و بشريت را به فردايى نورانى و به دور از كدورتها، ظلم و تبعيضها، رنجها و... بشارت مىدهد. برخى از متفكران و روشنفكران و همه اديان در اين گروه قرار مىگيرند.
(5)
ما در اينجا به مسئله مهدويت در برخى اديانِ مطرح و زنده جهان اشاره كرده، آنگاه به ويژگىهاى عصر ظهور خواهيم پرداخت.
مهدويت در اديان
انتظار موعود و نجات و رهايى بشر به دست او، تقريباً در همه اديان و مكاتب، مطرح است و هر يك، بخشى از تعاليم خود را بدان اختصاص دادهاند. گرچه ممكن است پيرامون ويژگىهاى اين موعود، و زمان و مكان ظهور، اختلافاتى وجود داشته باشد، اما همه در اين انديشه مشتركاند كه اين موعود، از خاندان پيامبران بوده، به خوىِ پسنديده، تقوا، دانش و... آراسته است و از زشتىها مبرّا.
در دين زرتشت: در دين زرتشت، منجى آينده، «سوشيانْت» (يا سوشيانسْ) است. سوشيانت كه به معناى «سودبخش و منفعترسان» است، به كسى اطلاق مىشود كه پس از زرتشت به عنوان منجى بشر، خواهد آمد.
(6) بر اساس اعتقاد «هزاره گرايى زرتشتى» )Zorodstrean Millennialism(، انتظار ظهور سه منجى از نسل زرتشت در هر هزار سال، مطرح است. اين منجيان، يكى پس از ديگرى جهان را (بويژه سرزمين ايران را) پر از عدل و داد خواهند كرد: 1 . هوشيدَر، هزار سال پس از زرتشت ؛ 2 . هوشيدَرماه، دوهزار سال پس از زرتشت ؛ 3 . سوشيانتْ، سه هزار سال پس از زرتشت كه با ظهور او جهان، پايان مىيابد.
(7)
به اعتقاد زرتشتيان، سوشيانْت از فرزندان زرتشت است كه نطفهاش به شيوهاى معجزهآسا در آب درياچهاى
(8) نگهدارى مىشود. مادرِ او نيز نژادش به پسر زرتشت مىرسد. او در آخرالزمان به شيوهاى معجزهآسا از مادر متولد مىشود و جهان را پر از نيكى خواهد كرد.
(9)
در دين يهود: در دين يهود، نجاتبخش نهايى، «ماشيح» به معناى «مسح شده» نام دارد. يهوديان معتقدند كه عيسى مسيح(ع)، مسيحاى دروغين بوده و مسيحاى واقعى همان «منجى موعود» است كه در آخرالزمان خواهد آمد.
تصوير تَلْمود (از كتب مقدّس يهود) درباره شخص مسيحا، بر روى هم به قرار زير است: يك انسان كه نهالى از خاندان سلطنتى داوود است، و قداست او تنها به سبب موهبتهاى طبيعى وى خواهد بود. امتهاى مشرك به دست او نابود خواهند شد و بنىاسرائيل، قدرت جهانى خواهند يافت. مادرِ او زنى از قبيله «دان» است و در شهر «بيت لحم» زاده خواهد شد و خدا پيش از آفرينش جهان، نام او را در خاطر خود آفريده است.
(10)
در دين مسيحيت: به اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى(ع) بعد از كشته شدن، دوباره زنده شد و به آسمانها رفت و در آخرالزمان براى نجات مردم، فرود مىآيد.
(11)
«فارقليط» از جمله القابى است كه در انجيل به منجى مسيحيان داده شده و لفظاً به معناى «ستوده، آموزگار، شفاعتگر، هادى و تسلّىدهنده» است و تحققبخش عدالت در جهان آينده خواهد بود.
در اسلام: همه فِرق اسلامى نيز معتقدند كه بزرگمردى انقلابى از دودمان پيامبر(ص) در آخرالزمان ظهور خواهد كرد و عدل و داد را در سراسر جهان خواهد گستراند. اين اتفاقِنظر به حدّى است كه حتّى تندروترين گروههاى اسلامى (وهّابيان) نيز اين موضوع را پذيرفتهاند و نهتنها پذيرفتهاند، بلكه به طور جدّى از آن دفاع مىكنند و آن را از عقايد قطعى و مسلّم اسلامى مىدانند.
(12)
مهدى موعود (عج) در منابع حديث شيعه
عقيده به وجود يك مصلح جهانى به نام مهدى(عج) در بين شيعه اماميه موج بيشترى دارد و اگر اهل تسنّن آن را به عنوان يك مسئله فرعىِ مسلّم پذيرفتهاند، شيعه آن را جزوِ عقايد قطعى مىداند؛ چون سلسله امامان دوازدهگانه به او ختم مىگردد و او «خاتمالأوصياء» است. بحث درباره روايات شيعى در اين موضوع (كه شايد بالغ بر يكهزار حديث شود)، مجال ديگرى مىطلبد. از اينرو، ما در اينجا به صورت فهرستوار يادآور مىشويم كه از مجموع احاديث موجود در اين زمينه، روشن مىشود كه مهدى موعود(عج) داراى مشخصات زير خواهد بود: از خاندان پيامبر اسلام(ص) و فرزندان اوست ؛ از فرزندان امام حسين(ع) است ؛ دوازدهمين پيشوا پس از پيامبر(ص) است ؛ فرزند حسن بن على عسكرى است ؛ دنيا را مملو از عدل و داد خواهد كرد ؛ حكومت جهانى در اختيار او قرار خواهد گرفت ؛ مستضعفان و استعمارشدگان، در عصر او از زنجير اسارت آزاد مىشوند و جنگها برچيده مىشود و صلح و آرامش و عمران، جاى آن را مىگيرد.
(13)
عصر آرمانى اديان
عصر آرمانىاى كه اديان مختلف ترسيم كردهاند و پس از ظهور منجى موجود، محقَّق خواهد شد، بىشباهت به يكديگر نيست، امّا شكل كاملتر و گوياترِ آن در روايات شيعه و در ترسيم عصر مهدى موعود(عج) بيان شده است. از اينرو ما ابتدا به اجمال، نگاهى به عصر آرمانى اديان انداخته، نگاه ويژگىهاى عصر ظهور را از طريق روايات شيعه پى خواهيم گرفت.
عصر آرمانى زرتشتيان:
بر اساس اعتقاد زرتشتيان، سه موعود زرتشى، تحولى جديد در نوسازى جهان آغاز خواهند كرد: گسترش آشتى و عدم كينه، وفور بركات و نعمات، برچيده شدن دروغ، خيانت، غم و اندوه، بهوجود آمدن روح قناعت و بىنيازى و...
(14)
عصر آرمانى يهود:
عصر اِحياى سنّتهاى اوليه عبادت يهود، پايان بدى و گناه، درك الهيت و آگاهى واقعى از وجود خداوند، پرستش و ستايش جهانى خداوند، همزيستى مسالمتآميز و صلح جهانى، رستاخيز مردگان، بركت و سعادت و پايان يافتن بيمارىها و...
(15)
عصر آرمانى مسيحيت:
عصر تشكيل حكومت عيسى(ع) و نابودى دشمنان خدا، نابودى «مرگ» و ايجاد صلح و خير و بركت در جهان، برچيده شدن رنج و درد و بيمارى، بركت فراوان درختان و زمين و... .
(16)
ويژگىهاى عصر آرمانى اسلام:
مدينه فاضله اسلامى (كه در عصر ظهور به دست مهدى آل محمد(ص) بنا مىشود) ويژگىهايى دارد كه آن را از ساير مدينهها (جوامع)، ممتاز و متفاوت مىسازد كه در ذيل به بعضى از آنها اشاره مىشود:
1 . تشكيل جامعه آرمانى: او دست به تشكيل نظامى اجتماعى خواهد زد كه در آن، دورويى و نفاق نباشد، نابسامانى و اختلاف و درگيرى جان مردم را به لب نياورد، انسانها هر كدام به حق خود قانع باشند ؛ جامعهاى بر اساس ضوابط و قوانين الهى، به گونهاى كه انبيا خواهان آن بودند.
2 . حاكم منحصر به فرد: يكى از مختصات حكومت آرمانى اسلام، وجود رهبرى معصوم، پاك و منزّه از هر نوع خطا و عيب و نقص است كه تنها وابسته به خداست و هيچ تفاوتى بين اقوام و نژادهاى بشرى نگذاشته، به همه با ديد يكسان مىنگرد.
3 . برقرارى عدالت و رفع تبعيضها: در مدينه فاضله اسلامى، همه جا سخن از عدل به ميان خواهد بود، دامنه عدالت موعود تا اقصى نقاط منازل و زواياى ناپيداى جامعه، گسترده مىشود. عدالت، مشخصه بارز و برجسته حكومت مهدى خواهد بود و مردم، آن حضرت را از عدل او مىشناسند. همچنين عدل آنحضرت، همانند حكومتش گسترده و جهانى خواهد بود.
4 . توسعه علوم و بلوغ فكرى بشر: عصر ظهور را مىتوان عصر شكوفايى و گسترش علم و دانايى ناميد و مدينه آرمانى اسلام را، شهر علم و دانش. با آمدن مهدى(عج)، همانگونه كه ظلم و بيداد، جاى خود را به عدل و دادگرى مىسپارد، جهل و نادانى نيز جاى خود را به علم و دانايى مىدهد. 25 شعبه و شاخه از علوم را كه تا عصر ظهور ناشناخته مىماند، آن حضرت در ميان مردم منتشر ساخته، دستش را بر سر بندگان مىگذارد و عقول آنها را با آن كامل و افكارشان را پرورش داده، تكميل مىكند،
(17) تا آنجا كه زنان، در خانهها، با كتاب خدا و سنّت پيامبر(ص) قضاوت كنند.
(18)
در نتيجه، مردمى بلندنظر، با افكارى باز و سينههايى گشاده و همّتى والا و بينشى وسيع پرورش مىيابند كه بسيارى از مشكلات اجتماعى را در روح خود حل كرده، جهانى از صلح و صفا مىسازند.
5 . گسترش ارتباطات: در عصر ظهور، به جهت پيشرفت سريع علم و فنّاورى، وسايل ارتباطات و انتقال اطلاعات، آنقدر پيشرفته خواهد بود كه دنيا را همچون كف دست نشان مىدهد، و براى آگاهى از اقصى نقاط دنيا، نيازى به وسائل ارتباط جمعى امروز نخواهد بود ؛ بين امام (ع) و مردم نامهرسانى وجود نخواهد داشت يعنى خداوند متعال چنان دانش و بينش ياران و پيروان حضرت را تقويت مىكند كه ميان آنها و آن حضرت، نامهرسان نخواهد بود ؛ با آنها سخن مىگويد و آنان سخنش را مىشنوند و او را مىبينند.
(19)
6 . رفاه و آسايش عمومى: در آن روز، رفاه و تنعّم به گونهاى خواهد بود كه ديگر نيازمندى در سطح جامعه يافت نمىشود، مردم براى دادن صدقات خويش كسى را پيدا نمىكنند، به بركت اجراى عدالت اسلامى و توزيع عادلانه منابع و ثروت، جايى براى فقر و طبقه ضعيف باقى نمىماند. از اينرو مدينه فاضله اسلامى، آرمانشهر آسايش و رفاه همگانى خواهد بود.
(20)
7 . توسعه خارقالعاده صنايع: در آن عصر به بركت گسترش علوم به دست مبارك مهدى(عج)، جهش علمى - تكنولوژى حيرتانگيزى به وجود خواهد آمد كه در پرتو آن، از وسايل اطلاعاتى پيشرفته گرفته تا انواع انرژى و تا وسايل پيشرفته سريعالسير حمل و نقل و وسايل انتقال سريع صدا و تصوير، بهطور همگانى و ساده و آسان در اختيار همه پيروان آنحضرت قرار مىگيرد.
(21)
8 . امنيت: مدينه فاضله و آرمانى اسلام، شهر امنيت و صلح خواهد بود. بىشك، يكى از نيازهاى اساسى بشر در هر جامعهاى احساس امنيت در ابعاد مختلف زندگى (اعم از اخلاقى، اجتماعى، خانوادگى، اقتصادى، حقوقى و...) است و اين مهم در عصر ظهور، تحقق خواهد يافت، آنگونه كه قرآن كريم وعده فرموده است: «... امنيت را جايگزين بيمناكى آنان خواهيم كرد...»
(22) و ائمه اطهار(ع) نيز اين آيه را در شأن مهدى(ع) و اصحاب او دانستهاند.
(23)
9 . دگرگونى زندگى مادى و ايجاد رفاه: در روايت جالبى از امام صادق(ع) اين حقيقت به بهترين وجهى بيان شده است. حضرت مىفرمايد: هنگامى كه قائم(ع) قيام كند، حكومت را بر اساس عدالت قرار مىدهد و ظلم و جور در دوران او برچيده مىشود و جادهها در پرتو وجودش امن و امان مىگردد و زمين، بركاتش را خارج مىسازد و حقّى به صاحبش مىرسد... در اين هنگام، زمين، گنجهاى خود را آشكار مىسازد و كسى نيازمندى را براى انفاق و صدقه و كمك مالى نمىيابد ؛ زيرا همگان بىنياز و غنى خواهند شد.
(24)
در روايتى ديگر از پيامبر اكرم (ص) آمده است: «زمين، گنجينههايش را براى او خارج مىسازد و وى مال و سرمايه بىشمارى بين مردم پخش مىكند».
(25)
علاوه بر ويژگىهاى ياد شده، خصايص ديگرى را نيز براى عصر ظهور مىتوان برشمرد كه به علت ضيق مجال، تنها فهرستوار به آنها اشاره مىكنيم:
پيروزى نهايى حق بر باطل و چيرگى صلاح و تقوا و صلح و عدالت و آزادى و صداقت بر زور و زر و استكبار و ظلم و اختناق و دجّالگرى و فريب، كماليافتن دانش و فضيلتهاى انسانى و تربيت اسلامى در كنار فراوانى نعمت و وفور ثروت، پيدايش وحدت و اُلفت و محبت و همكارى، زنده شدن روح وظيفهشناسى در مردم، ضمانت اجرا يافتنِ قوانين، امكان رشد براى تمامى طبقات در زمينههاى مختلف، گسترش توحيد و احياى دوباره اسلام و جهانشُمولى آن، نوسازى در تمام زمينههاى فكرى و فرهنگى، پيراستن اماكن و اعمال مذهبى از تشريفات زائد و بدعتها و تعصبات و...».
(26)
از خداوند متعال، توفيق درك آن عصر مبارك و نورانى را خواستاريم.
1. البته منظور از اين «غير اختيارى»، جبر فلسفى نيست. به همين دليل با تمرين، قابل كنترل است. تنها به فراشناخت و خودشناسىِ قوى نياز است.
2. الكافى، ج 2، ص 293 .
3. البته مسئله شرطى شدنها در سازمان روانى ما انسانها از پيچيدگى بالايى برخوردار است و براى تبيين آن، نياز به بحث فراوانى داريم و اين مثالها تنها براى ساده شدن مطلب آورده شده است.
4. زمينه روانشناسى ، هيلگارد ، تهران: رشد ، 1369 . اين كتاب، متن درسى بسيارى از دانشگاههاى معتبر دنيا محسوب مىشود كه به فارسى نيز ترجمه شده است. براى كسانى كه به روانشناسى علاقهمند هستند، مطالعه اين كتاب را توصيه مىكنيم.
5. ر.ك به: آينده از نظر ما و ديگران، على قائمى، انتشارات اميرى، ص 14 - 68 .
6. اسطوره سوشيانت، علىاصغر مصطفوى، ص 30، تهران: فرهنگ دهخدا، 1381 .
7. تاريخ جامع اديان، جان بى ناس، ترجمه: علىاصغر حكمت، ص 476، تهران: انتشارات آموزش و انقلاب اسلامى، 1370؛ آشنايى با اديان، حسين توفيقى، ص 66.
8. درياچه هامون در سيستان.
9. براى آگاهى از چگونگى تولد موعود نهايى زرتشت ر.ك به: اسطوره سوشيانت، ص 50.
10. انتظار مسيحا در آيين يهود، جوليوس گرينستون، ترجمه: حسين توفيقى، تهران: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377، ص 65؛ مجله موعود، ش 19، ص 61 .
11. ر.ك به: كتاب مقدس، متى 27 و 28 و اعمال رسولان يك.
12. ر.ك به: حكومت جهانى مهدى(عج)، ناصر مكارم شيرازى، قم: نسل جوان، 1380، ص 133 - 150 .
13. همان، ص 155.
14. مهدويت در اسلام و زرتشت، عليرضا ابراهيم، تهران: باز، 1381، ص 62 و 75 - 76 .
15. اقتباس و تلخيص: مجله موعود، ش 19 ص 62 - 63 ؛ نيز ر.ك به: هزارهگرايى در فلسفه تاريخ مسيحيت، حسين توفيقى، ص 11 .
16. اسطوره سوشيانت، ص 254 - 262 ؛ نيز ر.ك به: تاريخ كوچك اديان بزرگ، فليسين شاله، ترجمه: منوچهر خدايار محبّى، تهران: دانشگاه تهران، ص 439 - 442.
17. ر.ك به: بحارالأنوار، ج 52، ص 328 - 336 .
18. همان، ص 352.
19. منتخب الأثر، ص 483 .
20. بحارالأنوار، ج 52، ص 338 .
21. همان، ج 13، ص 176 .
22. سوره نور، آيه 55 .
23. مجمع البيان و تفسير البرهان، ذيل آيه شريفه.
24. بحارالأنوار، ج 13، ص 52 .
25. همان، ج 51، ص 68 .
26. در بخش ويژگىهاى عصر آرمانى اسلام، علاوه بر منابع معرفى شده از منابع زير نيز استفاده شده است:
فصلنامه انتظار، شماره 2، ص 146 - 165.
عصر ظهور، على كورانى، ترجمه: عباس جلالى، 1369، ص 351 - 370 .
مجله موعود، پيش شماره آبان 1375، ص 23 - 28 .
در فجر ساحل، محمد حكيمى، 1374، ص 38 - 47 .