قبل
فرهنگ‏هاى پيرو و پيشرو

مهدى حاج آقا بزرگى

يكى از مهم‏ترين ويژگى‏هاى زندگى مدرن كه تأثيرات فرهنگى به‏سزايى دارد، شتاب‏گيرى جريان تحوّل اجتماعى است. نرخ تغييرات اجتماعى به شكل خارق‏العاده‏اى افزايش يافته، بر همه چيز اثر مى‏گذارد و از جمله: هنر، علوم، اخلاق، تعليم و تربيت، سياست، اقتصاد و حتى زبان را مجبور به تغيير مى‏كند. اينها بهترين شاخص‏هايى هستند كه سرعت دگرگونى را بر ما معلوم مى‏كنند.
اين تحوّلات پياپى كه به پيچيده شدن دگرگونى‏هاى فرهنگى منجر شده، پيامدهاى ديگرى نيز به همراه داشته است كه از آن جمله مى‏توان به رشد دو جريان به موازات هم اشاره داشت: يكى تمايل جوامع در حركت از همگونگى به چندگونگى و دوم، تمايل جوامع به يكپارچه بودن.
گرچه تكامل نوع بشر امرى قطعى است، اين فراگرد، ضرورتاً در تمامى جوامع و با يك شتاب به وقوع نخواهد پيوست و احتمال بازپَس‏روىِ يك جامعه نيز به اندازه پيشرفت آن وجود دارد (اسپنسر).

تعريف فرهنگ

فرهنگ از جمله مفاهيمى است كه به راحتى تن به تعريف‏پذيرى نمى‏دهد. اين امر از سرشت فرهنگ ناشى مى‏شود كه قالب‏ناپذير است و مشكل در ظرفى مى‏گنجد. از اين‏رو، انديشه‏مندان و فرهنگ‏شناسان هم براى روشن ساختن مفهوم فرهنگ، تا امروز، صدها تعريف عرضه كرده‏اند كه تنها رده‏بندى انواع اين تعاريف (تشريحى، تاريخى، هنجارى، روان‏شناختى، ساختارى، تكوينى و...) و تشريح مضامين آنها موجب تدوين كتاب‏هاى متعدّدى گرديده است.
جامع‏ترين تعريفى كه از فرهنگ (با نظر به اكثر تعاريفِ به عمل آمده) مى‏توان ارائه داد، اين است: «فرهنگ، عبارت است از كيفيّت يا شيوه بايسته و شايسته براى آن دسته از فعاليت‏هاى حيات مادّى و معنوى انسان‏ها كه مستند به طرز تعقّل سليم و احساسات تعالى‏يافته آنان در حيات معقول و تكاملى‏شان باشد». اكنون مى‏پردازيم به تحليل تعريفى كه به عنوان جامع همه تعاريف، مطرح نموديم. با تحليل اين تعريف، به چهار محور مهم مى‏رسيم كه ناديده‏گرفتن آنها، ما را از مواد و اهداف اصلى فرهنگ، دور مى‏دارد.

محورهاى چهارگانه در تعريف فرهنگ

محور اول: بايستگى و شايستگىِ مستند به تعقّل سليم و احساسات تعالى‏يافته، از اركان فرهنگ و هر پديده فرهنگى است. بنابراين، اگر در يك جامعه، شمارى از پديده‏ها به نام فرهنگ ناميده شوند، ولى از تعقل سليم و احساسات متعالى فاصله داشته باشند، نمى‏توان آنها را پديده‏هاى فرهنگى حقيقى تلقّى كرد.
محور دوم: حيات انسانى، دور از فرهنگ (به معنايى كه گفتيم)، شايسته ادامه بقا نيست ؛ زيرا زندگى بدون فرهنگ، در حقيقت، همان زندگى بى‏معنا و دور از تعقّل و خرد و احساسات عالى انسانى است.
محور سوم: هر اندازه كه فرهنگ يك جامعه بيشتر به اصول ثابت معقول و دريافت‏هاى عالى انسانى متكّى باشد، آن فرهنگ از بايستگى و شايستگى و پايدارى بيشترى برخوردار است.
محور چهارم: فرهنگ، حقيقتى است دو بعدى: 1) نسبى ؛ 2) مطلق. واضح است كه منظور از مطلق، معناى فلسفى آن نيست ؛ بلكه مقصود، فراگيرتر بودن آن در برابر عناصر نسبى فرهنگ‏هاست. تقسيم فرهنگ به فرهنگ خاص و فرهنگ عام نيز از همين تقسيم‏بندى ناشى مى‏شود. فرهنگ خاص، ناشى از بُعد نسبى بودن فرهنگ و مخصوص يك قوم يا ملّت و مستند به طرز تفكّر و تعقّل و احساسات خاص آنهاست.

انواع فرهنگ‏ه

فرهنگ‏ها را مى‏توان به چهار نوع عمده تقسيم كرد:
1) فرهنگ رسوبى: عبارت است از رنگ‏آميزى و توجيه شئون زندگى با تعدادى قوانين و سُنن ثابت نژادى و روانى خاص و محيط جغرافيايى و رگه‏هاى ثابت تاريخى كه در برابر هرگونه تحولات، مقاومت مى‏ورزند و همه دگرگونى‏ها را يا به سود خود تغيير مى‏دهند و يا آنها را حذف مى‏كنند.
2) فرهنگ مايع و بى‏رنگ: اين نوع فرهنگ، عبارت است از آن دسته عادات، آداب و توجيهاتى كه به هيچ ريشه اساسى روانى، و اصولى ثابت تكيه نمى‏كند و همواره در معرض تحولات قرار مى‏گيرد. البته در جوامعى كه داراى تاريخ هستند اين گونه فرهنگ به ندرت پيدا مى‏شود ؛ زيرا چنان‏كه مى‏دانيم فرهنگ‏گرايى از يك عامل اساسى و فعال روانى سرچشمه مى‏گيرد. به طور طبيعى هر جامعه‏اى در امتداد تاريخ مى‏خواهد توجيهات و برداشت‏هاى فرهنگى خود را از زندگى به نسل‏هاى آينده خود منتقل سازد.
3) فرهنگ پيرو: فرهنگ پيرو، به آن قسم از كيفيّت و شيوه زندگى مادى و غيرمادى مى‏گويند كه هيچ اصل و قانون اثبات شده قبلى را مورد تبعيّت قرار نمى‏دهد، بلكه صحت و مقبوليّت خود را از تمايل و خواسته‏هاى غالب مى‏گيرد. به اين معنا كه اين قسم از فرهنگ ناشى از رفتار و اميال و خواسته‏هاى ديگران با هر انگيزه و علّتى است و هيچ كارى به تطابق آنها با حقايق و واقعيّات مستقل از هوا و هوس و تمايلات طبيعى انسان‏ها ندارد.
بنابراين، هرگونه عامل انحطاط دين و اخلاق و حيات معقول انسان‏ها مى‏تواند به عنوان خواسته‏هاى مردم، نام «فرهنگ» به خود بگيرد! مدتى است در دوران ما و در جهان، اين قسم بى‏بندوبارى به نام فرهنگ، مورد اشاعه و ترويج قرار گرفته است كه قطعاً به تضعيف انسانيّت منجر خواهد شد. بديهى است كه اصطلاح فرهنگ پيرو در اين موارد، اگرچه مستقيماً به معناى پيروى از خواسته‏ها و تمايلات بشر است، ولى نبايد از نظر دور بداريم كه در عين حال، اين نوع فرهنگ (پيرو)، بهترين وسيله فعاليّت قدرت‏پرستان خودكامه نيز هست.
نمونه‏هايى از فرهنگ‏هاى واقعى و حقايق پايمال شده در عرصه جوامع - نه براى آن‏كه آنها توانايى مقاومت و توجيه تكاملى انسان‏ها را نداشته‏اند، بلكه از آن جهت كه مديريت‏هاى خودكامه با استفاده از موهومات تلقينى: آزادى، فرهنگ آزاد، هنر آزاد و امثال اينها، واقعيّات و حقايق را براى تحميل مقاصد خود زير پا انداختند - به قرار زير است:
1) فرهنگ «محبت اصيل براى همنوع»، نه سوداگرى با استفاده ابزارى از محبّت ؛ 2) فرهنگ «اصالت وجدان اخلاقى» كه مانند يك قطب‏نماى حساس، كشتى وجود آدمى را به‏سوى عالى‏ترين هدف زندگى، راه مى‏بَرد ؛ 3) فرهنگ «هدف اعلاى حيات» ؛ 4) فرهنگ صداقت و وفا به تعهّدها تنها به جهت مطلوبيّت ذاتى آنها و نه براى سوداگرى ؛ 5) فرهنگ آزادى مسئولانه و انديشه و كردار عادلانه ؛ 6) فرهنگ قداست علم و معرفت ؛ 7) فرهنگ تعاون و هميارى در استفاده از انواع قدرت‏ها كه نعمت‏هاى بزرگ خدادادى است ؛ 8) فرهنگ تعميم هنرهاى سازنده و پيشرو ؛ 9) فرهنگ رسانه‏ها و تبليغات مستند به عين واقعيّات و پرهيز جدّى از تحريف، تفسير و توجيه نادرست آنها ؛ 10) فرهنگ تلاش براى برخوردار ساختن همه مردم از حق معيشت عادلانه و معتدل.
4) فرهنگ هدفدار و پيشرو: اين نوع فرهنگ، شامل آن دسته از نمودها و فعاليت‏هايى است كه ريشه در سرچشمه‏هاى زلال عقل، وحى، وجدان و قوانين ثابت طبيعت دارند. مولوى در ابيات زير، به چنين سرچشمه‏هاى پاك و پايدارى اشاره دارد:
قرن‏ها بگذشت، اين، قرن نُوى است
ماه، آن ماه است و آب، آن آب نيست
عدل، آن عدل است و فصل، آن فصل هم
ليك مستبدل شد اين قرن و اُمم
قرن‏ها بر قرن‏ها رفت، اى همام!
وين معانى برقرار و بردوام
آب، مبدَل شد در اين جو، چندبار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
پس بَنايش نيست بر آب روان
بلكه بر اقطارِ اوج آسمان.
اين نوع فرهنگ در محاصره آن نمودها و فعاليت‏هايى كه تحت تأثير عوامل سيال زندگى و شرايط زودگذر محيط و اجتماع قرار مى‏گيرند، نمى‏افتد ؛ زيرا عامل محرك اين فرهنگ، واقعيات مستمر طبيعت و ابعاد اصيل انسانى است و هدف آن عبارت است از آرمان‏هايى نسبى كه آدمى را در جاذبه هدف اعلاى حيات به تكاپو درمى‏آورد. با كمال اطمينان مى‏توان گفت: اين است آن فرهنگ انسانى و هيچ تمدن انسانىِ اصيلى در گذرگاه تاريخ، بدون وجود چنين زمينه فرهنگى‏اى به وجود نمى‏آيد. اين است آن فرهنگى كه مى‏تواند گريبان خود را از چنگال خودخواهان رها كرده، رسالت خود را براى جامعه انجام بدهد.
در هر مورد كه بشر با نظام پيشرو حركت كرده است، توفيق پيشرفت داشته است. مقصود ما از اين سخن، اين است كه انسان در هر مقطعى از تاريخ، و در هر موضوعى كه با آگاهى و اطلاع از جوانب گوناگون آن موضوع، واقعيّاتى را به دست آورده و آنها را به صورت قانون درآورده و از آنها تبعيّت كرده است - بدون اين‏كه تمايلات و خواسته‏هاى شخصى مردم را در آن واقعيّات، دخالت بدهد - حركت و تحولش تكاملى بوده است. لذا مى‏بينيم بشر در علوم و تكنولوژى و هرگونه موضوعاتى كه به سود حيات طبيعى و خودخواهى او در اشكال مختلف بوده است، از فرهنگ پيشرو تبعيّت كرده و به ترقى و تكامل رسيده است. در صورتى‏كه در قلمرو ساخته‏شدن ذات تكاملى انسان‏ها، كه اخلاق و دين الهى آن را بر عهده گرفته است، كاملاً به فرهنگ پيشرو و قوانين پايدار آن، بى‏اعتنا بوده و خود را پيرو پديده‏ها و نمودها و فعاليت‏هاى فرهنگ‏ها نموده و با اين تخيّل كه من از فرهنگ آزاد پيروى مى‏كنم، خود را دلخوش ساخته است.

روندهاى جهانىِ همسان‏ساز فرهنگى

جهان به سمت همگونگى پيش مى‏رود. اين امر از بسيارى جهات به همسانى بيشتر عملكرد فرهنگ‏هاى مختلف مى‏انجامد. نمود اين تحول را مى‏توان از تشابه ارزش‏هاى فردى، روش‏هايى كه از طريق آموزش آموخته مى‏شوند، همسانى بيشتر شيوه زندگى و عادات و حتى از تحوّل ذهنيّت‏هاى افراد و باورهايى كه شخص به دليل آنها زنده است، بازشناخت. گاهى اين ارزش‏ها چنان بديهى و مسلّم فرض مى‏شوند كه افراد، هيچ استدلالى را براى پذيرش آنها لازم نمى‏دانند. تأثير جَبرى تكنولوژى و ارتباطات در ايجاد اين وضع، انكارناپذير است و بيش از پيش، توهّم تبديل فرهنگ به يك كالاى صادراتى را دامن مى‏زند.

فرهنگ غير دينى و بحران جامعه مدرن

اغلب طرفداران غيردينى شدن جامعه مدرن، در اين نكته اتفاق‏نظر داشته‏اند كه ايدئولوژى (مكتب)، قادر به ايجاد نظم اخلاقى و اجتماعى جدّى و الزام‏آور نيست. به عبارت ديگر، در جامعه مدرن مبتنى بر فردگرايى و اصالت سود، انسان‏ها نمى‏توانند الگوهاى معنادار اخلاقى‏اى در حيات فردى و اجتماعى داشته باشند. از اين‏رو، فرهنگ و اخلاق در جامعه نو، شكل و ماهيّت غير دينى مى‏يابند و همين امر، زمينه بحران مدرنيته را فراهم كرده است.
«ماكس وِبِر» معتقد بود كه انسان‏ها رفتار فردى و متقابل خود را تحت تأثير آموزه‏هاى مذهبى و بر اساس هنجارها و ارزش‏هاى اجتماعىِ فرهنگ غالب تنظيم مى‏كنند. از اين ديدگاه، شرط رستگارى و آرامش و بهروزى انسان در جامعه، پيروى از يك سلسله قواعد اخلاقىِ درونى شده و برگرفته از تعاليم مذهبى است.
«اِميل دوركيم» معتقد بود كه اساساً جامعه پديده‏اى اخلاقى است و براى حفظِ وحدت و همگونى، تابع نوعى وجدان مشترك اجتماعى است. اين وجدان مشترك در سير حركت تاريخ، متحوّل مى‏شود. از نظر دوركيم، همبستگى اجتماعى در جامعه قبل از مرحله «مدرنيته» مكانيكى است، درحالى‏كه در مرحله مدرن، ماهيتى اُرگانيك (اندامْوار) پيدا مى‏كند. از اين منظر، وجدان اجتماعى جوامع مُدرن، مجرّدتر و عام‏تر از جوامع «پيشامُدرن» است. در چنين فضايى، انسان در انتخاب هدف‏ها و وسيله نيل به آنها مقيّد و محدود است و رفتار او تابع نوعى نظم سلسله مراتبى و متّكى به وجدان جمعى است.
در عين حال، انسان، همواره با گرايش به خودمدارى و تأمين منافع فردى، در تعارض با منافع جمع قرار مى‏گيرد. اگر جامعه در مسير تحول خود نتواند اين روحيه را در او تعديل و تضعيف نمايد، زندگى اجتماعى دچار بحران و هرج و مرج مى‏شود.
به نظر دوركيم، بحران جوامع مدرن، ناشى از اين است كه در مرحله گذار (از سنّت به مدرنيته)، به تدريج از اخلاق و هنجارهاى سنّتى مبتنى بر اديان، فاصله مى‏گيرند و به جاى آن، چيز ديگرى جايگزين نمى‏شود. در جامعه مُدرن، فرديت، اصل پيش بَرنده زندگى اجتماعى است. در چنين شرايطى، رابطه فرد با گروه، دگرگون مى‏شود و زياده‏طلبى او و دست نيافتنش به آنچه طلب مى‏كند، او را به عصيان مى‏كشانَد. انسانِ شديداً فردگرا، در جامعه مدرن، به جايى مى‏رسد كه با دست خود به حيات خويش خاتمه مى‏دهد.

فرهنگى كه اسلام بنا نهاد

مطالعات جامعه‏شناختى و مردم‏شناختى نشان داده است ملت‏هايى كه به نوعى با ايمان دينى و اعتقادات متافيزيكى (غير مادّى) محكم و اصيل پيوند دارند، معمولاً از آرامش روحى بيشترى برخوردارند و نسبت به همنوعان خود، تساهل و مداراى بيشترى دارند و در عرصه فرهنگىِ زاينده‏تر و پوياترى به سر مى‏برند.
فرهنگى كه اسلام بنا نهاد، حيات هدفدارى است كه ابعاد زيباجويى و علم‏گرايى و منطق‏طلبى و آرمان‏خواهى انسان‏ها را به شدت به فعليّت مى‏رسانَد و همه عناصر فرهنگى را متشكّل و منسجم مى‏سازد ؛ عنصر فرهنگ هنرى را از عنصر فرهنگ ارشاد اقتصادى تفكيك نمى‏كند ؛ وحدت فرهنگ را پيروِ وحدت روح آدمى قرار مى‏دهد و از تجزيه و متلاشى شدن آن جلوگيرى مى‏نمايد.
عناصر فرهنگ اسلامى (مثلاً ايمان و اعتقاد واقعى به خداى يگانه و توانا، وجود معاد، عدالت، برابرى و برادرى، علم و اخلاق و...) مى‏توانند جامعه را از آسيب‏ها و تنش‏هاى دنياى شديداً مادّى و غيراخلاقى مصون نگاه دارد.

منابع:

1 . فرهنگ پيرو، فرهنگ پيشرو، (علامه) محمدتقى جعفرى، تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1373 .
2 . نظريّه و فرهنگ، جهانگير معينى، تهران: مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگى بين‏المللى، 1374.
3 . بحران جامعه مدرن، سيدعلى اصغر كاظمى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1377 .
4 . فرهنگ و جامعه (جامعه‏شناسى فرهنگ)، روزاموند بيلينگتون و ديگران، ترجمه: فريبا عزبدفترى، تهران: نشر قطره، 1380 .
5 . بحران دنياى متجدّد، رِنه گِنون، ترجمه: ضياءالدين دهشيرى، تهران: امير كبير، 1372.

ظاهر آدم‏ها مهم نيست!؟


حمزه عبدى
بسيارى دين را دوست دارند و مى‏خواهند ديندار باشند؛ اما دوست ندارند تيپ و قيافه‏اى داشته باشند كه نمايانگر ديندار بودن آنهاست.
آيا شما جزو اين افراد هستيد؟
آيا اصلاً فكر كرده‏ايد كه چرا عده‏اى چنين مى‏انديشند؟
آيا به نظر شما خود دين در زمينه پوشش و منش ظاهرى ما سخن گفته است؟
رضا مى‏گويد: من به‏خاطر اين‏كه دچار ريا و خودنمايى نشوم، اين‏طور لباس مى‏پوشم.
پژمان مى‏گفت : راستش از ريش گذاشتن متنفّر نيستم؛ اما از بس توى ادارات دولتى و جاهاى ديگر ديده‏ام كه افرادى با ظاهر اسلامى كارهاى مردم را معطّل مى‏كنند، من هم انگار يك‏جور شرطى شده‏ام و وقتى آن مشخصات را در هرجايى مى‏بينم، احساس بدى به من دست مى‏دهد.
پيمان مى‏گفت : آدم بايد دلش پاك باشد. بقيه‏اش همه ظاهرسازى است. اصل، باطن آدم‏هاست.
*
اگر پاى صحبت بسيارى از اين افراد بنشينيم، استدلال‏هاى بيشترى خواهيم شنيد.
اما اين استدلال‏ها تا چه اندازه به ديندارى واقعى نزديك است؟ به هر حال، آنچه كه از همه اينها مهم‏تر است آن است كه شخص بداند خداى متعال از او چه مى‏خواهد.
اگر از ميان جواب‏هاى بى‏شمار داده شده به اين مسئله، تنها همين سه جواب را مورد ارزيابى قرار دهيم، آن وقت خواهيم ديد كه فرجام اين سه استدلال چگونه خواهد بود .

ريا و خودنمايى

سخن رضا ، از اين جهت كه او نگران ريا و خودنمايى است، قابل تقدير است و همگان بايد مثل او بينديشند؛ چرا كه يكى از آسيب‏هاى جدى ديندارى مسئله ريا و نفاق است. گاهى ما دچار «احساس رياى غيراختيارى»(1) مى‏شويم و به‏طور ناگهانى و به خاطر تأثيرات جمع، اين احساس، به ما دست مى‏دهد. مثلاً در جمعى كه به نماز اول وقت اهميت مى‏دهند يا به انفاق به ديده احترام مى‏نگرند، ما در هنگام انجام دادن اين اعمال، احساس خوشايندى را تجربه مى‏كنيم و براى يك لحظه متوجه مى‏شويم كه از خدا غافل شده‏ايم و اسير اين خوش آمدن و نگاه ديگران شده‏ايم و در واقع، اگر هم شروع كار با نيت صحيح و براى رضاى خدا بوده است، اما اين احساس مى‏تواند ما را از نيت اصلى باز دارد و اگر با آن مبارزه نشود، تبديل به انگيزه اصلى ما شود و مشكلِ‏كار، آن‏جاست كه ما نتوانيم از اين احساس خوشحالى (كه گمان مى‏كنيم ديگران مارا مى‏بينند و حتماً در ذهنشان ما را مى‏ستايند)، رهايى يابيم و كارى كه قرار بود تنها براى رضاى خدا انجام شود، در سطح ستايش بندگان خدا متوقف گردد و اين‏جا همان قربانگاه اعمال نيك است.
اين حديث امام صادق(ع) را ببينيد : كل رياء شرك انه من عمَلَ‏للناس كان ثوابه على الناس و من عمل لله كان ثوابه على الله .(2)
تقريباً همه مسلمانان از آتشى كه ريا به خرمن ايمان مى‏زند، آگاه هستند و لذا تلاش مى‏كنند از آن دورى جويند. اما آيا دورى از ريا، با ترك اصل عمل نيك، كارى عُقلايى است؟
اگر قرار باشد به خاطر ترس از ريا از امور آشكار دينى صرف نظر كنيم، آيا احتمال نمى‏دهيم كه دچار نوعى وسواس شويم؟ آن‏وقت، وارد مسجد نمى‏شويم، چون احتمال ريا مى‏دهيم. در فلان كار خير اجتماعى شركت نمى‏كنيم چون از خودنمايى مى‏ترسيم و... .
همچنين احتمال دارد كه اين كار به تمامى حوزه‏هاى فعاليت دينى ما سرايت كند و ما را از انجام دادن كارهاى نيك و حتى فرايض دينى باز دارد.
راه حل هم واضح است. ما بايد تمرين كنيم كه كارهاى نيك را براى رضاى خدا انجام دهيم و بى‏شك اگر كسى تلاش نمايد، مى‏تواند به مرور زمان، اين حالت شناختى را فراهم نمايد و تمامى كارهاى خويش اعم از كارهاى فردى و درونى و كارهاى جمعى و آشكار را براى رضاى خداى متعال انجام دهد و بر هيچ كس پوشيده نيست كه چنين كارى به سال‏ها تمرين و ممارست احتياج دارد. و بى‏شك براى رسيدن به اهداف مهم دين (مثل توحيد) سال‏ها مجاهده و تمرين را بايد تحمّل كنيم؛ چرا كه مسائل اخلاقى نياز به ممارست دارد. مخصوصاً در دوران نوجوانى و جوانى نبايد از خودمان توقع بيجا داشته باشيم . بايد توانمندى‏هاى خود را در نظر بگيريم و بر اساس آنها عمل كنيم.
به طور طبيعى همه انسان‏ها تحت تأثير جمع هستند و فرق گذاشتن بين تأثير جمع و انجام دادن عمل براى رضاى خدا ، كارى بس دشوار است كه هم به لحاظ شناخت و هم پس از مرحله شناخت (در كنترل عواطف و احساسات)، از اهميت بالايى برخوردار است .
از امام خمينى در هواپيما و هنگام ورود به ايران (در سال 1357) پرسيدند كه: چه احساسى داريد؟ ايشان فرمودند: «احساس خاصى ندارم».
همه مى‏دانيم كه او چه‏قدر براى مردم، احترام قائل بودند و به آنها عاشقانه مهر مى‏ورزيدند و باز، همه مى‏دانستند كه اين سفر از چه اهميت خطيرى برخوردار بود. با اين اوصاف، آن جمله حضرت امام، چه معنايى مى‏توانست داشته باشد؟
به نظر مى‏رسد كه اين گفته امام، شاهدى براى بحث ماست . مردى كه 77 سال در راه خدا مجاهده مى‏كند، در آن سال‏هاى واپسين عمر خويش به آرامش واقعى و اتّصال به منبع امن الهى دست مى‏يازد و به راحتى بين احساسات جمع و حفظ توجه خويش به خداوند، جمع مى‏كند و هيچ كدام از آن دو باعث كوتاهى او در انجام دادن وظيفه نمى‏شود. لذا اگر سخنرانى روز دوازده بهمن 1357 ايشان را بشنويم، اين حالت امام (يعنى توجه به خدا و توجه به مردم) آن‏جا متبلور شده است.

شرطى شدن

در ارتباط با سخن پژمان بايد گفت: همه ما از يك سرى چيزها به طور طبيعى متنفّر هستيم (مثل ظلم ، بى‏عدالتى و...). اگر اين امور با يك سرى از چيزهاى ديگر كه ذاتاً خنثى هستند (مثل زمان خاص، مكان خاص، يا در مورد انسان‏ها لباس خاص يا رنگ لباس و...) همراه شوند، ما بعد از مدتى نسبت به آن چيز خنثى كه همراه آن عمل بد بوده است، همان احساسى را خواهيم داشت كه نسبت به اصل آن عمل بد داشته‏ايم. اين عمل را «شرطى شدن» مى‏نامند. براى مثال، من دوستى دارم كه او هميشه لباس خاصى را مى‏پوشد و من به تبع او از لباس او نيز خوشم مى‏آيد. حال، ناخواسته در جاى ديگر، كسى را مشاهده مى‏كنم كه لباسى شبيه لباس دوست محبوب من پوشيده است. ناخواسته احساس مى‏كنم كه نسبت به اين شخص نيز احساس خوشايندى دارم، در حالى‏كه اصلاً او را نمى‏شناسم.(3)
بسيارى از خوش آمدن‏ها و بد آمدن‏هاى ما از اين نوع هستند:
من از حسين خوشم مى‏آيد، چون او شبيه يكى از صميمى‏ترين دوستان من است.
فرقى بين زنگ اول مدرسه و زنگ آخر نيست. هر دو صدا از يك دستگاه بيرون مى‏آيند و بيشتر وقت‏ها هم، ناظم مدرسه آن را به صدا در مى‏آورد؛ اما صداى زنگ آخر براى بسيارى خوشايندتر از صداى زنگ اول مدرسه است.
عصر پنج‏شنبه و عصر جمعه هر دو «عصر» است ؛ اما عصر پنجشنبه چه‏قدر خوشايند و عصر جمعه چه‏قدر غم‏انگيز است!
زندگى ما مملو از اين نمونه‏هاست ، كه در اكثر موارد به علت‏هاى آن توجه نداريم.
به طور فطرى همه مردم از دروغ ، تهمت ، دزدى ، پارتى‏بازى ، و... متنفر هستند. حال اگر در جايى شرايطى خنثى (مثل مكانى خاص، تيپ و قيافه افراد ، و...) با اين افعال همراه شود، ما بعد از مدتى حتى از آن مكان‏ها و افرادِ آن‏جا تنفّر پيدا مى‏كنيم و اين امر در ساختار روانى ما انسان‏ها امرى طبيعى شمرده مى‏شود. اما اگر ما به لحاظ شخصيتى «معيار گرا» باشيم، در آن صورت، اجازه نمى‏دهيم اين موارد به موارد بيشترى كه آن ملاك اصلى را دارند، سرايت كند. براى نمونه اگر در بين افراد پليس چند كارمند رشوه گرفتند و ما را به خود و فضايى كه در آن هستند بدبين كردند، ما حق نداريم اين حالت نفرت را كه نسبت به اين افراد و ويژگى‏هاى پيرامونى آنها پيدا شده است، تعميم دهيم؛ يعنى اگر در جاى ديگر، همين ويژگى‏هاى پيرامونى را ديديم، نسبت به صاحب آن قيافه، حالت تنفّر داشته باشيم. مثلاً نسبت به پليس‏هاى ديگر نيز اين احساس را داشته باشيم.
فرايند «تعميم» در شرطى‏سازى، يك فرايند شناخته شده است و اگر تنها به كتاب «زمينه روانشناسى»(4) مراجعه كنيم، از اهميت و شيوع تعميم در رفتارهاى روزمره اطلاع پيدا خواهيم كرد.
گاه تعميم‏هاى بيجا، ما را به انسانى بدبين و منفى‏نگر تبديل مى‏كند و اين قضيه به گونه‏اى سازمان روانى ما را فرا مى‏گيرد كه ديگر قادر به ديدن جنبه‏هاى مثبت افراد و جامعه نخواهيم بود و احتمال دارد اين قضيه تا سرحد يك ويژگى شخصيتى (كه جنبه نابهنجار دارد) پيش رود.
حال، آقا پژمانِ ما به چند اداره رفته و رفتار بدى را از كسى كه ظاهر اسلامى داشته است ديده. آيا او حق دارد اين رفتار بد را به همه كسانى كه ظاهر اسلامى دارند، سرايت دهد؟
آيا او نبايد تلاش كند تا بين ظاهر آن شخص و شخصيت واقعى او تمايز قائل شود؟
به هر حال، پژمان بايد به خودش پاسخ منطقى دهد؛ چرا كه بسيارى از افراد هم هستند كه با همين ظاهر اسلامى كارهاى بسيار خوب مى‏كنند و حتى از جانشان مى‏گذرند.
اگر كار اين‏گونه اشخاص بد را به حساب ظاهر اسلامى‏شان بگذاريم ، كارهاى خوب ديگران (كه كم هم نيستند) را چگونه توجيه كنيم؟
پس بهترين راه، آن است كه بين اين موارد، تمايز قائل شويم؟
شخصى مسلمان است و ظاهر اسلامى دارد، اما هنوز اخلاقش اسلامى نشده است و گاهى كارهاى ناپسند انجام مى‏دهد. شخص ديگرى مسلمان است ، ظاهر اسلامى هم دارد ، و علاوه بر اين، ايمان قوى نيز دارد. به همين دليل، اخلاق خوبى دارد و ظاهر و باطنش هر دو نداى توحيد و دين، سر مى‏دهند.
حال، كدام را مى‏پسنديم؟
بهتر نيست شيوه دوم را برگزينيم؟
افراد گروه اول را به عنوان كسانى كه هنوز در ديندارى خويش ناقص هستند، رها كنيم و به گروه دوم بپيونديم؟
اگر چه سخت است!

باطن گرايى

و اما مى‏رسيم به سخن پيمان كه مى‏گفت : « آدم بايد دلش پاك باشد...». نوع گفته پيمان با آن دو فرق مى‏كند. در واقع، اين سخن، ناخواسته به حوزه‏هاى كلامى برمى‏گردد و با يك بحث قديمى هم سخن مى‏شود و آن، مسئله «ظاهرگرايى و باطن‏گرايى» است.
به لحاظ تاريخى از همان قرن اول هجرى، رگه‏هاى نفوذ صوفيه را در لايه‏هاى انديشه‏اىِ اسلام مشاهده مى‏كنيم كه يكى از شعارهاى عمده آنها اين بود كه ما در پى باطن دين هستيم و باطن دين، به بسان مغز ميوه (نسبت به پوسته) است و كسانى كه به ظاهر دين توجه مى‏كنند، طعم مغز و لُبّ دين را نچشيده‏اند.
باطن دين را نيز به دريافت‏ها و شهودهاى عرفانى تفسير نمودند. لذا معتقد بودند بايد ثمره دين را به نقد دريافت كنيم، نه به نسيه!
نتيجه اين انديشه، مخصوصاً با نفوذ ادبياتى كه نمايندگان اين نوع انديشه داشتند، در سطوح مختلف جامعه ما رايج گشت و بسيارى از افراد، با پيش‏فرض‏هاى اين نوع ادبيات و طرز تفكر، آشنايى دقيقى نداشتند و ناخودآگاه، اين فكر را بدون زيرساخت‏هاى آن، قبول مى‏كردند، درحالى‏كه اگر نسبت به اين زيرساخت‏ها و لوازم آن آگاهى پيدا مى‏كردند، احتمالاً تصميم ديگرى مى‏گرفتند. متأسّفانه امروزه نيز چنين اشتباهى را مشاهده مى‏كنيم.
حال، وقت آن است كه بدون پيش‏داورى به سراغ نصوص دينى برويم و ببينيم ديدگاه اسلام در اين زمينه چيست؟
با نگاهى اجمالى به متون دينى متوجه مى‏شويم كه دين، بى‏شك به توجه باطنى دينداران، اهميت فراوانى مى‏دهد. مثلاً مسئله ايمان ، معرفت ، اخلاص، تقوا، رضا، تسليم، توكل و... از اين سرى هستند.
اما دين اسلام به بعضى مسائل ظاهرى دين نيز اهميت فوق العاده‏اى داده است، مثل: آداب معاشرت، حقوق اجتماعى مسلمانان نسبت به يكديگر ، شعاير مذهبى ، دستورات عبادى جمعى مثل نماز جماعت و برپايى حج و بسيارى از دستورهاى ديگر.
اگر بخواهيم بين دستورهاى دينى جمع كنيم، متوجه مى‏شويم كه دين اسلام، هر دو ويژگى را مى‏خواهد: از طرفى از ما خواسته است كه خدا را خوب بشناسيم و ايمان صادقانه داشته باشيم؛ اما از طرف ديگر هم از ما مى‏خواهد كه شبيه به كفار لباس نپوشيم ، از پوشيدن لباس شُهرت و يا لباسى كه ديگران را به گناه بيندازد ، دورى كنيم، در جماعت مسلمانان (مخصوصاً نماز جماعت) شركت كنيم، و...
هر دو طرف، مطلوب دين است و اگر ما به هر مقدار در انجام دادن آنها كوتاهى كنيم، در واقع در اطاعت از پروردگار متعال، كوتاهى كرده‏ايم و ديگر فرقى نخواهد بود بين كسى كه ظاهر اسلامى دارد اما به قوانين ديگر اسلام عمل نمى‏كند(گروه اول)، با كسى كه مسائل ظاهرى اسلام را رعايت نمى‏كند و گمان مى‏كند كه به باطن دين عمل مى‏كند (گروه دوم).
مهم‏ترين وظيفه‏اى كه ما به عنوان يك فرد در جامعه اسلامى داريم، نوع ارزشْ‏داورى و تعامل ما نسبت به هر دو گروه ياد شده است كه باعث مى‏شود ريا و خودنمايى از جامعه رخت بندد و حساب اين افراد از دين و دينداران واقعى جدا شود.

حك شده بر ساحل


صالح كارگر راضى
روى ماسه‏هاى خيس، ردّ پاهاى كوچكى نقش انداخته و تا ميان آب، راه كشيده. آن طرف‏تر، ردّ پاهاى ديگرى كه عميق‏تر فرو رفته و ماسه‏هاى بيشترى به اطراف پاشيده. در آستانه آب، به هم رسيده‏اند و اطراف هر دو، پُر از نرمه ماسه شده. صدف‏ها چنگ انداخته‏اند در آغوش ساحل و پنجه‏ها را در آن فرو زده‏اند. موج كه مى‏آيد، همه را با ردّ پنجه‏هاشان از روى ساحل مى‏شويد و عده ديگرى را جايشان مى‏نشاند. وقتى برمى‏گردد، خرده صدف‏ها و حلزون‏هايى كه در گلويش گير افتاده‏اند، خودشان را توى حفره‏ها مى‏چپانند. هوا را مى‏بلعد و مى‏كوبد به سينه ساحل. تپه‏هاى ماسه‏اى فرومى‏ريزند و گودال‏هاى دستْ‏ساز، پُر مى‏شوند. مرغ‏هاى دريايى از امواج، فاصله‏ها گرفته‏اند. روى ماسه‏هاى خشك، حصيرى پهن شده و خانواده‏اى نشسته‏اند. نگاه‏ها به درياست و بدون گشتن سرها. گاهى لب‏ها تكان مى‏خورد. آن‏طرف‏تر، دختركى دنبال پسركى مى‏دود. ماسه‏ها از پشت پاها مى‏پاشد و ردّ پاها تا كمينگه آب، راه كشيده. پاهاى كوچك پسرك، روى ردّ پا دور مى‏خورد. ماسه‏ها به اطراف مى‏پاشد. دخترك روى پنجه، بلند مى‏شود. دستش به سمت عروسك، دراز مى‏شود و پنجه‏ها در ماسه فرو مى‏رود. عروسك، ميان دست پسرك تكان مى‏خورد و پولك‏هاى سبز لباسش برق مى‏زند. يك جفت دمپايى، كنار حصير اضافه مى‏شود. يك سينى مى‏نشيند روى حصير و خربزه‏اى رويش . نگاه‏ها از دريا گرفته مى‏شوند و به سمت سينى مى‏چرخند. چاقو برقى مى‏زند و خربزه را مى‏درد. شتر مى‏شود و مى‏نشيند در دست‏ها.
- بِدش به من، خودم پيداش كردم.
پاها عقبْ عقبْ توى آب فرو مى‏رود.
- بيا بگيرش اگر راست مى‏گى!
كف مى‏نشيند روى انگشت‏هاى لاك زده پا.
- بِدش، اذيت نكن!
موهاى قهوه‏اى عروسك در هم تاب مى‏خورد. آب، تا زانوهاى هر دو بالا آمده.
- برو ورش دار!
ابروها موج مى‏افتد و لب‏ها آويزان مى‏شود. موج كه برمى‏گردد، عروسك را با خود به عقب مى‏كشد.
- ديوونه!
آب تا سينه دخترك بالا مى‏آيد. دامن سفيدش پُف مى‏كند و پخش مى‏شود روى آب.
- نرو، جلوتر نرو! نَ...!
موهاى دخترك، روى آب، سياه مى‏زند. دستش دراز مى‏شود به سمت عروسك. فريادهاى گنگى از زير آب بيرون مى‏زند و آب به اطراف مى‏پاشد. چند حباب بزرگ بالا مى‏آيد و حباب‏هاى ريز، دورشان را مى‏گيرند.
فرياد پسرك مى‏پيچد. با صداى جيغى در مى‏آميزد و گم مى‏شود. خربزه‏اى از دهان مى‏افتد. يك جفت پا، تپ تپ روى ماسه‏ها مسير آب را طى مى‏كند. دستانى از ماسه پُر مى‏شود و مى‏رود طرف سر. صداى ناله، همه جا پخش مى‏شود. نگاه مرد، ثابت مى‏شود به دامن سفيدى كه از تكان، ايستاده، فريادهاى گنگ، فرو نشسته و ديگر آب به اطراف نمى‏پاشد. زانوها روى ماسه فرود مى‏آيد و سر، جلوتر روى صدف‏ها. زنى در آغوش مردش از حال مى‏رود. ديگرى گونه‏هايش تر شده، چشم به آسمان دوخته و لب‏هايش مى‏جنبد. بدن كرخت زن، سردى‏اش را به دست‏هاى مرد، پس داده. نگاه مرد هنوز به درياست و لبش زير دندان. باد، گوشه‏هاى حصير را بالا مى‏زند. مردى، سر، پايين انداخته و دست در دست. پسركى به سمت حصير برمى‏گردد.
دو - سه مرغ دريايى روى تكّه چوب بزرگى روى سطح آب نشسته‏اند. يكى از آنها به ميخ‏هاى زنگ زده چوب، نوك مى‏زند. مخروبه‏هاى سيمانى روى ساحل، نشست كرده و جسد قايقى در هم شكسته، روى ماسه‏ها پخش شده. كُنده‏هاى نيم سوخته، روى لكّه سياهى ماسه افتاده و اطرافش پُر است از پوست جمع شده خربزه‏اى كه رويش را لايه‏اى سفيد گرفته.
خانواده‏اى از راه مى‏رسند و حصيرى پهن مى‏كنند. آب، ردّ پاها را از روى ساحل شسته. شى‏ء برّاقى از دور مى‏درخشد. دختركى مى‏دود، آن را برمى‏دارد و مى‏تِكاند.
- نگا چه خوشگله!
دستى مى‏افتد به سينه عروسك و آن را چنگ مى‏زند.
* صالح كارگر راضى با ارسال اين داستان به جشنواره بين‏المللى 2003 Moondance به عنوان برنده مرد اين جشنواره، موفق به دريافت جايزه شده است.

موعود جهانى و ويژگى‏هاى عصر وى


على رمضانى
بشر از ديرباز، هم‏كاروان درد و رنج و متحمّل محروميت و ستم بوده است. مدينه فاضله‏اى كه متفكران و خردوَرزان بشر، سخن از آن مى‏راندند، در حدّ يك آرزوى دست‏نيافتنى و يك انديشه رؤيايى (و البته مطلوب) باقى ماند و بشريت، روز به روز، شاهد به مسلخ رفتن بيشتر ارزش‏هاى انسانى و الهى‏اى است كه از سوى پيامبران بزرگ الهى به وى شناسانده شده است.
آرى! بشر، گرفتار بوده است ؛ گرفتار بى‏عدالتى و اختلاف طبقاتى، و دچار گرسنگى و رنج! زندگى براى بشرِ گذشته و امروز، سراسر تحمّل است و تحميل. آيا شام تيره بشريت را صبح صادقى خواهد بود؟! آيا آينده نيز مانند گذشته‏هاست و از فرجام خوش بشريّت بايد مأيوس شد؟! آيا بشر محروم و ستمديده را روزنى به روشنى نخواهد بود؟! آيا صبحى نخواهد دميد كه دردها به درمانى رسيده باشند و نابسامانى‏ها به سامانى؟! آيا روزگار سياه گرسنگى سپرى نخواهد شد و انسان، فارغ از فكر معاش، به تعالى و تكامل جان و روح خود نخواهد پرداخت؟! آيا روزگار خودپرستى‏ها، تضادها، برادركُشى‏ها، تعدّى‏ها و هتك حرمت‏ها به سر نخواهد آمد؟! و آيا و آيا...؟
و... عصر ظهور، يعنى پايانى بر همه دردها، رنج‏ها، گرسنگى‏ها، نابسامانى‏ها، بى‏عدالتى‏ها، كجروى انسان‏ها و باز شدن گره‏هاى كور جوامع انسانى به دست منجى آسمانى. آرى! به گواهى همه اديان بزرگ الهى، آن روز موعود، روز نزول وعده جاويد حق، فرا خواهد رسيد و «او خواهد آمد». خواهد آمد و بر طغيان طاغيان، قاطعانه و خشمگينانه، طرح انتقام خواهد ريخت و منتظران صالح را به ركاب خواهد خواند.
او خواهد آمد و گيتى را ستاره باران خواهد كرد و سياهى شب را از دامن سپيده برخواهد چيد. پس بياييد چشم به راه نزول آيه رحمت باشيم كه - إن شاء اللَّه - چندان نخواهد پاييد!

آينده بشر

به طور كلّى، آراى مكاتب فكرى، فلافسه و اديان درباره آينده بشر، به دو دسته تقسيم مى‏شود:
ديدگاه اول: نظرى كه آينده را به مراتب تاريك‏تر از وضع كنونى مى‏بيند و معتقد است كه قانون جنگل، همه جهان را فراخواهد گرفت، اصل بر تنازع بقا و انتخاب اصلح است، هر قوى ضعيف را مى‏خورد تا سرانجام، كار به دست قوى‏ترين رسد.
استدلال اين گروه آن است كه نگاه واقع‏بينانه به وضع كنونى جهان، آينده‏اى اميدبخش را به ما الهام نمى‏دهد. امروز در جهان، ميليون‏ها گرسنه به انتظار نان و ميليون‏ها بيمار، چشم به راه پزشك داريم، درحالى‏كه در گوشه‏اى ديگر از همين جهان، ده‏ها بيمارستان براى سگ‏ها و گربه‏ها و ديگر حيوانات خانگى ساخته مى‏شود و هزاران تُن گندم اضافى را مقابل ديدگان گرسنگانى كه از آنها پوست و استخوانى بيش نمانده، به دريا مى‏ريزند.
بشرِ امروز، خسته و گريزان از جهل، بى‏عدالتى، فساد و گمراهى، براى تسكين درد خود، به الكل، فحشا، هرويين و ديگر مواد مخدّر يا توهّم‏زا و سرانجام به خودكُشى پناه مى‏برَد و در شرايطى اين‏چنينى، كسى به فكر درمان آن دردهاى اصلى (بى‏عدالتى و جهل و...) نيست. از اين‏رو، آينده معلوم نيست بهتر از اين باشد. بلكه اسارت‏ها، ننگ و نفرت‏ها، و بدبختى‏ها، سرنوشت محتوم بشر است تا روزى كه به انقراض نسل منتهى شود.
ديدگاه دوم: نظرى ديگر وجود دارد كه آينده را روشن مى‏بيند و بشريت را به فردايى نورانى و به دور از كدورت‏ها، ظلم و تبعيض‏ها، رنج‏ها و... بشارت مى‏دهد. برخى از متفكران و روشنفكران و همه اديان در اين گروه قرار مى‏گيرند.(5)
ما در اين‏جا به مسئله مهدويت در برخى اديانِ مطرح و زنده جهان اشاره كرده، آن‏گاه به ويژگى‏هاى عصر ظهور خواهيم پرداخت.

مهدويت در اديان

انتظار موعود و نجات و رهايى بشر به دست او، تقريباً در همه اديان و مكاتب، مطرح است و هر يك، بخشى از تعاليم خود را بدان اختصاص داده‏اند. گرچه ممكن است پيرامون ويژگى‏هاى اين موعود، و زمان و مكان ظهور، اختلافاتى وجود داشته باشد، اما همه در اين انديشه مشترك‏اند كه اين موعود، از خاندان پيامبران بوده، به خوىِ پسنديده، تقوا، دانش و... آراسته است و از زشتى‏ها مبرّا.
در دين زرتشت: در دين زرتشت، منجى آينده، «سوشيانْت» (يا سوشيانسْ) است. سوشيانت كه به معناى «سودبخش و منفعت‏رسان» است، به كسى اطلاق مى‏شود كه پس از زرتشت به عنوان منجى بشر، خواهد آمد.(6) بر اساس اعتقاد «هزاره گرايى زرتشتى» )Zorodstrean Millennialism(، انتظار ظهور سه منجى از نسل زرتشت در هر هزار سال، مطرح است. اين منجيان، يكى پس از ديگرى جهان را (بويژه سرزمين ايران را) پر از عدل و داد خواهند كرد: 1 . هوشيدَر، هزار سال پس از زرتشت ؛ 2 . هوشيدَرماه، دوهزار سال پس از زرتشت ؛ 3 . سوشيانتْ، سه هزار سال پس از زرتشت كه با ظهور او جهان، پايان مى‏يابد.(7)
به اعتقاد زرتشتيان، سوشيانْت از فرزندان زرتشت است كه نطفه‏اش به شيوه‏اى معجزه‏آسا در آب درياچه‏اى‏(8) نگهدارى مى‏شود. مادرِ او نيز نژادش به پسر زرتشت مى‏رسد. او در آخرالزمان به شيوه‏اى معجزه‏آسا از مادر متولد مى‏شود و جهان را پر از نيكى خواهد كرد.(9)
در دين يهود: در دين يهود، نجات‏بخش نهايى، «ماشيح» به معناى «مسح شده» نام دارد. يهوديان معتقدند كه عيسى مسيح(ع)، مسيحاى دروغين بوده و مسيحاى واقعى همان «منجى موعود» است كه در آخرالزمان خواهد آمد.
تصوير تَلْمود (از كتب مقدّس يهود) درباره شخص مسيحا، بر روى هم به قرار زير است: يك انسان كه نهالى از خاندان سلطنتى داوود است، و قداست او تنها به سبب موهبت‏هاى طبيعى وى خواهد بود. امت‏هاى مشرك به دست او نابود خواهند شد و بنى‏اسرائيل، قدرت جهانى خواهند يافت. مادرِ او زنى از قبيله «دان» است و در شهر «بيت لحم» زاده خواهد شد و خدا پيش از آفرينش جهان، نام او را در خاطر خود آفريده است.(10)
در دين مسيحيت: به اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى(ع) بعد از كشته شدن، دوباره زنده شد و به آسمان‏ها رفت و در آخرالزمان براى نجات مردم، فرود مى‏آيد.(11)
«فارقليط» از جمله القابى است كه در انجيل به منجى مسيحيان داده شده و لفظاً به معناى «ستوده، آموزگار، شفاعتگر، هادى و تسلّى‏دهنده» است و تحقق‏بخش عدالت در جهان آينده خواهد بود.
در اسلام: همه فِرق اسلامى نيز معتقدند كه بزرگ‏مردى انقلابى از دودمان پيامبر(ص) در آخرالزمان ظهور خواهد كرد و عدل و داد را در سراسر جهان خواهد گستراند. اين اتفاقِ‏نظر به حدّى است كه حتّى تندروترين گروه‏هاى اسلامى (وهّابيان) نيز اين موضوع را پذيرفته‏اند و نه‏تنها پذيرفته‏اند، بلكه به طور جدّى از آن دفاع مى‏كنند و آن را از عقايد قطعى و مسلّم اسلامى مى‏دانند.(12)

مهدى موعود (عج) در منابع حديث شيعه

عقيده به وجود يك مصلح جهانى به نام مهدى(عج) در بين شيعه اماميه موج بيشترى دارد و اگر اهل تسنّن آن را به عنوان يك مسئله فرعىِ مسلّم پذيرفته‏اند، شيعه آن را جزوِ عقايد قطعى مى‏داند؛ چون سلسله امامان دوازده‏گانه به او ختم مى‏گردد و او «خاتم‏الأوصياء» است. بحث درباره روايات شيعى در اين موضوع (كه شايد بالغ بر يكهزار حديث شود)، مجال ديگرى مى‏طلبد. از اين‏رو، ما در اين‏جا به صورت فهرست‏وار يادآور مى‏شويم كه از مجموع احاديث موجود در اين زمينه، روشن مى‏شود كه مهدى موعود(عج) داراى مشخصات زير خواهد بود: از خاندان پيامبر اسلام(ص) و فرزندان اوست ؛ از فرزندان امام حسين(ع) است ؛ دوازدهمين پيشوا پس از پيامبر(ص) است ؛ فرزند حسن بن على عسكرى است ؛ دنيا را مملو از عدل و داد خواهد كرد ؛ حكومت جهانى در اختيار او قرار خواهد گرفت ؛ مستضعفان و استعمارشدگان، در عصر او از زنجير اسارت آزاد مى‏شوند و جنگ‏ها برچيده مى‏شود و صلح و آرامش و عمران، جاى آن را مى‏گيرد.(13)

عصر آرمانى اديان

عصر آرمانى‏اى كه اديان مختلف ترسيم كرده‏اند و پس از ظهور منجى موجود، محقَّق خواهد شد، بى‏شباهت به يكديگر نيست، امّا شكل كامل‏تر و گوياترِ آن در روايات شيعه و در ترسيم عصر مهدى موعود(عج) بيان شده است. از اين‏رو ما ابتدا به اجمال، نگاهى به عصر آرمانى اديان انداخته، نگاه ويژگى‏هاى عصر ظهور را از طريق روايات شيعه پى خواهيم گرفت.

عصر آرمانى زرتشتيان:

بر اساس اعتقاد زرتشتيان، سه موعود زرتشى، تحولى جديد در نوسازى جهان آغاز خواهند كرد: گسترش آشتى و عدم كينه، وفور بركات و نعمات، برچيده شدن دروغ، خيانت، غم و اندوه، به‏وجود آمدن روح قناعت و بى‏نيازى و...(14)

عصر آرمانى يهود:

عصر اِحياى سنّت‏هاى اوليه عبادت يهود، پايان بدى و گناه، درك الهيت و آگاهى واقعى از وجود خداوند، پرستش و ستايش جهانى خداوند، همزيستى مسالمت‏آميز و صلح جهانى، رستاخيز مردگان، بركت و سعادت و پايان يافتن بيمارى‏ها و...(15)

عصر آرمانى مسيحيت:

عصر تشكيل حكومت عيسى(ع) و نابودى دشمنان خدا، نابودى «مرگ» و ايجاد صلح و خير و بركت در جهان، برچيده شدن رنج و درد و بيمارى، بركت فراوان درختان و زمين و... .(16)

ويژگى‏هاى عصر آرمانى اسلام:

مدينه فاضله اسلامى (كه در عصر ظهور به دست مهدى آل محمد(ص) بنا مى‏شود) ويژگى‏هايى دارد كه آن را از ساير مدينه‏ها (جوامع)، ممتاز و متفاوت مى‏سازد كه در ذيل به بعضى از آنها اشاره مى‏شود:
1 . تشكيل جامعه آرمانى: او دست به تشكيل نظامى اجتماعى خواهد زد كه در آن، دورويى و نفاق نباشد، نابسامانى و اختلاف و درگيرى جان مردم را به لب نياورد، انسان‏ها هر كدام به حق خود قانع باشند ؛ جامعه‏اى بر اساس ضوابط و قوانين الهى، به گونه‏اى كه انبيا خواهان آن بودند.
2 . حاكم منحصر به فرد: يكى از مختصات حكومت آرمانى اسلام، وجود رهبرى معصوم، پاك و منزّه از هر نوع خطا و عيب و نقص است كه تنها وابسته به خداست و هيچ تفاوتى بين اقوام و نژادهاى بشرى نگذاشته، به همه با ديد يكسان مى‏نگرد.
3 . برقرارى عدالت و رفع تبعيض‏ها: در مدينه فاضله اسلامى، همه جا سخن از عدل به ميان خواهد بود، دامنه عدالت موعود تا اقصى نقاط منازل و زواياى ناپيداى جامعه، گسترده مى‏شود. عدالت، مشخصه بارز و برجسته حكومت مهدى خواهد بود و مردم، آن حضرت را از عدل او مى‏شناسند. همچنين عدل آن‏حضرت، همانند حكومتش گسترده و جهانى خواهد بود.
4 . توسعه علوم و بلوغ فكرى بشر: عصر ظهور را مى‏توان عصر شكوفايى و گسترش علم و دانايى ناميد و مدينه آرمانى اسلام را، شهر علم و دانش. با آمدن مهدى(عج)، همان‏گونه كه ظلم و بيداد، جاى خود را به عدل و دادگرى مى‏سپارد، جهل و نادانى نيز جاى خود را به علم و دانايى مى‏دهد. 25 شعبه و شاخه از علوم را كه تا عصر ظهور ناشناخته مى‏ماند، آن حضرت در ميان مردم منتشر ساخته، دستش را بر سر بندگان مى‏گذارد و عقول آنها را با آن كامل و افكارشان را پرورش داده، تكميل مى‏كند،(17) تا آن‏جا كه زنان، در خانه‏ها، با كتاب خدا و سنّت پيامبر(ص) قضاوت كنند.(18)
در نتيجه، مردمى بلندنظر، با افكارى باز و سينه‏هايى گشاده و همّتى والا و بينشى وسيع پرورش مى‏يابند كه بسيارى از مشكلات اجتماعى را در روح خود حل كرده، جهانى از صلح و صفا مى‏سازند.
5 . گسترش ارتباطات: در عصر ظهور، به جهت پيشرفت سريع علم و فنّاورى، وسايل ارتباطات و انتقال اطلاعات، آن‏قدر پيشرفته خواهد بود كه دنيا را همچون كف دست نشان مى‏دهد، و براى آگاهى از اقصى نقاط دنيا، نيازى به وسائل ارتباط جمعى امروز نخواهد بود ؛ بين امام (ع) و مردم نامه‏رسانى وجود نخواهد داشت يعنى خداوند متعال چنان دانش و بينش ياران و پيروان حضرت را تقويت مى‏كند كه ميان آنها و آن حضرت، نامه‏رسان نخواهد بود ؛ با آنها سخن مى‏گويد و آنان سخنش را مى‏شنوند و او را مى‏بينند.(19)
6 . رفاه و آسايش عمومى: در آن روز، رفاه و تنعّم به گونه‏اى خواهد بود كه ديگر نيازمندى در سطح جامعه يافت نمى‏شود، مردم براى دادن صدقات خويش كسى را پيدا نمى‏كنند، به بركت اجراى عدالت اسلامى و توزيع عادلانه منابع و ثروت، جايى براى فقر و طبقه ضعيف باقى نمى‏ماند. از اين‏رو مدينه فاضله اسلامى، آرمان‏شهر آسايش و رفاه همگانى خواهد بود.(20)
7 . توسعه خارق‏العاده صنايع: در آن عصر به بركت گسترش علوم به دست مبارك مهدى(عج)، جهش علمى - تكنولوژى حيرت‏انگيزى به وجود خواهد آمد كه در پرتو آن، از وسايل اطلاعاتى پيشرفته گرفته تا انواع انرژى و تا وسايل پيشرفته سريع‏السير حمل و نقل و وسايل انتقال سريع صدا و تصوير، به‏طور همگانى و ساده و آسان در اختيار همه پيروان آن‏حضرت قرار مى‏گيرد.(21)
8 . امنيت: مدينه فاضله و آرمانى اسلام، شهر امنيت و صلح خواهد بود. بى‏شك، يكى از نيازهاى اساسى بشر در هر جامعه‏اى احساس امنيت در ابعاد مختلف زندگى (اعم از اخلاقى، اجتماعى، خانوادگى، اقتصادى، حقوقى و...) است و اين مهم در عصر ظهور، تحقق خواهد يافت، آن‏گونه كه قرآن كريم وعده فرموده است: «... امنيت را جايگزين بيمناكى آنان خواهيم كرد...»(22) و ائمه اطهار(ع) نيز اين آيه را در شأن مهدى(ع) و اصحاب او دانسته‏اند.(23)
9 . دگرگونى زندگى مادى و ايجاد رفاه: در روايت جالبى از امام صادق(ع) اين حقيقت به بهترين وجهى بيان شده است. حضرت مى‏فرمايد: هنگامى كه قائم(ع) قيام كند، حكومت را بر اساس عدالت قرار مى‏دهد و ظلم و جور در دوران او برچيده مى‏شود و جاده‏ها در پرتو وجودش امن و امان مى‏گردد و زمين، بركاتش را خارج مى‏سازد و حقّى به صاحبش مى‏رسد... در اين هنگام، زمين، گنج‏هاى خود را آشكار مى‏سازد و كسى نيازمندى را براى انفاق و صدقه و كمك مالى نمى‏يابد ؛ زيرا همگان بى‏نياز و غنى خواهند شد.(24)
در روايتى ديگر از پيامبر اكرم (ص) آمده است: «زمين، گنجينه‏هايش را براى او خارج مى‏سازد و وى مال و سرمايه بى‏شمارى بين مردم پخش مى‏كند».(25)
علاوه بر ويژگى‏هاى ياد شده، خصايص ديگرى را نيز براى عصر ظهور مى‏توان برشمرد كه به علت ضيق مجال، تنها فهرست‏وار به آنها اشاره مى‏كنيم:
پيروزى نهايى حق بر باطل و چيرگى صلاح و تقوا و صلح و عدالت و آزادى و صداقت بر زور و زر و استكبار و ظلم و اختناق و دجّالگرى و فريب، كمال‏يافتن دانش و فضيلت‏هاى انسانى و تربيت اسلامى در كنار فراوانى نعمت و وفور ثروت، پيدايش وحدت و اُلفت و محبت و همكارى، زنده شدن روح وظيفه‏شناسى در مردم، ضمانت اجرا يافتنِ قوانين، امكان رشد براى تمامى طبقات در زمينه‏هاى مختلف، گسترش توحيد و احياى دوباره اسلام و جهان‏شُمولى آن، نوسازى در تمام زمينه‏هاى فكرى و فرهنگى، پيراستن اماكن و اعمال مذهبى از تشريفات زائد و بدعت‏ها و تعصبات و...».(26)
از خداوند متعال، توفيق درك آن عصر مبارك و نورانى را خواستاريم.

پاورقى


1. البته منظور از اين «غير اختيارى»، جبر فلسفى نيست. به همين دليل با تمرين، قابل كنترل است. تنها به فراشناخت و خودشناسىِ قوى نياز است.
2. الكافى، ج 2، ص 293 .
3. البته مسئله شرطى شدن‏ها در سازمان روانى ما انسان‏ها از پيچيدگى بالايى برخوردار است و براى تبيين آن، نياز به بحث فراوانى داريم و اين مثال‏ها تنها براى ساده شدن مطلب آورده شده است.
4. زمينه روانشناسى ، هيلگارد ، تهران: رشد ، 1369 . اين كتاب، متن درسى بسيارى از دانشگاه‏هاى معتبر دنيا محسوب مى‏شود كه به فارسى نيز ترجمه شده است. براى كسانى كه به روانشناسى علاقه‏مند هستند، مطالعه اين كتاب را توصيه مى‏كنيم.
5. ر.ك به: آينده از نظر ما و ديگران، على قائمى، انتشارات اميرى، ص 14 - 68 .
6. اسطوره سوشيانت، على‏اصغر مصطفوى، ص 30، تهران: فرهنگ دهخدا، 1381 .
7. تاريخ جامع اديان، جان بى ناس، ترجمه: على‏اصغر حكمت، ص 476، تهران: انتشارات آموزش و انقلاب اسلامى، 1370؛ آشنايى با اديان، حسين توفيقى، ص 66.
8. درياچه هامون در سيستان.
9. براى آگاهى از چگونگى تولد موعود نهايى زرتشت ر.ك به: اسطوره سوشيانت، ص 50.
10. انتظار مسيحا در آيين يهود، جوليوس گرينستون، ترجمه: حسين توفيقى، تهران: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377، ص 65؛ مجله موعود، ش 19، ص 61 .
11. ر.ك به: كتاب مقدس، متى 27 و 28 و اعمال رسولان يك.
12. ر.ك به: حكومت جهانى مهدى(عج)، ناصر مكارم شيرازى، قم: نسل جوان، 1380، ص 133 - 150 .
13. همان، ص 155.
14. مهدويت در اسلام و زرتشت، عليرضا ابراهيم، تهران: باز، 1381، ص 62 و 75 - 76 .
15. اقتباس و تلخيص: مجله موعود، ش 19 ص 62 - 63 ؛ نيز ر.ك به: هزاره‏گرايى در فلسفه تاريخ مسيحيت، حسين توفيقى، ص 11 .
16. اسطوره سوشيانت، ص 254 - 262 ؛ نيز ر.ك به: تاريخ كوچك اديان بزرگ، فليسين شاله، ترجمه: منوچهر خدايار محبّى، تهران: دانشگاه تهران، ص 439 - 442.
17. ر.ك به: بحارالأنوار، ج 52، ص 328 - 336 .
18. همان، ص 352.
19. منتخب الأثر، ص 483 .
20. بحارالأنوار، ج 52، ص 338 .
21. همان، ج 13، ص 176 .
22. سوره نور، آيه 55 .
23. مجمع البيان و تفسير البرهان، ذيل آيه شريفه.
24. بحارالأنوار، ج 13، ص 52 .
25. همان، ج 51، ص 68 .
26. در بخش ويژگى‏هاى عصر آرمانى اسلام، علاوه بر منابع معرفى شده از منابع زير نيز استفاده شده است:
فصلنامه انتظار، شماره 2، ص 146 - 165.
عصر ظهور، على كورانى، ترجمه: عباس جلالى، 1369، ص 351 - 370 .
مجله موعود، پيش شماره آبان 1375، ص 23 - 28 .
در فجر ساحل، محمد حكيمى، 1374، ص 38 - 47 .