قبل
گفته‏ها - نوشته‏ها

به كوشش: حسين فردوسى‏زاده

دين و خوشبختى در گفتار بزرگان:

دين، براى آن نيست كه شما در اطراف مسائل آن (مانند مسائل فلسفى) به بحث و جدل پردازيد. دين براى عمل است؛ براى تربيت است. دين همان مسائل اخلاقى و اجتماعى است كه به صورت تربيت آسمانى و الهى درآمده، تا شما آنها را به كار بنديد و سعادتمند شويد.
غزالى
چه خوشبخت و سعادتمند است كسى كه محكوم اراده ديگرى نيست و سلاح و حربه او، فكر پاك و مهارت اوست و خرسندى وى، صداقت و حقيقت‏جويى او.
وتون
هزاران راه به خوشبختى مى‏رسد. اگر يكى از آنها مسدود شد، راه ديگرى انتخاب كنيد.
يورسن
اگر منتظر خوشبختى هستيد و فكر مى‏كنيد كه خودش خواهد آمد، آن را از دست داده‏ايد.
دنيس پريگر
يك ساعت زندگى كردن با افتخار و شُكوه، به يك قرنْ خوار زيستن مى‏ارزد.
والتر اسكات
حقايق دينى مانند آتشى كه شب تاريك براى راهنمايى كردن كاروان بر قله كوه افروخته باشند، روشن و درخشان است.
جان لوبوك آويبورى
دين، بهترين راهنماى زندگى و بهترين ناصح در روزهاى خوشى و بهترين تسلّى دهنده در روزگار بدبختى است.
ذويمه
آن كه امروز را از دست مى‏دهد، فردا را نخواهد يافت. خوشبختى آينده در استفاده كردن از زمان حال است.
شانينگ
عاشق بودن، يعنى خوشبختى خود را با خوشبختى ديگران توأم كردن.
هنرى ديويد تورو
هر كس در طلب خير و سعادت ديگران باشد، سرانجام، سعادت خودش را نيز به دست مى‏آورد.
افلاطون
من از خوشبختيهاى جهان، بهره‏مند گرديده‏ايم؛ زيرا در زندگى عاشق شده‏ام.
شكسپير
راز خوشبختى در تربيتْ نهفته است.
ا.س.ماردن
خوشبختى و بدبختى ايام پيرى، عصاره اعمال گذشته ماست.
سَنت بود
دوستى، نعمت گرانبهايى است كه خوشبختى را دو برابر مى‏كند و بدبختى را كاهش مى‏دهد.
شكسپير
خداوند در دلهاى پاك و باصفا اين احساس را گذاشته كه به تنهايى نمى‏توانند خوشبخت شوند و بايد سعادت خود را در خوشبختىِ ديگران بجويند.
گوته
سعادت ديگران، بخشِ مسلّمى از سعادت و خوشبختى ماست.
گُلسبر
دين، براى فراغت خاطر و آرامش خيال، بيشتر از آنچه بتوانيم تصوّر كنيم، مفيد است و در روزگار بدبختى و بيچارگى، بهترين وسيله‏اى است كه مى‏تواند ما را تسليت داده، فشار سختيها را سبك‏تر سازد.
آويبورى
دين، ما را به فضيلت اخلاقى و فداكارى در راه سعادت ديگران هدايت مى‏نمايد.
كاظم‏زاده ايرانشهر
مقصود از زندگى فقط سعادتمندى نيست؛ بلكه تكامل است.
مادام دو استاهل
سعادت دنيا و آخرت را در صحبت دانا شناس.
خواجه عبداللَّه انصارى
وقتى كه به خوشبختى ديگران حسد ورزيم، خود، عقوبتى براى خويش فراهم كرده‏ايم.
پترون
شرط پيروزى و خوشبختى، يك اراده قوى است. شرايط ديگر، اهميت چندانى ندارند.
گوته
هيچ‏كس خوشبخت‏تر از كسى كه فكر مى‏كند خوشبخت است، نيست.
مَثَل آلمانى
پاره‏اى از ملل كوچك جهان، با وجود اينكه از علوم و معارف، بى‏بهره بودند، نه‏تنها در نتيجه فضايل اخلاقى و معنوى، سعادت خود را فراهم كردند، بلكه سرمشق ساير ملل جهان نيز شدند.
ژان ژاك روسو
براى به دست آوردن سعادت بايد اخلاق خوب را پيروز ساخت و بر ضد اخلاق بد جنگيد.
افلاطون
هرچه انسان از سرمايه نشاط و خوشبختى خود به ديگران سهم برساند، به ميزان اصلى آن سرمايه مى‏افزايد؛ زيرا مهربانى، مولّد مهربانى است.
بنتام
خوشبختىِ پاك، زاييده ميانه‏رَوى است.
گوته
دوست داشتن، لازمه زندگى و موجب سعادت است. كسى خوشبختى را درك مى‏كند كه نهال دوستى را در دل، پرورانده باشد.
موريس مترلينگ
انسان در آغوش خوشبختى، خوشبختى را جستجو مى‏كند.
دشتى
جامه سعادتمندان و نيكبختان را از دو چيز بافته‏اند: تارش را از خوشبختى و نيكوكارى، و پودش را از سازگارى و مردُمدارى.
اردشير بابكان
كاخ سعادت روى دلهايى بنا شده كه لبريز از عشق و محبّت‏اند.
مترلينگ
افكار مذهبى، با ظرافت و زيبايىِ خاصى، روح ما را از قيد و بندهاى زندگانىِ عادى رهايى داده، از اين دنياى خاكى بالا مى‏برند و در دنياى عالى‏تر و وسيع‏تر و روشن‏تر و دلنوازترى سِير مى‏دهند.
آويبورى
اگر دين و مذهب، ما را تسلّى خاطر نمى‏داد، زندگىِ رقّت‏انگيزى داشتيم.
تولستوى
غير ممكن است كه كسى دين داشته باشد و صاحب اخلاق نيك نشود و همچنين كسى كه داراى اخلاق خوب است، دين نداشته باشد و يا كسى دانشمند حقيقى باشد، بدون دين.
شِلاير ماخر
كمى عقل سليم، اندكى اغماض و قدرى خوش‏خُلقى داشته باشيد، آن وقت خواهيد ديد كه چقدر در زندگى خوشبخت و سعادتمنديد.
سامرست موام
اگر مى‏خواهى مزرعه خوشبختىِ خود را توسعه بدهى، خاك قلبت را نرم و هموار كن.
مَثَل چينى
نقطه قوت و امتياز همه مردان بزرگ، در همه زمانها، دين داشتن ايشان بوده است.
فردريك بزرگ
عشق و خوشبختى، قرين يكديگرند. هرچه بيشتر دوست بدارى، خوشبخت‏ترى.
رابرت كوپر
سه گونه «شادى» باعث خوشبختى و سه‏گونه «شادىِ» ديگر مايه بدبختى است: شادى از تسلّط بر نفس به وسيله تزكيه و تربيت، شادى از صحبت كردن از فضايل اخلاقى ديگران و شادى از داشتن دوستان واقعى، سودبخش است؛ ولى شادى از داشتن مال و جاه، شادى از تن‏پرورى و تنبلى و شادى از شكم‏پرستى، زيان‏آور است.
كنفوسيوس
فرزند خود را به دين علاقه‏مند كنيد تا در حيات و مرگ، با سعادت، هم‏آغوش گردد.
پستالوجى

دين و خوشبختى در شعر شاعران:

ز ميدان، كسى گوىِ دولت رُبود
كه پاكيزه‏خويى شعارش بُوَد
سعادتْ كسى يابد از روزگار
كه خُلق نكو يادگارش بود.
جواهر الأخلاق
هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادتْ همدم او گشت و دولتْ همنشين دارد.
حافظ
بى‏طاعت حق، بهشت و رضوان مطلب
بى‏خاتم دين، مُلك سليمان مطلب
گر منزلتِ هر دو جهان مى‏خواهى
آزارِ دل هيچ مسلمان مطلب!
ابو سعيد ابى‏الخير
دين و دنيا اگر قرين گردند
در حقيقت، حيات جاويد است
هر كسى آن دو را به خود بيند
فارغ از آرزو و امّيد است.
فقير شيرازى
ره مُلك سعادت را تواند بى‏خطر رفتن
به دست خود ز آيين ادب، هر كس عصا دارد.
صائب تبريزى
كيميايى است عجب بندگى پير مغان
خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند.
حافظ
با خَلق به خُلق، زندگانى مى‏كن
نيكى همه وقت تا توانى مى‏كن
كار همه كس برآر از دست و زبان
و آن‏گه بنشين و كامرانى مى‏كن.
بابا افضل كاشانى
يكى خوب كردار و خوشخوى بود
كه بد سيرتان را نكوگوى بود
به خوابش كسى ديد چون درگذشت
كه بارى حكايت كن از سرگذشت
دهانى به خنده چو گل باز كرد
چو بلبل به صوتى خوش، آواز كرد
كه: بر من نكردند سختى بسى
كه من سخت نگرفتمى بر كسى.
سعدى
خواهى كه تو را دولت ابرار رسد
مپسند كه از تو به كس آزار رسد
از مرگ مينديش و غم رزق مخور
كين هر دو به وقتِ خويش، ناچار رسد.
ابو سعيد ابى‏الخير
طُفيل هستى عشق‏اند آدمى و پرى
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
كلاه سرورى‏ات كج مباد بر سر حُسن
كه زيب بخت و سزاوار مُلك و تاجِ سرى.
حافظ
دل از دين نشايد كه ويران بُود
كه ويران زمين، جاىِ ديوان بُود
نگه‏دار دين آشكار و نهان
كه دين است بنياد هر دو جهان
پناه روان است دين از نهاد
كليد بهشت و ترازوىِ داد
چراغى است در پيش چشم خِرد
كه دل، ره به نورش به يزدان بَرَد.
دقيقى طوسى
در طلب كوش و مده دامنِ امّيد ز دست
دولتى هست كه يابى سرِ راهى، گاهى.
اقبال لاهورى
شبِ تاريكِ دوستانِ خداى
مى‏بتابد چو روز رخشنده
وين سعادت به زورِ بازو نيست
تا نبخشد خداىِ بخشنده.
سعدى
هر كس كه ز ارباب عبادت باشد
بر چهره او نور سعادت باشد
ايام وجود او به او فخر كنند
در خدمت او بخت ارادت باشد.
خاقانى شروانى
عقل پرورده است گويى روح او را در ازل
روح پرورده است گويى شخص او را بر كنار
راستكارى پيشه كرده است از براى آنكه نيست
در قيامت هيچ كس جز راستكاران رستگار.
انورى
دورم اگر از سعادت خدمت تو
پيوسته دل است آينه طلعت تو
از گرمى آفتاب هجرم چه غم است
دارم چو پناهِ سايه دولت تو
ابو سعيد ابى‏الخير

زمستان؛ اما بى‏برف و بازى


كيميا بهارى
نشسته بودم؛ ميانِ هزار كس؛ ولى تنها.
سقفى از دستهاى يخ‏زده بر سرم سايه مى‏ريخت. چشم از بالا گرفتم و به زمين انداختم. غوغايى از صداى شكستن برگهاى پاييزى، آن را نيز پوشانده بود. سرماى آسمان، زردىِ زمين را خواستگارى مى‏كرد. من ميانه آن دو، انگشتانم را يك يك مى‏بستم تا شماره كنم روزهايى را كه تا بهار مانده است. هنوز دو سه انگشت ايستاده بودند كه صداى پرستويى را از شاخه طُرد انار شنيدم. با من سخن نمى‏گفت؛ زمستان را نهيب مى‏زد، و سردى را، و زردى را. انگشتانم را ديدم كه همگى سر فرود آوردند. تماشايى است بهارى كه از پس چهل زمستان بى‏برف و بازى مى‏آيد.
خاموشم نكنيد! فرياد، خانه‏اى در گلويم ساخته است؛ چون صوفىِ چلّه‏نشين در خانقاه نمور. خرقه از سر براندازيدش كه آواز مرا به تصنيفهاى شيدا مى‏فروشد. مرا كه از سردترين فصلِ سال مى‏آيم باور كنيد. شادمانه‏ترين قصه مثنوى، تقديمتان باد! نرم‏ترين برگ ناروَن كه تن به نسيم شسته است، روزىِ سجاده‏هاتان باد! قبايى از مخمل گل، بر قامتتان راست باد! شورترين نواى شما در بيداد زمانه، منم. مى‏خوانم؛ به آهنگ نسيم؛ به كمانچه شاخه‏هاى تازه برآمده از ساقه ارديبهشت. منم، چاوش بهار به پرستوخانه پروازهاى بى‏تأخير. خوشبخت‏ترين پاييزى كه از زمستان گريخت و بهار را دو نيم كرد: نيمى براى تو، نيمى براى من.
من يكى دو رنگ را بيشتر نمى‏شناسم: سفيد يخچالى، زرد صنوبرى. آيا رنگهاى ديگرى هم هست؟ يا از چشمان من پريده‏اند؟ اما نه؛ سبز بود؛ به دلنوازى برگهاى بازيگوش. باورش نكردم تا آن‏گاه كه خودش را روى گونه‏هايم كشيد و از ميان لبهايم گذشت و دستم را بستر يك خواب خرگوشى كرد. بخواب! كه زمستان را از جانم رُفتى و در اين فصل شوربختيها، بعثت دوباره اقبالى.
من تو را به اسم نمى‏شناسم، و به رسم، و به وزن، و به قد و به رنگى كه دوست‏دارى يا غذايى كه مى‏پسندى؛ اما مى‏دانم كه تو را ساخته‏اند تا در ليوان تنهايى من سرازير شوى و همه آن را لبالب پُركنى. دوره بيداد زمستان گذشت و سياهى ماند به تن و قامتِ زاغى كه خبرهاى عجيبى مى‏داد؛ مى‏گفت كه در انجمن شعر و ادب، دزدى شده است؛ قافيه‏هايى كه تو مى‏خواستى با آنها يك شعر بهارى بگويى، همه را بردند. كورى چشمِ دل و دست و زبانى كه مرا بى‏قافيه مى‏خواستند، دستم اكنون پر از آن قافيه‏هاى تر و تازه است؛ بيا.
چه بهارى‏ست هواى دل من
چه زمستان سياهى گذراندم از سر
شاخه در شاخه درخت گل اميد، شكفت
هرگز آيا تو كنى اين همه گل را پَر پَر؟
كيميايى است عجب بوى گل و بوته و ياس
خُرّما من! كه دگر چشم ندارم بر در.

يه عالمه حرف و حديث


گفتگو: مهدى باقرى بروجردى
يك روز خوب بهارى در هوايى مطلوب، وقتى مشغول مطالعه يكى از روزنامه‏هاى صبح بودم و از حوادث تلخ و گزنده جامعه مانند قتل و دزدى و دعواهاى گوناگون، دلگير شده بودم، ناگهان به جمله‏اى جالب از يك روانشناس بزرگ امريكايى برخورد كردم. خواندن و يادداشت كردن اين جمله، شروعى مناسب شد براى تهيه يك گفتگو در زمينه «دين و خوشبختى». به همين منظور به ميان جمعى از جوانان رفتم و باب گفتگو را اين‏گونه باز كردم كه: به نظر شما چه رابطه‏اى بين دين و خوشبختى وجود دارد؟
اما ببخشيد! فراموش كردم آن جمله‏اى كه جرقّه اوّليه را در ذهنم زد، براى شما نقل كنم. بله! آقاى بنيامين راش گفته بود: دين، آن‏قدر براى پرورش و سلامت روح آدمى اهميت دارد كه هوا براى تنفّس!
در اين گفتگو تصميم گرفتم علاوه بر گفتگوى حضورى و مستقيم با جوانان، گشت و گذارى هم در اينترنت داشته باشم؛ در اين فضا غرق شوم و از طريق فن‏آورى نوين، در اين دنياى مجازى، با جوانانى ديگر (كه آنان را نمى‏شناسم)، گپى دوستانه بزنم. به همين منظور به يكى از شركتهاى ارائه دهنده خدمات اينترنت رفتم و چند ساعت «اشتراك» خريدارى كردم. جوان بودن متصدى فروش، انگيزه‏اى شد كه با او نيز اين سؤال را در ميان بگذارم. او كه حدوداً 23 ساله است و ديپلم رياضى دارد، خود را فخرالدين محمودى معرفى مى‏كند و در جوابم، اول، خوشبختى را تعريف مى‏كند: «خوشبختى يك امر نسبى است و بسته به افراد گوناگون، تغيير مى‏كند. خوشبختى، بسته به فكر و ايده هر فردى مى‏تواند معناى خاصى داشته باشد؛ اما در كل، رسيدن به اهداف مى‏تواند خوشبختى شخص، به حساب آيد».
او در پاسخ به اين سؤال كه: دين چه رابطه‏اى با خوشبختى دارد، مى‏افزايد: «جواب اين سؤال در ادامه تعريف خوشبختى است. اگر شما اهدافتان در راستاى دين باشد، سپس به اهدافى كه در دين براى شما در نظر گرفته شده يا خود، آن را با تكيه بر آموزه‏هاى دينى ترسيم كرده‏ايد برسيد، به خوشبختى دست يافته‏ايد. البته مى‏توان گفت هدفى كه دين براى ما مشخص نموده، رسيدن به تعالى و كمال است».
بعد از تشكر و خداحافظى از ايشان، از مغازه بيرون آمدم و كنار خيابان شلوغ و اصلى شهر، ايستادم. خيلى دوست داشتم زودتر به خانه برسم كه خدا هم وسيله آن را رساند. يك موتور، جلوى پايم توقف كرد. تا فهميدم احمد است، پريدم پشت موتور. توى راه با هم خوش و بِشى كرديم. به فكرم خطور كرد كه چون تا خانه، فاصله زيادى هست، پس بايد مخ احمد را به كار بگيرم (البته به نظر آمد كه انجام دادن يك گفت و گوى كوتاه مطبوعاتى روى موتور، يك فكر تازه بود). پس اين طور شروع كردم: احمد! حرف دلت را به من بگو. تو آدم خوشبختى هستى؟
احمد - كه انگار از روزگار، دلِ پُرى داشت - سفره دل را باز كرد و شروع كرد به درد دل كردن و من على‏رغم مشكل زياد و لرزشهاى فراوان دستم، سعى كردم حرفهاى اصلى احمد را يادداشت كنم.
احمد مى‏گفت: «من آدم خوشبختى نيستم. هزار تا مشكل دارم. من الآن دو سال است كه ديپلم گرفته‏ام و هنوز در به در به دنبال كار مى‏گردم. وقتى هم كار نداشته باشم، قطعاً نمى‏توانم ازدواج كنم و تشكيل خانواده بدهم. به نظر تو من خوشبختم؟».
و من كه از مشكلات احمد ناراحت شده بودم، فقط توانستم با چند تا جمله اميدوارانه او را دلدارى بدهم. به خانه ما رسيده بوديم و من هنوز سؤال دوم را از او نپرسيده بودم. به او تعارف كردم به منزل بيايد، ولى قبول نكرد. از او پرسيدم: احمد! رابطه بين دين و خوشبختى چيست؟
او گفت: «اگر آدم به دستورات دينى، خوب عمل كند، خوشبختى و سعادت آخرتِ او كاملاً تضمين مى‏شود. توى اين دنيا ممكن است به خاطر حكمتهايى، خوشبختى به وجود نيايد؛ چون من شنيده‏ام يكى از ائمه (ع) فرموده‏اند: اين دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است».
احمد با من خداحافظى كرد و رفت.

گشت و گذارى در اينترنت

وارد اتاقهاى گفتگو(1) شدم و پرسشم را در فضاى عمومى به گونه‏اى كه همه مى‏ديدند، تايپ كردم و براى دريافت پاسخها منتظر ماندم. فردى با شناسه كاربرى ms-Hadi درباره رابطه دين و خوشبختى براى من جوابى فرستاد كه فوراً آن را يادداشت كردم. او نوشته بود: «دين و خوشبختى با هم تعامل و داد و ستد دارند و دين مى‏تواند دليل و پايه‏اى براى خوشبختى باشد. آموزه‏هاى دينى كه شامل دستورهاى اخلاقى و اجتماعى است، مى‏تواند خوشبختى را براى پيرامون خود به ارمغان بياورد».
فردى ديگر كه خود را سياوش، 24 ساله از تهران معرفى مى‏كرد مى‏گفت: «به نظر من كسانى كه دين ندارند، نمى‏توانند خوشبخت باشند؛ چون كه احساس خلأ مى‏كنند، و خلأ آنان، وجود يك پناهگاه امن و معنويات است و آنها چون كه دين ندارند، در سختيها و مشكلات، زود از پاى درمى‏آيند و نااميد مى‏شوند».
جوان ديگرى كه با شناسه ALi-001 از تهران با من گفتگو مى‏كرد، جواب خود را به صورت پيام براى من ارسال كرد: «به نظر من خوشبختى، تعريفهاى گوناگونى دارد. هر انسانى به سليقه خود، تعريفى از خوشبختى دارد. يكى مى‏گويد كسى خوشبخت است كه از لحاظ عاطفى تأمين باشد، و ديگرى مى‏گويد خوشبختى فقط به وسيله پول حاصل مى‏شود؛ ولى در كل، به نظر من خوشبختى يعنى رسيدن به آرزوها و اهداف زندگى».
مشغول بحث با دوستان بودم كه ناگهان پيغامى براى من ارسال شد كه مرا تهديد كرده بود. پيام‏دهنده، يك هَكِر (نفوذگر) قوى بود كه از من خواسته بود هرچه زودتر اتاق را ترك كنم. من تلاش كردم به صورت دوستانه از او بخواهم در گفتگوى ما شركت كند. از او پرسيدم: آيا تو از تخريب برنامه‏هاى نرم‏افزارى ديگران احساس خوشحالى مى‏كنى؟
پاسخ داد: «از اين كار، لذّت مى‏برم. در ضمن، بدون دين هم احساس خوشبختى مى‏كنم!».
از او در مورد اعتقادات دينى پرسيدم، گفت: «به نظر من، دين يك توّهم است. من به انسان و قدرت انسان اعتقاد دارم». وقتى كه اين جملات را براى همه مى‏نوشت، على‏رغم اينكه بسيارى از كاربَرانْ نارحت و رنجيده شدند، من مايل بودم به بحث با اين هَكرِ ماجراجو ادامه بدهم و در مباحثه با او، زورآزمايى علمى‏اى هم كرده باشم؛ اما ناگهان آن دوستانِ مخالف هكر، همگى با هم او را از اتاقْ اخراج كردند؛ چون نظرشان اين بود كه اين گونه افراد - كه در عرصه نرم‏افزار به گونه‏اى دست به خشونت مى‏زنند - اعتقادى به منطق و قدرت انديشه ندارند.
در ادامه با آقاى MH، 17 ساله حرف زدم. او به من، اين طور جواب داد: «پول، خوشبختى مى‏آورد. با پول، صفا هست، تفريح هست و خلاصه همه چيز با پول هست و دين ربطى به پول ندارد. به نظر من خوشبختى و دين، دو چيز جدا هستند. مثلاً آدم بايد نماز بخواند كه به آرامش روحى دست پيدا كند و طبعاً وقتى آرامش باشد، زندگى بهتر مى‏شود». او در ادامه افزود: «دين به تنهايى خوشبختى نمى‏آورد».
بعد، وارد اتاقى شدم كه بحثهاى خوبى در آن صورت مى‏گرفت. يكى از جوانان با نام مجازى حسام، اين طور جوابم را داد: «اگر دين، خوشبختى مى‏آوَرْد كه اين همه گرانى و فقر و بيكارى و... در ايران نبود».
جوان ديگرى با مشخصات msd گفت: «خوشبختى يعنى اينكه انسان، دغدغه نداشته باشد و احساس راحتى بكند».
وى درباره رابطه دين و خوشبختى، اين‏گونه اعتقاد خود را بيان كرد: «اگر دين واقعى اجرا بشود، همه ما خوشبخت مى‏شويم؛ البته همان دينى كه على(ع) مى‏خواست».
به نظر اين جوان ناشناس، دين اسلام هنوز به طور كامل اجرا نشده است.
*
شب از نيمه گذشته بود و من خسته به رختخواب رفتم؛ ولى فكر كردن در مورد دين و خوشبختى، اجازه خواب به من نمى‏داد. با شنيدن اين همه حرف از جوانان، حالت خوبى به من دست داد. فكر كردم بهترين تعريف خوشبختى اين است كه: انسان آن قدر خودش را بشناسد و با خودش راحت باشد كه كنار پنجره اتاقش روى يك صندلى گردان بنشيند و خودش را مقابل خودش نشسته ببيند و يك استكان چاى داغ با خودش بخورد. اين يعنى نهايت اينكه انسان به درجه‏اى برسد كه با خودش خودمانى بشود و خود را بشناسد. دين هم كه هيچ چيز غريبى نيست. دين و خوشبختى، تعريف و تفصيل نمى‏خواهد؛ فلسفه‏بافى نمى‏طلبد. همه ما در زندگى، هم دين را مى‏فهميم و هم خوشبختى را درك مى‏كنيم. دين، آمده است كه به ما بياموزد چگونه مى‏توان با خود اين‏قدر صادق بود.
آن‏قدر خسته بودم كه آن شب نفهميدم كى خوابم برد.
روز آخرى كه براى تحويل گفتگو به دفتر مجلّه رفتم، در آنجا يكى از خانمهاى نويسنده مجله (كه براى تحويل داستانش به دفتر مجلّه آمده بود)، وقتى فهميد موضوع شماره آينده مجله، دين و خوشبختى است، ابراز تمايل كرد كه در گفتگو شركت كند. من هم سؤالم را با او در ميان گذاشتم.
خانم مهاجرى، بيست سال دارد و يك سال هم هست كه در كلاسهاى داستان‏نويسى و فيلمنامه‏نويسى شركت مى‏كند. او در توضيح رابطه دين و خوشبختى گفت: «براى پاسخ دادن به پرسشهاى شما اولاً بايد بگوييم اگر دينى بخواهد براى پيروان خويش خوشبختى را تضمين كند، بايد همه نيازها و ضرورتها و شرايط لازم براى سعادت آدمى را تماماً پيش‏بينى كرده باشد؛ چرا كه دين يعنى معنويتِ تكامل‏بخش و يا توجه به خدا به همراه يك سرى قوانين فردى و اجتماعى كه در جهت سعادت انسان، تدوين شده است. وقتى دين اين‏گونه باشد و در ضمن از طرف خدا هم باشد، نه‏تنها خوشبختى آدمى را در اين دنيا براى پيروان راستين خود تضمين مى‏كند، بلكه خوشبختى دنياى ديگر را نيز در پى خواهد داشت.
البته نبايد تصوّر ما از خوشبختى، زندگى مرفّه در كاخهاى مجلّل و غذاهاى لذيذ و متنوع و لباسهاى اشرافى باشد؛ چون كه اين دنيا، سراى امتحان و دنياى تكليف و تلاش است. ممكن است فردِ ديندارى هم با وجود اينكه به دين خود پايبند است، بلاها و مصائبى را در پيش روى خود داشته باشد؛ اما با وجود مشكلات فراوان، باز هم احساس خوشبختى مى‏كند؛ چرا كه آموزه‏هاى دينى به او آموخته‏اند: «پايان شب سيه، سپيد است». روزهاى سختى تبديل به روزهاى خوشى در دنياى ديگرى خواهد شد.
به عنوان مثال مى‏توانيم به زندگى دينداران نمونه و صدّيق در طول تاريخ مراجعه كنيم؛ آنانى كه همواره بر دين خود ثابت بوده‏اند و از زمانه خويش جورها كشيده‏اند، اما هميشه احساس خوبى از حيات داشته‏اند؛ چرا كه آنان خوشبختى دنيوى را گرچه مطلوب مى‏دانند، اما آن را پايان‏پذير و زودگذر مى‏شمارند و آنچه در پى آن هستند و همه سختيها را براى رسيدن به آن به جان خريده‏اند، سعادت اُخروى است كه ابدى و دائمى است.
در ضمن، دينداران، برخى از مصائبى را كه از حاكمان جور كشيده‏اند، به راحتى تحمل مى‏كنند؛ چون مفتخرند كه در راه عقيده خود، متحمّل سختى شده‏اند. اين، نتيجه حضور دين در عرصه زندگى است. زندگىِ بى‏هدف، با دين، هدفمند و شيرين مى‏شود. به عنوان نمونه ما مى‏دانيم زمانى كه به حضرت زينب(س) گفته مى‏شود كه: «ديدى خدا چه بر سر شما آورد؟»، -در آن موقعيت حساس روحىِ ايشان كه برادران و فرزندان خويش را از دست داده بودند - ايشان آنچه را برايشان اتفاق افتاده بود، به «زيبايى» تعبير مى‏كنند و مى‏فرمايند: «ما جز زيبايى نديديم».
*
بنا بر سنّت شماره‏هاى گذشته، پس از گفتگو با جوانان، با يكى از كارشناسان نيز به گفتگو نشسته‏ايم. در اين گفتگو، با جناب دكتر سيد ابوالقاسم حسينى، روان‏پزشك و كارشناس «بهداشت روانى» سازمان جهانى بهداشت، سؤالات خود را مطرح كرده‏ايم. وى، استاد روان‏پزشكى دانشگاه علوم پزشكى مشهد، مدير مسئول و سردبير فصلنامه «اصول بهداشت روانى» و مؤلف مقالات متعدّد فارسى و انگليسى در نشريات داخل و خارج كشور است. از كتابهاى اوست: «بهداشت روانى»، «اصول بهداشت روانى»، «روانشناسى اسلامى براى دانشجويان» و «بررسى مقدّماتى روانشناسى اسلامى».
آقاى دكتر! از اينكه گفتگو با نشريه حديث زندگى را پذيرفتيد، تشكر مى‏كنم. من درباره موضوع اين شماره مجله (رابطه دين و خوشبختى) با بسيارى از جوانان صحبت كردم. مصاحبه شوندگان، تعاريف و برداشتهاى گوناگونى از خوشبختى ارائه مى‏دهند. پرسش اول من اين است كه: اساساً خوشبختى چگونه تعريف مى‏شود؟
تعريف سعادت بر حسب جهان‏بينيها، فرهنگها و افراد، متفاوت است و در نتيجه شايد نتوان به سادگى تعريفى را كه مورد پذيرش عموم جوامع باشد ارائه نمود. اختلاف ديدگاهها در مورد سعادت آن قدر متفاوت است كه شايد بتوان گفت مفهوم سعادت از ديدگاه هر فرد، متفاوت با ديگرى است. اگر در اين مورد نقطه‏نظرهاى آدلر را به ياد آوريم كه: «سبك و روش زندگى (Style Of Life) در هر انسان، يگانه و مخصوص خود اوست و دو انسان را نمى‏توان يافت كه سبك و روش زندگىِ يكنواخت داشته باشند،(2) اين برداشت بيشتر قابل لمس مى‏شود.
مرور نقطه‏نظرهاى ارائه شده، خود نياز به صرف وقت بسيار زياد دارد و با توجه به وقت محدودى كه براى جوابگويى در اختيار من گذاشته شده است، سعى مى‏كنم پاسخ شما را با مرورى به تعريف سعادت در فرهنگهاى لغتى كه در دسترس دارم و همچنين بر اساس روانشناسى اسلامى - كه توفيق بررسى مقدماتى آن را داشته‏ام - بدهم؛ ولى فكر مى‏كنم با توجه به اين موضوع كه ديدگاههاى روانشناسى اسلامى، مبتنى بر آموزشهاى اسلامى است و با عقل، صد در صد منطبق است، اين ديدگاهها مى‏توانند در درجه اول براى مسلمانان مورد استفاده باشند و براى ساير گروهها نيز با توجه به واقعگرايى اين نظرها مى‏توانند مفيد باشند و حداقل به عنوان آشنايى با تعريف اسلام براى سعادت مورد استفاده قرار گيرند.
در شرايط ايده‏آل، تحقيقهاى جهانى با شركت همه فرهنگها مى‏توانند رهنمودهاى خوبى به وجود آورند و با جرئت مى‏توان گفت تحقيق در اين باره (خوشبختى)، يكى از خلأهاى موجود در گفتگوى تمدنهاست و به همين علت، حجم وسيعى را در اينترنت به خود اختصاص داده است. سعادت با لغت (happiness) تا 25 تيرماه 82، 000/670/3 سايت و با مفهوم (prosperity)، 000/870/1 سايت اينترنتى را به خود اختصاص داده است. همان طور كه ذكر شد، من ابتدا به تعريف سعادت در فرهنگهاى لغت مى‏پردازم.
سعادت، به معناى: «خوشبختى، نيكبختى و اقبال» به كار رفته و در مقابل «شقاوت و بدبختى» قرار دارد. معناى ديگر آن: «ميمنت، خجستگى، فرخندگى و پيروزى» است و مترادف با «فلاح، صلاح و رستگارى» نيز به كار مى‏رود. همچنين: «سعادت اُخروى آن است كه هر نَفْسى باقى بماند تا ابد بر بهترين حالات خود، و سعادت دنيوى عبارت از اين است كه هر موجودى باقى بماند بر طولانى‏ترين زمان ممكن بر بهترين حالات ممكن و تمام‏ترين نتايج».
شقاوت، مفهوم مقابل سعادت است، به معناى: «بدبخت شدن، بدبختى، نكبت، سخت‏دلى و قساوت».(3)
«سعادت، آن است كه كارهاى الهى، انسان را در رسيدن به خير يارى كند». پس «سعادت هر شى‏ء، آن است كه به خيرى كه سبب كمال و لذت است، برسد و سعادت در انسان - كه از روح و جسم مركب است - آن است كه بر حسب قواى بدنى و روحى به خير برسد و بهره‏مند گردد و شقاوتش آن است كه خير مذكور را فاقد باشد و از آن محروم گردد». ناگفته نماند كه: «سعادت و شقاوت، نتيجه ايمان و عمل و يا عدم آن دو است. در اين صورت، سعادت، حالتى نفسانى است كه رسيدن به خيرها را ميسر مى‏كند و شقاوت، عكس آن است».(4)

با معناى سعادت و خوشبختى آشنا شديم؛ امّا چه كسى مى‏تواند خود را خوشبخت بداند؟

براى پاسخ دادن به اين سؤال لازم مى‏بينم مرور خيلى خلاصه‏اى بر روانشناسى اسلامى داشته باشيم و سازمان شخصيت را از ديدگاه آن بررسى كنيم.(5)
سازمان شخصيت از ديدگاه مكتب روانشناسى اسلامى از دو عامل اصلى «عقل» و «شهوت» تشكيل شده است. بنا به تعريف على(ع)، عقل داراى دو بُعد به نام «عقل مطبوع» و «عقل مسموع» است. عقل مطبوع يا عقل طبيعى با عنوانهاى عقل فطرى، فطرت و وجدان نيز مطرح مى‏گردد. عقل مسموع با مفاهيم عقل تجربى و عقل اكتسابى هم به كار مى‏رود و نتيجه كاركرد دستگاه اعصاب مركزى است.
با توجه به اين واقعيت كه عقل تجربى روند و كار ثابتى دارد، در حقيقت، فعل و انفعالهاى روانى انسان، برآيند نيروى عقل فطرى و شهوت‏اند.
دو فرآيند متفاوت و متضاد روانى به نامهاى فطرت و شهوت در انسان فعاليت مى‏كنند كه هر دو ذاتى و غير اكتسابى‏اند. جريان روانى فطرت داراى هدفهاى كمال‏گرايانه است، در صورتى كه جريان شهوت، نماينده انگيزه‏هاى غريزى است. هر دو جريان، داراى انرژى اختصاصى‏اند و جمع جبرى نيروى آنها اراده آزاد انسان را شكل مى‏دهد و همين اراده است كه موجب مى‏شود يكى از دو جريان «تقويت»، و ديگرى «تضعيف» شود. تقويت يكى از دو جريان، موجب غلبه و حاكميت آن بر جريان ديگر مى‏گردد.
سازمان شخصيتى فرد بر حسب اينكه در وجود او، كدام يك از جريانهاى روانى فوق غالب و كدام يك مغلوب گردند، شكل مى‏گيرد و بنا بر آموزشهاى اسلامى براى دستيابى به حاكميت شخصيت وغلبه بر جريان ديگر، جنگى تمام عيار، همواره بين اين دو عامل وجود دارد.
على(ع) ضمن تأكيد بر اينكه سازمان شخصيتى انسان از دو جزء تركيبى مذكور ساخته شده است، معتقد است اگر انسان بتواند عقل فطرى (فطرت) خود را بر شهوتْ حاكميت بخشد، از فرشتگانْ برتر است؛ ولى اگر شهوت بر وجود او غلبه و حاكميت پيدا كند، از حيوان هم پست‏تر مى‏شود و در حقيقت، در بُعد حيوانى خويش تثبيت مى‏گردد.
على(ع) جريان شهوت را يك جريان روانى متضاد با فطرت (عقل فطرى) معرفى مى‏نمايد(6) و پيامبر اسلام(ص) اعلام مى‏فرمايد كه: كشمكشى دائمى بين دو جريان فطرت (عقل فطرى) و شهوت برقرار است و ايشان اين كشمكش را يك جنگ حقيقى تعبير مى‏فرمايد و مى‏افزايد كه: جنگ بين اين دو جريان حتى از جنگ بين دو گروه دشمن نيز شديدتر است.(7)
بنابراين، سازمان شخصيّت انسان را در دو حالت بايد ارزيابى كرد:
1 . سازمان شخصيت در يك انسان كنترل شده (متّقى)،
2 . سازمان شخصيت در يك انسان كنترل نشده (غير متّقى).
ببخشيد استاد! اگر امكان دارد، اصطلاحاتتان (مثل همين «انسان كنترل شده») را براى من و مخاطبان جوان مجلّه، بيشتر توضيح بدهيد.
چشم! حق با شماست. اگر قول مى‏دهيد كه نمودارهاى مرا هم چاپ كنيد، از روى نمودار برايتان تشريح مى‏كنم. چون بدون نمودار، مشكل بتوان اين مطلب را ساده كرد.
بله! قول مى‏دهم.
سازمان شخصيت در يك انسان كنترل شده (متقى) را در نمودار شماره 1 ملاحظه مى‏كنيم. در اين نمودار، عقل فطرى (فطرت) بر شهوت حاكميت دارد و آن را كنترل نموده است و به وسيله عقل تجربى (كه نتيجه كاركرد دستگاه اعصاب مركزى است) با جهان خارج ارتباط دارد. هدف او دستيابى به رشد و قُرب الهى تا حد بى‏نهايت است و مسير حركت از طريق انجام دادن تكليف در پيشگاه الهى مى‏گذرد. مسير حركت را مى‏توان در نمودار شماره 2 نشان داد. در اين نمودار، انسان كنترل شده در مركز قرار دارد و سيستمهاى (مدارهاى) اساسى زندگى او كه شامل: سيستم خانوادگى، سيستم علمى، سيستم شغلى، سيستم روابط دوستانه و گروهى، و سيستم ارتباط با طبيعت است، در اطراف او قرار دارند. تمام سيستمهاى ياد شده، به وسيله دو ماكرو سيستم احاطه شده‏اند كه سيستم سياسى و سيستم ايدئولوژى‏اند (محل نمودارهاى 1و2).
سؤال مهمى كه در اينجا قابل طرح است، اين است كه: آيا انسانى كه هدفش دستيابى به رشد و قرب الهى تا حد بى‏نهايت باشد، اگر هر ايدئولوژى‏اى را بپذيرد و بر سيستمهاى اصلى زندگى خود محيط كند، به اين هدف دست مى‏يابد؟ و يا به يك ايدئولوژى خاص نياز دارد؟ در بحثهايى كه معمولاً ما در كلاسهاى دانشگاه انجام مى‏دهيم به اين نتيجه مى‏رسيم كه هر ايدئولوژى‏اى نمى‏تواند هدف فوق را برآورد؛ بلكه الزاماً ايدئولوژى حاكم بر سيستمهاى اصلى زندگى انسان بايد ايدئولوژى توحيدى باشد (نمودار شماره 2) و تنها در اين صورت است كه انسان به هدف اصلى خود (يعنى رشد و قرب الهى) تا حد بى‏نهايت دست مى‏يابد.
نمودار شماره 3 سازمان شخصيت در يك انسان كنترل نشده را نشان مى‏دهد. در اين فرد، شهوت، حاكميت يافته و عقل فطرى (فطرت) را تضعيف كرده است. هدف او، بر آوردن غريزه و دستيابى به لذت تا حد بى‏نهايت است و دستيابى به اين هدف با به كاربردن دستورهاى هواى نفس (شهوت) انجام مى‏پذيرد.
جناب استاد لطفاً يك راهكار اساسى براى دستيابى به سعادت براى جوانان عزيز، ترسيم كنيد.
راهكار اصلى دستيابى به سعادت، كنترل شهوت (يا همان هواى نفس) به وسيله عقل است (نمودار شماره 1) و ضد آن (نمودار شماره 3) يعنى غلبه شهوت بر عقل، موجب شقاوت مى‏گردد. على(ع) مى‏فرمايد: «هر كس عقلش بر هواى (نفس) او غلبه كند، رستگار مى‏شود و هر كس هواى (نفس) او بر عقلش غلبه كند، مفتضح مى‏گردد».(8) همين برداشت عيناً توسط امام صادق(ع) مطرح شده است كه مى‏فرمايد: «خوشا به حال كسى كه در راه خدا با هواى نفس خود جهاد كند و لشگر هواى نفس را فرارى دهد كه در اين صورت به رضايت خداوند دست مى‏يابد و اگر عقل كسى به وسيله مجاهدت و ابراز فقر و خشوع در دربار الهى، نفس او را كنترل نمايد، به سعادت بزرگى نايل آمده است».(9)
على(ع) به طور خلاصه دستيابى به سعادت را با ساز و كار كنترل (تقوا) امكان‏پذير مى‏شمارد و مى‏فرمايد: «هر كس دوست دارد به سعادت آخرت دست يابد، بر او باد اجرا كردن تقوا (كنترل) در خود».(10)
به نظر مى‏رسد منظور از اجرا كردن تقوا، كنترل شهوت به وسيله عقل فطرى (نمودار شماره 1) و كنترل سيستمهاى اساسى زندگى انسان به وسيله سيستم ايدئولوژى توحيدى باشد (نمودار شماره 2). به اين ترتيب، فكر مى‏كنم جواب شما داده شد؛ يعنى هم خوشبختى (سعادت) تعريف شد و هم معيارى كه شخص بتواند آن را در خود بيابد، معلوم گشت. پس اگر فردى عقل فطرى و وجدان بر وجودش حاكم باشد و تمام رفتارهاى خود را طبق ضابطه‏هاى توحيدى انجام دهد، سعادتمند است. معيار حاكم بودن وجدان هم در اديان الهى به صورت زير مطرح شده است: «با مردم چنان رفتار كنيد كه ميل داريد مردم با شما آن‏گونه رفتار كنند و كارهايى كه خود از آن اكراه داريد، نسبت به مردم انجام ندهيد». بنى‏اسرائيل از موسى(ع) درخواست مى‏كنند تا چيزى را به آنها بياموزد كه بتوانند به خاطر بسپارند و مى‏گويند تورات براى اين منظور، بسيار زياد است. موسى(ع) دستورالعمل فوق را به آنها مى‏دهد. اين قانون در مسيحيّت به نام قانون طلايى موسوم است و در اسلام هم به كرّات بر آن تأكيد شده است.(11)
از توضيحات شما مشخص شد كه حركت انسان به‏سوى سعادت، بستگى به تعامل دو نيروى درون آدمى دارد. ممكن است اين تعامل در طول زندگى انسان باعث اين شود كه حركت به سوى سعادت، تندتر يا كندتر شود؟
با توجه به تضاد بين عقل فطرى و هواى نفس و وجود كشمكش و جنگ دائمى بين اين دو نيرو، بجز پيامبران الهى و معصومان - كه به طور مستقيم به سمت رشد و سعادت، حركت مى‏كنند - حركت اكثر مردم به سمت سعادت، يك حركت نوسانى است. در پايان عمر ممكن است عقل فطرى غلبه نمايد و در نتيجه، فرد در پايان زندگى به سمت رشد، سير نمايد كه مى‏توان آن را سير نوسانى «خوش عاقبت» ناميد. همچنين امكان دارد كه پس از يك سير نوسانى، در نهايت كار، شهوت بر فطرتْ حاكميت كامل و مستمر يابد و فرد در پايان زندگى به سمت سقوط، سير نمايد. اين حالت را مى‏توان به نام سير نوسانى «بدعاقبت» نامگذارى كرد.
بنا بر آموزشهاى اسلامى، انسان پس از رسيدن به سن تميز، در مقابل رفتارهاى رشددهنده پاداش مى‏يابد؛ ولى در مقابل رفتارهاى سقوط دهنده، تنها پس از رسيدن به سن تكليف، مجازات مى‏شود. بنابراين مى‏توان امكان شروع به رشد را در او از زمان تميز و امكان شروع سقوط در او را از زمان تكليف در نظر گرفت (نمودار شماره 4).
در اين زمينه امكان تغييرهاى سريع از رشد به سقوط و از سقوط به رشد وجود دارد كه در نمودار شماره 5 ترسيم شده است و توجه به اين واقعيت بايد براى ما هشدار دهنده باشد. با توجه به امكان نوسانهاى مذكور، امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «گاهى فرد سعادتمند در مسير انسانهاى شقى گام برمى‏دارد و مردم مى‏گويند: چه قدر به آنها شبيه است! و بعد، زمينه جبران براى او فراهم مى‏شود و به سعادت مى‏رسد و گاه هم انسان شقى در مسير انسانهاى سعادتمند گام برمى‏دارد و مردم مى‏گويند: چه به آنها شبيه است! و بعد، شقاوت، او را درمى‏يابد. چنانچه فردى (به علت مجموع رفتارهاى خود) دربارگاه الهى سعادتمند باشد، اگر از دنيا جز به اندازه باز و بسته كردن انگشتان براى دوشيدن شترى باقى نمانده باشد، كارش با سعادت پايان مى‏پذيرد».(12)
در همين مورد امام باقر(ع) به نقل از پدر و اجداد خود از على(ع) نقل مى‏كند كه: «حقيقتِ سعادت اين است كه كارهاى فرد در نهايت، او را به سعادت برساند و حقيقتِ شقاوت اين است كه كارهاى فرد در نهايت، او را به شقاوت برساند».(13) پيامبر اسلام(ص) نيز تأكيد مى‏كند كه براى دستيابى به سعادت موعود، كافى نيست كه حسن خلق، لذت بردن از عبادت و ناخوشايند دانستن معصيت را به صورت گاه به گاه تجربه نماييد؛ بلكه لازم است اين كار به طور مستمر انجام شود و در تمام عمر صورت گيرد و هر قدر عمر طولانى‏تر باشد، فضيلت، استوارتر و كامل‏تر خواهد بود.(14)
على(ع) نيز مى‏فرمايد: بعد از عرضه شدن (انسان و اعمالش) به خداى تعالى است كه سعادت و شقاوت، قطعى خواهند شد.(15)
آيا كسى مى‏تواند ادعا كند كه صد در صد سعادتمند است؟
به هيچ وجه، حتى پيامبران الهى و معصومان(ع) چنين ادعايى نكرده‏اند. با توجه به دو دشمن قهار (هواى نفس به عنوان دشمن خانگى و شيطان به عنوان دشمن خارجى) چنين ادعايى تا زمان عرضه شدن به خداوند و تصفيه حساب نهايى، مكان‏پذير نيست و به همين علت، دستور داده شده است كه انسان بايد بين خوف و رجا (بيم و اميد) حركت كند و عاجزانه از خداوند بخواهد كه او را به حال خود رها نكند. حالت خوف و رجا خود وسيله‏اى براى دستيابى به رشد بيشتر است.
آيا امكان دستيابى به سعادت براى انسانهايى كه به طور عميقى در گناه غوطه‏ورند، وجود دارد؟
حركت نوسانى بين رشد و سقوط، چنين امكانى را فراهم آورده است؛ زيرا عقل فطرى (وجدان) كه عامل دستيابى به سعادت است، در هر انسانى وجود دارد. اگر اين عامل در فعل و انفعالهاى زندگى روزمره به حالت بيدارى برسد و نسبت به جبران معقول رفتار خود اقدام كند، دستيابى به سعادت، امكان‏پذير مى‏شود.
لطفاً بعضى معيارهاى عملى را براى شناخت سعادت ذكر كنيد.
معيارهاى عملى براى شناخت سعادت در آموزشهاى اسلامى واقعاً فراوان است و جمع‏آورى آنها نياز به وقت قابل توجهى دارد. من تعدادى از اين معيارها را فهرستوار بيان مى‏كنم.
انسان سعادتمند با داشتن ترس از مجازات الهى به امنيت خاطر دست مى‏يابد و با اميد به پاداش به نيكوكارى مى‏رسد.(غررالحكم، ج 2، ص 59)
شخص سعادتمند به نعمات خدادادى راضى است و آنچه را كه ندارد، كوچك مى‏شمارد. (غررالحكم، ج 2، ص 4)
يعنى بر خلاف بعضى افراد كه مرتّبْ خود را با ديگران مقايسه مى‏كنند و به صورت چشم و هم‏چشمى مرتب در حال تغيير دكوراسيون، اتومبيل و ساير لوازم زندگى خود هستند، شخص سعادتمند، اهداف والايى براى خود در نظر مى‏گيرد و اين جنبه‏ها ارزش چندانى براى اشغال فكر او ندارند.
على(ع) در تفسير آيه «لنحيينّه حياةً طيبةً» (نحل، آيه 97)، زندگى طيب (پاك) را قناعت مى‏داند و در جاى ديگر، قناعت در امور و نيازهاى زيستى و راضى بودن به رضاى خدا و نعمات خدادادى را به عنوان سعادت ذكر مى‏كند. (غررالحكم، ج 4، ص 130)
چنانچه حاكميت عقل فطرى (فطرت) و ايمان با هم جمع شوند، انسان به بالاترين مدارج سعادت دست مى‏يابد. (غررالحكم، ج 2، ص 397)
هر دو متغير عقل و ايمان بر اساس رفتارهاى فرد، قابل گسترش و تقويت هستند. انسان مى‏تواند بر اساس تقويت فطرت (وجدان) و حاكم قرار دادن آن بر تمام فعل و انفعالهاى شناختى، عاطفى و نيز رفتارى خود و حاكميت سيستم الهى (توحيد) بر تمام سيستمهاى اساسى زندگى خود، لحظه به لحظه اين دو نيرو را تقويت نمايد (نمودار شماره 3) و به همين دليل، على(ع) كسب هويت دينى و اقدام در محدوده سيستم توحيدى را براى آخرت، به عنوان راه دستيابى به سعادت ذكر مى‏كند. (غررالحكم، ج 2، ص 482)
از منظر آموزه‏هاى دينى ما، حدّاقل خوشبختى با چه چيزى تحقق مى‏يابد؟ و چگونه مى‏توان به اين حدّاقل، دست پيدا كرد؟
از امام صادق(ع) مى‏پرسند: چگونه است كه ما فكر مى‏كنيم دشمنان ما در آتش هستند ولى خود را به بهشت، بشارت نمى‏دهيم؟ ايشان مى‏فرمايد: «اين به علت ضعف ايمان شماست. مگر كلام قرآن را نشنيده‏ايد كه مى‏گويد: اگر گناهان كبيره‏اى كه از آن نهى شده‏ايد، ترك كنيد، از بديهاى شما درمى‏گذريم و شما را در دو عالم به مقامى نيكو و بلند مى‏رسانيم (نساء، آيه 31)؟».
بنابراين اگر كسى به داخل سيستم توحيدى وارد شود (نمودار شماره 3) و فقط واجبات خود را انجام دهد و از گناهان كبيره اجتناب نمايد، مى‏تواند خود را سعادتمند بداند و مواظب باشد تا از اين سيستم خارج نشود و چنانچه از سيستم خارج شد، هرچه زودتر خود را وارد سيستم نمايد.
راه عملى براى دستيابى به سعادت، الگو قراردادن معصومان(ع) و پا جاى پاى آنها گذاشتن است. على (ع) اين اقدام را بالاترين سعادت مى‏داند. تمايل قلبى به الگوگيرى از معصومان و خود را در زمره آنها قرار دادن نيز عملاً انسان را در مسير سعادت قرار مى‏دهد. امام رضا(ع) به يكى از دوستان خود مى‏گويد: «اگر دوست دارى پاداشى مانند پاداش كسانى كه با امام حسين(ع) به شهادت رسيدند دريافت كنى، هرگاه كه آنها را ياد مى‏كنى بگو: اى كاش من با شما بودم و به سعادتى بزرگ نايل مى‏شدم!». در اين آموزش، شهادت در راه خدا به عنوان بالاترين سعادت تلقى شده و اين برداشت در تمام شرايط تاريخى و جغرافيايى قابل دفاع است.
با توجه به حياتى بودن الگوگيرى از با معصومان براى دستيابى به سعادت، امام باقر(ع) مى‏گويد: «كسى كه خدا را به وسيله ما بخواند، رستگار مى‏شود و اگر كسى خدا را بجز از طريق ما بخواند، هم خود هلاك مى‏شود و هم ديگران را هلاك مى‏كند».(16)
استاد! چه بخشى از دين باعث خوشبختى مى‏شود و آيا اين بخش در همه اديان آسمانى موجود است؟ يا به تعبير گسترده‏تر، آيا هر آيين و مكتبى مى‏تواند سعادت را براى انسان به ارمغان بياورد؟
امام خمينى(ره) معتقد است كه فطرت انسان دو بُعد دارد: اصلى و تَبَعى. منظور از فطرت اصلى، بُعدى از فطرت است كه تمايلات كمال‏گرايانه دارد. امام(ره) معتقد است كه آنچه خداوند گفته است انجام بدهيد (واجبات، مستحبات و مباحات) براى شكوفايى فطرت اصلى است؛ امّا فطرت تبعى، بُعدى از فطرت است كه از نقص، گريزان است. امام(ره) معتقد است كه آنچه خداوند گفته است انجام ندهيد، براى شكوفايى فطرت تبعى است. به اين ترتيب، تمام دستورات دين الهى براى دستيابى به شكوفايى فطرت‏اند كه عامل اصلى براى رسيدن به سعادت است.
و اما اينكه آيا اين جنبه در تمام اديان آسمانى وجود دارد، بايد گفت كه هر كدام از اديان آسمانى در محدوده زمانى اختصاصى خود، داراى جنبه‏هاى فوق هستند؛ ولى بعد از تمام شدن دوره اختصاصى خود و آمدن پيامبر جديد، انسانها موظف هستند طبق ضوابط پيامبر جديد اقدام نمايند. مثال قابل لمسى كه در اين مورد مى‏توان زد، اين است كه تصور كنيد استادى كتابش را تدريس مى‏كند؛ ولى با آمدن چاپهاى جديدتر و كامل‏تر به بازار، چاپهاى قبلى ارزش علمى خود را از دست مى‏دهند. در مورد استاد ذكر شده، تغيير متن كتاب به علت تغيير در برداشتهاى استاد است؛ ولى در مورد خداوند به علت تغيير در شرايط زمان، مكان و رشد انسانها، كتابهاى قبلى منسوخ مى‏شوند و چاپ جديد بايد معيار رفتار واقع گردد.
البته بايد توجه داشت كه حتى ايدئولوژيهاى غير توحيدى نيز براى سعادت، راهكار اختصاصى ارائه مى‏كنند و در حقيقت، طبق رهنمود قرآن مجيد: «هر گروهى به آنچه دارند، دلخوش هستند» (روم، آيه 32)؛ ولى اين دلخوشى واقعگرايانه نيست. معيار واقعگرايى براى دستيابى به سعادت، حاكميت فطرت بر هواى نفس (نمودار شماره 1) و تطبيق رفتار ارادى با آموزشهاى توحيدى (نمودار شماره 2) است.
چرا بعضى دينداران احساس نگون‏بختى و يأس دارند و بر عكس، آدمهايى هستند كه به هيچ دينى پايبند نيستند، ولى ظاهراً خوشبخت به نظر مى‏رسند؟
فكر مى‏كنم جواب اين سؤال تا اندازه‏اى در بحثهاى قبلى داده شد. نكته‏اى كه بايد توجه داشت، تعريف «ديندار» است. ما معمولاً فرايندهاى روانى انسان را در سه بعد: شناخت، عواطف و رفتار خلاصه مى‏كنيم. اگر كسى واقعاً شناخت و عواطف و رفتار خود را طبق ضابطه‏هاى توحيدى تنظيم نمايد (نمودار شماره 3)، هيچ‏گاه احساس نگون‏بختى و يأس نمى‏كند؛ زيرا يأس از رحمت خدا بزرگ‏ترين گناه كبيره است و اميدوارى به رحمت الهى از صفات انسانِ تحت حاكميت عقل است. بنابراين امكان ندارد يك انسانِ ديندارِ آموزش يافته، دچار احساس نگون‏بختى و يأس گردد. ولى بايد در نظر داشت كه مراتب شناخت، بسيار متفاوت است. ممكن است فردى در يك خانواده مسلمان متولد شده باشد و با اين حال، پيامهاى اصلى مكتب را دريافت نكرده باشد. در اين صورت، ميزان مقاومت او در مقابل مشكلات و رفتار كلى او در زندگى ممكن است مشكل‏زا باشد. در اين مورد با اصلاح شناخت او مى‏توان او را به طور واقع‏بينانه اميدوار ساخت و از مشكلات موجود به عنوان تجربه‏اى براى دستيابى به سعادت استفاده كرد.
در مورد اينكه آدمهايى كه به هيچ دينى پايبند نيستند، ظاهراً خوشبخت به نظر مى‏رسند، تعريفهايى كه براى سعادت انجام شدند در اين مورد پاسخگوست و بايد به جنبه‏هاى زير توجه داشت:
فراهم بودن وسائل زندگى، داشتن پول، قدرت و حتى علم، هيچ كدام نمى‏توانند معيار سعادت باشند. معيارهاى واقع‏بينانه ما براى سعادتمند بودن، حاكميت فطرت بر شهوت (هواى نفس) (نمودار شماره 1) و حاكميت ايدئولوژى توحيدى بر تمام سيستمهاى اساسى انسان است. اگر كسى تمام امكانات جهانى را در اختيار داشته باشد، ولى دو معيار فوق را نداشته باشد، به هيچ وجه سعادتمند نيست و در كمال شقاوت است. امكانات ذكر شده (پول، مقام، علم، و...) از ديدگاه يك انسان كنترل شده، وسايل امتحان انسان‏اند و تنها در صورتى كه تحت پوشش سيستم توحيدى مورد استفاده قرار گيرند، در روند سعادت مؤثرند. در غير اين صورت، موجب مردود شدن در امتحان و درگاه الهى و سقوطاند و هشدار داده شده است كه: «آمد و شد انسانهاى كافر در شهرها، شما را نفريبد؛ زيرا متاع اندكى است و جايگاه آنها در جهنم است كه بسيار بد جايگاهى است» (آل عمران، آيه 196 و 197).
در حقيقت، سرمايه ايمان به خدا و قرار گرفتن در سيستم توحيدى با هيچ سرمايه ديگرى قابل مقايسه نيست. اين واقعيت، لزوم آموزش گسترده پيامهاى اصلى مكتب الهى را در تمام مقاطع و زمينه‏هاى موجود مطرح مى‏سازد. اگر واقعاً مردم به اين نتيجه برسند كه يادگيرى، پذيرش و اجراى موازين اسلامى تنها راه براى سعادت آنهاست، يقيناً با تمام نيرو و صرف وقت كافى اقدام خواهند كرد؛ زيرا دامنه و نتيجه سعادت تنها تا پايان عمر نيست؛ بلكه تا ابد الآباد ادامه مى‏يابد و تفكر در اين زمينه مى‏تواند خود به عنوان يك محرّك قوى وارد عمل شود و انسان را به ضوابط سعادت، متعهد سازد.
نكته‏اى كه در يكى از كتابهاى روانشناسى تبليغ به آن اشاره شده است، اين پيام است كه اگر متاع شما تنها به اندازه يك پرِ كاه از متاعهاى ديگر بهتر باشد، شما مى‏توانيد اميدوار باشيد كه برنده مسابقه هستيد. حال اگر واقعاً براى ما روشن شود كه دين الهى باعث سعادت جاويد است و ساير اديانْ موجب شقاوت جاويد، واقعاً به طور جدّى بايد وارد عمل شويم و 5/6 ميليارد برادر و خواهر خود را كه همگى‏مان داراى پدر و مادر واحدى هستيم، از مسير شقاوتْ دور كنيم و به سمت سعادت حركت دهيم. با مرور سوره عصر مشخص مى‏گردد كه اين اقدام، خود از عوامل سعادت است: «قسم به عصر كه همه انسانها در سقوط هستند، مگر آنان كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند (تطبيق رفتار ارادى با آموزشهاى توحيدى) (نمودار شماره 2) و يكديگر را به حق سفارش كردند (اقدام براى جهانى كردن تفكّر توحيدى) و يكديگر را به صبر سفارش كردند (تحمل مشكلات در راه گسترش تفكر توحيدى)».
استاد! از اينكه با همه مشغله‏تان چنين فرصتى را براى گفتگو در اختيار ما گذاشتيد، سپاسگزارم.
من هم از شما تشكّر مى‏كنم، هم به خاطر خدمتى كه از طريق انتشار مجلّه به جوانها مى‏كنيد و هم به خاطر اينكه موضوع گفتگوى شما مرا به فكر واداشت كه تحقيق جامع‏تر و مفصّل‏ترى را درباره خوشبختى و رابطه‏اش با دين، در برنامه كارى خودم قرار بدهم.

دين ومعنويت‏گرايى


رضا حبيبى

مقدّمه

پيش از آنكه به تبيين رابطه دين و معنويت از ديدگاه متفكران غربى و اسلام بپردازيم، لازم است نگاهى گذرا و اجمالى به ديدگاههاى صاحب‏نظران غرب جديد، نسبت به دين و فراز و نشيب دين‏خواهى و معنويت‏گرايى داشته باشيم؛ زيرا خلاصه كردن دين در حوزه رابطه انسان با خداوند و حتى پايين‏تر از آن، يعنى يك نوع احساس مذهبى صرف بر اثر توجه ماوراى طبيعت، بدون هيچ نوع اعتقاد به خداوند، يك پديده دفعى نبوده است بلكه بر اثر تقابل و حُكم فطرت خداخواهانه انسانها با نوع ديدگاههاى ضد دينىِ برخى متفكران از يك طرف و توجيه و تأويل اين نوع گرايش اصيل از جانب متفكرانِ نسبتاً بى‏طرف در طول تاريخ غرب جديد، شكل گرفته است. به همين دليل، بى‏توجهى نسبت به سير تحولات نظريه‏هاى دين‏شناسانه، زمينه درك نادرست و تصوير غلطى را نسبت به دين و نهضت دين‏گرايى در عصر جديد فراهم مى‏كند؛ زيرا عده‏اى با اين توّهم كه در غرب جديد نيز يك نوع نهضت دين‏خواهى و معنويت‏گرايى شكل گرفته است آن را به فال نيك گرفته، خيال مى‏كنند كه دين و معنويت مورد نظر مردم و متفكران غربى معادل دين از ديدگاه اسلام و منطبق با عقايد دينى مسلمانان است. در حالى كه اين نوع نگاه، توهّمى بيش نيست.
به تعبير مرحوم شريعتى، دين‏خواهى و معنويت‏گرايى در غرب جديد، بيش از آنكه شبيه دين‏گرايى در اديان ابراهيمى و جهان اسلام باشد به الحاد (كفر) و بت‏پرستى شبيه است؛ اما الحاد و بت‏پرستى از نوع مدرن آن. به عبارت ديگر، معناى اين نوع دين‏گرايى در واقع، گرايش به ماوراى طبيعت و عالم غيرمحسوس و شكستن حصار تنگ جهان محسوس است، با هر سوژه و موضوع خاص و يا هر وسيله و ابزار ممكن از قبيل شعر و موسيقى و مواد مخدر و... . بنابراين قبل از تبيين دقيق رابطه دين و معنويت از ديدگاه متفكران غرب جديد در عصر حاضر و متفكّران اسلامى، لازم است سير تحولات دين از منظر متفكران غربى را مورد توجه قرار دهيم.

فراز و نشيب دين و معنويت‏گرايى از ديدگاه متفكّران غربى

آدمى در عالم خاكى نمى‏آيد به دست
عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى.(17)
يكى از تأثيرگذارترين فلاسفه غرب، اگوست كُنت است. مهم‏ترين عنصر تفكر وى، نفى ماوراى طبيعت و موهوم قلمداد كردن داده‏هاى فلسفى يا متّكى بر وحى است. به اعتقاد وى، گرايش به ماوراى طبيعت و اعتقاد به آموزه‏هاى متكّى بر وحى، نمود عصر ابتدايى و اوليّه تمدّن بشرى و جلوه بازگشت به سالهاى اوليه زندگى و آرزوى زندگى در دوره خردسالى و طفوليّت هر فرد است.
دوره ابتدايىِ زندگى هر فرد، آميخته با اوهام و خيالات و تفكّر خلّاقانه و آزاد است. اميال و خواسته‏هاى كودكى، بدون هيچ آلايشى و عارى از هرگونه سانسور و كنترل درونى، به صورت طبيعى شكل مى‏گيرند و با صداقت كامل و به دور از تظاهر، اسرارآميزترين دوره زندگى هر فرد در ناخودآگاه وى تثبيت مى‏شود.
جاندار انگارى وزنده تلقّى كردن همه موجودات، از ديگر خصوصيّات دوره كودكى انسانهاست. كودكان هر چيز را داراى روح تلقى نموده، با هر موجودى به عنوان يك موجود زنده گفتگو مى‏كنند. اگر كودكى با خورشيد مواجه مى‏شود و يا با درخت گفتگو مى‏كند، ابتدا در ذهن خود، تصويرى از يك موجود زنده و جاندار مى‏سازد و آن‏گاه با درختى كه روح دارد و با آفتابى كه زنده است به تعامل مى‏پردازد؛ امّا رشد ذهنى وى و ازدياد تجربيات عملى و عينى به وى مى‏آموزد كه اغلب تصوّرات وى نادرست‏اند. خيلى از موجودات كه در نظر وى زنده جلوه مى‏كردند، سرد و بى‏روح‏اند؛ خيلى از پديده‏ها كه اسرارآميز به نظر مى‏رسيدند، كاملاً توجيه‏پذير بوده، به روشنى قابل درك‏اند.
نكته اساسى در تفكر اگوست كنت اين است كه رشد ذهنى و عقلانيت انسانها در اين حد نيز متوقف نمى‏شود؛ بلكه نقطه اوج عقلانيت بشرى، نفى هر نوع جاندارانگارى و زندگى آميخته با تقدّس و احترام حتى در حوزه موجودات زنده (مخصوصاً انسانها) و نوع رابطه آنها با ماوراى طبيعت است. به اين ترتيب، «واقعيّت»، مساوى با «محسوسات» است و «عقلانيت»، معادل «حس‏گرايى مطلق». با اين تصوّر، ديگر نه جايى براى دين و نه مجالى براى معنويت‏گرايى و عشقِ متعالى مى‏ماند.
امّا و صد امّا كه توهّمات اگوست كنت ديرى نپاييد؛ زيرا تير عشقى از كمان غيب برآمد و سنگ خاراى دل گشت و جسم بى‏روح وى را نشانه گرفت و اين جسم بى‏روح، به روح برافروخته تبديل شد و سنگ خاراى صخره عقلانيت، به چشمه جوشان عشق و محبت.
اين دل مسكين من اسير هوا شد
پيش هزاران هزارگونه بلا شد
حكم قضا بود و اين قضا به دلم بر
محكم از آن شد كه يار، يار قضا شد
اگوست كنت با ديدن زنى، دل در گرو عشق وى نهاد و زنجير اسارت محبّت وى را به گردن آويخت و با ذهنى آشفته و قلبى شيفته و سينه‏اى سوخته، به تأسيس فلسفه‏اى جديد روى آورد و بنايى نو برافراشت و آيين نوينى بنا نهاد. اين آيين جديد، تأسيس «دين انسانيّت» بود. فروغى، در مقام توصيف اين آيين جديد مى‏نويسد:
«چون اهميت عاطفه و احساسات قلبى دانسته شد، پس صفت و هنرهاى زيبا در جامعه، مقامى والا دارد و اولياى دينِ انسانيت كه مقتدا و رهبرند، بايد حكمت و شعر را جمع داشته باشند و مردم را در ايمان به اين سه اصل، راسخ كنند كه در انسانيت، عشق، مبدأ است و انتظام، مبناست و ترقى، غايت است».(18)
نكته جالب توجه در «دين انسانيت» اگوست كُنت، نقش محورى زن است. «در حوزه ديانتِ انسانيت، زن، مقامى بلند دارد. به سياست نبايد بپردازد امّا وظايف مهم ديگرى بر عهده اوست و بايد مرد را مهذّب كند».(19) به تعبير كُنت: «اگر فقط كار بشر، عشق و محبت مى‏بود... زنان برترين مقام را داشتند... بنابراين مرد... نيكى‏اش از زن كمتر است... مردان با اين ادراك كه زنان در اعلاترين خصايص انسانى از مردان برترند، به سادگى به نفوذ نرم‏كننده آنان تسليم مى‏شوند».(20)
اين نوع تغيير عقيده و چرخش فكرى چنان سخيف و ناهنجار جلوه مى‏كرد و «در نظر اهل علم شگفت بود كه اكثر آنها اعتقاد پيدا كردند كه دِماغش اختلال يافته است و بعضى از پيروانش در اين قسمت از او جدا شدند»؛(21) امّا اگوست كنت اعتنايى به اعتراضات و نيش و كنايه‏هاى ديگران نداشت.
واقعيت اين است كه قصّه شيدايى و دلدادگى انسان و غُصّه غربت و مهجورى وى پديده‏اى نيست كه با تحليلهاى برخاسته از ذهنى آشفته و ناپخته و عاطفه‏اى نشئت گرفته از دلهايى مريض و خودباخته، بتوان حتّى گوشه‏اى از ابعاد گوناگون آن را درك كرد و پرده‏اى از لايه‏هاى تودرتو و پيچيده آن برداشت. بحر عشق، نهنگهاى خاص خود را مى‏طلبد. اين فقط انسانها نيستند كه با مهر حق و عشق به خدا سرشته‏اند بلكه مهر و محبّت خدا با گوهر و سرشت هر موجودى گره خورده است: «خداى متعال، همه را در مسير عشق خود برانگيخت».(22)
وزغها چون در حوضچه‏ها غوطه‏ورند و يا مگسها چون بر شاخ و برگ درختان پرسه مى‏زنند، چنان مى‏پندارند كه «دريا» يعنى حوضچه و «سدرة المنتهى» يعنى نهال نازك‏اندامى كه با يك اوج و فرود، مى‏توان به بلنداى آن صعود كرد، در حالى كه:
هزار بنده ندارد دل خداوندى‏
هزار كبك ندارد دل يكى شاهين.(23)
آرى غرورِ علمى ناشى از تحقيقات تجربى تا بدانجا منتهى گشت كه هرچه را ناديدنى است، نيست بينگارند و به جاى آنكه حقيقت اجسام به ظاهر بى‏روح و بدون احساس را درك كنند و به اين واقعيت پى‏ببرند كه حتى اين كوهها و سنگها و زمين و آسمان نيز طوق طاعت حق به گردن آويخته و جبين عبادت در پيشگاه ربوبيت بر زمين مى‏سايند و به مدح و تقديس پروردگار خود مشغول‏اند، حتّى به انكار روشن‏ترين حقايق، يعنى روح و عشق و عاطفه جوشان انسان به خداى متعال و تعلّق خاطر دل بى‏قرار وى به درياى لطف و رحمت بى‏كران خداوند پرداختند.

شيدايى روح انسان

كسانى كه از درك حقيقتى اين چنين روشن، عاجزند، چه‏سان مى‏توانند به حقيقتى برتر و واقعيتى فراتر از آن يعنى سرسپردگى روح انسان در جهانى مقدم بر جهان طبيعت و عوالمى فراتر از عالم محسوسات پى‏ببرند.
ياد باد آنكه سر كوى تواَم منزل بود
ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود.(24)
راستى چه شد كه روح شيدايمان زندانى تن شد و مرغ دل ما در قفس عالم طبيعت، گرفتار گشت؟
عبداللَّه فضل هاشمى مى‏گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: به چه علت خداى بلند مرتبه ارواح را در بدنها قرارداد در حالى كه در ملكوت اعلى و مكانى رفيع، مأوى گزيده بودند؟ امام فرمودند: «خداى تعالى مى‏دانست كه اگر ارواح در آن جايگاه شريف و بلند، باقى بمانند، پندار خودبينى، ايشان را فراگرفته، ادّعاى ربوبيت كنند».(25)
همان‏طور كه در حديث منسوب به امام صادق(ع) ديده مى‏شود، عامل هبوط انسان، همانا روحيه خود برتر بينى و غرور ناشى از بى‏ظرفيتى اغلب انسانها قلمداد شده است؛ همان عاملى كه در عصر حاضر نيز دامنگير خيلى از متفكّران شده است و حاصل آن، تبديل‏شدن اين گروه به دزدان راه حق است و محصولات فكرى آنان، به سان ابرهايى ضخيم، حجاب چهره آفتاب حقيقت شده‏اند؛ امّا با وجود اين، تئوريهايى اين چنين، نه مانع از تكاپوى علمى حق‏طلبانه انديشمندان شد و نه تاب سيل خروشان عواطف و احساسات خداجويانه آحاد جامعه گشت.
شُبهاتى اين چنين، گرچه با بوق و كرنا و هياهوى فراوان به بازار، عرصه شدند امّا به سان كف روى آب، پوچ و سراب بودن آنها به زودى برملا گشت. طيف وسيعى از انديشمندان حوزه‏هاى مختلف فكرى (فيزيكدان، فيزيولوژيست، فيلسوف، روانشناس و...) به انديشه‏ورزى و تأمل در اين حوزه، مشغول شده، به اظهار نظر و ابراز عقيده درباره دين پرداختند.(26)

درباره دين

بيشترين آرا و تئوريها در باب دين و معنويت‏گرايى در حوزه فلسفه و روانشناسى، ساخته و پرداخته شد. به عنوان نمونه: شلاير ماخر تجربه دينى را «احساس اتّكاى مطلق و يكپارچه به مبدأ يا قدرتى متمايز از جهان» قلمداد كرده است. استيس، تجربه دينى را «آگاهى وجدانى و يكپارچه‏اى كه نافىِ هر نوع كثرت بوده، بى‏زمان و بى‏مكان است» تلقى مى‏كند «كه حاصل آن احساس: تبرّك، تيمّن، نشاط، صلح، خشنودى و... است».(27)
تأكيد بر ضرورت توجه به دين و لزوم تبيين ماهيّت آن و ارائه تصويرى عقل‏پسند از آن، محدود به فلاسفه مذكور نيست؛ بلكه فلاسفه و متفكّران ديگرى نيز در اين زمينه به اظهار نظر پرداخته‏اند كه به جهت اختصار، از بيان ديدگاههاى آنان صرف‏نظر نموده، به آراى برخى جامعه‏شناسان و روانشناسان دين مى‏پردازيم.
برخى از جامعه‏شناسان نيز ضمن ردّ رويكرد نيستْ‏انگارانه نسبت به دين و مواجهه تحقيرآميز جامعه‏شناسان متقدم، بر اصالت دين و نقش بى‏بديل آن، تأكيد ورزيده‏اند. الوين گولدنر معتقد است كه: علت مخالفت با دين و نفى اعتبار و ارزش آن، ريشه در ناكامىِ برخى نظريه‏پردازان و جامعه‏شناسان در مقام ارائه راه حلّ علمى براى اداره جامعه دارد.
به عبارت بهتر، برخى جامعه‏شناسان به تبع اگوست كنت، در صدد ارائه و ابداع دين جديد و تبيين آيين نوينى براى اداره جامعه بوده، براى خود، مقام و مرتبه‏اى همانند پيامبران قائل بودند؛ امّا به علت ناتوانى در ايفاى نقش پيامبران، با اصل ديندارى و منصب نبوّت به معارضه پرداختند و با فرافكنى، هر نوع ديندارى و دين‏ورزى را ناهنجار و خرافى قلمداد نمودند.(28)
بنابراين، ديدگاه جامعه‏شناسان دين در قرن نوزده، نه تنها صحيح نيست بلكه ريشه در ناكامى و ناتوانى آنان در فهم دين از يك سو و ارائه تبديل مناسب به جاى آن از سوى ديگر دارد. با توجه به همين واقعيت است كه پارسونز (از ديگر جامعه‏شناسان دين)، راه حل بحرانهاى اخلاقى و ناهنجاريهاى موجود در جوامع مدرن را تثبيت و تقويت احساسات مذهبى و عواطف متعالى مى‏داند. به اعتقاد پارسونز: «هرگاه در جامعه‏اش عشق به خدا و توجه به اخلاق (معنويت) تضعيف گردد، آن جامعه دچار بحرانهاى شديد مى‏گردد و چاره چنين بحرانهايى فقط از طريق تأكيد بر اخلاق و تقويت احساسات افراد نسبت به مقدّسات و حفظ دين، ميسّر خواهد گشت».(29)
بيشترين تحقيقات مربوط به دين‏گرايى و خداجويى در حوزه روانشناسى صورت گرفته است. در اين حوزه نيز اگرچه برخى روانشناسان از قبيل فرويد، داتسون و اسكينر و... رويكردى منفى و آميخته با انكار داشتند، امّا به موازات اين نوع تحليلها و بعد از آنها عمده تحليلهاى روانشناسانه از دين، مثبت و آميخته با حس احترام و تأييد وجود اين گرايش و لزوم تقويت و رشد آن بوده است. به عنوان مثال، ويليام جيمز، نه تنها به دين، اعتقاد داشت بلكه بر لزوم بهره‏گيرى از تجربه‏هاى دينى تأكيد مى‏كرد.
با مراجعه به تاريخ روانشناسىِ دين مى‏بينيم كه نخستين نقطه عطف در روانشناسى دين، در سالهاى 1901 تا 1902م با سخنرانيهاى «گيفوردِ» ويليام جيمز به بار آمد. چنان كه در خاطرات مربوط به زمان آماده شدنش براى سخنرانيهاى گيفورد نوشته است، به اين نتيجه رسيده بود كه «دين انسان، عميق‏ترين و خردمندانه‏ترين چيز در حيات اوست».(30)
اگرچه فرويد به دلايل تاريخى و روانى خاص با دين‏گرايى و گرايش به معنويّت حاصل از تجربه‏هاى دينى، مخالف بود، امّا «يونگ در تقابل با فرويد، به خاطر توجه جدى و همه‏جانبه و پاينده‏اش به روانشناسى پديدارهاى دينى، ممتاز است. در اين نكته ترديدى نيست كه در ميان همه پيشتازان اوليه روانشناسى اعماق، هيچ‏كدام به اندازه يونگ، چنين تأثير مثبت و نيرومندى بر جهان مطالعات دينى نگذاشته‏اند. دين‏پژوهان حوزه‏هاى مختلف، در آرا و انديشه‏هاى او، روانشناسى‏اى يافته‏اند كه با بسيارى از تعلّق خاطرهاى اساسى آنان وفاق دارد».(31)

مفهوم تازه «دين» در غرب

علاوه بر روانشناسان مذكور، روانشناسان ديگرى نيز بر ضرورت تجديد حيات دين و معنويت‏گرايى تأكيد داشتند؛ امّا نكته اينجاست كه دين از منظر متفكّران غربى به تدريج از معنا و مفهوم اصلى آن فاصله گرفت، تا جايى كه هر نوع احساس غير حسّى و غير عادّى، جزو مصاديق دين شمرده شد و هويّت اصلى خود را از دست داد. به همين دليل، براى درك همه‏جانبه و عميق دين از منظر اسلام و متفكّران غربى، ابتدا بايد به توضيح و توصيف كامل معنا و مفهوم دين در عصر جديد بپردازيم و سپس با بيان ويژگيهاى دين از ديدگاه اسلام، زمينه مقايسه آنها را فراهم كنيم.

دين و معنويّت از منظر غربيان

دين از ديدگاه متفكران غربى، وحى و بعث نيست، بلكه انبعاث است؛ امرى ماورايى نيست كه از جانب خداى متعال و به عنوان فعلى الهى نشئت گرفته باشد و خداى متعال عده‏اى از انسانها را به لحاظ قابليتهاى خاصى كه دارند به عنوان نبى برگزيده و راهنماييهاى درست و صحيح و مورد نياز مردم را به او القا كرده باشد و به او مأموريت داده باشد كه پيام الهى را به مردم برساند. بلكه دين اولاً امرى روان‏شناختى و حالتى روحى و احساسى (احساس حيرت در مواجهه با امر مطلق) است، ثانياً معرفتى ناخالص و آميخته با دهها پيش‏فرض معرفتى از يك طرف و خصوصيات روانى و روحى فردى و شخصى از طرف ديگر در مقام تعبير است، ثالثاً يك نوع انبعاث و انفعال روحى در مواجهه با امر مطلق و يا هر امر غير عادىِ ديگر و احياناً بدون هيچ برنامه‏ريزى قبلى است كه هيچ‏گونه دخالتى از جانب خداى متعال به عنوان امرى الهى و دستورى فوق‏العاده در آن صورت نمى‏گيرد و رابعاً امرى است عمومى و همگانى و اختصاص به فرد يا گروه خاص و يا زمان و مكان خاص ندارد.
حاصل اينكه طبق اين نظريه، دين، نه يك امر منطقى بلكه يك احساس روان‏شناختى است؛ يعنى يك ميل در كنار صدها ميل ديگر! مثل نياز به زيبايى و محبت و نياز به ارضاى غريزه جنسى. اين ميل روحى، غير از آن نياز فطرى خداجوى است كه اديان الهى مروّج آن بوده‏اند (و يكى از اساسى‏ترين اهداف انبياى الهى برانگيختن آن و شكوفا نمودن و جهت دادن به آن بوده است)؛ چرا كه اين احساس، احساسى ذاتى و برخاسته از عمق فطرت و ذات انسانهاست، در صورتى كه بنابر مبانى انسان‏شناسى جديد، اساساً ذاتى غير از مجموعه اميال و خواستهاى پديدار گشته بر انسان، وجود ندارد و نه تنها انسان، بلكه هيچ موجودى، ذات ندارد و اگر هم داشته باشد غير قابل دسترسى است. اشيا مجموعه پديدارها و روابط مابين آنهاست.
بنابراين، نياز به دين در اين نظريه يك احساس عميق و ذاتى نيست بلكه احساسى سطحى و زودگذر است. از طرف ديگر، نه‏تنها هيچ امتيازى بر ساير احساسها ندارد، بلكه در عرض آنها بوده و احياناً ارزش اين احساس در مواردى خيلى كمتر از ساير احساسهاست؛ زيرا منطقِ ترجيح يك احساس بر احساس ديگر، بستگى به سه عامل دارد: شدت آن احساس نسبت به احساس ديگر، در دسترس بودن ابزار و وسيله ارضاى آن احساس، و نبود يك مانع و فشار بيرونى (مانند مسخره‏آميز بودن، غير منطقى بودن و...).
حاصل اينكه اين احساس، هيچ رنگ تقدس نداشته و مقامى در خور توجه ندارد؛ چون انسان جديد، هيچ توجهى به ماوراى طبيعت ندارد و هيچ پيوندى آسمانى در خود احساس نمى‏كند و در نتيجه، مبادى شكل‏گيرى اين احساس را نيز همين طبيعت مى‏داند و به طور طبيعى براى ارضاى آن نيز چندان توجهى به ماوراى طبيعت نمى‏كند. بدين ترتيب، ابتدا سراغ ابزار و ادات طبيعى و مادى (مانند موسيقى، مواد مخدر، ورزش، سينما، مسائل جنسى و هر آنچه كه تناسبى با اين احساس لطيف داشته باشد) مى‏رود. ارضاى اين نياز، نه تنها هيچ منافاتى با محرمات و منهيات اديان الهى و آسمانى ندارد بلكه خودِ اين محرمات اديان الهى وسيله‏اى براى ارضاى اين نياز به شمار مى‏رود و از اجزاى تشكيل‏دهنده يك رفتارِ به اصطلاح دينى است. به اين ترتيب، «مواد مخدر» وسيله‏اى براى اوج گرفتن، «رقص» براى به پرواز درآمدن، و «روابط جنسى» مرحله وصل و به هم رسيدن است.

ويژگيهاى دين جديد

خلاصه اينكه ويژگيهاى اين دين جديد عبارت است از اينكه:
1 . دين، يك پديده انسانى و زمينى است نه حادثه‏اى آسمانى و مأموريتى الهى.
2 . دين، محدود بن بعث و ارسال رُسُل نيست؛ بلكه هر فرد مى‏تواند با در پيش گرفتن برنامه‏هاى خاص و دستيابى به تجربه‏هاى غير حسّى، به مجموعه‏اى از تصوّرات، دست پيدا كرده، آن را به عنوان دين به ديگران عرضه كند.
3 . مجموعه آگاهيها و تصوّرات فوق، از هيچ واقعيتى مافوقِ عالم ماده حكايت نمى‏كند؛ بلكه مجموعه اوهام و تخيّلات شاعرانه منظم است. بنابراين، نمى‏توان از صحّت يا نادرستى آن، سؤال كرد و آنها را به علّت متناقض بودن مجموعه گردآورى شده، مورد انكار قرار داد؛ زيرا صاحبان اين انديشه، ادّعاى بيان واقع و گزارش از حقيقت ندارند.
4 . عصمت و خطاناپذيرى در فضايى اين چنين، كاملاً بى‏معنا و نامفهوم است.
5 . اديانى اين چنين، هيچ‏گونه مقرّرات الزام‏آورى براى پيروان خود ندارند. همه چيز در اين نوع اديان، مباح است.
6 . براى درك معنويتهاى اين چنين و دستيابى به احساسهاى معنوى از هر وسيله‏اى مى‏توان استفاده كرد (مانند موّاد مخدر، شراب، همجنس‏بازى و...).
7 . با عمل به پيشنهادها و توصيه‏هاى آن، نمى‏توان به سعادت و خوشبختى دست پيدا كرد. به عبارت بهتر، عمل به احكام اين دين، ضامن سعادت انسانها نيست؛ نه در اين دنيا و نه در جهان آخرت.

دين از ديدگاه اسلام

با مرورى اجمالى به تعريفهاى ارائه شده از سوى متفكّران اسلامى، مى‏توان تعريف زير را به عنوان وجه مشترك و مورد قبول آنها از دين ارائه كرد. دين از ديدگاه اسلام، عبارت است از: مجموعه‏اى از اعتقادات (معارف)، ارزشها (اخلاق) و دستورها (احكام) كه از جانب خداى متعال از طريق وحى به قلب پيامبر(ص) القا شده است و به او مأموريت داده شده كه اين مجموعه را به مردم، القا و ابلاغ كند. ويژگيهاى اين دين نيز عبارت است از:
1 . جنبه آسمانى و الهى دارد، نه زمينى و بشرى.
2 . اختصاص به گروهى خاص و ويژه دارد و در اختيار همگان نيست.
3 . نحوه شناخت، گزينش و مبعوث شدن آنها به وسيله خدا صورت مى‏گيرد و هيچ كس غير از خداى متعال در انتخاب آنها دخالت ندارد.
4 . مجموعه معارف ارائه شده، بيانگر حقايق عينى است. بنابراين نمى‏تواند خلاف واقع و متناقض باشد.
5 . حامل اين معارف، معصوم و مصون از خطاست.
6 . مجموعه احكام و ارزشهاى آن، الزام‏آور و واجب است و كسى حقّ نفى و طرد آنها را ندارد.
7 . دستيابى به تجربه‏هاى عرفانى و احساسات معنوى والا از هر راهى مشروع نيست؛ بلكه بايد در چارچوب مقررّات دينى باشد.
8 . عمل به اين احكام، ضامن سعادتمندى و خوشبختى و نجات ابدى در هر دو عالم است. به عبارت ديگر، عمل به احكام دين، ضامن سعادت دنيا و آخرت است.

حاصل

حاصل اينكه با مقايسه ويژگيهاى دين از ديدگاه اسلام و متفكّران غربى، حدود مشابهت و تباين و تضاد آن دو، به وضوح، قابل درك است. به عبارت ديگر، دين‏گرايى رايج در غرب جديد در حال حاضر، بيش از آنكه شبيه دين‏گرايى و معنويت‏خواهى از منظر اسلام باشد، با آن در تضاد بوده، غير قابل جمع‏اند. تنها وجه شباهت آن دو، تلاش در جهت رهايى از حصار تنگ عالم طبيعت و از هم‏گسستن زنجير اسارت حس‏گرايى است؛ وگرنه در بقيه موارد، متباين و متضاد با هم هستند.

1. . Chat Room
2. اصول بهداشت روانى، سيد ابوالقاسم حسينى، مشهد: انتشارات دانشگاه علوم پزشكى مشهد، 1377، ج 1، ص 20.
3. ر.ك به: فرهنگ فارسى معين؛ لغتنامه دهخدا.
4. ر.ك به: قاموس قرآن؛ مفردات راغب؛ الميزان.
5. براى اطلاع دقيق‏تر، ر.ك به: روانشناسى اسلامى براى دانشجويان، سيد ابوالقاسم حسينى، مشهد: انتشارات دانشگاه علوم پزشكى مشهد، چاپ دوم، 1380.
6. غررالحكم، حديث 266.
7. براى دسترس يافتن به اين گروه احاديث، ر.ك به: ميزان الحكمه با ترجمه فارسى، ذيل «خِرد»، و يا خِردگرايى در قرآن و حديث (ص 211 و 214) از انتشارات دارالحديث.
8. مستدرك وسائل الشيعه، ج 11، ص 212.
9. همان، ص 139.
10. غررالحكم، حديث 271.
11. بحارالأنوار، ج 78، ص 115.
12. اصول كافى، ج 1، ص 154.
13. الخصال، ج 1، ص 5 .
14. مجموعه ورّام، ج 1، ص 90.
15. غررالحكم، حديث 167.
16. بحارالأنوار، ج 92، ص 2.
17. حافظ.
18. سير حكمت در اروپا، محمدعلى فروغى، تهران: انتشارات زوّار، سوم 1372، ج 3، ص 130.
19. همان، ص 131.
20. خداوندان انديشه سياسى، لين ولنكستر، ترجمه: على رامين، تهران: انتشارات علمى فرهنگى، اول، 1376، ج 3، ص 1215.
21. سير حكمت در اروپا، ج 3، ص 129. براى مطالعه بيشتر ر.ك به: فلاسفه بزرگ، آندره كرسون، ترجمه: كاظم عمادى، ص 447؛ نقد تفكر فلسفى غرب، اتين ژِيسون، ترجمه: احمد احمدى، تهران: حكمت، اوّل، 1357، ص 229 - 248.
22. صحيفه كامله سجاديه، ترجمه: حسين انصاريان، تهران: پيام آزادى، اول، 1376، ص 33.
23. مسعود سعد سلمان.
24. حافظ.
25. بحارالأنوار، ج 58، ص 133.
26. دين‏پژوهى، ميرچا الياده، ترجمه: بهاءالدّين خرمشاهى، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، دوم، 1375، ص 244.
27. عرفان و فلسفه، والتر استيس، ترجمه: بهاءالدّين خرّمشاهى، تهران: سروش، 1375، ص 111.
28. بحران جامعه‏شناسى در غرب، الوين گولدنر، ترجمه: فريده ممتاز، ص 290.
29. همان، ص 389.
30. دين‏پژوهى، ميرچا الياده، ترجمه: بهاءالدين خرّمشاهى، ص 260.
31. همان، ص 264 - 265.