به كوشش: حسين فردوسىزاده
دين و خوشبختى در گفتار بزرگان:
دين، براى آن نيست كه شما در اطراف مسائل آن (مانند مسائل فلسفى) به بحث و جدل پردازيد. دين براى عمل است؛ براى تربيت است. دين همان مسائل اخلاقى و اجتماعى است كه به صورت تربيت آسمانى و الهى درآمده، تا شما آنها را به كار بنديد و سعادتمند شويد.
غزالى
چه خوشبخت و سعادتمند است كسى كه محكوم اراده ديگرى نيست و سلاح و حربه او، فكر پاك و مهارت اوست و خرسندى وى، صداقت و حقيقتجويى او.
وتون
هزاران راه به خوشبختى مىرسد. اگر يكى از آنها مسدود شد، راه ديگرى انتخاب كنيد.
يورسن
اگر منتظر خوشبختى هستيد و فكر مىكنيد كه خودش خواهد آمد، آن را از دست دادهايد.
دنيس پريگر
يك ساعت زندگى كردن با افتخار و شُكوه، به يك قرنْ خوار زيستن مىارزد.
والتر اسكات
حقايق دينى مانند آتشى كه شب تاريك براى راهنمايى كردن كاروان بر قله كوه افروخته باشند، روشن و درخشان است.
جان لوبوك آويبورى
دين، بهترين راهنماى زندگى و بهترين ناصح در روزهاى خوشى و بهترين تسلّى دهنده در روزگار بدبختى است.
ذويمه
آن كه امروز را از دست مىدهد، فردا را نخواهد يافت. خوشبختى آينده در استفاده كردن از زمان حال است.
شانينگ
عاشق بودن، يعنى خوشبختى خود را با خوشبختى ديگران توأم كردن.
هنرى ديويد تورو
هر كس در طلب خير و سعادت ديگران باشد، سرانجام، سعادت خودش را نيز به دست مىآورد.
افلاطون
من از خوشبختيهاى جهان، بهرهمند گرديدهايم؛ زيرا در زندگى عاشق شدهام.
شكسپير
راز خوشبختى در تربيتْ نهفته است.
ا.س.ماردن
خوشبختى و بدبختى ايام پيرى، عصاره اعمال گذشته ماست.
سَنت بود
دوستى، نعمت گرانبهايى است كه خوشبختى را دو برابر مىكند و بدبختى را كاهش مىدهد.
شكسپير
خداوند در دلهاى پاك و باصفا اين احساس را گذاشته كه به تنهايى نمىتوانند خوشبخت شوند و بايد سعادت خود را در خوشبختىِ ديگران بجويند.
گوته
سعادت ديگران، بخشِ مسلّمى از سعادت و خوشبختى ماست.
گُلسبر
دين، براى فراغت خاطر و آرامش خيال، بيشتر از آنچه بتوانيم تصوّر كنيم، مفيد است و در روزگار بدبختى و بيچارگى، بهترين وسيلهاى است كه مىتواند ما را تسليت داده، فشار سختيها را سبكتر سازد.
آويبورى
دين، ما را به فضيلت اخلاقى و فداكارى در راه سعادت ديگران هدايت مىنمايد.
كاظمزاده ايرانشهر
مقصود از زندگى فقط سعادتمندى نيست؛ بلكه تكامل است.
مادام دو استاهل
سعادت دنيا و آخرت را در صحبت دانا شناس.
خواجه عبداللَّه انصارى
وقتى كه به خوشبختى ديگران حسد ورزيم، خود، عقوبتى براى خويش فراهم كردهايم.
پترون
شرط پيروزى و خوشبختى، يك اراده قوى است. شرايط ديگر، اهميت چندانى ندارند.
گوته
هيچكس خوشبختتر از كسى كه فكر مىكند خوشبخت است، نيست.
مَثَل آلمانى
پارهاى از ملل كوچك جهان، با وجود اينكه از علوم و معارف، بىبهره بودند، نهتنها در نتيجه فضايل اخلاقى و معنوى، سعادت خود را فراهم كردند، بلكه سرمشق ساير ملل جهان نيز شدند.
ژان ژاك روسو
براى به دست آوردن سعادت بايد اخلاق خوب را پيروز ساخت و بر ضد اخلاق بد جنگيد.
افلاطون
هرچه انسان از سرمايه نشاط و خوشبختى خود به ديگران سهم برساند، به ميزان اصلى آن سرمايه مىافزايد؛ زيرا مهربانى، مولّد مهربانى است.
بنتام
خوشبختىِ پاك، زاييده ميانهرَوى است.
گوته
دوست داشتن، لازمه زندگى و موجب سعادت است. كسى خوشبختى را درك مىكند كه نهال دوستى را در دل، پرورانده باشد.
موريس مترلينگ
انسان در آغوش خوشبختى، خوشبختى را جستجو مىكند.
دشتى
جامه سعادتمندان و نيكبختان را از دو چيز بافتهاند: تارش را از خوشبختى و نيكوكارى، و پودش را از سازگارى و مردُمدارى.
اردشير بابكان
كاخ سعادت روى دلهايى بنا شده كه لبريز از عشق و محبّتاند.
مترلينگ
افكار مذهبى، با ظرافت و زيبايىِ خاصى، روح ما را از قيد و بندهاى زندگانىِ عادى رهايى داده، از اين دنياى خاكى بالا مىبرند و در دنياى عالىتر و وسيعتر و روشنتر و دلنوازترى سِير مىدهند.
آويبورى
اگر دين و مذهب، ما را تسلّى خاطر نمىداد، زندگىِ رقّتانگيزى داشتيم.
تولستوى
غير ممكن است كه كسى دين داشته باشد و صاحب اخلاق نيك نشود و همچنين كسى كه داراى اخلاق خوب است، دين نداشته باشد و يا كسى دانشمند حقيقى باشد، بدون دين.
شِلاير ماخر
كمى عقل سليم، اندكى اغماض و قدرى خوشخُلقى داشته باشيد، آن وقت خواهيد ديد كه چقدر در زندگى خوشبخت و سعادتمنديد.
سامرست موام
اگر مىخواهى مزرعه خوشبختىِ خود را توسعه بدهى، خاك قلبت را نرم و هموار كن.
مَثَل چينى
نقطه قوت و امتياز همه مردان بزرگ، در همه زمانها، دين داشتن ايشان بوده است.
فردريك بزرگ
عشق و خوشبختى، قرين يكديگرند. هرچه بيشتر دوست بدارى، خوشبختترى.
رابرت كوپر
سه گونه «شادى» باعث خوشبختى و سهگونه «شادىِ» ديگر مايه بدبختى است: شادى از تسلّط بر نفس به وسيله تزكيه و تربيت، شادى از صحبت كردن از فضايل اخلاقى ديگران و شادى از داشتن دوستان واقعى، سودبخش است؛ ولى شادى از داشتن مال و جاه، شادى از تنپرورى و تنبلى و شادى از شكمپرستى، زيانآور است.
كنفوسيوس
فرزند خود را به دين علاقهمند كنيد تا در حيات و مرگ، با سعادت، همآغوش گردد.
پستالوجى
دين و خوشبختى در شعر شاعران:
ز ميدان، كسى گوىِ دولت رُبود
كه پاكيزهخويى شعارش بُوَد
سعادتْ كسى يابد از روزگار
كه خُلق نكو يادگارش بود.
جواهر الأخلاق
هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادتْ همدم او گشت و دولتْ همنشين دارد.
حافظ
بىطاعت حق، بهشت و رضوان مطلب
بىخاتم دين، مُلك سليمان مطلب
گر منزلتِ هر دو جهان مىخواهى
آزارِ دل هيچ مسلمان مطلب!
ابو سعيد ابىالخير
دين و دنيا اگر قرين گردند
در حقيقت، حيات جاويد است
هر كسى آن دو را به خود بيند
فارغ از آرزو و امّيد است.
فقير شيرازى
ره مُلك سعادت را تواند بىخطر رفتن
به دست خود ز آيين ادب، هر كس عصا دارد.
صائب تبريزى
كيميايى است عجب بندگى پير مغان
خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند.
حافظ
با خَلق به خُلق، زندگانى مىكن
نيكى همه وقت تا توانى مىكن
كار همه كس برآر از دست و زبان
و آنگه بنشين و كامرانى مىكن.
بابا افضل كاشانى
يكى خوب كردار و خوشخوى بود
كه بد سيرتان را نكوگوى بود
به خوابش كسى ديد چون درگذشت
كه بارى حكايت كن از سرگذشت
دهانى به خنده چو گل باز كرد
چو بلبل به صوتى خوش، آواز كرد
كه: بر من نكردند سختى بسى
كه من سخت نگرفتمى بر كسى.
سعدى
خواهى كه تو را دولت ابرار رسد
مپسند كه از تو به كس آزار رسد
از مرگ مينديش و غم رزق مخور
كين هر دو به وقتِ خويش، ناچار رسد.
ابو سعيد ابىالخير
طُفيل هستى عشقاند آدمى و پرى
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
كلاه سرورىات كج مباد بر سر حُسن
كه زيب بخت و سزاوار مُلك و تاجِ سرى.
حافظ
دل از دين نشايد كه ويران بُود
كه ويران زمين، جاىِ ديوان بُود
نگهدار دين آشكار و نهان
كه دين است بنياد هر دو جهان
پناه روان است دين از نهاد
كليد بهشت و ترازوىِ داد
چراغى است در پيش چشم خِرد
كه دل، ره به نورش به يزدان بَرَد.
دقيقى طوسى
در طلب كوش و مده دامنِ امّيد ز دست
دولتى هست كه يابى سرِ راهى، گاهى.
اقبال لاهورى
شبِ تاريكِ دوستانِ خداى
مىبتابد چو روز رخشنده
وين سعادت به زورِ بازو نيست
تا نبخشد خداىِ بخشنده.
سعدى
هر كس كه ز ارباب عبادت باشد
بر چهره او نور سعادت باشد
ايام وجود او به او فخر كنند
در خدمت او بخت ارادت باشد.
خاقانى شروانى
عقل پرورده است گويى روح او را در ازل
روح پرورده است گويى شخص او را بر كنار
راستكارى پيشه كرده است از براى آنكه نيست
در قيامت هيچ كس جز راستكاران رستگار.
انورى
دورم اگر از سعادت خدمت تو
پيوسته دل است آينه طلعت تو
از گرمى آفتاب هجرم چه غم است
دارم چو پناهِ سايه دولت تو
ابو سعيد ابىالخير
زمستان؛ اما بىبرف و بازى
كيميا بهارى
نشسته بودم؛ ميانِ هزار كس؛ ولى تنها.
سقفى از دستهاى يخزده بر سرم سايه مىريخت. چشم از بالا گرفتم و به زمين انداختم. غوغايى از صداى شكستن برگهاى پاييزى، آن را نيز پوشانده بود. سرماى آسمان، زردىِ زمين را خواستگارى مىكرد. من ميانه آن دو، انگشتانم را يك يك مىبستم تا شماره كنم روزهايى را كه تا بهار مانده است. هنوز دو سه انگشت ايستاده بودند كه صداى پرستويى را از شاخه طُرد انار شنيدم. با من سخن نمىگفت؛ زمستان را نهيب مىزد، و سردى را، و زردى را. انگشتانم را ديدم كه همگى سر فرود آوردند. تماشايى است بهارى كه از پس چهل زمستان بىبرف و بازى مىآيد.
خاموشم نكنيد! فرياد، خانهاى در گلويم ساخته است؛ چون صوفىِ چلّهنشين در خانقاه نمور. خرقه از سر براندازيدش كه آواز مرا به تصنيفهاى شيدا مىفروشد. مرا كه از سردترين فصلِ سال مىآيم باور كنيد. شادمانهترين قصه مثنوى، تقديمتان باد! نرمترين برگ ناروَن كه تن به نسيم شسته است، روزىِ سجادههاتان باد! قبايى از مخمل گل، بر قامتتان راست باد! شورترين نواى شما در بيداد زمانه، منم. مىخوانم؛ به آهنگ نسيم؛ به كمانچه شاخههاى تازه برآمده از ساقه ارديبهشت. منم، چاوش بهار به پرستوخانه پروازهاى بىتأخير. خوشبختترين پاييزى كه از زمستان گريخت و بهار را دو نيم كرد: نيمى براى تو، نيمى براى من.
من يكى دو رنگ را بيشتر نمىشناسم: سفيد يخچالى، زرد صنوبرى. آيا رنگهاى ديگرى هم هست؟ يا از چشمان من پريدهاند؟ اما نه؛ سبز بود؛ به دلنوازى برگهاى بازيگوش. باورش نكردم تا آنگاه كه خودش را روى گونههايم كشيد و از ميان لبهايم گذشت و دستم را بستر يك خواب خرگوشى كرد. بخواب! كه زمستان را از جانم رُفتى و در اين فصل شوربختيها، بعثت دوباره اقبالى.
من تو را به اسم نمىشناسم، و به رسم، و به وزن، و به قد و به رنگى كه دوستدارى يا غذايى كه مىپسندى؛ اما مىدانم كه تو را ساختهاند تا در ليوان تنهايى من سرازير شوى و همه آن را لبالب پُركنى. دوره بيداد زمستان گذشت و سياهى ماند به تن و قامتِ زاغى كه خبرهاى عجيبى مىداد؛ مىگفت كه در انجمن شعر و ادب، دزدى شده است؛ قافيههايى كه تو مىخواستى با آنها يك شعر بهارى بگويى، همه را بردند. كورى چشمِ دل و دست و زبانى كه مرا بىقافيه مىخواستند، دستم اكنون پر از آن قافيههاى تر و تازه است؛ بيا.
چه بهارىست هواى دل من
چه زمستان سياهى گذراندم از سر
شاخه در شاخه درخت گل اميد، شكفت
هرگز آيا تو كنى اين همه گل را پَر پَر؟
كيميايى است عجب بوى گل و بوته و ياس
خُرّما من! كه دگر چشم ندارم بر در.
يه عالمه حرف و حديث
گفتگو: مهدى باقرى بروجردى
يك روز خوب بهارى در هوايى مطلوب، وقتى مشغول مطالعه يكى از روزنامههاى صبح بودم و از حوادث تلخ و گزنده جامعه مانند قتل و دزدى و دعواهاى گوناگون، دلگير شده بودم، ناگهان به جملهاى جالب از يك روانشناس بزرگ امريكايى برخورد كردم. خواندن و يادداشت كردن اين جمله، شروعى مناسب شد براى تهيه يك گفتگو در زمينه «دين و خوشبختى». به همين منظور به ميان جمعى از جوانان رفتم و باب گفتگو را اينگونه باز كردم كه: به نظر شما چه رابطهاى بين دين و خوشبختى وجود دارد؟
اما ببخشيد! فراموش كردم آن جملهاى كه جرقّه اوّليه را در ذهنم زد، براى شما نقل كنم. بله! آقاى بنيامين راش گفته بود: دين، آنقدر براى پرورش و سلامت روح آدمى اهميت دارد كه هوا براى تنفّس!
در اين گفتگو تصميم گرفتم علاوه بر گفتگوى حضورى و مستقيم با جوانان، گشت و گذارى هم در اينترنت داشته باشم؛ در اين فضا غرق شوم و از طريق فنآورى نوين، در اين دنياى مجازى، با جوانانى ديگر (كه آنان را نمىشناسم)، گپى دوستانه بزنم. به همين منظور به يكى از شركتهاى ارائه دهنده خدمات اينترنت رفتم و چند ساعت «اشتراك» خريدارى كردم. جوان بودن متصدى فروش، انگيزهاى شد كه با او نيز اين سؤال را در ميان بگذارم. او كه حدوداً 23 ساله است و ديپلم رياضى دارد، خود را فخرالدين محمودى معرفى مىكند و در جوابم، اول، خوشبختى را تعريف مىكند: «خوشبختى يك امر نسبى است و بسته به افراد گوناگون، تغيير مىكند. خوشبختى، بسته به فكر و ايده هر فردى مىتواند معناى خاصى داشته باشد؛ اما در كل، رسيدن به اهداف مىتواند خوشبختى شخص، به حساب آيد».
او در پاسخ به اين سؤال كه: دين چه رابطهاى با خوشبختى دارد، مىافزايد: «جواب اين سؤال در ادامه تعريف خوشبختى است. اگر شما اهدافتان در راستاى دين باشد، سپس به اهدافى كه در دين براى شما در نظر گرفته شده يا خود، آن را با تكيه بر آموزههاى دينى ترسيم كردهايد برسيد، به خوشبختى دست يافتهايد. البته مىتوان گفت هدفى كه دين براى ما مشخص نموده، رسيدن به تعالى و كمال است».
بعد از تشكر و خداحافظى از ايشان، از مغازه بيرون آمدم و كنار خيابان شلوغ و اصلى شهر، ايستادم. خيلى دوست داشتم زودتر به خانه برسم كه خدا هم وسيله آن را رساند. يك موتور، جلوى پايم توقف كرد. تا فهميدم احمد است، پريدم پشت موتور. توى راه با هم خوش و بِشى كرديم. به فكرم خطور كرد كه چون تا خانه، فاصله زيادى هست، پس بايد مخ احمد را به كار بگيرم (البته به نظر آمد كه انجام دادن يك گفت و گوى كوتاه مطبوعاتى روى موتور، يك فكر تازه بود). پس اين طور شروع كردم: احمد! حرف دلت را به من بگو. تو آدم خوشبختى هستى؟
احمد - كه انگار از روزگار، دلِ پُرى داشت - سفره دل را باز كرد و شروع كرد به درد دل كردن و من علىرغم مشكل زياد و لرزشهاى فراوان دستم، سعى كردم حرفهاى اصلى احمد را يادداشت كنم.
احمد مىگفت: «من آدم خوشبختى نيستم. هزار تا مشكل دارم. من الآن دو سال است كه ديپلم گرفتهام و هنوز در به در به دنبال كار مىگردم. وقتى هم كار نداشته باشم، قطعاً نمىتوانم ازدواج كنم و تشكيل خانواده بدهم. به نظر تو من خوشبختم؟».
و من كه از مشكلات احمد ناراحت شده بودم، فقط توانستم با چند تا جمله اميدوارانه او را دلدارى بدهم. به خانه ما رسيده بوديم و من هنوز سؤال دوم را از او نپرسيده بودم. به او تعارف كردم به منزل بيايد، ولى قبول نكرد. از او پرسيدم: احمد! رابطه بين دين و خوشبختى چيست؟
او گفت: «اگر آدم به دستورات دينى، خوب عمل كند، خوشبختى و سعادت آخرتِ او كاملاً تضمين مىشود. توى اين دنيا ممكن است به خاطر حكمتهايى، خوشبختى به وجود نيايد؛ چون من شنيدهام يكى از ائمه (ع) فرمودهاند: اين دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است».
احمد با من خداحافظى كرد و رفت.
گشت و گذارى در اينترنت
وارد اتاقهاى گفتگو
(1) شدم و پرسشم را در فضاى عمومى به گونهاى كه همه مىديدند، تايپ كردم و براى دريافت پاسخها منتظر ماندم. فردى با شناسه كاربرى ms-Hadi درباره رابطه دين و خوشبختى براى من جوابى فرستاد كه فوراً آن را يادداشت كردم. او نوشته بود: «دين و خوشبختى با هم تعامل و داد و ستد دارند و دين مىتواند دليل و پايهاى براى خوشبختى باشد. آموزههاى دينى كه شامل دستورهاى اخلاقى و اجتماعى است، مىتواند خوشبختى را براى پيرامون خود به ارمغان بياورد».
فردى ديگر كه خود را سياوش، 24 ساله از تهران معرفى مىكرد مىگفت: «به نظر من كسانى كه دين ندارند، نمىتوانند خوشبخت باشند؛ چون كه احساس خلأ مىكنند، و خلأ آنان، وجود يك پناهگاه امن و معنويات است و آنها چون كه دين ندارند، در سختيها و مشكلات، زود از پاى درمىآيند و نااميد مىشوند».
جوان ديگرى كه با شناسه ALi-001 از تهران با من گفتگو مىكرد، جواب خود را به صورت پيام براى من ارسال كرد: «به نظر من خوشبختى، تعريفهاى گوناگونى دارد. هر انسانى به سليقه خود، تعريفى از خوشبختى دارد. يكى مىگويد كسى خوشبخت است كه از لحاظ عاطفى تأمين باشد، و ديگرى مىگويد خوشبختى فقط به وسيله پول حاصل مىشود؛ ولى در كل، به نظر من خوشبختى يعنى رسيدن به آرزوها و اهداف زندگى».
مشغول بحث با دوستان بودم كه ناگهان پيغامى براى من ارسال شد كه مرا تهديد كرده بود. پيامدهنده، يك هَكِر (نفوذگر) قوى بود كه از من خواسته بود هرچه زودتر اتاق را ترك كنم. من تلاش كردم به صورت دوستانه از او بخواهم در گفتگوى ما شركت كند. از او پرسيدم: آيا تو از تخريب برنامههاى نرمافزارى ديگران احساس خوشحالى مىكنى؟
پاسخ داد: «از اين كار، لذّت مىبرم. در ضمن، بدون دين هم احساس خوشبختى مىكنم!».
از او در مورد اعتقادات دينى پرسيدم، گفت: «به نظر من، دين يك توّهم است. من به انسان و قدرت انسان اعتقاد دارم». وقتى كه اين جملات را براى همه مىنوشت، علىرغم اينكه بسيارى از كاربَرانْ نارحت و رنجيده شدند، من مايل بودم به بحث با اين هَكرِ ماجراجو ادامه بدهم و در مباحثه با او، زورآزمايى علمىاى هم كرده باشم؛ اما ناگهان آن دوستانِ مخالف هكر، همگى با هم او را از اتاقْ اخراج كردند؛ چون نظرشان اين بود كه اين گونه افراد - كه در عرصه نرمافزار به گونهاى دست به خشونت مىزنند - اعتقادى به منطق و قدرت انديشه ندارند.
در ادامه با آقاى MH، 17 ساله حرف زدم. او به من، اين طور جواب داد: «پول، خوشبختى مىآورد. با پول، صفا هست، تفريح هست و خلاصه همه چيز با پول هست و دين ربطى به پول ندارد. به نظر من خوشبختى و دين، دو چيز جدا هستند. مثلاً آدم بايد نماز بخواند كه به آرامش روحى دست پيدا كند و طبعاً وقتى آرامش باشد، زندگى بهتر مىشود». او در ادامه افزود: «دين به تنهايى خوشبختى نمىآورد».
بعد، وارد اتاقى شدم كه بحثهاى خوبى در آن صورت مىگرفت. يكى از جوانان با نام مجازى حسام، اين طور جوابم را داد: «اگر دين، خوشبختى مىآوَرْد كه اين همه گرانى و فقر و بيكارى و... در ايران نبود».
جوان ديگرى با مشخصات msd گفت: «خوشبختى يعنى اينكه انسان، دغدغه نداشته باشد و احساس راحتى بكند».
وى درباره رابطه دين و خوشبختى، اينگونه اعتقاد خود را بيان كرد: «اگر دين واقعى اجرا بشود، همه ما خوشبخت مىشويم؛ البته همان دينى كه على(ع) مىخواست».
به نظر اين جوان ناشناس، دين اسلام هنوز به طور كامل اجرا نشده است.
*
شب از نيمه گذشته بود و من خسته به رختخواب رفتم؛ ولى فكر كردن در مورد دين و خوشبختى، اجازه خواب به من نمىداد. با شنيدن اين همه حرف از جوانان، حالت خوبى به من دست داد. فكر كردم بهترين تعريف خوشبختى اين است كه: انسان آن قدر خودش را بشناسد و با خودش راحت باشد كه كنار پنجره اتاقش روى يك صندلى گردان بنشيند و خودش را مقابل خودش نشسته ببيند و يك استكان چاى داغ با خودش بخورد. اين يعنى نهايت اينكه انسان به درجهاى برسد كه با خودش خودمانى بشود و خود را بشناسد. دين هم كه هيچ چيز غريبى نيست. دين و خوشبختى، تعريف و تفصيل نمىخواهد؛ فلسفهبافى نمىطلبد. همه ما در زندگى، هم دين را مىفهميم و هم خوشبختى را درك مىكنيم. دين، آمده است كه به ما بياموزد چگونه مىتوان با خود اينقدر صادق بود.
آنقدر خسته بودم كه آن شب نفهميدم كى خوابم برد.
روز آخرى كه براى تحويل گفتگو به دفتر مجلّه رفتم، در آنجا يكى از خانمهاى نويسنده مجله (كه براى تحويل داستانش به دفتر مجلّه آمده بود)، وقتى فهميد موضوع شماره آينده مجله، دين و خوشبختى است، ابراز تمايل كرد كه در گفتگو شركت كند. من هم سؤالم را با او در ميان گذاشتم.
خانم مهاجرى، بيست سال دارد و يك سال هم هست كه در كلاسهاى داستاننويسى و فيلمنامهنويسى شركت مىكند. او در توضيح رابطه دين و خوشبختى گفت: «براى پاسخ دادن به پرسشهاى شما اولاً بايد بگوييم اگر دينى بخواهد براى پيروان خويش خوشبختى را تضمين كند، بايد همه نيازها و ضرورتها و شرايط لازم براى سعادت آدمى را تماماً پيشبينى كرده باشد؛ چرا كه دين يعنى معنويتِ تكاملبخش و يا توجه به خدا به همراه يك سرى قوانين فردى و اجتماعى كه در جهت سعادت انسان، تدوين شده است. وقتى دين اينگونه باشد و در ضمن از طرف خدا هم باشد، نهتنها خوشبختى آدمى را در اين دنيا براى پيروان راستين خود تضمين مىكند، بلكه خوشبختى دنياى ديگر را نيز در پى خواهد داشت.
البته نبايد تصوّر ما از خوشبختى، زندگى مرفّه در كاخهاى مجلّل و غذاهاى لذيذ و متنوع و لباسهاى اشرافى باشد؛ چون كه اين دنيا، سراى امتحان و دنياى تكليف و تلاش است. ممكن است فردِ ديندارى هم با وجود اينكه به دين خود پايبند است، بلاها و مصائبى را در پيش روى خود داشته باشد؛ اما با وجود مشكلات فراوان، باز هم احساس خوشبختى مىكند؛ چرا كه آموزههاى دينى به او آموختهاند: «پايان شب سيه، سپيد است». روزهاى سختى تبديل به روزهاى خوشى در دنياى ديگرى خواهد شد.
به عنوان مثال مىتوانيم به زندگى دينداران نمونه و صدّيق در طول تاريخ مراجعه كنيم؛ آنانى كه همواره بر دين خود ثابت بودهاند و از زمانه خويش جورها كشيدهاند، اما هميشه احساس خوبى از حيات داشتهاند؛ چرا كه آنان خوشبختى دنيوى را گرچه مطلوب مىدانند، اما آن را پايانپذير و زودگذر مىشمارند و آنچه در پى آن هستند و همه سختيها را براى رسيدن به آن به جان خريدهاند، سعادت اُخروى است كه ابدى و دائمى است.
در ضمن، دينداران، برخى از مصائبى را كه از حاكمان جور كشيدهاند، به راحتى تحمل مىكنند؛ چون مفتخرند كه در راه عقيده خود، متحمّل سختى شدهاند. اين، نتيجه حضور دين در عرصه زندگى است. زندگىِ بىهدف، با دين، هدفمند و شيرين مىشود. به عنوان نمونه ما مىدانيم زمانى كه به حضرت زينب(س) گفته مىشود كه: «ديدى خدا چه بر سر شما آورد؟»، -در آن موقعيت حساس روحىِ ايشان كه برادران و فرزندان خويش را از دست داده بودند - ايشان آنچه را برايشان اتفاق افتاده بود، به «زيبايى» تعبير مىكنند و مىفرمايند: «ما جز زيبايى نديديم».
*
بنا بر سنّت شمارههاى گذشته، پس از گفتگو با جوانان، با يكى از كارشناسان نيز به گفتگو نشستهايم. در اين گفتگو، با جناب دكتر سيد ابوالقاسم حسينى، روانپزشك و كارشناس «بهداشت روانى» سازمان جهانى بهداشت، سؤالات خود را مطرح كردهايم. وى، استاد روانپزشكى دانشگاه علوم پزشكى مشهد، مدير مسئول و سردبير فصلنامه «اصول بهداشت روانى» و مؤلف مقالات متعدّد فارسى و انگليسى در نشريات داخل و خارج كشور است. از كتابهاى اوست: «بهداشت روانى»، «اصول بهداشت روانى»، «روانشناسى اسلامى براى دانشجويان» و «بررسى مقدّماتى روانشناسى اسلامى».
آقاى دكتر! از اينكه گفتگو با نشريه حديث زندگى را پذيرفتيد، تشكر مىكنم. من درباره موضوع اين شماره مجله (رابطه دين و خوشبختى) با بسيارى از جوانان صحبت كردم. مصاحبه شوندگان، تعاريف و برداشتهاى گوناگونى از خوشبختى ارائه مىدهند. پرسش اول من اين است كه: اساساً خوشبختى چگونه تعريف مىشود؟
تعريف سعادت بر حسب جهانبينيها، فرهنگها و افراد، متفاوت است و در نتيجه شايد نتوان به سادگى تعريفى را كه مورد پذيرش عموم جوامع باشد ارائه نمود. اختلاف ديدگاهها در مورد سعادت آن قدر متفاوت است كه شايد بتوان گفت مفهوم سعادت از ديدگاه هر فرد، متفاوت با ديگرى است. اگر در اين مورد نقطهنظرهاى آدلر را به ياد آوريم كه: «سبك و روش زندگى (Style Of Life) در هر انسان، يگانه و مخصوص خود اوست و دو انسان را نمىتوان يافت كه سبك و روش زندگىِ يكنواخت داشته باشند،
(2) اين برداشت بيشتر قابل لمس مىشود.
مرور نقطهنظرهاى ارائه شده، خود نياز به صرف وقت بسيار زياد دارد و با توجه به وقت محدودى كه براى جوابگويى در اختيار من گذاشته شده است، سعى مىكنم پاسخ شما را با مرورى به تعريف سعادت در فرهنگهاى لغتى كه در دسترس دارم و همچنين بر اساس روانشناسى اسلامى - كه توفيق بررسى مقدماتى آن را داشتهام - بدهم؛ ولى فكر مىكنم با توجه به اين موضوع كه ديدگاههاى روانشناسى اسلامى، مبتنى بر آموزشهاى اسلامى است و با عقل، صد در صد منطبق است، اين ديدگاهها مىتوانند در درجه اول براى مسلمانان مورد استفاده باشند و براى ساير گروهها نيز با توجه به واقعگرايى اين نظرها مىتوانند مفيد باشند و حداقل به عنوان آشنايى با تعريف اسلام براى سعادت مورد استفاده قرار گيرند.
در شرايط ايدهآل، تحقيقهاى جهانى با شركت همه فرهنگها مىتوانند رهنمودهاى خوبى به وجود آورند و با جرئت مىتوان گفت تحقيق در اين باره (خوشبختى)، يكى از خلأهاى موجود در گفتگوى تمدنهاست و به همين علت، حجم وسيعى را در اينترنت به خود اختصاص داده است. سعادت با لغت (happiness) تا 25 تيرماه 82، 000/670/3 سايت و با مفهوم (prosperity)، 000/870/1 سايت اينترنتى را به خود اختصاص داده است. همان طور كه ذكر شد، من ابتدا به تعريف سعادت در فرهنگهاى لغت مىپردازم.
سعادت، به معناى: «خوشبختى، نيكبختى و اقبال» به كار رفته و در مقابل «شقاوت و بدبختى» قرار دارد. معناى ديگر آن: «ميمنت، خجستگى، فرخندگى و پيروزى» است و مترادف با «فلاح، صلاح و رستگارى» نيز به كار مىرود. همچنين: «سعادت اُخروى آن است كه هر نَفْسى باقى بماند تا ابد بر بهترين حالات خود، و سعادت دنيوى عبارت از اين است كه هر موجودى باقى بماند بر طولانىترين زمان ممكن بر بهترين حالات ممكن و تمامترين نتايج».
شقاوت، مفهوم مقابل سعادت است، به معناى: «بدبخت شدن، بدبختى، نكبت، سختدلى و قساوت».
(3)
«سعادت، آن است كه كارهاى الهى، انسان را در رسيدن به خير يارى كند». پس «سعادت هر شىء، آن است كه به خيرى كه سبب كمال و لذت است، برسد و سعادت در انسان - كه از روح و جسم مركب است - آن است كه بر حسب قواى بدنى و روحى به خير برسد و بهرهمند گردد و شقاوتش آن است كه خير مذكور را فاقد باشد و از آن محروم گردد». ناگفته نماند كه: «سعادت و شقاوت، نتيجه ايمان و عمل و يا عدم آن دو است. در اين صورت، سعادت، حالتى نفسانى است كه رسيدن به خيرها را ميسر مىكند و شقاوت، عكس آن است».
(4)
با معناى سعادت و خوشبختى آشنا شديم؛ امّا چه كسى مىتواند خود را خوشبخت بداند؟
براى پاسخ دادن به اين سؤال لازم مىبينم مرور خيلى خلاصهاى بر روانشناسى اسلامى داشته باشيم و سازمان شخصيت را از ديدگاه آن بررسى كنيم.
(5)
سازمان شخصيت از ديدگاه مكتب روانشناسى اسلامى از دو عامل اصلى «عقل» و «شهوت» تشكيل شده است. بنا به تعريف على(ع)، عقل داراى دو بُعد به نام «عقل مطبوع» و «عقل مسموع» است. عقل مطبوع يا عقل طبيعى با عنوانهاى عقل فطرى، فطرت و وجدان نيز مطرح مىگردد. عقل مسموع با مفاهيم عقل تجربى و عقل اكتسابى هم به كار مىرود و نتيجه كاركرد دستگاه اعصاب مركزى است.
با توجه به اين واقعيت كه عقل تجربى روند و كار ثابتى دارد، در حقيقت، فعل و انفعالهاى روانى انسان، برآيند نيروى عقل فطرى و شهوتاند.
دو فرآيند متفاوت و متضاد روانى به نامهاى فطرت و شهوت در انسان فعاليت مىكنند كه هر دو ذاتى و غير اكتسابىاند. جريان روانى فطرت داراى هدفهاى كمالگرايانه است، در صورتى كه جريان شهوت، نماينده انگيزههاى غريزى است. هر دو جريان، داراى انرژى اختصاصىاند و جمع جبرى نيروى آنها اراده آزاد انسان را شكل مىدهد و همين اراده است كه موجب مىشود يكى از دو جريان «تقويت»، و ديگرى «تضعيف» شود. تقويت يكى از دو جريان، موجب غلبه و حاكميت آن بر جريان ديگر مىگردد.
سازمان شخصيتى فرد بر حسب اينكه در وجود او، كدام يك از جريانهاى روانى فوق غالب و كدام يك مغلوب گردند، شكل مىگيرد و بنا بر آموزشهاى اسلامى براى دستيابى به حاكميت شخصيت وغلبه بر جريان ديگر، جنگى تمام عيار، همواره بين اين دو عامل وجود دارد.
على(ع) ضمن تأكيد بر اينكه سازمان شخصيتى انسان از دو جزء تركيبى مذكور ساخته شده است، معتقد است اگر انسان بتواند عقل فطرى (فطرت) خود را بر شهوتْ حاكميت بخشد، از فرشتگانْ برتر است؛ ولى اگر شهوت بر وجود او غلبه و حاكميت پيدا كند، از حيوان هم پستتر مىشود و در حقيقت، در بُعد حيوانى خويش تثبيت مىگردد.
على(ع) جريان شهوت را يك جريان روانى متضاد با فطرت (عقل فطرى) معرفى مىنمايد
(6) و پيامبر اسلام(ص) اعلام مىفرمايد كه: كشمكشى دائمى بين دو جريان فطرت (عقل فطرى) و شهوت برقرار است و ايشان اين كشمكش را يك جنگ حقيقى تعبير مىفرمايد و مىافزايد كه: جنگ بين اين دو جريان حتى از جنگ بين دو گروه دشمن نيز شديدتر است.
(7)
بنابراين، سازمان شخصيّت انسان را در دو حالت بايد ارزيابى كرد:
1 . سازمان شخصيت در يك انسان كنترل شده (متّقى)،
2 . سازمان شخصيت در يك انسان كنترل نشده (غير متّقى).
ببخشيد استاد! اگر امكان دارد، اصطلاحاتتان (مثل همين «انسان كنترل شده») را براى من و مخاطبان جوان مجلّه، بيشتر توضيح بدهيد.
چشم! حق با شماست. اگر قول مىدهيد كه نمودارهاى مرا هم چاپ كنيد، از روى نمودار برايتان تشريح مىكنم. چون بدون نمودار، مشكل بتوان اين مطلب را ساده كرد.
بله! قول مىدهم.
سازمان شخصيت در يك انسان كنترل شده (متقى) را در نمودار شماره 1 ملاحظه مىكنيم. در اين نمودار، عقل فطرى (فطرت) بر شهوت حاكميت دارد و آن را كنترل نموده است و به وسيله عقل تجربى (كه نتيجه كاركرد دستگاه اعصاب مركزى است) با جهان خارج ارتباط دارد. هدف او دستيابى به رشد و قُرب الهى تا حد بىنهايت است و مسير حركت از طريق انجام دادن تكليف در پيشگاه الهى مىگذرد. مسير حركت را مىتوان در نمودار شماره 2 نشان داد. در اين نمودار، انسان كنترل شده در مركز قرار دارد و سيستمهاى (مدارهاى) اساسى زندگى او كه شامل: سيستم خانوادگى، سيستم علمى، سيستم شغلى، سيستم روابط دوستانه و گروهى، و سيستم ارتباط با طبيعت است، در اطراف او قرار دارند. تمام سيستمهاى ياد شده، به وسيله دو ماكرو سيستم احاطه شدهاند كه سيستم سياسى و سيستم ايدئولوژىاند (محل نمودارهاى 1و2).
سؤال مهمى كه در اينجا قابل طرح است، اين است كه: آيا انسانى كه هدفش دستيابى به رشد و قرب الهى تا حد بىنهايت باشد، اگر هر ايدئولوژىاى را بپذيرد و بر سيستمهاى اصلى زندگى خود محيط كند، به اين هدف دست مىيابد؟ و يا به يك ايدئولوژى خاص نياز دارد؟ در بحثهايى كه معمولاً ما در كلاسهاى دانشگاه انجام مىدهيم به اين نتيجه مىرسيم كه هر ايدئولوژىاى نمىتواند هدف فوق را برآورد؛ بلكه الزاماً ايدئولوژى حاكم بر سيستمهاى اصلى زندگى انسان بايد ايدئولوژى توحيدى باشد (نمودار شماره 2) و تنها در اين صورت است كه انسان به هدف اصلى خود (يعنى رشد و قرب الهى) تا حد بىنهايت دست مىيابد.
نمودار شماره 3 سازمان شخصيت در يك انسان كنترل نشده را نشان مىدهد. در اين فرد، شهوت، حاكميت يافته و عقل فطرى (فطرت) را تضعيف كرده است. هدف او، بر آوردن غريزه و دستيابى به لذت تا حد بىنهايت است و دستيابى به اين هدف با به كاربردن دستورهاى هواى نفس (شهوت) انجام مىپذيرد.
جناب استاد لطفاً يك راهكار اساسى براى دستيابى به سعادت براى جوانان عزيز، ترسيم كنيد.
راهكار اصلى دستيابى به سعادت، كنترل شهوت (يا همان هواى نفس) به وسيله عقل است (نمودار شماره 1) و ضد آن (نمودار شماره 3) يعنى غلبه شهوت بر عقل، موجب شقاوت مىگردد. على(ع) مىفرمايد: «هر كس عقلش بر هواى (نفس) او غلبه كند، رستگار مىشود و هر كس هواى (نفس) او بر عقلش غلبه كند، مفتضح مىگردد».
(8) همين برداشت عيناً توسط امام صادق(ع) مطرح شده است كه مىفرمايد: «خوشا به حال كسى كه در راه خدا با هواى نفس خود جهاد كند و لشگر هواى نفس را فرارى دهد كه در اين صورت به رضايت خداوند دست مىيابد و اگر عقل كسى به وسيله مجاهدت و ابراز فقر و خشوع در دربار الهى، نفس او را كنترل نمايد، به سعادت بزرگى نايل آمده است».
(9)
على(ع) به طور خلاصه دستيابى به سعادت را با ساز و كار كنترل (تقوا) امكانپذير مىشمارد و مىفرمايد: «هر كس دوست دارد به سعادت آخرت دست يابد، بر او باد اجرا كردن تقوا (كنترل) در خود».
(10)
به نظر مىرسد منظور از اجرا كردن تقوا، كنترل شهوت به وسيله عقل فطرى (نمودار شماره 1) و كنترل سيستمهاى اساسى زندگى انسان به وسيله سيستم ايدئولوژى توحيدى باشد (نمودار شماره 2). به اين ترتيب، فكر مىكنم جواب شما داده شد؛ يعنى هم خوشبختى (سعادت) تعريف شد و هم معيارى كه شخص بتواند آن را در خود بيابد، معلوم گشت. پس اگر فردى عقل فطرى و وجدان بر وجودش حاكم باشد و تمام رفتارهاى خود را طبق ضابطههاى توحيدى انجام دهد، سعادتمند است. معيار حاكم بودن وجدان هم در اديان الهى به صورت زير مطرح شده است: «با مردم چنان رفتار كنيد كه ميل داريد مردم با شما آنگونه رفتار كنند و كارهايى كه خود از آن اكراه داريد، نسبت به مردم انجام ندهيد». بنىاسرائيل از موسى(ع) درخواست مىكنند تا چيزى را به آنها بياموزد كه بتوانند به خاطر بسپارند و مىگويند تورات براى اين منظور، بسيار زياد است. موسى(ع) دستورالعمل فوق را به آنها مىدهد. اين قانون در مسيحيّت به نام قانون طلايى موسوم است و در اسلام هم به كرّات بر آن تأكيد شده است.
(11)
از توضيحات شما مشخص شد كه حركت انسان بهسوى سعادت، بستگى به تعامل دو نيروى درون آدمى دارد. ممكن است اين تعامل در طول زندگى انسان باعث اين شود كه حركت به سوى سعادت، تندتر يا كندتر شود؟
با توجه به تضاد بين عقل فطرى و هواى نفس و وجود كشمكش و جنگ دائمى بين اين دو نيرو، بجز پيامبران الهى و معصومان - كه به طور مستقيم به سمت رشد و سعادت، حركت مىكنند - حركت اكثر مردم به سمت سعادت، يك حركت نوسانى است. در پايان عمر ممكن است عقل فطرى غلبه نمايد و در نتيجه، فرد در پايان زندگى به سمت رشد، سير نمايد كه مىتوان آن را سير نوسانى «خوش عاقبت» ناميد. همچنين امكان دارد كه پس از يك سير نوسانى، در نهايت كار، شهوت بر فطرتْ حاكميت كامل و مستمر يابد و فرد در پايان زندگى به سمت سقوط، سير نمايد. اين حالت را مىتوان به نام سير نوسانى «بدعاقبت» نامگذارى كرد.
بنا بر آموزشهاى اسلامى، انسان پس از رسيدن به سن تميز، در مقابل رفتارهاى رشددهنده پاداش مىيابد؛ ولى در مقابل رفتارهاى سقوط دهنده، تنها پس از رسيدن به سن تكليف، مجازات مىشود. بنابراين مىتوان امكان شروع به رشد را در او از زمان تميز و امكان شروع سقوط در او را از زمان تكليف در نظر گرفت (نمودار شماره 4).
در اين زمينه امكان تغييرهاى سريع از رشد به سقوط و از سقوط به رشد وجود دارد كه در نمودار شماره 5 ترسيم شده است و توجه به اين واقعيت بايد براى ما هشدار دهنده باشد. با توجه به امكان نوسانهاى مذكور، امام صادق(ع) مىفرمايد: «گاهى فرد سعادتمند در مسير انسانهاى شقى گام برمىدارد و مردم مىگويند: چه قدر به آنها شبيه است! و بعد، زمينه جبران براى او فراهم مىشود و به سعادت مىرسد و گاه هم انسان شقى در مسير انسانهاى سعادتمند گام برمىدارد و مردم مىگويند: چه به آنها شبيه است! و بعد، شقاوت، او را درمىيابد. چنانچه فردى (به علت مجموع رفتارهاى خود) دربارگاه الهى سعادتمند باشد، اگر از دنيا جز به اندازه باز و بسته كردن انگشتان براى دوشيدن شترى باقى نمانده باشد، كارش با سعادت پايان مىپذيرد».
(12)
در همين مورد امام باقر(ع) به نقل از پدر و اجداد خود از على(ع) نقل مىكند كه: «حقيقتِ سعادت اين است كه كارهاى فرد در نهايت، او را به سعادت برساند و حقيقتِ شقاوت اين است كه كارهاى فرد در نهايت، او را به شقاوت برساند».
(13) پيامبر اسلام(ص) نيز تأكيد مىكند كه براى دستيابى به سعادت موعود، كافى نيست كه حسن خلق، لذت بردن از عبادت و ناخوشايند دانستن معصيت را به صورت گاه به گاه تجربه نماييد؛ بلكه لازم است اين كار به طور مستمر انجام شود و در تمام عمر صورت گيرد و هر قدر عمر طولانىتر باشد، فضيلت، استوارتر و كاملتر خواهد بود.
(14)
على(ع) نيز مىفرمايد: بعد از عرضه شدن (انسان و اعمالش) به خداى تعالى است كه سعادت و شقاوت، قطعى خواهند شد.
(15)
آيا كسى مىتواند ادعا كند كه صد در صد سعادتمند است؟
به هيچ وجه، حتى پيامبران الهى و معصومان(ع) چنين ادعايى نكردهاند. با توجه به دو دشمن قهار (هواى نفس به عنوان دشمن خانگى و شيطان به عنوان دشمن خارجى) چنين ادعايى تا زمان عرضه شدن به خداوند و تصفيه حساب نهايى، مكانپذير نيست و به همين علت، دستور داده شده است كه انسان بايد بين خوف و رجا (بيم و اميد) حركت كند و عاجزانه از خداوند بخواهد كه او را به حال خود رها نكند. حالت خوف و رجا خود وسيلهاى براى دستيابى به رشد بيشتر است.
آيا امكان دستيابى به سعادت براى انسانهايى كه به طور عميقى در گناه غوطهورند، وجود دارد؟
حركت نوسانى بين رشد و سقوط، چنين امكانى را فراهم آورده است؛ زيرا عقل فطرى (وجدان) كه عامل دستيابى به سعادت است، در هر انسانى وجود دارد. اگر اين عامل در فعل و انفعالهاى زندگى روزمره به حالت بيدارى برسد و نسبت به جبران معقول رفتار خود اقدام كند، دستيابى به سعادت، امكانپذير مىشود.
لطفاً بعضى معيارهاى عملى را براى شناخت سعادت ذكر كنيد.
معيارهاى عملى براى شناخت سعادت در آموزشهاى اسلامى واقعاً فراوان است و جمعآورى آنها نياز به وقت قابل توجهى دارد. من تعدادى از اين معيارها را فهرستوار بيان مىكنم.
انسان سعادتمند با داشتن ترس از مجازات الهى به امنيت خاطر دست مىيابد و با اميد به پاداش به نيكوكارى مىرسد.(غررالحكم، ج 2، ص 59)
شخص سعادتمند به نعمات خدادادى راضى است و آنچه را كه ندارد، كوچك مىشمارد. (غررالحكم، ج 2، ص 4)
يعنى بر خلاف بعضى افراد كه مرتّبْ خود را با ديگران مقايسه مىكنند و به صورت چشم و همچشمى مرتب در حال تغيير دكوراسيون، اتومبيل و ساير لوازم زندگى خود هستند، شخص سعادتمند، اهداف والايى براى خود در نظر مىگيرد و اين جنبهها ارزش چندانى براى اشغال فكر او ندارند.
على(ع) در تفسير آيه «لنحيينّه حياةً طيبةً» (نحل، آيه 97)، زندگى طيب (پاك) را قناعت مىداند و در جاى ديگر، قناعت در امور و نيازهاى زيستى و راضى بودن به رضاى خدا و نعمات خدادادى را به عنوان سعادت ذكر مىكند. (غررالحكم، ج 4، ص 130)
چنانچه حاكميت عقل فطرى (فطرت) و ايمان با هم جمع شوند، انسان به بالاترين مدارج سعادت دست مىيابد. (غررالحكم، ج 2، ص 397)
هر دو متغير عقل و ايمان بر اساس رفتارهاى فرد، قابل گسترش و تقويت هستند. انسان مىتواند بر اساس تقويت فطرت (وجدان) و حاكم قرار دادن آن بر تمام فعل و انفعالهاى شناختى، عاطفى و نيز رفتارى خود و حاكميت سيستم الهى (توحيد) بر تمام سيستمهاى اساسى زندگى خود، لحظه به لحظه اين دو نيرو را تقويت نمايد (نمودار شماره 3) و به همين دليل، على(ع) كسب هويت دينى و اقدام در محدوده سيستم توحيدى را براى آخرت، به عنوان راه دستيابى به سعادت ذكر مىكند. (غررالحكم، ج 2، ص 482)
از منظر آموزههاى دينى ما، حدّاقل خوشبختى با چه چيزى تحقق مىيابد؟ و چگونه مىتوان به اين حدّاقل، دست پيدا كرد؟
از امام صادق(ع) مىپرسند: چگونه است كه ما فكر مىكنيم دشمنان ما در آتش هستند ولى خود را به بهشت، بشارت نمىدهيم؟ ايشان مىفرمايد: «اين به علت ضعف ايمان شماست. مگر كلام قرآن را نشنيدهايد كه مىگويد: اگر گناهان كبيرهاى كه از آن نهى شدهايد، ترك كنيد، از بديهاى شما درمىگذريم و شما را در دو عالم به مقامى نيكو و بلند مىرسانيم (نساء، آيه 31)؟».
بنابراين اگر كسى به داخل سيستم توحيدى وارد شود (نمودار شماره 3) و فقط واجبات خود را انجام دهد و از گناهان كبيره اجتناب نمايد، مىتواند خود را سعادتمند بداند و مواظب باشد تا از اين سيستم خارج نشود و چنانچه از سيستم خارج شد، هرچه زودتر خود را وارد سيستم نمايد.
راه عملى براى دستيابى به سعادت، الگو قراردادن معصومان(ع) و پا جاى پاى آنها گذاشتن است. على (ع) اين اقدام را بالاترين سعادت مىداند. تمايل قلبى به الگوگيرى از معصومان و خود را در زمره آنها قرار دادن نيز عملاً انسان را در مسير سعادت قرار مىدهد. امام رضا(ع) به يكى از دوستان خود مىگويد: «اگر دوست دارى پاداشى مانند پاداش كسانى كه با امام حسين(ع) به شهادت رسيدند دريافت كنى، هرگاه كه آنها را ياد مىكنى بگو: اى كاش من با شما بودم و به سعادتى بزرگ نايل مىشدم!». در اين آموزش، شهادت در راه خدا به عنوان بالاترين سعادت تلقى شده و اين برداشت در تمام شرايط تاريخى و جغرافيايى قابل دفاع است.
با توجه به حياتى بودن الگوگيرى از با معصومان براى دستيابى به سعادت، امام باقر(ع) مىگويد: «كسى كه خدا را به وسيله ما بخواند، رستگار مىشود و اگر كسى خدا را بجز از طريق ما بخواند، هم خود هلاك مىشود و هم ديگران را هلاك مىكند».
(16)
استاد! چه بخشى از دين باعث خوشبختى مىشود و آيا اين بخش در همه اديان آسمانى موجود است؟ يا به تعبير گستردهتر، آيا هر آيين و مكتبى مىتواند سعادت را براى انسان به ارمغان بياورد؟
امام خمينى(ره) معتقد است كه فطرت انسان دو بُعد دارد: اصلى و تَبَعى. منظور از فطرت اصلى، بُعدى از فطرت است كه تمايلات كمالگرايانه دارد. امام(ره) معتقد است كه آنچه خداوند گفته است انجام بدهيد (واجبات، مستحبات و مباحات) براى شكوفايى فطرت اصلى است؛ امّا فطرت تبعى، بُعدى از فطرت است كه از نقص، گريزان است. امام(ره) معتقد است كه آنچه خداوند گفته است انجام ندهيد، براى شكوفايى فطرت تبعى است. به اين ترتيب، تمام دستورات دين الهى براى دستيابى به شكوفايى فطرتاند كه عامل اصلى براى رسيدن به سعادت است.
و اما اينكه آيا اين جنبه در تمام اديان آسمانى وجود دارد، بايد گفت كه هر كدام از اديان آسمانى در محدوده زمانى اختصاصى خود، داراى جنبههاى فوق هستند؛ ولى بعد از تمام شدن دوره اختصاصى خود و آمدن پيامبر جديد، انسانها موظف هستند طبق ضوابط پيامبر جديد اقدام نمايند. مثال قابل لمسى كه در اين مورد مىتوان زد، اين است كه تصور كنيد استادى كتابش را تدريس مىكند؛ ولى با آمدن چاپهاى جديدتر و كاملتر به بازار، چاپهاى قبلى ارزش علمى خود را از دست مىدهند. در مورد استاد ذكر شده، تغيير متن كتاب به علت تغيير در برداشتهاى استاد است؛ ولى در مورد خداوند به علت تغيير در شرايط زمان، مكان و رشد انسانها، كتابهاى قبلى منسوخ مىشوند و چاپ جديد بايد معيار رفتار واقع گردد.
البته بايد توجه داشت كه حتى ايدئولوژيهاى غير توحيدى نيز براى سعادت، راهكار اختصاصى ارائه مىكنند و در حقيقت، طبق رهنمود قرآن مجيد: «هر گروهى به آنچه دارند، دلخوش هستند» (روم، آيه 32)؛ ولى اين دلخوشى واقعگرايانه نيست. معيار واقعگرايى براى دستيابى به سعادت، حاكميت فطرت بر هواى نفس (نمودار شماره 1) و تطبيق رفتار ارادى با آموزشهاى توحيدى (نمودار شماره 2) است.
چرا بعضى دينداران احساس نگونبختى و يأس دارند و بر عكس، آدمهايى هستند كه به هيچ دينى پايبند نيستند، ولى ظاهراً خوشبخت به نظر مىرسند؟
فكر مىكنم جواب اين سؤال تا اندازهاى در بحثهاى قبلى داده شد. نكتهاى كه بايد توجه داشت، تعريف «ديندار» است. ما معمولاً فرايندهاى روانى انسان را در سه بعد: شناخت، عواطف و رفتار خلاصه مىكنيم. اگر كسى واقعاً شناخت و عواطف و رفتار خود را طبق ضابطههاى توحيدى تنظيم نمايد (نمودار شماره 3)، هيچگاه احساس نگونبختى و يأس نمىكند؛ زيرا يأس از رحمت خدا بزرگترين گناه كبيره است و اميدوارى به رحمت الهى از صفات انسانِ تحت حاكميت عقل است. بنابراين امكان ندارد يك انسانِ ديندارِ آموزش يافته، دچار احساس نگونبختى و يأس گردد. ولى بايد در نظر داشت كه مراتب شناخت، بسيار متفاوت است. ممكن است فردى در يك خانواده مسلمان متولد شده باشد و با اين حال، پيامهاى اصلى مكتب را دريافت نكرده باشد. در اين صورت، ميزان مقاومت او در مقابل مشكلات و رفتار كلى او در زندگى ممكن است مشكلزا باشد. در اين مورد با اصلاح شناخت او مىتوان او را به طور واقعبينانه اميدوار ساخت و از مشكلات موجود به عنوان تجربهاى براى دستيابى به سعادت استفاده كرد.
در مورد اينكه آدمهايى كه به هيچ دينى پايبند نيستند، ظاهراً خوشبخت به نظر مىرسند، تعريفهايى كه براى سعادت انجام شدند در اين مورد پاسخگوست و بايد به جنبههاى زير توجه داشت:
فراهم بودن وسائل زندگى، داشتن پول، قدرت و حتى علم، هيچ كدام نمىتوانند معيار سعادت باشند. معيارهاى واقعبينانه ما براى سعادتمند بودن، حاكميت فطرت بر شهوت (هواى نفس) (نمودار شماره 1) و حاكميت ايدئولوژى توحيدى بر تمام سيستمهاى اساسى انسان است. اگر كسى تمام امكانات جهانى را در اختيار داشته باشد، ولى دو معيار فوق را نداشته باشد، به هيچ وجه سعادتمند نيست و در كمال شقاوت است. امكانات ذكر شده (پول، مقام، علم، و...) از ديدگاه يك انسان كنترل شده، وسايل امتحان انساناند و تنها در صورتى كه تحت پوشش سيستم توحيدى مورد استفاده قرار گيرند، در روند سعادت مؤثرند. در غير اين صورت، موجب مردود شدن در امتحان و درگاه الهى و سقوطاند و هشدار داده شده است كه: «آمد و شد انسانهاى كافر در شهرها، شما را نفريبد؛ زيرا متاع اندكى است و جايگاه آنها در جهنم است كه بسيار بد جايگاهى است» (آل عمران، آيه 196 و 197).
در حقيقت، سرمايه ايمان به خدا و قرار گرفتن در سيستم توحيدى با هيچ سرمايه ديگرى قابل مقايسه نيست. اين واقعيت، لزوم آموزش گسترده پيامهاى اصلى مكتب الهى را در تمام مقاطع و زمينههاى موجود مطرح مىسازد. اگر واقعاً مردم به اين نتيجه برسند كه يادگيرى، پذيرش و اجراى موازين اسلامى تنها راه براى سعادت آنهاست، يقيناً با تمام نيرو و صرف وقت كافى اقدام خواهند كرد؛ زيرا دامنه و نتيجه سعادت تنها تا پايان عمر نيست؛ بلكه تا ابد الآباد ادامه مىيابد و تفكر در اين زمينه مىتواند خود به عنوان يك محرّك قوى وارد عمل شود و انسان را به ضوابط سعادت، متعهد سازد.
نكتهاى كه در يكى از كتابهاى روانشناسى تبليغ به آن اشاره شده است، اين پيام است كه اگر متاع شما تنها به اندازه يك پرِ كاه از متاعهاى ديگر بهتر باشد، شما مىتوانيد اميدوار باشيد كه برنده مسابقه هستيد. حال اگر واقعاً براى ما روشن شود كه دين الهى باعث سعادت جاويد است و ساير اديانْ موجب شقاوت جاويد، واقعاً به طور جدّى بايد وارد عمل شويم و 5/6 ميليارد برادر و خواهر خود را كه همگىمان داراى پدر و مادر واحدى هستيم، از مسير شقاوتْ دور كنيم و به سمت سعادت حركت دهيم. با مرور سوره عصر مشخص مىگردد كه اين اقدام، خود از عوامل سعادت است: «قسم به عصر كه همه انسانها در سقوط هستند، مگر آنان كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند (تطبيق رفتار ارادى با آموزشهاى توحيدى) (نمودار شماره 2) و يكديگر را به حق سفارش كردند (اقدام براى جهانى كردن تفكّر توحيدى) و يكديگر را به صبر سفارش كردند (تحمل مشكلات در راه گسترش تفكر توحيدى)».
استاد! از اينكه با همه مشغلهتان چنين فرصتى را براى گفتگو در اختيار ما گذاشتيد، سپاسگزارم.
من هم از شما تشكّر مىكنم، هم به خاطر خدمتى كه از طريق انتشار مجلّه به جوانها مىكنيد و هم به خاطر اينكه موضوع گفتگوى شما مرا به فكر واداشت كه تحقيق جامعتر و مفصّلترى را درباره خوشبختى و رابطهاش با دين، در برنامه كارى خودم قرار بدهم.
دين ومعنويتگرايى
رضا حبيبى
مقدّمه
پيش از آنكه به تبيين رابطه دين و معنويت از ديدگاه متفكران غربى و اسلام بپردازيم، لازم است نگاهى گذرا و اجمالى به ديدگاههاى صاحبنظران غرب جديد، نسبت به دين و فراز و نشيب دينخواهى و معنويتگرايى داشته باشيم؛ زيرا خلاصه كردن دين در حوزه رابطه انسان با خداوند و حتى پايينتر از آن، يعنى يك نوع احساس مذهبى صرف بر اثر توجه ماوراى طبيعت، بدون هيچ نوع اعتقاد به خداوند، يك پديده دفعى نبوده است بلكه بر اثر تقابل و حُكم فطرت خداخواهانه انسانها با نوع ديدگاههاى ضد دينىِ برخى متفكران از يك طرف و توجيه و تأويل اين نوع گرايش اصيل از جانب متفكرانِ نسبتاً بىطرف در طول تاريخ غرب جديد، شكل گرفته است. به همين دليل، بىتوجهى نسبت به سير تحولات نظريههاى دينشناسانه، زمينه درك نادرست و تصوير غلطى را نسبت به دين و نهضت دينگرايى در عصر جديد فراهم مىكند؛ زيرا عدهاى با اين توّهم كه در غرب جديد نيز يك نوع نهضت دينخواهى و معنويتگرايى شكل گرفته است آن را به فال نيك گرفته، خيال مىكنند كه دين و معنويت مورد نظر مردم و متفكران غربى معادل دين از ديدگاه اسلام و منطبق با عقايد دينى مسلمانان است. در حالى كه اين نوع نگاه، توهّمى بيش نيست.
به تعبير مرحوم شريعتى، دينخواهى و معنويتگرايى در غرب جديد، بيش از آنكه شبيه دينگرايى در اديان ابراهيمى و جهان اسلام باشد به الحاد (كفر) و بتپرستى شبيه است؛ اما الحاد و بتپرستى از نوع مدرن آن. به عبارت ديگر، معناى اين نوع دينگرايى در واقع، گرايش به ماوراى طبيعت و عالم غيرمحسوس و شكستن حصار تنگ جهان محسوس است، با هر سوژه و موضوع خاص و يا هر وسيله و ابزار ممكن از قبيل شعر و موسيقى و مواد مخدر و... . بنابراين قبل از تبيين دقيق رابطه دين و معنويت از ديدگاه متفكران غرب جديد در عصر حاضر و متفكّران اسلامى، لازم است سير تحولات دين از منظر متفكران غربى را مورد توجه قرار دهيم.
فراز و نشيب دين و معنويتگرايى از ديدگاه متفكّران غربى
آدمى در عالم خاكى نمىآيد به دست
عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى.
(17)
يكى از تأثيرگذارترين فلاسفه غرب، اگوست كُنت است. مهمترين عنصر تفكر وى، نفى ماوراى طبيعت و موهوم قلمداد كردن دادههاى فلسفى يا متّكى بر وحى است. به اعتقاد وى، گرايش به ماوراى طبيعت و اعتقاد به آموزههاى متكّى بر وحى، نمود عصر ابتدايى و اوليّه تمدّن بشرى و جلوه بازگشت به سالهاى اوليه زندگى و آرزوى زندگى در دوره خردسالى و طفوليّت هر فرد است.
دوره ابتدايىِ زندگى هر فرد، آميخته با اوهام و خيالات و تفكّر خلّاقانه و آزاد است. اميال و خواستههاى كودكى، بدون هيچ آلايشى و عارى از هرگونه سانسور و كنترل درونى، به صورت طبيعى شكل مىگيرند و با صداقت كامل و به دور از تظاهر، اسرارآميزترين دوره زندگى هر فرد در ناخودآگاه وى تثبيت مىشود.
جاندار انگارى وزنده تلقّى كردن همه موجودات، از ديگر خصوصيّات دوره كودكى انسانهاست. كودكان هر چيز را داراى روح تلقى نموده، با هر موجودى به عنوان يك موجود زنده گفتگو مىكنند. اگر كودكى با خورشيد مواجه مىشود و يا با درخت گفتگو مىكند، ابتدا در ذهن خود، تصويرى از يك موجود زنده و جاندار مىسازد و آنگاه با درختى كه روح دارد و با آفتابى كه زنده است به تعامل مىپردازد؛ امّا رشد ذهنى وى و ازدياد تجربيات عملى و عينى به وى مىآموزد كه اغلب تصوّرات وى نادرستاند. خيلى از موجودات كه در نظر وى زنده جلوه مىكردند، سرد و بىروحاند؛ خيلى از پديدهها كه اسرارآميز به نظر مىرسيدند، كاملاً توجيهپذير بوده، به روشنى قابل دركاند.
نكته اساسى در تفكر اگوست كنت اين است كه رشد ذهنى و عقلانيت انسانها در اين حد نيز متوقف نمىشود؛ بلكه نقطه اوج عقلانيت بشرى، نفى هر نوع جاندارانگارى و زندگى آميخته با تقدّس و احترام حتى در حوزه موجودات زنده (مخصوصاً انسانها) و نوع رابطه آنها با ماوراى طبيعت است. به اين ترتيب، «واقعيّت»، مساوى با «محسوسات» است و «عقلانيت»، معادل «حسگرايى مطلق». با اين تصوّر، ديگر نه جايى براى دين و نه مجالى براى معنويتگرايى و عشقِ متعالى مىماند.
امّا و صد امّا كه توهّمات اگوست كنت ديرى نپاييد؛ زيرا تير عشقى از كمان غيب برآمد و سنگ خاراى دل گشت و جسم بىروح وى را نشانه گرفت و اين جسم بىروح، به روح برافروخته تبديل شد و سنگ خاراى صخره عقلانيت، به چشمه جوشان عشق و محبت.
اين دل مسكين من اسير هوا شد
پيش هزاران هزارگونه بلا شد
حكم قضا بود و اين قضا به دلم بر
محكم از آن شد كه يار، يار قضا شد
اگوست كنت با ديدن زنى، دل در گرو عشق وى نهاد و زنجير اسارت محبّت وى را به گردن آويخت و با ذهنى آشفته و قلبى شيفته و سينهاى سوخته، به تأسيس فلسفهاى جديد روى آورد و بنايى نو برافراشت و آيين نوينى بنا نهاد. اين آيين جديد، تأسيس «دين انسانيّت» بود. فروغى، در مقام توصيف اين آيين جديد مىنويسد:
«چون اهميت عاطفه و احساسات قلبى دانسته شد، پس صفت و هنرهاى زيبا در جامعه، مقامى والا دارد و اولياى دينِ انسانيت كه مقتدا و رهبرند، بايد حكمت و شعر را جمع داشته باشند و مردم را در ايمان به اين سه اصل، راسخ كنند كه در انسانيت، عشق، مبدأ است و انتظام، مبناست و ترقى، غايت است».
(18)
نكته جالب توجه در «دين انسانيت» اگوست كُنت، نقش محورى زن است. «در حوزه ديانتِ انسانيت، زن، مقامى بلند دارد. به سياست نبايد بپردازد امّا وظايف مهم ديگرى بر عهده اوست و بايد مرد را مهذّب كند».
(19) به تعبير كُنت: «اگر فقط كار بشر، عشق و محبت مىبود... زنان برترين مقام را داشتند... بنابراين مرد... نيكىاش از زن كمتر است... مردان با اين ادراك كه زنان در اعلاترين خصايص انسانى از مردان برترند، به سادگى به نفوذ نرمكننده آنان تسليم مىشوند».
(20)
اين نوع تغيير عقيده و چرخش فكرى چنان سخيف و ناهنجار جلوه مىكرد و «در نظر اهل علم شگفت بود كه اكثر آنها اعتقاد پيدا كردند كه دِماغش اختلال يافته است و بعضى از پيروانش در اين قسمت از او جدا شدند»؛
(21) امّا اگوست كنت اعتنايى به اعتراضات و نيش و كنايههاى ديگران نداشت.
واقعيت اين است كه قصّه شيدايى و دلدادگى انسان و غُصّه غربت و مهجورى وى پديدهاى نيست كه با تحليلهاى برخاسته از ذهنى آشفته و ناپخته و عاطفهاى نشئت گرفته از دلهايى مريض و خودباخته، بتوان حتّى گوشهاى از ابعاد گوناگون آن را درك كرد و پردهاى از لايههاى تودرتو و پيچيده آن برداشت. بحر عشق، نهنگهاى خاص خود را مىطلبد. اين فقط انسانها نيستند كه با مهر حق و عشق به خدا سرشتهاند بلكه مهر و محبّت خدا با گوهر و سرشت هر موجودى گره خورده است: «خداى متعال، همه را در مسير عشق خود برانگيخت».
(22)
وزغها چون در حوضچهها غوطهورند و يا مگسها چون بر شاخ و برگ درختان پرسه مىزنند، چنان مىپندارند كه «دريا» يعنى حوضچه و «سدرة المنتهى» يعنى نهال نازكاندامى كه با يك اوج و فرود، مىتوان به بلنداى آن صعود كرد، در حالى كه:
هزار بنده ندارد دل خداوندى
هزار كبك ندارد دل يكى شاهين.
(23)
آرى غرورِ علمى ناشى از تحقيقات تجربى تا بدانجا منتهى گشت كه هرچه را ناديدنى است، نيست بينگارند و به جاى آنكه حقيقت اجسام به ظاهر بىروح و بدون احساس را درك كنند و به اين واقعيت پىببرند كه حتى اين كوهها و سنگها و زمين و آسمان نيز طوق طاعت حق به گردن آويخته و جبين عبادت در پيشگاه ربوبيت بر زمين مىسايند و به مدح و تقديس پروردگار خود مشغولاند، حتّى به انكار روشنترين حقايق، يعنى روح و عشق و عاطفه جوشان انسان به خداى متعال و تعلّق خاطر دل بىقرار وى به درياى لطف و رحمت بىكران خداوند پرداختند.
شيدايى روح انسان
كسانى كه از درك حقيقتى اين چنين روشن، عاجزند، چهسان مىتوانند به حقيقتى برتر و واقعيتى فراتر از آن يعنى سرسپردگى روح انسان در جهانى مقدم بر جهان طبيعت و عوالمى فراتر از عالم محسوسات پىببرند.
ياد باد آنكه سر كوى تواَم منزل بود
ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود.
(24)
راستى چه شد كه روح شيدايمان زندانى تن شد و مرغ دل ما در قفس عالم طبيعت، گرفتار گشت؟
عبداللَّه فضل هاشمى مىگويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: به چه علت خداى بلند مرتبه ارواح را در بدنها قرارداد در حالى كه در ملكوت اعلى و مكانى رفيع، مأوى گزيده بودند؟ امام فرمودند: «خداى تعالى مىدانست كه اگر ارواح در آن جايگاه شريف و بلند، باقى بمانند، پندار خودبينى، ايشان را فراگرفته، ادّعاى ربوبيت كنند».
(25)
همانطور كه در حديث منسوب به امام صادق(ع) ديده مىشود، عامل هبوط انسان، همانا روحيه خود برتر بينى و غرور ناشى از بىظرفيتى اغلب انسانها قلمداد شده است؛ همان عاملى كه در عصر حاضر نيز دامنگير خيلى از متفكّران شده است و حاصل آن، تبديلشدن اين گروه به دزدان راه حق است و محصولات فكرى آنان، به سان ابرهايى ضخيم، حجاب چهره آفتاب حقيقت شدهاند؛ امّا با وجود اين، تئوريهايى اين چنين، نه مانع از تكاپوى علمى حقطلبانه انديشمندان شد و نه تاب سيل خروشان عواطف و احساسات خداجويانه آحاد جامعه گشت.
شُبهاتى اين چنين، گرچه با بوق و كرنا و هياهوى فراوان به بازار، عرصه شدند امّا به سان كف روى آب، پوچ و سراب بودن آنها به زودى برملا گشت. طيف وسيعى از انديشمندان حوزههاى مختلف فكرى (فيزيكدان، فيزيولوژيست، فيلسوف، روانشناس و...) به انديشهورزى و تأمل در اين حوزه، مشغول شده، به اظهار نظر و ابراز عقيده درباره دين پرداختند.
(26)
درباره دين
بيشترين آرا و تئوريها در باب دين و معنويتگرايى در حوزه فلسفه و روانشناسى، ساخته و پرداخته شد. به عنوان نمونه: شلاير ماخر تجربه دينى را «احساس اتّكاى مطلق و يكپارچه به مبدأ يا قدرتى متمايز از جهان» قلمداد كرده است. استيس، تجربه دينى را «آگاهى وجدانى و يكپارچهاى كه نافىِ هر نوع كثرت بوده، بىزمان و بىمكان است» تلقى مىكند «كه حاصل آن احساس: تبرّك، تيمّن، نشاط، صلح، خشنودى و... است».
(27)
تأكيد بر ضرورت توجه به دين و لزوم تبيين ماهيّت آن و ارائه تصويرى عقلپسند از آن، محدود به فلاسفه مذكور نيست؛ بلكه فلاسفه و متفكّران ديگرى نيز در اين زمينه به اظهار نظر پرداختهاند كه به جهت اختصار، از بيان ديدگاههاى آنان صرفنظر نموده، به آراى برخى جامعهشناسان و روانشناسان دين مىپردازيم.
برخى از جامعهشناسان نيز ضمن ردّ رويكرد نيستْانگارانه نسبت به دين و مواجهه تحقيرآميز جامعهشناسان متقدم، بر اصالت دين و نقش بىبديل آن، تأكيد ورزيدهاند. الوين گولدنر معتقد است كه: علت مخالفت با دين و نفى اعتبار و ارزش آن، ريشه در ناكامىِ برخى نظريهپردازان و جامعهشناسان در مقام ارائه راه حلّ علمى براى اداره جامعه دارد.
به عبارت بهتر، برخى جامعهشناسان به تبع اگوست كنت، در صدد ارائه و ابداع دين جديد و تبيين آيين نوينى براى اداره جامعه بوده، براى خود، مقام و مرتبهاى همانند پيامبران قائل بودند؛ امّا به علت ناتوانى در ايفاى نقش پيامبران، با اصل ديندارى و منصب نبوّت به معارضه پرداختند و با فرافكنى، هر نوع ديندارى و دينورزى را ناهنجار و خرافى قلمداد نمودند.
(28)
بنابراين، ديدگاه جامعهشناسان دين در قرن نوزده، نه تنها صحيح نيست بلكه ريشه در ناكامى و ناتوانى آنان در فهم دين از يك سو و ارائه تبديل مناسب به جاى آن از سوى ديگر دارد. با توجه به همين واقعيت است كه پارسونز (از ديگر جامعهشناسان دين)، راه حل بحرانهاى اخلاقى و ناهنجاريهاى موجود در جوامع مدرن را تثبيت و تقويت احساسات مذهبى و عواطف متعالى مىداند. به اعتقاد پارسونز: «هرگاه در جامعهاش عشق به خدا و توجه به اخلاق (معنويت) تضعيف گردد، آن جامعه دچار بحرانهاى شديد مىگردد و چاره چنين بحرانهايى فقط از طريق تأكيد بر اخلاق و تقويت احساسات افراد نسبت به مقدّسات و حفظ دين، ميسّر خواهد گشت».
(29)
بيشترين تحقيقات مربوط به دينگرايى و خداجويى در حوزه روانشناسى صورت گرفته است. در اين حوزه نيز اگرچه برخى روانشناسان از قبيل فرويد، داتسون و اسكينر و... رويكردى منفى و آميخته با انكار داشتند، امّا به موازات اين نوع تحليلها و بعد از آنها عمده تحليلهاى روانشناسانه از دين، مثبت و آميخته با حس احترام و تأييد وجود اين گرايش و لزوم تقويت و رشد آن بوده است. به عنوان مثال، ويليام جيمز، نه تنها به دين، اعتقاد داشت بلكه بر لزوم بهرهگيرى از تجربههاى دينى تأكيد مىكرد.
با مراجعه به تاريخ روانشناسىِ دين مىبينيم كه نخستين نقطه عطف در روانشناسى دين، در سالهاى 1901 تا 1902م با سخنرانيهاى «گيفوردِ» ويليام جيمز به بار آمد. چنان كه در خاطرات مربوط به زمان آماده شدنش براى سخنرانيهاى گيفورد نوشته است، به اين نتيجه رسيده بود كه «دين انسان، عميقترين و خردمندانهترين چيز در حيات اوست».
(30)
اگرچه فرويد به دلايل تاريخى و روانى خاص با دينگرايى و گرايش به معنويّت حاصل از تجربههاى دينى، مخالف بود، امّا «يونگ در تقابل با فرويد، به خاطر توجه جدى و همهجانبه و پايندهاش به روانشناسى پديدارهاى دينى، ممتاز است. در اين نكته ترديدى نيست كه در ميان همه پيشتازان اوليه روانشناسى اعماق، هيچكدام به اندازه يونگ، چنين تأثير مثبت و نيرومندى بر جهان مطالعات دينى نگذاشتهاند. دينپژوهان حوزههاى مختلف، در آرا و انديشههاى او، روانشناسىاى يافتهاند كه با بسيارى از تعلّق خاطرهاى اساسى آنان وفاق دارد».
(31)
مفهوم تازه «دين» در غرب
علاوه بر روانشناسان مذكور، روانشناسان ديگرى نيز بر ضرورت تجديد حيات دين و معنويتگرايى تأكيد داشتند؛ امّا نكته اينجاست كه دين از منظر متفكّران غربى به تدريج از معنا و مفهوم اصلى آن فاصله گرفت، تا جايى كه هر نوع احساس غير حسّى و غير عادّى، جزو مصاديق دين شمرده شد و هويّت اصلى خود را از دست داد. به همين دليل، براى درك همهجانبه و عميق دين از منظر اسلام و متفكّران غربى، ابتدا بايد به توضيح و توصيف كامل معنا و مفهوم دين در عصر جديد بپردازيم و سپس با بيان ويژگيهاى دين از ديدگاه اسلام، زمينه مقايسه آنها را فراهم كنيم.
دين و معنويّت از منظر غربيان
دين از ديدگاه متفكران غربى، وحى و بعث نيست، بلكه انبعاث است؛ امرى ماورايى نيست كه از جانب خداى متعال و به عنوان فعلى الهى نشئت گرفته باشد و خداى متعال عدهاى از انسانها را به لحاظ قابليتهاى خاصى كه دارند به عنوان نبى برگزيده و راهنماييهاى درست و صحيح و مورد نياز مردم را به او القا كرده باشد و به او مأموريت داده باشد كه پيام الهى را به مردم برساند. بلكه دين اولاً امرى روانشناختى و حالتى روحى و احساسى (احساس حيرت در مواجهه با امر مطلق) است، ثانياً معرفتى ناخالص و آميخته با دهها پيشفرض معرفتى از يك طرف و خصوصيات روانى و روحى فردى و شخصى از طرف ديگر در مقام تعبير است، ثالثاً يك نوع انبعاث و انفعال روحى در مواجهه با امر مطلق و يا هر امر غير عادىِ ديگر و احياناً بدون هيچ برنامهريزى قبلى است كه هيچگونه دخالتى از جانب خداى متعال به عنوان امرى الهى و دستورى فوقالعاده در آن صورت نمىگيرد و رابعاً امرى است عمومى و همگانى و اختصاص به فرد يا گروه خاص و يا زمان و مكان خاص ندارد.
حاصل اينكه طبق اين نظريه، دين، نه يك امر منطقى بلكه يك احساس روانشناختى است؛ يعنى يك ميل در كنار صدها ميل ديگر! مثل نياز به زيبايى و محبت و نياز به ارضاى غريزه جنسى. اين ميل روحى، غير از آن نياز فطرى خداجوى است كه اديان الهى مروّج آن بودهاند (و يكى از اساسىترين اهداف انبياى الهى برانگيختن آن و شكوفا نمودن و جهت دادن به آن بوده است)؛ چرا كه اين احساس، احساسى ذاتى و برخاسته از عمق فطرت و ذات انسانهاست، در صورتى كه بنابر مبانى انسانشناسى جديد، اساساً ذاتى غير از مجموعه اميال و خواستهاى پديدار گشته بر انسان، وجود ندارد و نه تنها انسان، بلكه هيچ موجودى، ذات ندارد و اگر هم داشته باشد غير قابل دسترسى است. اشيا مجموعه پديدارها و روابط مابين آنهاست.
بنابراين، نياز به دين در اين نظريه يك احساس عميق و ذاتى نيست بلكه احساسى سطحى و زودگذر است. از طرف ديگر، نهتنها هيچ امتيازى بر ساير احساسها ندارد، بلكه در عرض آنها بوده و احياناً ارزش اين احساس در مواردى خيلى كمتر از ساير احساسهاست؛ زيرا منطقِ ترجيح يك احساس بر احساس ديگر، بستگى به سه عامل دارد: شدت آن احساس نسبت به احساس ديگر، در دسترس بودن ابزار و وسيله ارضاى آن احساس، و نبود يك مانع و فشار بيرونى (مانند مسخرهآميز بودن، غير منطقى بودن و...).
حاصل اينكه اين احساس، هيچ رنگ تقدس نداشته و مقامى در خور توجه ندارد؛ چون انسان جديد، هيچ توجهى به ماوراى طبيعت ندارد و هيچ پيوندى آسمانى در خود احساس نمىكند و در نتيجه، مبادى شكلگيرى اين احساس را نيز همين طبيعت مىداند و به طور طبيعى براى ارضاى آن نيز چندان توجهى به ماوراى طبيعت نمىكند. بدين ترتيب، ابتدا سراغ ابزار و ادات طبيعى و مادى (مانند موسيقى، مواد مخدر، ورزش، سينما، مسائل جنسى و هر آنچه كه تناسبى با اين احساس لطيف داشته باشد) مىرود. ارضاى اين نياز، نه تنها هيچ منافاتى با محرمات و منهيات اديان الهى و آسمانى ندارد بلكه خودِ اين محرمات اديان الهى وسيلهاى براى ارضاى اين نياز به شمار مىرود و از اجزاى تشكيلدهنده يك رفتارِ به اصطلاح دينى است. به اين ترتيب، «مواد مخدر» وسيلهاى براى اوج گرفتن، «رقص» براى به پرواز درآمدن، و «روابط جنسى» مرحله وصل و به هم رسيدن است.
ويژگيهاى دين جديد
خلاصه اينكه ويژگيهاى اين دين جديد عبارت است از اينكه:
1 . دين، يك پديده انسانى و زمينى است نه حادثهاى آسمانى و مأموريتى الهى.
2 . دين، محدود بن بعث و ارسال رُسُل نيست؛ بلكه هر فرد مىتواند با در پيش گرفتن برنامههاى خاص و دستيابى به تجربههاى غير حسّى، به مجموعهاى از تصوّرات، دست پيدا كرده، آن را به عنوان دين به ديگران عرضه كند.
3 . مجموعه آگاهيها و تصوّرات فوق، از هيچ واقعيتى مافوقِ عالم ماده حكايت نمىكند؛ بلكه مجموعه اوهام و تخيّلات شاعرانه منظم است. بنابراين، نمىتوان از صحّت يا نادرستى آن، سؤال كرد و آنها را به علّت متناقض بودن مجموعه گردآورى شده، مورد انكار قرار داد؛ زيرا صاحبان اين انديشه، ادّعاى بيان واقع و گزارش از حقيقت ندارند.
4 . عصمت و خطاناپذيرى در فضايى اين چنين، كاملاً بىمعنا و نامفهوم است.
5 . اديانى اين چنين، هيچگونه مقرّرات الزامآورى براى پيروان خود ندارند. همه چيز در اين نوع اديان، مباح است.
6 . براى درك معنويتهاى اين چنين و دستيابى به احساسهاى معنوى از هر وسيلهاى مىتوان استفاده كرد (مانند موّاد مخدر، شراب، همجنسبازى و...).
7 . با عمل به پيشنهادها و توصيههاى آن، نمىتوان به سعادت و خوشبختى دست پيدا كرد. به عبارت بهتر، عمل به احكام اين دين، ضامن سعادت انسانها نيست؛ نه در اين دنيا و نه در جهان آخرت.
دين از ديدگاه اسلام
با مرورى اجمالى به تعريفهاى ارائه شده از سوى متفكّران اسلامى، مىتوان تعريف زير را به عنوان وجه مشترك و مورد قبول آنها از دين ارائه كرد. دين از ديدگاه اسلام، عبارت است از: مجموعهاى از اعتقادات (معارف)، ارزشها (اخلاق) و دستورها (احكام) كه از جانب خداى متعال از طريق وحى به قلب پيامبر(ص) القا شده است و به او مأموريت داده شده كه اين مجموعه را به مردم، القا و ابلاغ كند. ويژگيهاى اين دين نيز عبارت است از:
1 . جنبه آسمانى و الهى دارد، نه زمينى و بشرى.
2 . اختصاص به گروهى خاص و ويژه دارد و در اختيار همگان نيست.
3 . نحوه شناخت، گزينش و مبعوث شدن آنها به وسيله خدا صورت مىگيرد و هيچ كس غير از خداى متعال در انتخاب آنها دخالت ندارد.
4 . مجموعه معارف ارائه شده، بيانگر حقايق عينى است. بنابراين نمىتواند خلاف واقع و متناقض باشد.
5 . حامل اين معارف، معصوم و مصون از خطاست.
6 . مجموعه احكام و ارزشهاى آن، الزامآور و واجب است و كسى حقّ نفى و طرد آنها را ندارد.
7 . دستيابى به تجربههاى عرفانى و احساسات معنوى والا از هر راهى مشروع نيست؛ بلكه بايد در چارچوب مقررّات دينى باشد.
8 . عمل به اين احكام، ضامن سعادتمندى و خوشبختى و نجات ابدى در هر دو عالم است. به عبارت ديگر، عمل به احكام دين، ضامن سعادت دنيا و آخرت است.
حاصل
حاصل اينكه با مقايسه ويژگيهاى دين از ديدگاه اسلام و متفكّران غربى، حدود مشابهت و تباين و تضاد آن دو، به وضوح، قابل درك است. به عبارت ديگر، دينگرايى رايج در غرب جديد در حال حاضر، بيش از آنكه شبيه دينگرايى و معنويتخواهى از منظر اسلام باشد، با آن در تضاد بوده، غير قابل جمعاند. تنها وجه شباهت آن دو، تلاش در جهت رهايى از حصار تنگ عالم طبيعت و از همگسستن زنجير اسارت حسگرايى است؛ وگرنه در بقيه موارد، متباين و متضاد با هم هستند.
1. . Chat Room
2. اصول بهداشت روانى، سيد ابوالقاسم حسينى، مشهد: انتشارات دانشگاه علوم پزشكى مشهد، 1377، ج 1، ص 20.
3. ر.ك به: فرهنگ فارسى معين؛ لغتنامه دهخدا.
4. ر.ك به: قاموس قرآن؛ مفردات راغب؛ الميزان.
5. براى اطلاع دقيقتر، ر.ك به: روانشناسى اسلامى براى دانشجويان، سيد ابوالقاسم حسينى، مشهد: انتشارات دانشگاه علوم پزشكى مشهد، چاپ دوم، 1380.
6. غررالحكم، حديث 266.
7. براى دسترس يافتن به اين گروه احاديث، ر.ك به: ميزان الحكمه با ترجمه فارسى، ذيل «خِرد»، و يا خِردگرايى در قرآن و حديث (ص 211 و 214) از انتشارات دارالحديث.
8. مستدرك وسائل الشيعه، ج 11، ص 212.
9. همان، ص 139.
10. غررالحكم، حديث 271.
11. بحارالأنوار، ج 78، ص 115.
12. اصول كافى، ج 1، ص 154.
13. الخصال، ج 1، ص 5 .
14. مجموعه ورّام، ج 1، ص 90.
15. غررالحكم، حديث 167.
16. بحارالأنوار، ج 92، ص 2.
17. حافظ.
18. سير حكمت در اروپا، محمدعلى فروغى، تهران: انتشارات زوّار، سوم 1372، ج 3، ص 130.
19. همان، ص 131.
20. خداوندان انديشه سياسى، لين ولنكستر، ترجمه: على رامين، تهران: انتشارات علمى فرهنگى، اول، 1376، ج 3، ص 1215.
21. سير حكمت در اروپا، ج 3، ص 129. براى مطالعه بيشتر ر.ك به: فلاسفه بزرگ، آندره كرسون، ترجمه: كاظم عمادى، ص 447؛ نقد تفكر فلسفى غرب، اتين ژِيسون، ترجمه: احمد احمدى، تهران: حكمت، اوّل، 1357، ص 229 - 248.
22. صحيفه كامله سجاديه، ترجمه: حسين انصاريان، تهران: پيام آزادى، اول، 1376، ص 33.
23. مسعود سعد سلمان.
24. حافظ.
25. بحارالأنوار، ج 58، ص 133.
26. دينپژوهى، ميرچا الياده، ترجمه: بهاءالدّين خرمشاهى، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، دوم، 1375، ص 244.
27. عرفان و فلسفه، والتر استيس، ترجمه: بهاءالدّين خرّمشاهى، تهران: سروش، 1375، ص 111.
28. بحران جامعهشناسى در غرب، الوين گولدنر، ترجمه: فريده ممتاز، ص 290.
29. همان، ص 389.
30. دينپژوهى، ميرچا الياده، ترجمه: بهاءالدين خرّمشاهى، ص 260.
31. همان، ص 264 - 265.