رضا بابايى
غيرتِ عشق، زبانِ همه خاصان ببُريد
كز كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد
حافظ
پيداست كه ارائه تعريفى جامع و مانع از «ادبيات»، نه لازم است و نه ممكن؛ اما وقتى موضوع مقالهاى «تأثير ادبيات بر پيوند ملّتها» باشد، نوشتنِ چند سطرى در اين باره، خالى از لطف و فايده نيست. البته اين تعريف، به حتم، تعريفِ منطقى و دقيقى نخواهد بود. از طرفى، چون موضوع(ادبيات)، به ذوق و جنبه شاعرانگى و نيروى تخيّل انسانها مربوط مىشود، شايد ارائه يك تعريف شاعرانه از آن، مشكل را حل كند.
مرحوم دكتر عبدالحسين زرّينكوب، هماره ادبيات را «نغمه زندگى» معنا مىكرد؛
(1) ولى «نغمه زندگى» نيز بيش از آنكه تعريف ادبيات باشد، تفسير آن است. با وجود اين، در موضوع مقاله حاضر، چندان تفاوتى ندارد. پس از اين تعريفِ تفسيرى، نوبت آن است كه معلوم كنيم مرادمان از ادبيات، چه شاخهها و انواعى از آن است. اين نيز سهل است؛ زيرا وقتى مىگوييم «ادبيات»، هر فعاليتِ بشرى - اعم از گفتارى، نوشتارى و حتى رفتارى - را كه در آن به غير واقعيتهاى مشهود، توجه شده است، منظور كردهايم؛ از شعر و رمان گرفته تا نمايشنامهنويسى و حتى هنرمندىهاى فنّى در مقالات علمى و... . فقط براى اينكه اين تعريفِ جامع، كما بيش مانع هم باشد، مىافزاييم كه در ادبيات، زبان و سخن، نقش محورى دارد و به قول منطقىها، فصلِ مقدّم اين تعريف است.
نغمه زندگى
اگر ادبيات را - بنابر همان تعريف اديبانه - نغمه زندگى بخوانيم، آنگاه بايد سر و كار ادبيات را با همه «زندهها» بدانيم. به اين معنا كه هر يك از آفرينندگان ادبى، به عدد و رقم زندگان، مخاطب دارد؛ زيرا نغمه زندگى و ترنّم حيات، چترى است كه بر سر همه آفريدههاى زنده خدا سايه مىاندازد و مىتوان آن را از زبان هر زندهاى شنيد. در اين معامله، زبانِ لفظى و تفاوتهاى ميان السنه، هيچ اهميّتى ندارد، كه به قول حافظ:
يكى است تركى و تازى در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو دانى
حديث عشق در بيت بالا، همان «نغمه حيات» است كه در تعريف ادبيات گفتيم و به فتواى حافظ، اين حديث را به هر زبانى مىتوان بيان كرد. بنابراين، لغت و گرامر و يا ساختارهاى بيرونى السنه، در اين «بيان» تأثير و مدخليّتى ندارند. دور از صواب نيست اگر مولوى را نيز در ابيات زير، در مقام بيان همين نكته ببينيم:
هم زبانى، خويشى و پيوندى است
مرد با نامحرمان چون بندى است
اى بسا هندو و ترك هم زبان
اى بسا دو ترك چون بيگانگان
پس زبان محرمى، خود ديگر است
هم دلى از هم زبانى بهتر است
غير نطق و غير ايما و سِجِل
صد هزاران ترجمان خيزد ز دل
(2)
شرح اين ابيات را كه با مقاله حاضر، ارتباط بسيار دارد، به عهده شارح بزرگ مثنوى، مرحوم فروزانفر مىگذاريم:
به احتمال قوى، مقصود مولانا از «همزبانى» مناسبت روحى و جنسيّت است؛ به دليل مصراع دوم از بيت اول كه به موجب آن، محرم بودن و خويشاوندى روحى به سبب آسايش، و نامحرمى، موجب گرفتارى و قيد روح است و به دليل آنكه در اين مورد، مولانا مناسبت روحى را بر همزبانى ظاهرى و به يك لغت «سخن گفتن»، ترجيح مىدهد. قرينه ديگر آن است كه مولانا «منطق الطير سليمانى» را به آشنايى دل و فهم زبان استعداد و يا لسان حال، تفسير فرموده است... .
بنابراين مىتوان گفت كه اين ابيات به منزله ردّ عقيده كسانى است كه همزبانى و اتّحاد لغت را از عوامل اجتماع و پايه تشكيل قوميّت و يا مليّت مىشمارند. نظر مولانا در اين باره روشن است و به طور محسوس در روزگار خود مىبينيم كه بعضى اقوام با آنكه به يك زبان، سخن مىگويند، بر ضدّ هم مىكوشند و با يكديگر به پيكار برمىخيزند. پس اساس يگانگى، همآهنگى دل و جنسيّت روحى و به اصطلاح امروزين «اشتراك منافع» و «وحدت خواطر» است. از اينرو مىتوان گفت كه مولانا همزبانى را به خويشى و پيوند روحى تفسير فرموده و از راه اختلاف و بيگانگى دو تن كه به يك لغت حرف مىزنند، عقيده خويش را تأييد نموده است.
(3)
سخن همين است كه «مناسبتهاى روحى» و «پيوندهاى عميق فرهنگى» زبانى مىآفرينند كه فارغ از لفظ و لغتِ خاص است و به قول حافظ، در «دهن عام» مىافتد. اين زبان عمومى و همه فهم و بين المللى، همان ادبيات است كه چونان آيينهاى، درونيات اقوام مختلف را يكسان و همگون مىتاباند.
ادبيات، زبانى جهانى
دليل آنكه مىتوان ادبيات را زبان جهانى همه اقوام و ملل شمرد و آن را در ويترين گفتگوى تمدنها جاى داد، همين است كه موضوع و مقوله ادبيات، جهانى است و حلّ اين مسئله، به عهده يكايك مردمان جهان گذاشته شده است.
«ادبيات»، زبان و حال و هوايى دارد كه خود را در هيچ كجاى دنيا، محصور نمىكند و به همه جا سر مىكشد. آرى، اين سخن واحد و احساسِ همگانى را از هر زبان كه مىشنويم، نا مكرّر است؛ گرچه «يك نكته بيش نيست».
دليل ديگرى نيز مىتوان افزود. ادبياتِ هر قومى، پوستهاى دارد و لايههايى. در منطقه پوسته، مىتوان گفت فلان كتاب، ملّى يا ايرانى يا محلّى است؛ اما لايههاى آن، همچون آبهاى زيرزمينى از كشورى مىآغازد و به قارهاى مىرسد و از آنجا به كوهستانهاى دورافتاده تبّت و چين راه مىبرد و در هر جا كه روزنى بيابد، چشمهسارى مىشود و سر برمىآورد. اگر شاهنامه را حماسه ملّى مىخوانند، ملّى بودن آن به دليل لغت و اسامى قهرمانهاى او و گاه، رفتارهاى خاص آنان است؛ اما در محضِ حماسى بودن، هيچ اختصاصى به ايران و ايرانى ندارد. همچنين است حماسههاى ايلياد و معديكرب و... .
جهانى شدن ادبيات
وقتى ادبيات، چنين وجههاى مىيابد و اينگونه سيرت و سانِ جهانى براى خود رقم مىزند، به حتم، بهترين وسيله براى ارتباطات و گفتمانهاى عمومى و جهانى نيز هست. خلاصه آنكه آماج و آمال ادبيات، امورى است كه در ميان همه اقوام بشرى، طرفدار دارد و هر قومى - با هر زبان و نژادى - آثارى درباره آنها آفريده است. همين وجهه عمومى و جهانْ شمول است كه راه ادبيات را از فلسفه و ديگر انديشههاى خردساز جدا مىكند. هيچ طبقه و گروهى از دانشمندان، به اندازه ادبوران بر مشتركاتِ عمومى بشر تكيه نكردهاند. صفحات ادبى هر قومى، عرصههاى بروز آن دسته از خلاقيتهاى فكرى است كه مرز نمىشناسند و تعلّق به همه انسانها دارند؛ اگر حماسه است و اگر تغزّل است و اگر درام يا تراژدى است و اگر خيالات تجسّمى است و اگر شعر و تئاتر و نمايش است و اگر... .
رفتارهاى مشابه اقوام در امر ادبيات، بر اين دعوى صحّه مىگذارند؛ مثلاً اينكه همه ملتها، پيش از آنكه به خط و كتابت مسلّح شوند، شعر مىگفتند. به گفته يكى از پرمايهترين نويسندگان ادبپژوه:
پيش از آنكه يك قوم و ملّت، داراى خط بشود و بتواند وقايع زندگى خود را ثبت و تدوين نمايد، افرادى از آن قوم كه داراى طبع موزون و صوت مطبوع و قوه تخيّل مافوق سايرين هستند، عبارات مقطّعى تركيب و تلفيق مىكنند كه به گوش، خوشايند باشد و بتوان آنها را به آواز خواند و به آهنگ آنها سير و حركت كرد؛ اين عبارات است كه اصطلاحاً شعر خوانده مىشود.
(4)
وقتى «ادبيات» چنين منزلت و خاستگاهى دارد، طبيعى است كه از آن مىتوان براى برقرارى ارتباطات عميقتر ميان ملّتها سود جست. ملتها و نژادهاى بشرى، حتى اگر در دين و فلسفه و رفتارهاى اجتماعى با يكديگر متفاوت باشند، در نقطه ادبيات به همديگر مىرسند و در آنجا مىتوان همه انديشهها و صاحبان آنها را ديد. بدين منوال، ادبيات را مىتوان آلاچيق بشرى خواند؛ يعنى جايى كه هر از گاه، از هر كوچه و خيابان شهر، گروهى به آنجا مىآيند و با هم گپ و گفت دارند. در اين آلاچيق، جز سخن ادبى و يا هر سخنى كه مايهاى از ادبيات دارد، نمىتوان زد. براى حرفهاى فلسفى و غيره، مدرسه و خانقاه ساختهاند و براى ادبيات، همين آلاچيقهاى عمومى كه در آن از هر مردمى، نمايندهاى حضور دارد و از هر موضوع و مقولهاى، سخنى در ميان است. در همين آلاچيقهاى دلگشاست كه آدميان، به يكديگر نزديكتر مىشوند و پيوندهاى نخستين و اصيلى كه ميان انسانهاست، دوباره منعقد مىشود.
همه سخن همين است كه وقتى چنين وفاقِ مقدّسى در ميان است، از همين جا مىتوان دانههاى از هم گسيخته را در يك نخ كرد و دوباره ابناى بشر را گرد هم آورد. اگر ديده مىشود كه اديبان، از هر قوم و ملّتى، سخنان همگون، بسيار دارند و بسى مشابه هم سخن مىگويند، علّتى جز اين ندارد كه دغدغهها و آمال بشرى، يكسان است. به گفته يكى از منتقدان بزرگ فرانسوى، به نام «ويلمن»: اين داد و ستدها (و سرقتهاى) ادبى تا ابد ميان ملتها ادامه دارد.
(5)
نيز تاگور شاعر بزرگ هند، در نطقى كه به سال 1908 ميلادى در يكى از دانشگاههاى كلكته ايراد نمود گفته است:
از من دعوت شد تا درباره موضوعى كه آن را به انگليسى Comparative, literature(ادبيات تطبيقى) مىنامند، سخن بگويم... آنچه را كه در اين موضوع خواهم گفت در يك مثال خلاصه مىشود. همانگونه كه كره زمين جز مجموعه سرزمينهاى گوناگون، چيز ديگرى به حساب نمىآيد، و عمران و آبادى زمين، جز به وسيله كوشش كشاورزان و دهقانان ميسّر نيست، ادبيات نيز بر همين قياس است! ادبيات، به تنهايى مجموعهاى از آثار ادبى و نويسندگان نيست؛ اما بسيارى از ما درباره ادبيات بر شيوهاى كه آن را شيوه كشاورزان در برابر زمين مثال زدم، مىانديشند.
ما بايد خود را از اين اقليمگرايى محدود رها كنيم. بايد بكوشيم اثر يك نويسنده را به عنوان «كل» بنگريم و به اين «كل» به چشم جزئى از آفرينش جهانى انديشه انسانها بنگريم و از خلال ادب جهانى، به پديدههاى گوناگون اين روح و تفكّر جهانى بينديشيم. اين مسئوليتى است كه اينك بايد انجام دهيم.
(6)
بىگمان، مراد حافظ نيز از كلمه «عام» در بيت زير، عام بشرى است، نه عامه شهر يا كشورى:
غيرت عشق، زبان همه خاصان ببُريد
كز كجا سرّ غمش در دهنِ عام افتاد
آرى، آنچه در «دهن عام» افتاده است، همان سرّى است كه خاصانِ جهان، عمرى را بر سر بيان آن گذاشتند و اين پنجره در هر خانهاى از اين شهر، به روى همسايگان باز است.
1 . براى نمونه ر.ك: مقالات «آشتى با ادبيات» و «درباره تجدّد ادبى» در كتاب نه غربى، نه شرقى، انسانى، چاپ سوم، امير كبير.
2 . مثنوى معنوى، تصحيح نيكسون، دفتر اول، ابيات 7 - 1205.
3 . شرح مثنوى شريف، بديع الزمان فروزانفر، ج دوم، ص 1 - 450.
4 . پانزده گفتار درباره چند تن از رجال ادب اروپا، مجتبى مينوى، ص 3.
5 . ر.ك: ادبيات تطبيقى، دكتر محمد غنيمى هلال، ترجمه سيد مرتضى آيتاللَّه زاده شيرازى، انتشارات امير كبير، ص 34.
6 . ر.ك: همان، مقدمه مترجم.