فهرست

فصل هفتم آفات تبليغ

 

ناهمگونى كردار با گفتار

برحذر داشتن از ناهمگونى كردار با گفتار

قرآن
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چرا چيزى مى‏گوييد كه انجام نمى‏دهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد.
آيا مردم را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را فراموش مى‏كنيد، با اين‏كه شما كتاب (خدا) را مى‏خوانيد؟ آيا (هيچ) نمى‏انديشيد؟
حديث
387. سعد السعود - از جمله آنچه كه خداوند در زبور به داوود(ع) وحى‏كرد -: در خطابه، رسا سخن گفتيد؛ امّا در عملْ كوتاهى كرديد، درحالى كه اگر در عمل خيرخواهى مى‏كرديد و سخنرانى را كوتاه مى‏كرديد، براى شما مايه اميدوارى بيشترى بود. امّا شما آهنگ آيات مرا كرديد و آنها را به استهزا گرفتيد، و به ستمگرى روى آوريد و به ستمكارى نام‏آور شديد، و دانستيد كه از من گريزى نيست و خيانت‏هاى دنيا را بنيان گذاشتيد.
388. رسول خدا(ص): خداوند به عيسى بن مريم وحى كرد: اى عيسى! به حكمت من، خود را اندرز ده. پس اگر از آن سود بردى، مردم را موعظه كن؛ و گرنه از من شرم نما.
389. رسول خدا(ص) - خطاب به ابن مسعود -: اى ابن مسعود! از كسانى نباش‏كه مردم را به نيكى هدايت مى‏كنند و آنان را به نيكى فرمان مى‏دهند،اما خود از آن غافل‏اند. خداوند متعال مى‏فرمايد: «آيا مردم را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را فراموش مى‏كنيد؟!». اى ابن مسعود! از كسانى نباش كه بر مردم سخت، امّا بر خود آسان مى‏گيرند. خداوند متعال مى‏فرمايد: «چرا آنچه را انجام نمى‏دهيد، مى‏گوييد؟».
390. رسول خدا(ص): اى ابوذر! آن‏كه گفتارش با كردارش هماهنگ باشد، كسى
است كه به بهره‏اش رسيده است؛ اما آن‏كه سخنش با كردارش ناهمگون است، كسى است كه خويشتن را توبيخ مى‏كند.
391. رسول خدا(ص): هر كس مردم را به گفتار يا كردارى فراخوانَد، اما خودبدان عمل نكند، پيوسته مشمول خشم خدا خواهد بود تا آن‏كه از آن‏باز ايستد، يا آن‏كه بدانچه مى‏گويد، يا به سوى آن فرا مى‏خواند، عمل نمايد.
392. رسول خدا(ص): پس از من پيشوايانى خواهند بود كه روى منبرهايشان به حكمتْ موعظه كنند، اما چون از منبر فرود آيند، حكمت از آنان بركَنده شود. دل‏ها و تن‏هاى آنان، از مُردار بدتر است.
393. امام على(ع): من خود را از اين امر پيراسته ساختم كه مردم را از كارى نهى كنم كه خود از آن اجتناب نمى‏كنم، يا به كارى فرمانشان دهم كه خود، در عمل به آن بر ايشان پيشى نگيرم، يا از آنان به خاطر كارى كه مورد رضايت پروردگارم نيست، راضى باشم.
394. امام على(ع): از جمله كسانى مباش كه... در اندرز دادن فراوان مى‏كوشند،امّا خود بدان پند نمى‏گيرند. او كسى است كه در گفتار، دراز دامن، اما در عمل، كوتاه دست است. در آنچه فانى مى‏شود، به رقابت مى‏پردازد؛ اما در آنچه كه ماندگار است، مسامحه مى‏كند. سود را خسارت و خسارت را سود مى‏انگارد.
395. امام على(ع): از كسى درشگفتم كه عيب‏هاى مردم را به زشتى ياد مى‏كند؛
اما نفْس او به عيب بيشترى دچار است و او خود نمى‏بيند!
396. امام على(ع): احمق‏ترينِ مردم، كسى است كه رذيلت اخلاقى را در ديگرى زشت شمارد؛ امّا خود بر آن رذيلت، پايدار باشد.
397. امام على(ع): آن‏كه عيب‏هاى مردم را زشت شمارد، امّا خود بدان رضا دهد، احمق است.
398. امام على(ع): آن‏كه در عيب‏هاى مردم درنِگَرد و زشتشان شمرد؛ اما همان را براى خود بپسندد، او همان احمق است.
399. امام على(ع): براى انسان، زشت است كه كارهاى نارواى مردم را زشت شمارد و آنان را از رذيلت‏ها و بدى‏ها نهى كند؛ اما وقتى با خود خلوت كرد، مرتكب آنها شود و از انجام دادنشان خوددارى نورزد.
400. امام على(ع): در گمراهى شخص همين بس كه مردم را بدانچه خود به آن عمل نمى‏كند، فرمان دهد، و از آنچه خود از آن اجتناب نمى‏كند، نهيشان كند.
401. امام على(ع): در نادانى شخص همين بس كه كارى كه خود انجام مى‏دهد، براى مردم زشت شمارد.
402. امام على(ع): چگونه كسى كه خود را گمراه مى‏سازد، ديگرى را هدايت مى‏كند؟!
403. امام على(ع): نفاق آن‏كه به اطاعت فرمان دهد و خود، بدان عمل نكند، و ازنافرمانى نهى كند و خود از آن پرهيز ننمايد، از همه مردم بيشتر است.
404. امام على(ع) - در وصيّت خود به فرزندش محمد بن حنفيه -: اى پسركم! به آنچه به مردم فرمان مى‏دهى، بيشتر از همه آنان عمل كن، و از آنچه نهيشان مى‏دارى، از همه آنان بيشتر اجتناب كن.
405. امام على(ع): بسا اندرز دهنده كه خود، پايبند بدان نيست.
406. امام على(ع): امر كننده به معروف و عمل كننده به آن باش، و از كسانى مباش كه بدان فرمان مى‏دهند و خود از آن فاصله مى‏گيرند و گناه آن را به دوش مى‏كشند و خود را در معرض خشم پروردگارشان قرار مى‏دهند.
407. الإحتجاج: روايت شده كه زين العابدين(ع) از كنار حسن بصرى كه در مِنا مردم را موعظه مى‏كرد، گذشت و بالاى سرش ايستاد و آن‏گاه فرمود: «دست نگه‏دار! مى‏خواهم از حالى كه الان دارى، از تو بپرسم. آيا بين خود و خدايت راضى هستى با همين حالى كه دارى، فردا مرگت در رسد؟». حسن بصرى گفت: نه. فرمود: «آيا با خود، درباره تغيير و تحوّل از حالى كه براى نفست نمى‏پسندى، به حالى كه مايه رضايت توست، به گفتگو نشسته‏اى؟». حسن بصرى سرش را لَختى به زير انداخت، آن‏گاه گفت: من در اين باره سخن مى‏گويم، امّا بدون حقيقت. (امام) فرمود: «آيا به پيامبرى پس از محمد«ص»، دل بسته‏اى كه با آن برايت سابقه‏اى فراهم شود؟». گفت: نه. فرمود: «آيا به خانه‏اى غير از خانه‏اى كه در آن هستى، دل بسته‏اى تا تو را بدان بازگردانند و در آن عمل كنى؟». گفت: نه. فرمود: «آيا ديده‏اى كسى داراى گوهر عقل باشد و براى خويشتن، اين چنين رضا دهد؟! تو بر حالتى هستى كه بدان راضى نيستى، و با نفْس‏خودت درباره انتقال از اين حالت به حالتى كه مايه خشنودى تو باشد، از
روى حقيقت سخن نمى‏گويى، و به پيامبرى پس از محمّد(ص)، دل نبسته‏اى، و به خانه‏اى غير از خانه‏اى كه در آن هستى، براى بازگشتن‏و عمل كردن در آن، دل نبسته‏اى. با اين حال، مردم را موعظه مى‏كنى؟!».
هنگامى كه (امام(ع» گذشت، حسن بصرى گفت: اين كيست؟ گفتند: على بن حسين است. گفت: اهل بيت دانش‏اند. ديگر پس از آن ديده نشد كه حسن بصرى مردم را موعظه كند.
408. أعلام الدين: روايت شده است كه على بن حسين«ع» وارد مسجد الحرام شد و حسن بصرى را در حالى ديد كه گروهى از مردم به دور او گِرد آمده‏اند و او مشغول موعظه آنان است، و معروف بود كه طبق رأى معتزله، معتقد است كه هر كس مرتكب گناه كبيره شود، در آتشْ جاودانه است. على بن حسين«ع» به او فرمود: «فلانى! آيا بر حالتى هستى كه با وجود آن، راضى به مرگ خود باشى؟». حسن بصرى گفت: نه. فرمود: «آيا اطمينان دارى كه تا زمانى كه فرصت توبه را داشته باشى، ماندگار خواهى بود؟». گفت: نه. فرمود: «آيا هنگام مرگ، درنگى هست؟». در پاسخ به امام گفت: نه. آن‏گاه (امام(ع» به او فرمود: «آيا پس از مرگ، عملى هست؟». گفت: نه. فرمود: «پس خود را موعظه كن و مردم را واگذار تا به دور اين خانه كه از راه دور به سوى آن آمده‏اند، به طواف بپردازند».
409. امام باقر(ع): در حكمت آل داوود آمده است: اى پسر آدم! چگونه به هدايت سخن مى‏گويى، در حالى كه خود از هلاكت، بيدار نمى‏شوى؟!
410. الخرائج و الجرائح - به نقل از ابو بصير -: در كوفه به زنى قرآن‏
مى‏آموختم. در اين بين با او در موردى شوخى كردم. هنگامى كه نزدامام باقر(ع) رفتم، مرا نكوهش كرد و فرمود: «كسى كه در خلوتْ‏مرتكب گناه مى‏شود، خداوند به او اعتنا نمى‏كند. به آن زن چه گفتى؟». چهره‏ام را از روى شرم پوشاندم و توبه كردم. امام باقر(ع) فرمود: «ديگر تكرار نكن».
411. تفسير العياشى - به نقل از يعقوب بن شعيب، به نقل از امام صادق(ع): (به امام صادق(ع» گفتم: اين سخن خداوند به چه معناست: «آيا مردم‏را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خودتان را فراموش مى‏كنيد؟!». راوى گويد: امام، دستش را بر گلويش گذاشت و فرمود: «به سان كسى كه خود را گردن زند».
412. امام صادق(ع): هرگاه عالم به علمش عمل نكند، موعظه‏اش از دل‏ها محو مى‏شود، همان گونه كه باران از روى سنگ صاف مى‏گذرد.
413. امام صادق(ع): گاه به شخصى برمى‏خورى كه يك «لام» و «واو» را نمى‏اندازد. سخنورى است زبان آور؛ امّا دلش از شب ديجور، تاريك‏تر است، و (در مقابل) به شخصى برمى‏خورى كه نمى‏تواند با زبانش آنچه را در دلش هست، بازگو كند؛ امّا دلش به سان روشنايى چراغ، روشنايى دارد.
414. امام صادق(ع): هرگاه ديدى كه حق مُرده و اهلش از بين رفته است... و ديدى كه بالاى منابر به پرهيزگارى فرمان مى‏دهند، اما گوينده بدانچه فرمان مى‏دهد، عمل نمى‏كند... پس برحذر باش، و از خداوند نجات بطلب.
415. امام صادق(ع) - بر اساس آنچه در مصباح الشريعة به ايشان نسبت داده شده‏
است: مَثَل موعظه كننده و شنونده موعظه، به سان بيدار و خواب است. هر كس از خواب غفلت و مخالفت‏ها و نافرمانى‏ها بيدار شود، شايسته است كه ديگرى را از آن خواب بيدار كند؛ امّا آن‏كه در پرتگاه‏هاى مرزشكنى سير مى‏كند و با دوست داشتن سُمعه، ريا، شهرت‏و ظاهرسازى ميان مردم، در دشت‏هاى انحراف و ترك حيا غوطه‏ور است و خود را به زيور صالحان آراسته است و با گفتارش آبادى درونْ‏مايه‏اش را به رخ مى‏كشد، اما در حقيقت، عارى از آنهاست؛ وحشت حبّ ستايش او را در خود فرو برده و تاريكى آز بر او پرده افكنده است، وه كه هواى نفس، چه قدر او را در فتنه فرو افكنده، و چه قدر مردم را با سخنانش گمراه كرده است!
416. امام رضا(ع): براى امام، نشانه‏هايى است:... بدانچه به مردم فرمان مى‏دهد، بيشتر از آنان عمل كند، و از آنچه نهيشان مى‏دارد، از آنان بيشتر اجتناب كند.
ر. ك: ص‏243 (هماهنگى دل با زبان)، ص‏247 (دعوت با عمل كردن پيش از زبان)، ص‏387 (آثار تبليغ عملى).

خطر مبلّغى كه بدانچه مى‏گويد، عمل نمى‏كند

417. رسول خدا(ص): من از مؤمن يا مشرك بر امّتم نمى‏ترسم؛ زيرا خداوند، به خاطر ايمان، مؤمن را باز مى‏دارد، و به خاطر شرك، مشرك را ريشه‏كن مى‏كند؛ امّا بر شما از كسى بيم دارم كه منافقْ دل و زبان‏آور
است؛ آنچه را معروف مى‏دانيد، مى‏گويد؛ امّا بدانچه منكر مى‏شماريد، عمل مى‏كند.
418. امام على(ع) - در بيان ويژگى‏هاى فاسقان -: و شخصى ديگر كه عالم نام گرفته، اما عالم نيست، بلكه نادانى‏ها را از جاهلان و گمراهى‏ها را از گمراهان برمى‏گيرد، و براى مردم، از رشته‏هاى غرور و سخن دروغ، دام‏ها تعبيه مى‏كند. قرآن را بر آراى خود حمل مى‏كند و حق را بر هواهاى نفسانى‏اش مى‏پيوندد. مردم را از (انجام دادن) گناه‏هاى بزرگ، ايمن مى‏گرداند، و جرم‏هاى بزرگ را آسان جلوه مى‏دهد. مى‏گويد: در برابر شبهه‏ها توقّف مى‏كنم؛ اما در آن فرو مى‏افتد، و مى‏گويد: از بدعت‏ها گوشه مى‏گيرم؛ اما در ميان آن فرو مى‏خسبد. صورت او صورت انسان است؛ اما دلش دل حيوان است. نه باب هدايت را مى‏شناسد تا از آن پيروى كند، و نه باب كوردلى را مى‏شناسد، تا از آن باز ايستد. چنين شخصى، مُرده زندگان است.
419. امام على(ع): مبغوض‏ترينِ آفريدگان نزد خدا دو تن‏اند: شخصى كه خداوند، او را به خود واگذاشته و او از جادّه ميانه و راست، منحرف شده و از گفتار بدعت‏آميز و فراخوانى به گمراهى شادمان است. او براى آن كه به او فريفته شود، فتنه است. او از هدايت پيشينيان، گمراه است، و براى هر كس كه در زمان حيات و پس از مرگش به او اقتدا كرده، گمراه كننده است. خطاهاى ديگران را به دوش مى‏كشد و در گرو گناهان خويشتن است؛ و كسى كه لباس نادانى به تن كرده و در ميان نادانان مردم، جاى گرفته و با شتاب در تاريكى‏هاى فتنه رهسپار است و به آنچه در پيمان سازش است، نابيناست؛ آدمى‏صورتان، او را عالم مى‏نامند، در حالى كه عالم نيست.

كيفر مبلّغى كه بدانچه مى‏گويد، عمل نمى‏كند

420. رسول خدا(ص): در شب معراج به مردمى برخوردم كه لب‏هاى آنان رابا قيچى‏هايى از آتش مى‏بُريدند و هرچه بُريده مى‏شد، جايش پُر مى‏شد. گفتم: اى جبرئيل! اينها چه كسانى‏اند؟ گفت: سخنوران امّت تواند كه بدانچه مى‏گويند، عمل نمى‏كنند و كتاب خدا را مى‏خوانند، اما آن را به كار نمى‏بندند.
421. رسول خدا(ص): شب معراج به مردمى برخوردم كه لب‏هاى آنان را با قيچى‏هايى از آتش مى‏بُريدند. گفتم: اينان چه كسانى‏اند؟گفتند: سخنورانى از مردم دنيا هستند كه مردم را به نيكوكارى فرمان مى‏دهند، امّا خود را فراموش مى‏كنند، در حالى كه قرآن مى‏خوانند. آيا نمى‏انديشند؟
422. رسول خدا(ص): در جهنّم، آسياب‏هايى است كه با عالمان مى‏چرخد.آنان كه در دنيا ايشان را مى‏شناختند، چون آنان را مى‏بينند، مى‏گويند: چه كسى شما را بدين‏جا كشانده، در حالى كه ما از شما دانش آموخته‏ايم؟ مى‏گويند: ما شما را به كارى كه فرمان مى‏داديم و خود، با انجام دادن كارى ديگر با شما مخالفت مى‏كرديم.
423. رسول خدا(ص) - در وصيّت خود به ابوذر -: اى ابوذر! گروهى از بهشتيان، گروهى از جهنّميان را مى‏بينند. به آنان مى‏گويند: چه چيزى شما را در
آتش درافكنده، در حالى كه ما به يُمن ادب و علم آموزى از شما به بهشت وارد شده‏ايم؟ در پاسخ مى‏گويند: ما شما را به نيكى فرمان مى‏داديم؛ امّا خود به آن عمل نمى‏كرديم.
424. رسول خدا(ص): شخصى را روز قيامت مى‏آورند و در آتش افكنده مى‏شود و روده‏هاى او در آتش فرو مى‏افتند، و چنان كه الاغ به دور آسيابش مى‏چرخد، دور خود مى‏چرخد. جهنّميان به دور او گِرد آمده، مى‏گويند: فلانى! تو را چه شده است؟ آيا تو ما را به معروف فرمان نمى‏دادى و از منكر بازمان نمى‏داشتى؟ مى‏گويد: شما را به معروف فرمان مى‏دادم؛ امّا خود بدان عمل نمى‏كردم، و از منكرْ نهيتان مى‏كردم، امّا خود از آن اجتناب نمى‏نمودم.
425. رسول خدا(ص): روز قيامت، عالمان بد را مى‏آورند و در آتش جهنّم مى‏افكنند، و برخى از ايشان به روده، به سان چرخيدن الاغ به دور آسياب، چرخانده مى‏شوند. به او گفته مى‏شود: واى بر تو! ما به دست تو هدايت شده‏ايم. تو را چه شده است؟ گويد: در آنچه شما را نهى مى‏كردم، با شما هم‏صدا نبودم.
426. رسول خدا(ص): ده دسته از امّت مرا به صورت پراكنده محشور مى‏كنند: ... برخى از آنان كَر و لال و فاقد عقل‏اند، و برخى زبانشان را مى‏جَوَندو چرك از دهانشان خارج مى‏شود... آنان كه زبان‏هاى خود را مى‏جَوَند، علما و قضات‏اند كه كردارشان با گفتارشان هماهنگ نبوده است.
427. رسول خدا(ص): هر كس مردم را به گفتار يا كردارى دعوت كند و خود بدان
عمل نكند، هماره مشمول خشم خداست تا آن‏كه از اين كار بايستد، يا بدانچه مى‏گويد يا بدان فرا مى‏خواند، عمل كند.
428. امام باقر(ع) - خطاب به يزيد صائغ -: اى يزيد! حسرت آنان كه عدالت‏را توصيف كرده‏اند، امّا با آن به مخالفت برخاسته‏اند، در روز قيامت‏از همه شديدتر است، و شاهد آن، اين سخن خداوند متعال است: «تا آن‏كه (مبادا) كسى بگويد: دريغا بر آنچه در حضور خدا كوتاهى ورزيدم!».

اكراه (وادار كردن)

قرآن
در دين هيچ اجبارى نيست. و راه از بيراهه به خوبى آشكار شده است. پس هر كس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، به يقين به دستاويزى استوار، كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است؛ و خداوند، شنواى داناست.
و اگر پروردگار تو مى‏خواست، قطعاً هر كه در زمين است، همه آنها يكسر ايمان مى‏آورند. پس آيا تو مردم را ناگزير مى‏كنى كه بگروند؟
پس تذكّر ده كه تو تنها تذكّر دهنده‏اى. بر آنان تسلّطى ندارى، مگر كسى كه روى بگردانَد و كفر ورزد.
و تو به زور وادارنده آنان نيستى. پس به (وسيله) قرآن، هر كه را از تهديد (من) مى‏ترسد، پند ده.
شايد تو از اين‏كه (مشركان) ايمان نمى‏آورند، جان خود را تباه سازى. اگر بخواهيم، معجزه‏اى از آسمان بر آنان فرود مى‏آوريم تا در برابر آن، گردن‏هايشان خاضع گردد.
شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه، در پيگيرىِ (كار)شان تباه مى‏كنى. در حقيقت، ما آنچه را كه بر روى زمين است، زيورى براى آن قرار داديم، تا آنان را بيازماييم كه كدام يك از ايشان نيكوكارترند.
حديث
429. التوحيد - به نقل از ابو الصلت عبدالسلام بن صالح هروى -: روزى مأمون از على بن موسى الرضا(ع) پرسيد: اى فرزند رسول خدا! معناى اين آيه شريف چيست: «و اگر پروردگار تو مى‏خواست، قطعاً همه آنان كه در زمين‏اند، ايمان مى‏آورند. پس آيا تو مردم را ناگزير مى‏كنى كه بگروند؟»؟ فرمود: «پدرم موسى بن جعفر، به نقل از پدرش جعفر بن محمد، به نقل از پدرش محمد بن على، به نقل از پدرش على بن حسين، به نقل از پدرش حسين بن على، به نقل از پدرش على بن ابى‏طالب(ع) برايم روايت كرد كه مسلمانان به رسول خدا گفتند: اى رسول خدا! اگر هر تعداد از مردم را كه مى‏توانستى به اسلام وادار كنى، وادار مى‏كردى، شمارِ ما فراوان مى‏شد و بر دشمنانمان قوّت مى‏يافتيم. رسول خدا فرمود: «من خداوند را با بدعتى كه برايم بنيان نگذاشته، ملاقات نخواهم كرد و من جزو مداخله‏گران نيستم». در پى آن، خداوند متعال اين آيه را
فرو فرستاد: اى محمد! «و اگر پروردگار تو مى‏خواست، همه آنان كه در زمين‏اند، ايمان مى‏آورند»؛ امّا به شيوه وادار ساختن و از روى ناچارى در دنيا، همان‏گونه كه در آخرت با مشاهده عذاب، ايمان مى‏آورند، و اگر با آنان چنين كنم، استحقاق پاداش يا ستايش را ندارند؛ امّا من خواسته‏ام تا آنان از روى اختيار، بدون ناچارى ايمان بياورند تا از سوى من، استحقاق قربت، كرامت و جاودانگى در بهشت جاويد را پيدا كنند.

دروغگويى

قرآن
و براى آنچه زبان شما به دروغ مى‏پردازد، مگوييد: «اين حلال است و آن حرام» تا بر خدا دروغ بنديد؛ زيرا كسانى كه بر خدا دروغ مى‏بندند، رستگار نمى‏شوند.
بگو: «به من خبر دهيد به آنچه از روزى كه خدا براى شما فرو آورده. (چرا) بخشى از آن را حرام و (بخشى را) حلال گردانيده‏ايد؟». بگو: «آيا خدا به شما اجازه داده يا بر خدا دروغ مى‏بنديد؟».
و چه كسى ستمكارتر از آن كس است كه بر خدا دروغ بندد؟ آنان بر پروردگارشان عرضه مى‏شوند، و گواهان خواهند گفت: «اينان بودند كه بر پروردگارشان دروغ بستند. هان، لعنت خدا بر ستمكاران باد!».
ر. ك: آل عمران، آيه 94؛ نساء، آيه 50؛ يونس، آيه 69؛ عنكبوت، آيه 13؛ حاقّه، آيه 44 - 47.
حديث
430. رسول خدا(ص): هر كس قرآن را طبق رأى خود تفسير كند، بر خداوند دروغ بسته است.
431. المعجم الكبير - به نقل از مالك بن عبداللَّه غافقى -: رسول خدا فرمود: بر شما باد قرآن كه به زودى به سوى قومى باز مى‏گرديد كه شيداى حديث كردن از من هستند. پس هر كس كه چيزى را به عقل دريافته، بازگو كند، و هر كس بر من افترا بزند، بايد جايگاه يا چيزى را (نمى‏دانم كدام يك را فرمود) از جهنّم، فراهم سازد.
432. رسول خدا(ص): دروغ بستن بر من، به سان دروغ بستن بر كس ديگر نيست. هر كس بر من از روى عمد دروغ بندد، بايد جايگاهش را از آتش فراهم سازد.
433. امام على(ع): اى مردم! سه دسته دين ندارند: كسى كه به انكار يك آيه از قرآن اعتقاد داشته باشد؛ و كسى كه به باطلى دروغين بر خداوند اعتقاد داشته باشد؛ و آن‏كه به اطاعت از كسى كه خداوند متعال را نافرمانى مى‏كند، اعتقاد داشته باشد.
434. امام باقر(ع) - خطاب به ابو نعمان -: اى ابو نعمان! بر ما دروغى را نسبت مده، كه دين حنيف... از تو سلب مى‏شود كه تو به ناگزير نگاه داشته‏و سؤال خواهى شد. پس اگر راست گفته باشى، تو را تصديق مى‏كنيم، و اگر دروغ گفته باشى، تكذيبت مى‏كنيم.
435. امام صادق(ع): دروغ بستن بر خدا و رسولش از جمله گناهان كبيره است.(1)
436. امام كاظم(ع): رسول خدا فرمود: «از تكذيب خداوند، پروا كنيد!».گفته شد: اى رسول خدا! تكذيب خدا چگونه است؟ فرمود: «شخصى از شما مى‏گويد: "خداوند فرمود"؛ اما خداوند مى‏فرمايد: "تو دروغ مى‏گويى، من آن را نگفته‏ام". يا مى‏گويد: "خداوند نفرموده است" وخداوند مى‏فرمايد: "دروغ مى‏گويى. من آن را گفته‏ام".

سخن گفتن بدون علم

قرآن
آن‏گاه كه آن (بهتان) را از زبان يكديگر مى‏گرفتيد و با زبان‏هاى خود، چيزى را كه بدان علم نداشتيد، مى‏گفتيد و مى‏پنداشتيد كه كارى سهل و ساده است با اين‏كه آن (امر) نزد خدا بس بزرگ بود.
حديث
437. رسول خدا(ص) - خطاب به ابن مسعود -: اى ابن مسعود! درباره چيزى از روى علم (و يقين) سخن نگو، مگر آن را شنيده يا ديده‏باشى؛ زيرا خداوند متعال مى‏فرمايد: «و چيزى كه بدان علم ندارى، دنبال مكن؛ زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد».
438. رسول خدا(ص): خداوند، علم را با كشيدن از مردم نمى‏گيرد؛ بلكه با گرفتن علما، علم را مى‏گيرد، و هر زمان عالمى باقى نمانَد، مردمْ نادانان را
بزرگان خود بر مى‏گزينند، و از آنان مى‏پرسند و آنان نيز از روى جهل پاسخ مى‏دهند. بدين طريق، خود گمراه مى‏شوند و ديگران را گمراه مى‏سازند.
439. امام على(ع) - خطاب به فرزندش حسن(ع) -: در آنچه نمى‏دانى، سخن را واگذار، و مخاطب ساختن را در آن‏جا كه بدان مكلّف نيستى، وا نهْ، و از راهى كه از گمراهى‏اش بيم دارى، اجتناب كن.
440. امام على(ع): آنچه را نمى‏دانى، نگو، هرچند آنچه را مى‏دانى اندك باشد؛ و نگو آنچه را كه دوست ندارى درباره‏ات گفته شود.
441. امام على(ع): از سخن گفتن درباره آنچه كه راهبردش را نمى‏شناسى‏و از حقيقت آن آگاه نيستى، پرهيز كن؛ زيرا گفتارت رهنمون عقل توست و جملات تو از آگاهى تو خبر مى‏دهد! تا آن‏جا كه در ايمنى باشى، از طولانى كردن گفتارْ اجتناب كن، و تا آن‏جا كه مى‏توانى، گفتارت را كوتاه كن؛ زيرا براى تو مناسب‏تر است و بر فضيلت تو دلالت بيشترى دارد.
442. امام على(ع): آنچه را نمى‏دانى مگو، كه با خبر دادن در آن‏جا كه مى‏دانى، مورد اتّهام قرار مى‏گيرى.
443. امام على(ع): از جمله حكمت آن است كه: ... درباره آنچه نمى‏دانى، سخن مگويى.
444. امام على(ع): عقل آن است كه آنچه را مى‏دانى بگويى، و بدانچه سخن مى‏گويى، عمل كنى.
445. امام على(ع): آنچه را نمى‏دانيد، مگوييد كه بيشترين حق، در آن چيزى است كه نمى‏دانيد.
446. امام صادق(ع) - خطاب به عبداللَّه بن جندب -: اى فرزند جندب! درباره مخاطبانِ گناهكار خود، جز به نيكى سخن مگوييد... هر كس ما را دنبال كند و ولايت ما را بپذيرد، و ولايت دشمنان ما را نپذيرد و آنچه را مى‏داند بگويد و از آنچه نمى‏داند يا بر او دشوار آمده، خاموش مانَد، در بهشت است.

كتمان علم

قرآن
كسانى كه آنچه را خداوند از كتاب نازل كرده، پنهان مى‏دارند و بدان، بهاى ناچيزى به دست مى‏آورند، آنان، جز آتش در شكم‏هاى خويش فرو نبرند، و خدا روز قيامت با ايشان سخن نخواهد گفت، و پاكشان نخواهد كرد،و عذابى دردناك خواهند داشت.
و (ياد كن) هنگامى را كه خداوند از كسانى كه به آنان كتاب داده شده، پيمان گرفت كه حتماً بايد آن را (به وضوح) براى مردم بيان نمايندو كتمانش مكنيد. پس آن (عهد) را پشت سر خود انداختند و در برابر آن، بهايى ناچيز به دست آوردند؛ و چه بد معامله‏اى كردند!
حديث
447. رسول خدا(ص): هر كس دانشى را كه خداوند بدان در كار مردم يا كار دين، سود مى‏رساند، كتمان كند، خداوندْ دهان او را با لگامى از آتش، لگام مى‏زند.
448. امام على(ع): هرگاه براى حق (مخاطب) شايسته‏اى يافتى، از اظهار آن خوددارى مكن.
449. امام على(ع): شبيه‏ترينِ مردم به پيامبران الهى، حقگوترين آنان است.
450. امام باقر(ع) - در نامه‏اش به سعد الخير -: اگر عالمانْ نصيحت را كتمان كنند، خود خيانتكارند، اگر با ديدن سرگردانِ گمراهى، او را هدايت نكنند، يا با ديدن مرده‏اى او را زنده نكنند؛ و چه كار بدى انجام مى‏دهند؛ زيرا خداوند متعال در قرآن، از آنان پيمان گرفته كه به معروف و به آنچه مأمور شده‏اند، امر كنند و از آنچه از انجام دادنش نهى شده‏اند، نهى كنند، و اين‏كه بر كار نيك و تقوا يكديگر را يارى رسانند، و بر گناه‏و دشمنى به يكديگر، كمك نرسانند.
ر. ك: ص‏147 (مبارزه با بدعت‏ها).

خود را به زحمت انداختن

451. رسول خدا(ص): خداوند لعنت كند كسانى كه به سان شكافتن مو در كلام، موشكافى‏(2) كنند!
452. رسول خدا(ص): خداوند هيچ پيامبرى را جز به عنوان مبلّغ برنينگيخت،و موشكافى گفتار و خطابه‏ها از شيطان است.
453. رسول خدا(ص): بر شما باد كم سخن گفتن! و شيطان شما را به هواخواهى نكشاند، كه موشكافى گفتار، از رخنه‏هاى شيطان است.
454. رسول خدا(ص) - خطاب به عبداللَّه بن رواحه -: از آهنگين گويى اجتناب كن، كه بدتر از روان‏گويى به بنده‏اى داده نشده است.
455. امام على(ع): بسيار از خطابه‏ها از رخنه‏هاى شيطان است.(3)
456. امام صادق(ع) - بر اساس آنچه كه در مصباح الشريعة به ايشان منسوب‏است -: آفت عالمان، ده چيز است: ... و خود را به زحمت اندختن باآراستن گفتار با الفاظ زايد.

خود را به رنج افكندن

457. رسول خدا(ص): خداوند، مرا تنها به عنوان مبلّغ برانگيخته نه به عنوان زحمت دهنده.
458. رسول خدا(ص): خداوند، مرا براى رنج دادن ديگران يا رنج دهنده به خود برنينگيخت؛ بلكه مرا به عنوان آموزنده و آسان گيرنده مبعوث‏كرده است.
459. رسول خدا(ص): بياموزيد و توبيخ نكنيد، كه آموزنده از توبيخ كننده بهتر است.

طولانى كردن

460. رسول خدا(ص): موسى(ع)، خضر(ع) را ملاقات كرد و به او گفت:مرا اندرز ده! خضر گفت: اى خواهان علم! خستگى گوينده از شنونده كم‏تر است. پس هنگام سخن گفتن، هم‏نشينانت را خسته مكن.
461. رسول خدا(ص): بيان، فزونى گفتار نيست؛ بلكه گفتارى فيصله دهنده در موردى است كه خداوند دوست دارد.
462. أعلام الدين: (رسول خدا) مرد باديه نشينى را ديد كه سخن مى‏گويد و آن را طولانى كرده است. به او فرمود: «زبانت چند حجاب دارد؟». گفت: دو لب و دندان‏هايم. فرمود: «استوار و كوتاه سخن بگو؛ زيرا خداوند متعال، فزونى در گفتار را ناپسند مى‏شمُرَد. خداوند، چهره كسى را كه گفتارش را كوتاه كند و به نيازش بسنده كند، شاداب سازد!».
463. رسول خدا(ص): مبغوض‏ترينِ شما نزد من و دورترين جايگاه شما از من‏
در روز قيامت، كسانى‏اند كه از روى تكلّف، پُرگويى مى‏كنند، بيهوده مى‏گويند، و دهانشان را به زياده‏گويى باز مى‏گذارند.
464. رسول خدا(ص): آيا بدترينتان را به شما معرّفى كنم؟ آنان، پُرگويان‏و پُرحرف‏ها هستند. آيا بهترينتان را به شما معرّفى كنم؟ آن‏كه اخلاقش از همه بهتر است.
465. امام على(ع): آفت گفتار، طولانى ساختن است.
466. امام على(ع): هر كس سخن را در آنچه شايسته نيست طولانى سازد، خود را در معرض نكوهش قرار داده است.
467. امام على(ع): زياده‏گويى، باعث لغزش حكيم و خستگى بردبار است.پس زياده گويى مكن كه مايه رنج خواهى بود، و تفريط مكن كه مايه اهانت خواهى بود.
468. امام على(ع): زشت‏تر از درماندگى، زياده‏گويىِ بيشتر از حدّ نياز است.
ر. ك: ص‏317 (رعايت اختصار).

درخواست مزد

قرآن
قوم نوح، پيامبران را تكذيب كردند، چون برادرشان نوح به آنان گفت:«آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستاده‏اى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمى‏كنم. اجر من، جز بر عهده پروردگارِ جهانيان نيست».
عاديان، پيامبران (خدا) را تكذيب كردند، آن‏گاه كه برادرشان هود به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستاده‏اى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمى‏كنم. اجر من، جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست».
ثموديان، پيامبران (خدا) را تكذيب كردند، آن‏گاه كه برادرشان صالح به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستاده‏اى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمى‏كنم. اجر من، جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست».
قوم لوط، فرستادگان را تكذيب كردند، آن‏گاه كه برادرشان لوط به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستاده‏اى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد، و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمى‏كنم. اجر من، جز برعهده پروردگار جهانيان نيست».
اصحاب اَيكه، فرستادگان را تكذيب كردند، آن‏گاه كه شعيب به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستاده‏اى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد، و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمى‏كنم. اجر من، جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست».
اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است. پس به هدايت آنان اقتدا
كن. بگو: «من از شما هيچ مزدى بر اين (رسالت) نمى‏طلبم. اين (قرآن)،جز تذكّرى براى جهانيان نيست».
بگو: «مزدى بر اين (رسالت) از شما طلب نمى‏كنم و من از كسانى نيستم كه چيزى از خود بسازم (و به خدا نسبت دهم)».
بگو: «به ازاى آن (رسالت)، پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان».
بگو: بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمى‏كنم، جز اين‏كه هر كس بخواهد راهى به سوى پروردگارش (در پيش) گيرد.
بگو: «هر مزدى از شما خواستم، آن از خودتان! مزد من جز بر خدا نيست؛ و او بر هر چيزى گواه است»
ر. ك: يونس، آيه 72؛ هود، آيه 29 و 51؛ مؤمنون، آيه 72؛ يس، آيه 21؛ طور، آيه 40؛ قلم، آيه 46.
حديث
469. رسول خدا(ص): در كتاب نخستين نوشته شده است: اى پسر آدم! همان‏گونه كه رايگان علم آموختى، رايگانْ علم بياموز.
470. رسول خدا(ص): عالمان اين امّت دو تن‏اند: يك نفر خداوند به او دانشى ارزانى داشته او آن را به مردم بذل مى‏كند و براى آن مزدى نمى‏گيردو آن را به بهايى نمى‏فروشد. اين، كسى است كه ماهيان دريا و چارپايان خشكى و پرنده در آسمان براى او طلب بخشش مى‏كند، و با سرورى و شرافت، نزد خداوند مى‏آيد تا آن‏كه هم‏نشين پيامبران مى‏شود.
و شخصى ديگر كه خداوند به او دانشى داده؛ امّا او در بذل آن به بندگان خدا بخل مى‏ورزد و براى آن مزد مى‏گيرد و آن را به بهايى مى‏فروشد. بر دهان چنين كسى در روز قيامت، از آتشْ لگام مى‏زنند
و شخصى آواز مى‏دهد: اين، كسى است كه خداوند به او دانش داده؛ امّا او در بذل آن به بندگان خدا بخل كرده و براى آن مزد گرفته و آن را به بهايى فروخته است. اين‏چنين خواهد بود تا از حسابْ فارغ شود.
471. رسول خدا(ص): خداوند دوست دارد كه بنده‏اى كارى را پيشه خود سازد تا با آن، از مردمْ بى‏نياز شود؛ امّا بنده‏اى را كه دانش را براى پيشه قرار دادن مى‏آموزد، دشمن دارد.
472. رسول خدا(ص): خداوند به آدم، هزار حرفه از ميان حرفه‏ها آموخت‏و به او فرمود كه به فرزندان و نسلت بگو: اگر صبر نمى‏كنيد، از رهگذر اين حرفه‏ها دنيا را طلب كنيد و از راه دين، در جستجوى دنيا نباشيد؛ زيرا دين تنها براى من است. واى بر كسى كه از راه دين، دنيا را طلب كند! واى بر او!
473. امام على(ع): عالم، تنها زمانى عالم است كه... براى دانش خود، چيزى از متاع دنيا را دريافت نكند.
474. امام زين العابدين(ع): هر كس دانش را از يك تن پنهان سازد يا بر آن، مزد و عطيّه دريافت دارد، آن دانش، هرگز سودى به او نرساند.
475. امام صادق(ع): كسى كه مردم به او نياز دارند تا دين را به آنان بياموزد و او از آنان مزد بخواهد، بر خداوند متعال شايسته است كه او را در آتش جهنّم درافكند.
ر. ك: ص‏53 (حقوق مبلّغ).

بحثى درباره مُزد تبليغ

چنانچه گذشت، سيره قطعى انبياى الهى، عدم درخواست مزد در برابر تبليغ بود.آنان به طور مكرّر و مؤكّد اعلام مى‏كردند كه در برابر تلاش‏هايى كه براى ابلاغ پيام‏هاى الهى دارند، از مردمْ چيزى نمى‏خواهند. نخستين پيامبر اولوالعزم، حضرت نوح(ع)، صريحاً اعلام كرد كه خدماتش به جامعه، رايگان است. پيامبران ديگر، همچون: هود، صالح، لوط و شعيب(ع) نيز بدين شيوه عمل مى‏كردند. امّا نكته درخور تأمّلْ اين است كه پيامبر اسلام، به دستور خداوند متعال، مكلّف شد به امّت اعلام كند كه:
( ... لآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى‏).(4)
... در مقابل تبليغ رسالت، پاداشى از شما نمى‏خواهم، مگر دوستىِ خويشاوندانم.
و در پاسخ اين سؤال كه حكمت اين درخواست چيست، به امر الهى توضيح مى‏دهد:
(قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ).(5)
بگو: آنچه از شما به عنوان مزد رسالتْ خواستم، به سود شماست. پاداش من، فقط با خداست.
يعنى من هرگز چيزى در مقابل رساندن پيام الهى از شما نمى‏خواهم. من نيز همچون ساير انبياى الهى، بى مزد و منّت، خدمتگزار مردم هستم و آنچه بر آن نامِ مزد نهاده‏ام، در واقع، چيزى نيست كه منافع شخصى مرا تأمين كند؛ بلكه به عكس، براى تأمين منافع شماست كه با اين تعبير لطيف و عاطفى، خواستم شما را بر حفظ آن برانگيزم تا پس از من، از راه صحيح و استوار، منحرف نگرديد.
و براى توضيح بيشتر فرمود:
(مَآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَآءَ أَن يَتَّخِذَ إِلَى‏ رَبِّهِ سَبِيلاً).(6)
براى تبليغ رسالتم مزدى نمى‏خواهم؛ مگر اين‏كه هركس بخواهد، راهى به سوى پروردگارش (در پيش) گيرد .
بنابراين، آنچه پيامبر اسلام به عنوان مزد رسالت خواست، در حقيقت، انتخاب‏راه خداست كه همان راه ارزش‏هاى دينى و تكامل مادّى و معنوى انسان است‏كه در رهبرى الهى‏تجسّم پيدا مى‏كند و اهل بيت پيامبر اسلام، كامل‏ترين مصاديق‏رهبران الهى هستند.(7)
با عنايت به اين مقدمه در مورد مزد تبليغ، چند پرسش قابل طرح است:
1. حكمتِ آن همه تأكيد انبياى الهى، مبنى بر نخواستن مزد براى تبليغ رسالت چيست؟ و آيا با عنايت به سيره پيامبران الهى، مبلّغان - كه وارثان آنها هستند -، مى‏توانند در مقابل تبليغ، از مردمْ مزد طلب كنند؟
2. گرفتن پاداش تبليغ، بدون درخواست آن، چه حكمى دارد؟
3. در صورتى كه تبليغْ رايگان باشد، نيازهاى اقتصادى مبلّغ چگونه تأمين مى‏گردد؟

الف) آثار زيانبار درخواست مزد براى تبليغ

براى پاسخ گفتن به سؤال اوّل و پى بردن به حكمت تأكيد انبياى الهى بر رايگان بودن تبليغات آنها كافى است قدرى در آثار زيانبار درخواست مزد براى تبليغ، تأمّل كنيم:

1. از ميان رفتن اخلاص

نخستين ركن اخلاقى تبليغ دين، اخلاص است كه با درخواست مزد براى تبليغ، اين ركن اساسى صدمه خواهد ديد و مبلّغ، مصداق كسانى خواهد شد كه امام على(ع) درباره آنان فرموده است:
يطلب الدنيا بعمل الآخرة، ولايطلب الآخرة بعمل الدّنيا.(8)
دنيا را طلب مى‏كند با اعمالى كه از آنِ آخرت است، و آخرت را طلب نمى‏كند با اعمالى كه از آنِ دنياست.
و بدين سان، كسى كه مى‏توانست اُمور مربوط به زندگى دنيوى خود را با انگيزه الهى به اُمور اخروى تبديل نمايد،(9) اينك با درخواست پاداش براى تبليغ (كه امرى الهى و معنوى است)، آن را وسيله امرار معاش و تأمين زندگى (و به تعبير امام على(ع):دنيا خواهى) كرده است. در اين باره، از امام صادق(ع) روايت شده است:
من احتاج النّاس إليه ليفقِّهَهم فى دينهم، فيسألهم الاُجرة، كان حقيقاً على اللَّه أن يدخله نار جهنّم.(10)
هر كس كه مردم براى فراگيرى دينشان به او نيازمند باشند، و او از آنان‏مزد بخواهد، بر خداوند رواست كه او را در آتش جهنّم در اندازد.

2. كاهش اثر تبليغ

با صدمه ديدن ركن اخلاقى اخلاص، اثر تبليغ در سازندگى ديگران، كاهش مى‏يابد و گاه به صفر مى‏رسد؛ بلكه نتيجه عكس مى‏دهد؛ زيرا مردم، حق دارند به كسانى كه دين خدا را وسيله تأمين دنياى خود كرده‏اند، با ديده اتّهام بنگرند و آنان را ناصح و خيرخواه خود ندانند؛ چنان‏كه حضرت عيسى(ع) در اين زمينه مى‏فرمود:
الدينار داء الدّين، والعالم طبيب الدين؛ فإذا رأيتم الطبيب يجرّ الدّاء إلى نفسه فاتّهموه، واعلموا أنّه غير ناصح غيره.(11)
دينار، بيمارى دين و عالم، طبيب دين است. پس اگر طبيبى را ديديد كه بيمارى را به سوى خود مى‏كشد، به او بدگمان باشيد و بدانيد كه او خيرخواه ديگرى نيست.

3. تحريف ارزش‏هاى دينى

زيانبارترين اثر «تبليغ در برابر پاداش»، تحريف ارزش‏هاى دينى است. هنگامى كه تبليغ به صورت كالا درآيد، مبلّغ به جاى آن‏كه نياز مخاطب را در نظر بگيرد، خواست او را مورد توجّه قرار مى‏دهد و از اين رو، سعى مى‏كند كالاى خود را مطابق ميل وى تنظيم كند و بدين‏سان، چه بسا لازم بداند كه ارزش‏هاى دينى را تحريف كند تا دنياى خود را تأمين نمايد.
از ديدگاه قرآن كريم، تحريف كتب آسمانى پيشين، به همين ريشه خطرناك مى‏رسد كه جمعى از مبلّغان و پيشوايان دينى، در برابر بهايى اندك، براى تأمين خواست خداوندان زور و زر، حقايق دينى را تحريف كردند.(12)

ب) گرفتن مزد تبليغ، بدون درخواست

آثار زيانبارى كه بدانها اشارت رفت، هنگامى پديد مى‏آيند كه مبلّغ، درست به عكسِ انبياى الهى عمل كند؛ يعنى انبيا مى‏گفتند ما مزد تبليغ نمى‏خواهيم؛ امّا او بگويد كه مزد تبليغ مى‏خواهد و با دين خدا مانند يك كالا معامله كند. امّا اگر مبلّغ، درخواست مزد نداشته باشد، ليكن مردم براى تأمين زندگى‏اش چيزى به وى اهدا كنند، پذيرفتن آن منعى ندارد. در اين باره، از امام صادق(ع) روايت شده است:
المعلّم لا يعلّم بالأجر، ويقبل الهدية إذا اُهدى إليه.(13)
معلم، براى مزد تعليم نمى‏دهد؛ اما اگر هديه‏اى به او داده شود، آن را قبول مى‏كند.
همچنين حمزة بن حُمران، از امام صادق(ع) چنين روايت مى‏كند:
«من استأكل بعلمه افتقر». فقلت له: جعلت فداك! إنّ فى شيعتك‏و مواليك قوماً يتحمّلون علومكم ويبثّونها فى شيعتكم، فلا يعدمون على ذلك منهم: البرّ والصلّة والإكرام. فقال: «ليس أولئك بمستأكلين».(14)
«هر كس از راه علمش نان بخورد، مستمند خواهد شد». به ايشان گفتم: فدايت شوم! ميان شيعيان و دوستداران شما گروهى هستند كه دانش‏هاى شما را فرا مى‏گيرند و آن را ميان شيعيانتان منتشر مى‏سازند و در مقابل نيكى، انعام و هداياى آنان، بى بهره نمى‏مانند. فرمود: «اينان، كسانى نيستند كه با علم خود، نان مى‏خورند».
نكته درخور توجّه اين است كه گرفتن پاداش تبليغ، بدون درخواست آن، هرچند منعى ندارد و با برخى از مراتب اخلاص نيز سازگار است؛ امّا ترك آن، اولى‏ محسوب مى‏شود و انبياى الهى و رهروان كامل آنها از پذيرفتن پاداش‏هايى اين گونه نيز اجتناب مى‏كردند و نه تنها در مورد تبليغ، بلكه در مورد هر كارى كه عمل اُخروى محسوب مى‏شود و براى خدا انجام داده‏اند، حتى در سخت‏ترين شرايط اقتصادى، حاضر نبودند پاداشى دريافت كنند. در اين باره، داستان بسيار آموزنده‏اى از حضرت موسى(ع) نقل شده است كه در پى مى‏آيد.

داستانى از اخلاص موسى(ع)

حضرت موسى(ع)، قبل از نبوّت، پس از آن كه از چنگ فرعونيان گريخت، با تحمّل مشكلات فراوان، خود را به شهر «مَديَن» (شهر شعيب(ع» رساند. در نزديكى‏هاى شهر، چاه آبى بود كه شبان‏ها براى آب دادن گوسفندان خود، اطراف آن جمع شده بودند. در كنار شبانان، دو دختر را مشاهده كرد كه به چاه، نزديك نمى‏شوند. متوجّه شد كه آنان براى آب دادن گوسفندان خود، نياز به كمك دارند. به آنها كمك كرد و گوسفندان، سيراب شدند و دختران، همراه گوسفندان خود بازگشتند. گرسنگى، موسى(ع) را سخت آزار مى‏داد. دست به دعا برداشت و گفت:
(رَبِ‏ّ إِنِّى لِمَآ أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ)!(15)
پروردگارا! من به هر خيرى كه به سويم بفرستى، سختْ نيازمندم.
امام على(ع) در اين باره مى‏فرمايد:
فواللَّه ما سأل إلّا خبزاً يأكله!(16)
سوگند به خدا كه موسى، جز نانى براى خوردن درخواست نكرد.
در اين هنگام، يكى از آن دو دختر، بازگشت و به موسى(ع) گفت:
(إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا).(17)
پدرم تو را مى‏طلبد تا تو را به پاداش آب دادن (گوسفندان) براى ما مزد دهد.
موسى(ع)، همراه او به خانه آنها رفت. معلوم شد دخترانى كه در كنار چاه آب ديده و به آنها كمك كرده بود، فرزندان شعيبِ پيامبر هستند.
هنگامى كه موسى(ع) وارد خانه شعيب(ع) شد، وقت شام بود و غذا آماده. حضرت شعيب به جوان تازه وارد، تعارف كرد و فرمود:
يا شابّ! إجلس فتعشّ.
اى جوان! بنشين و شام بخور.
امّا موسى(ع)، همچنان ايستاده بود و بر سرِ سفره نمى‏نشست و در پاسخ ميزبان گفت:
أعوذ باللَّه!
به خدا پناه مى‏برم!
شعيب(ع) كه از اين برخورد او شگفت‏زده شده بود، گفت:
ولِمَ ذلك؟ ألست بجائع؟
چرا چنين مى‏گويى؟ آيا تو گرسنه نيستى؟
موسى(ع) در پاسخ گفت:
بلى! ولكن أخاف أن يكون هذا عوضاً لما سقيت لهما، وإنّا أهل بيت لا نبيع شيئاً من عمل الآخرة بملئ الأرض ذهباً!
آرى (گرسنه‏ام)، امّا مى‏ترسم كه اين شام در مقابل آب دادن به آن دو دختر باشد، و ما خاندانى هستيم كه هيچ عملى براى آخرت را به كره زمينِ انباشته از طلا نمى‏فروشيم.
شعيب(ع) گفت:
لا واللَّه يا شابُّ! ولكنها عادتى وعادة آبائى، نقرى الضّيف و نطعم الطعام.
اى جوان! به خدا قصد ما اين نيست؛ بلكه اين مرام من و پدران من است كه ميهمان را مى‏نوازيم و اطعام مى‏كنيم.
در اين هنگام، موسى(ع)، كنار سفره نشست و مشغول خوردن شد.(18)

ج) راه‏هاى تأمين نيازهاى اقتصادى مبلّغ

بنا بر اين كه مزد تبليغ از نظر اسلام، در هر صورتْ نكوهيده است، اين سؤال قابل طرح است كه: نيازهاى مبلّغ، از چه طريقى بايد تأمين شود؟

1. كسب در كنار تبليغ

جمعى از روشنفكرنماها، از حدود نيم‏قرن پيش مى‏پنداشتند كه روحانى بودن،اساساً شغل نيست و مبلّغان، بايد ضمن شغل‏هاى ديگر، به ترويج ارزش‏هاى دينى‏و هدايت مردم بپردازند . آنان مى‏گفتند: اگر روحانيان در كنار تبليغ، به كسب و كار نيز بپردازند و نيازى به مردم نداشته باشند، مى‏توانند اسلام را آن گونه كه هست،به مردم ارائه كنند و تحت تأثير خواست كسانى كه نيازهاى اقتصادى آنان را تأمين مى‏كنند، قرار نگيرند.
هر چند نياز مستقيم روحانيان به مردم، آثار زيانبارى دارد (كه توضيح آن گذشت)؛ امّا اين راه حل هم صحيح نيست و به فرموده امام خمينى(ره)، اين فكر، بيشتر از ناحيه كسانى مطرح شده است كه با اساس روحانيت و اسلام، مخالف هستند. روحانى بودن، كارى است مثل كارهاى ديگر و در شرايط كنونى، ممكن نيست كسى در رشته‏هاى مختلف علوم اسلامى تخصّص داشته باشد و در ضمن، كار ديگرى هم براى تأمين نيازهاى زندگى داشته باشد.

2. تأمين نيازهاى اقتصادى مبلّغ توسط حكومت

در شرايطى كه نظام اسلامى موفّق به اجراى احكام نورانى اسلام به طور كامل شده باشد و بيت‏المال مسلمانان، به طور متمركز در اختيار دولت اسلامى باشد واز سوى ديگر، نيازى به نظارت حوزه‏هاى علميه و پيشوايان دينى بر دستگاه‏هاى اجرايى و تقنينى و قضايى نباشد، شايد بهترين راه تأمين نيازهاى اقتصادى روحانيان و از جمله مبلّغان، دولت اسلامى باشد؛ امّا چنين شرايطى شايد تنها در عصر حكومت امام مهدى(عج) تحقّق يابد.
در شرايط كنونى، استقلال اقتصادى روحانيان، ضرورى به نظر مى‏رسد وعدم استقلال روحانيان، به معناى تبعيّت و دنباله‏روى از سياست‏هاى حكومت خواهد بود، در صورتى كه روحانيان بايد راهنما و مرشد زمامداران باشند .

3. خودگردانى اقتصادى

سومين راه تأمين نيازهاى اقتصادى مبلّغان، خودگردانى اقتصادى طبقه روحانى‏است؛ بدين معنا كه مديران حوزه‏هاى علميه، بودجه‏هاى ويژه تحصيل و تبليغ علوم دينى را به گونه‏اى سامان دهند كه بتوانند زندگى متوسط و شرافتمندانه‏اى را براى همه محصّلان، محقّقان و مبلّغان فراهم سازند. ترديدى نيست كه با مديريت صحيح، بودجه‏هايى كه در حال حاضر در اختيار روحانيان است (مانند: خمس، زكات و هداياى مردمى و...)، تأمين نيازهاى اقتصادى طبقه روحانى و نظام روحانيت، به سادگى امكان پذير است.

4. تقويت بنيه معنوى

شايد برخى وقتى مى‏شنوند كه تقويت معنويت، يكى از راه‏هاى تأمين نيازهاى اقتصادى است، شگفت‏زده شوند؛ ولى عقل و نقل، و روايت و درايت، مؤيّد اين مدّعاست.
پيش از هرگونه توضيح در اين باره، گفتنى است كه در مورد تأمين هزينه زندگى روحانيان، وظيفه‏اى بر عهده مديران مراكز دينى و تبليغى است و وظيفه‏اى‏نيز برعهده آحاد كسانى است كه متصدّى ارشاد و هدايت مردم هستند. وظيفه مديران مجامع روحانى - چنان‏كه بدان اشاره شد -، ساماندهى بودجه‏هايى است كه در اسلام براى اين امر، پيش بينى شده‏است؛ امّا آنچه در اين‏جا درصدد بيان آن هستيم، وظيفه شخص مبلّغ است، كه نه تنها منافاتى با وظيفه مديران روحانيان ندارد،بلكه مكمّل آن است.

تضمين اقتصادى خداوند متعال

در روايات متعددى تصريح شده است كه خداوند متعال، علاوه بر اين‏كه ضامن روزى همه مردم و همه جنبدگان است،(19) ضمانت ويژه‏اى براى اهل علم و كسانى كه خود را وقف ارشاد و هدايت مردم كرده‏اند، دارد.
رسول اكرم در اين باره مى‏فرمايد:
إنَّ اللَّهَ تَعالى‏ قَد تَكَفَّلَ لِطالِبِ العِلمِ بِرِزقِهِ خاصَّةً عَمّا ضَمِنَهُ‏لِغَيرِهِ.(20)
خداوند متعال، روزى‏اى را كه براى ديگران ضمانت كرده، بخصوص براى دانشجو، متكفّل شده است.
مَن تَفَقَّهَ فى دينِ اللَّهِ، كَفاهُ اللَّهُ هَمَّهُ، و رَزِقَهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِبُ.(21)
هر كس در دين خداوند به ژرفكاوى بپردازد، خداوند، كار او را كفايت مى‏كند و از آن‏جا كه گمان نمى‏برد، روزى‏اش مى‏رساند.
اين احاديث، در حقيقت، شرح آياتى است كه تصريح مى‏كند:
(وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَايَحْتَسِبُ، وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ).(22)
و هر كس از خدا پروا كند، (خدا) براى او راه بيرون شدن قرار مى‏دهد، و از جايى كه حسابش را نمى‏كند، به او روزى مى‏رساند؛ و هر كس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است.
بى‏ترديد، يكى از مصاديق بارز تقوا و توكّل، تفقّه (ژرفكاوى) در دين، براى خدا و خدمت به خلق است. كسى كه بنيه معنوى خود را تقويت كرده و با سرمايه تقوا و توكّل، به فراگيرى دانش و تحقيق و ارشاد مردم پرداخته است، خداوند متعالْ ضمانت كرده كه زندگى او را «مِن حيث لا يحتسب» و از راهى كه خود مى‏داند، تأمين كند. تجربه قطعى اهل علم نيز مؤيّد اين پيشگويى قرآن كريم و احاديث اسلامى است .

1. در اين جا مناسب است از دو حكايتى كه محدّث نورى در بحث «پرهيز از دروغگويى در بيان مصيبت‏هاى سيد الشهداء(ع)» نقل كرده است، ياد كنيم:
1) «شخصى در شهر كرمانشاه، خدمت عالم كامل جامعِ فريد، آقا محمّد على(ره)، صاحب مقامع رسيده و عرض كرد: در خواب مى‏بينم كه به دندان خود، گوشت بدن مبارك حضرت سيد
الشهدا(ع) را مى‏كَنَم. آقا او را نمى‏شناخت. سر به زير انداخت و متفكّر شد. سپس به او فرمود: شايد روضه خوانى مى‏كنى. عرض كرد: بلى. فرمود: يا ترك كن يا از كتب معتبر نقل كن» (لؤلؤ و مرجان، ص 169 - 170).
2) «سيد فاضلى از معتبرترين روضه خوانان، شبى در خواب ديد كه گويا قيامت شده و خلق‏در نهايت وحشت و حيرت(اند) و هر كس به حال خود مشغول و ملائكه ايشان را مى‏رانند به‏سوى حساب و با هر تنى دو موكّل بود و من چون اين داهيه را ديدم، در انديشه عاقبت خود كه با اين بزرگى امر به كجا خواهد كشيد. در اين حال، دو نفر از آن جماعت مرا امر نمودند به حضور در محضر خاتم النبيين - صلّى اللَّه عليه وآله -. چون مآل كار خطرناك بود، مسامحه كردم. قهراً مرا كشاندند. يكى در پيش، ديگرى در عقب و من در وسط، هراسان و ترسناك سير مى‏كرديم كه ديدم عمارى بسيار بزرگى بر دوش جماعتى از طرف راست راه مى‏روند. به الهام الهى دانستم كه در آن عمارى، سيده زنان عالم است - صلوات اللَّه عليها - و چون به عمارى نزديك شديم، فرصت را غنيمت دانسته، از دست موكّلان، فرار (كردم) و خود را به زير عمارى رساندم. آن را قلعه محكم و محلّ منيعى ديدم كه پيش از من جمعى از گناهكاران به آن‏جا پناه برده بودند و موكّلين را ديدم از عمارى دور(اند) و قدرت بر نزديك شدن به عمارى ندارند و به همان اندازه دورى با ما سير مى‏كنند و به اشاره، التماس كردند برگرديم، قبول نكرديم. آن گاه به اشاره ما را تهديد كردند. چون تكيه گاه خود را محكم ديديم، ما نيز ايشان را تهديد مى‏كرديم و با همين قوّت قلب سير مى‏كرديم كه ناگاه، رسولى از جانب رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - رسيد و به آن معظّمه از جانب آن جناب گفت كه جمعى از گناهكاران امّت به تو پناه آورده‏اند. ايشان را روانه كن كه به حساب ايشان برسيم. پس آن مخدّره اشاره فرمود كه موكّلان از هر طرف رسيدند و ما را به موقف حساب كشاندند. در آن جا منبرى ديديم بسيار بلند كه پلّه‏هاى زيادى داشت و سيد انبيا - صلّى اللَّه عليه و آله - بر بالاى آن نشسته و امير المؤمنين(ع) بر پلّه اوّل آن ايستاده و مشغول است به رسيدن حساب خلايق و آنها در پيش روى آن حضرت، صف كشيده(اند). چون نوبت حساب به من رسيد، مرا مخاطب كرد و به نحو سرزنش و توبيخ فرمود: "چرا ذلّت فرزندم حسين را خواندى و او را به مذلّت و خوارى نسبت دادى؟". پس در جواب متحيّر شدم و جز انكار، چاره نديدم. پس منكر شدم كه نخواندم. پس ديدم دردى به بازويم رسيد، گويا ميخ آهنى در آن فرو رفته. ملتفت شدم به طرف خود. مردى را ديدم كه در كفَش طومارى است. آن را به من داد. گشودم، ديدم صورتْ مجلس من در آن بود و در هر جا هر وقت هر چه خوانده بودم، در آن ثبت شده بود و از آن جمله، همان فقره كه از من سؤال كردند.
پس حيله ديگر به خاطرم آمد. گفتم مجلسى - رحمه اللَّه - آن را در جلد دهم بحار ذكر كرده. پس به يكى از خدّام حاضر فرمود: "برو از مجلسى آن كتاب را بگير". پس ملتفت شدم، ديدم از طرف راست منبر، صفوف بسيار است كه اوّل آن، جنب منبر و آخر آن، خداى داند كه به كجا منتهى مى‏شود و هر عالمى مؤلّفاتش (را) در پيش رويش گذاشته، شخص اوّل در صف اوّل، مرحوم مجلسى است. چون رسول حضرت پيغام را به او رساند، در ميان كتب، آن كتاب را برداشت (و) به او داد. گرفت (و) آورد. اشاره فرمود به من دهد. گرفتم و در بحر تحيّر فرو رفتم؛ زيرا كه غرض از آن حيله و افترا، خلاصى از آن مهلكه بود.
پس پاره اوراق آن را بيهوده به هم زدم. در آن حال، حيله ديگر به خاطرم آمد. پس گفتم: آن را در مقتل حاجى ملّا صالح بَرَغانى ديدم. باز به خادمى فرمود: "برو به او بگو كتاب را بياورد" و رفت و گفت: در صف ششم يا هفتم، شخص ششم يا هفتم، حاجى مذكور بود. كتاب را خود برداشت و آورد.
2. سيّد رضى(ره) مى‏گويد: «در اين سخن، مجاز به كار رفته است و مقصود، آن كسانى است كه در كلام پى‏جويى كرده، در معانى آن به موشكافى و ژرف انديشى مى‏پردازند و پيامبر اكرم، اين كارشان را به شكافتن مو تشبيه كرده است؛ زيرا تارهاى مو چنان نازك است كه وقتى انسان به شكافتن آنها مى‏پردازد، به خاطر نازكى مو به جايى مى‏رسد كه ديگر امكان شكافتن فراتر از آن وجود ندارد.
و نفرين اين روايت، هر كس را در بر مى‏گيرد كه در موشكافى و گفتار، به چنين حدّى برسد تا باطل را به حق مشتبه سازد و با گمراهى از مرز هدايت درگذرد (المجازات النبويّة، ص 418، ح 336).
3. مؤلّفِ لسان العرب، پس از نقل حديث مى‏گويد: امام(ع)، از ژاژخايى شيطان گفت و آن گونه خطبه‏ها را به شيطان نسبت داد، به سبب دروغ‏هايى كه بدانها راه مى‏يابد (لسان العرب، ج 10، ص 185).
4. شورا، آيه 23.
5. سبأ، آيه 47 .
6. فرقان، آيه 57 .
7. ر. ك: اهل بيت(ع)
در قرآن و حديث، ج 2، فصل سوم از بخش هشتم؛ رهبرى در اسلام، ص 88.
8. نهج البلاغه، خطبه 32؛ بحار الأنوار، ج 78، ص 5.
9. ر. ك: ميزان الحكمة، عنوان 529 (نيّت).
10. عوالى اللئالى، ج 4، ص 71؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 78.
11. الخصال، ص 133؛ روضة الواعظين، ص 468؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 107.
12. ر. ك: بقره، آيه 41.
13. التهذيب، ج 6 ، ص 365 (ح 1047) .
14. ر. ك: ص‏57، ح 44.
15. قصص، آيه 24.
16. نهج البلاغه، خطبه 160؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 150.
17. قصص، آيه 25.
18. ميزان الحكمة، باب 1032؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 21 و ج 77، ص 103.
19. (وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا؛ و هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست، مگر آن كه روزى‏اش بر (عهده) خداوند است (هود، آيه 6).
20. منية المريد، ص 160؛ الأنوار النعمانيّة، ج 3، ص 341.
21. جامع بيان العلم، ج 1 ، ص 45؛ ونيز ر. ك: علم و حكمت در قرآن و حديث، ج 1، بخش پنجم: آموختن، به عهده گرفتن روزى.
22. طلاق: آيه 2 - 3.

صفحه قبل

تبليغ در قرآن و حديث

صفحه بعد