|

|
فصل هفتم آفات تبليغ |
|
ناهمگونى كردار با گفتار
برحذر داشتن از ناهمگونى كردار با گفتار
قرآن
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا چيزى مىگوييد كه انجام نمىدهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد.
آيا مردم را به نيكى فرمان مىدهيد و خود را فراموش مىكنيد، با اينكه شما كتاب (خدا) را مىخوانيد؟ آيا (هيچ) نمىانديشيد؟
حديث
387. سعد السعود - از جمله آنچه كه خداوند در زبور به داوود(ع) وحىكرد -: در خطابه، رسا سخن گفتيد؛ امّا در عملْ كوتاهى كرديد، درحالى كه اگر در عمل خيرخواهى مىكرديد و سخنرانى را كوتاه مىكرديد، براى شما مايه اميدوارى بيشترى بود. امّا شما آهنگ آيات مرا كرديد و آنها را به استهزا گرفتيد، و به ستمگرى روى آوريد و به ستمكارى نامآور شديد، و دانستيد كه از من گريزى نيست و خيانتهاى دنيا را بنيان گذاشتيد.
388. رسول خدا(ص): خداوند به عيسى بن مريم وحى كرد: اى عيسى! به حكمت من، خود را اندرز ده. پس اگر از آن سود بردى، مردم را موعظه كن؛ و گرنه از من شرم نما.
389. رسول خدا(ص) - خطاب به ابن مسعود -: اى ابن مسعود! از كسانى نباشكه مردم را به نيكى هدايت مىكنند و آنان را به نيكى فرمان مىدهند،اما خود از آن غافلاند. خداوند متعال مىفرمايد: «آيا مردم را به نيكى فرمان مىدهيد و خود را فراموش مىكنيد؟!». اى ابن مسعود! از كسانى نباش كه بر مردم سخت، امّا بر خود آسان مىگيرند. خداوند متعال مىفرمايد: «چرا آنچه را انجام نمىدهيد، مىگوييد؟».
390. رسول خدا(ص): اى ابوذر! آنكه گفتارش با كردارش هماهنگ باشد، كسى
است كه به بهرهاش رسيده است؛ اما آنكه سخنش با كردارش ناهمگون است، كسى است كه خويشتن را توبيخ مىكند.
391. رسول خدا(ص): هر كس مردم را به گفتار يا كردارى فراخوانَد، اما خودبدان عمل نكند، پيوسته مشمول خشم خدا خواهد بود تا آنكه از آنباز ايستد، يا آنكه بدانچه مىگويد، يا به سوى آن فرا مىخواند، عمل نمايد.
392. رسول خدا(ص): پس از من پيشوايانى خواهند بود كه روى منبرهايشان به حكمتْ موعظه كنند، اما چون از منبر فرود آيند، حكمت از آنان بركَنده شود. دلها و تنهاى آنان، از مُردار بدتر است.
393. امام على(ع): من خود را از اين امر پيراسته ساختم كه مردم را از كارى نهى كنم كه خود از آن اجتناب نمىكنم، يا به كارى فرمانشان دهم كه خود، در عمل به آن بر ايشان پيشى نگيرم، يا از آنان به خاطر كارى كه مورد رضايت پروردگارم نيست، راضى باشم.
394. امام على(ع): از جمله كسانى مباش كه... در اندرز دادن فراوان مىكوشند،امّا خود بدان پند نمىگيرند. او كسى است كه در گفتار، دراز دامن، اما در عمل، كوتاه دست است. در آنچه فانى مىشود، به رقابت مىپردازد؛ اما در آنچه كه ماندگار است، مسامحه مىكند. سود را خسارت و خسارت را سود مىانگارد.
395. امام على(ع): از كسى درشگفتم كه عيبهاى مردم را به زشتى ياد مىكند؛
اما نفْس او به عيب بيشترى دچار است و او خود نمىبيند!
396. امام على(ع): احمقترينِ مردم، كسى است كه رذيلت اخلاقى را در ديگرى زشت شمارد؛ امّا خود بر آن رذيلت، پايدار باشد.
397. امام على(ع): آنكه عيبهاى مردم را زشت شمارد، امّا خود بدان رضا دهد، احمق است.
398. امام على(ع): آنكه در عيبهاى مردم درنِگَرد و زشتشان شمرد؛ اما همان را براى خود بپسندد، او همان احمق است.
399. امام على(ع): براى انسان، زشت است كه كارهاى نارواى مردم را زشت شمارد و آنان را از رذيلتها و بدىها نهى كند؛ اما وقتى با خود خلوت كرد، مرتكب آنها شود و از انجام دادنشان خوددارى نورزد.
400. امام على(ع): در گمراهى شخص همين بس كه مردم را بدانچه خود به آن عمل نمىكند، فرمان دهد، و از آنچه خود از آن اجتناب نمىكند، نهيشان كند.
401. امام على(ع): در نادانى شخص همين بس كه كارى كه خود انجام مىدهد، براى مردم زشت شمارد.
402. امام على(ع): چگونه كسى كه خود را گمراه مىسازد، ديگرى را هدايت مىكند؟!
403. امام على(ع): نفاق آنكه به اطاعت فرمان دهد و خود، بدان عمل نكند، و ازنافرمانى نهى كند و خود از آن پرهيز ننمايد، از همه مردم بيشتر است.
404. امام على(ع) - در وصيّت خود به فرزندش محمد بن حنفيه -: اى پسركم! به آنچه به مردم فرمان مىدهى، بيشتر از همه آنان عمل كن، و از آنچه نهيشان مىدارى، از همه آنان بيشتر اجتناب كن.
405. امام على(ع): بسا اندرز دهنده كه خود، پايبند بدان نيست.
406. امام على(ع): امر كننده به معروف و عمل كننده به آن باش، و از كسانى مباش كه بدان فرمان مىدهند و خود از آن فاصله مىگيرند و گناه آن را به دوش مىكشند و خود را در معرض خشم پروردگارشان قرار مىدهند.
407. الإحتجاج: روايت شده كه زين العابدين(ع) از كنار حسن بصرى كه در مِنا مردم را موعظه مىكرد، گذشت و بالاى سرش ايستاد و آنگاه فرمود: «دست نگهدار! مىخواهم از حالى كه الان دارى، از تو بپرسم. آيا بين خود و خدايت راضى هستى با همين حالى كه دارى، فردا مرگت در رسد؟». حسن بصرى گفت: نه. فرمود: «آيا با خود، درباره تغيير و تحوّل از حالى كه براى نفست نمىپسندى، به حالى كه مايه رضايت توست، به گفتگو نشستهاى؟». حسن بصرى سرش را لَختى به زير انداخت، آنگاه گفت: من در اين باره سخن مىگويم، امّا بدون حقيقت. (امام) فرمود: «آيا به پيامبرى پس از محمد«ص»، دل بستهاى كه با آن برايت سابقهاى فراهم شود؟». گفت: نه. فرمود: «آيا به خانهاى غير از خانهاى كه در آن هستى، دل بستهاى تا تو را بدان بازگردانند و در آن عمل كنى؟». گفت: نه. فرمود: «آيا ديدهاى كسى داراى گوهر عقل باشد و براى خويشتن، اين چنين رضا دهد؟! تو بر حالتى هستى كه بدان راضى نيستى، و با نفْسخودت درباره انتقال از اين حالت به حالتى كه مايه خشنودى تو باشد، از
روى حقيقت سخن نمىگويى، و به پيامبرى پس از محمّد(ص)، دل نبستهاى، و به خانهاى غير از خانهاى كه در آن هستى، براى بازگشتنو عمل كردن در آن، دل نبستهاى. با اين حال، مردم را موعظه مىكنى؟!».
هنگامى كه (امام(ع» گذشت، حسن بصرى گفت: اين كيست؟ گفتند: على بن حسين است. گفت: اهل بيت دانشاند. ديگر پس از آن ديده نشد كه حسن بصرى مردم را موعظه كند.
408. أعلام الدين: روايت شده است كه على بن حسين«ع» وارد مسجد الحرام شد و حسن بصرى را در حالى ديد كه گروهى از مردم به دور او گِرد آمدهاند و او مشغول موعظه آنان است، و معروف بود كه طبق رأى معتزله، معتقد است كه هر كس مرتكب گناه كبيره شود، در آتشْ جاودانه است. على بن حسين«ع» به او فرمود: «فلانى! آيا بر حالتى هستى كه با وجود آن، راضى به مرگ خود باشى؟». حسن بصرى گفت: نه. فرمود: «آيا اطمينان دارى كه تا زمانى كه فرصت توبه را داشته باشى، ماندگار خواهى بود؟». گفت: نه. فرمود: «آيا هنگام مرگ، درنگى هست؟». در پاسخ به امام گفت: نه. آنگاه (امام(ع» به او فرمود: «آيا پس از مرگ، عملى هست؟». گفت: نه. فرمود: «پس خود را موعظه كن و مردم را واگذار تا به دور اين خانه كه از راه دور به سوى آن آمدهاند، به طواف بپردازند».
409. امام باقر(ع): در حكمت آل داوود آمده است: اى پسر آدم! چگونه به هدايت سخن مىگويى، در حالى كه خود از هلاكت، بيدار نمىشوى؟!
410. الخرائج و الجرائح - به نقل از ابو بصير -: در كوفه به زنى قرآن
مىآموختم. در اين بين با او در موردى شوخى كردم. هنگامى كه نزدامام باقر(ع) رفتم، مرا نكوهش كرد و فرمود: «كسى كه در خلوتْمرتكب گناه مىشود، خداوند به او اعتنا نمىكند. به آن زن چه گفتى؟». چهرهام را از روى شرم پوشاندم و توبه كردم. امام باقر(ع) فرمود: «ديگر تكرار نكن».
411. تفسير العياشى - به نقل از يعقوب بن شعيب، به نقل از امام صادق(ع): (به امام صادق(ع» گفتم: اين سخن خداوند به چه معناست: «آيا مردمرا به نيكى فرمان مىدهيد و خودتان را فراموش مىكنيد؟!». راوى گويد: امام، دستش را بر گلويش گذاشت و فرمود: «به سان كسى كه خود را گردن زند».
412. امام صادق(ع): هرگاه عالم به علمش عمل نكند، موعظهاش از دلها محو مىشود، همان گونه كه باران از روى سنگ صاف مىگذرد.
413. امام صادق(ع): گاه به شخصى برمىخورى كه يك «لام» و «واو» را نمىاندازد. سخنورى است زبان آور؛ امّا دلش از شب ديجور، تاريكتر است، و (در مقابل) به شخصى برمىخورى كه نمىتواند با زبانش آنچه را در دلش هست، بازگو كند؛ امّا دلش به سان روشنايى چراغ، روشنايى دارد.
414. امام صادق(ع): هرگاه ديدى كه حق مُرده و اهلش از بين رفته است... و ديدى كه بالاى منابر به پرهيزگارى فرمان مىدهند، اما گوينده بدانچه فرمان مىدهد، عمل نمىكند... پس برحذر باش، و از خداوند نجات بطلب.
415. امام صادق(ع) - بر اساس آنچه در مصباح الشريعة به ايشان نسبت داده شده
است: مَثَل موعظه كننده و شنونده موعظه، به سان بيدار و خواب است. هر كس از خواب غفلت و مخالفتها و نافرمانىها بيدار شود، شايسته است كه ديگرى را از آن خواب بيدار كند؛ امّا آنكه در پرتگاههاى مرزشكنى سير مىكند و با دوست داشتن سُمعه، ريا، شهرتو ظاهرسازى ميان مردم، در دشتهاى انحراف و ترك حيا غوطهور است و خود را به زيور صالحان آراسته است و با گفتارش آبادى درونْمايهاش را به رخ مىكشد، اما در حقيقت، عارى از آنهاست؛ وحشت حبّ ستايش او را در خود فرو برده و تاريكى آز بر او پرده افكنده است، وه كه هواى نفس، چه قدر او را در فتنه فرو افكنده، و چه قدر مردم را با سخنانش گمراه كرده است!
416. امام رضا(ع): براى امام، نشانههايى است:... بدانچه به مردم فرمان مىدهد، بيشتر از آنان عمل كند، و از آنچه نهيشان مىدارد، از آنان بيشتر اجتناب كند.
ر. ك: ص243 (هماهنگى دل با زبان)، ص247 (دعوت با عمل كردن پيش از زبان)، ص387 (آثار تبليغ عملى).
خطر مبلّغى كه بدانچه مىگويد، عمل نمىكند
417. رسول خدا(ص): من از مؤمن يا مشرك بر امّتم نمىترسم؛ زيرا خداوند، به خاطر ايمان، مؤمن را باز مىدارد، و به خاطر شرك، مشرك را ريشهكن مىكند؛ امّا بر شما از كسى بيم دارم كه منافقْ دل و زبانآور
است؛ آنچه را معروف مىدانيد، مىگويد؛ امّا بدانچه منكر مىشماريد، عمل مىكند.
418. امام على(ع) - در بيان ويژگىهاى فاسقان -: و شخصى ديگر كه عالم نام گرفته، اما عالم نيست، بلكه نادانىها را از جاهلان و گمراهىها را از گمراهان برمىگيرد، و براى مردم، از رشتههاى غرور و سخن دروغ، دامها تعبيه مىكند. قرآن را بر آراى خود حمل مىكند و حق را بر هواهاى نفسانىاش مىپيوندد. مردم را از (انجام دادن) گناههاى بزرگ، ايمن مىگرداند، و جرمهاى بزرگ را آسان جلوه مىدهد. مىگويد: در برابر شبههها توقّف مىكنم؛ اما در آن فرو مىافتد، و مىگويد: از بدعتها گوشه مىگيرم؛ اما در ميان آن فرو مىخسبد. صورت او صورت انسان است؛ اما دلش دل حيوان است. نه باب هدايت را مىشناسد تا از آن پيروى كند، و نه باب كوردلى را مىشناسد، تا از آن باز ايستد. چنين شخصى، مُرده زندگان است.
419. امام على(ع): مبغوضترينِ آفريدگان نزد خدا دو تناند: شخصى كه خداوند، او را به خود واگذاشته و او از جادّه ميانه و راست، منحرف شده و از گفتار بدعتآميز و فراخوانى به گمراهى شادمان است. او براى آن كه به او فريفته شود، فتنه است. او از هدايت پيشينيان، گمراه است، و براى هر كس كه در زمان حيات و پس از مرگش به او اقتدا كرده، گمراه كننده است. خطاهاى ديگران را به دوش مىكشد و در گرو گناهان خويشتن است؛ و كسى كه لباس نادانى به تن كرده و در ميان نادانان مردم، جاى گرفته و با شتاب در تاريكىهاى فتنه رهسپار است و به آنچه در پيمان سازش است، نابيناست؛ آدمىصورتان، او را عالم مىنامند، در حالى كه عالم نيست.
كيفر مبلّغى كه بدانچه مىگويد، عمل نمىكند
420. رسول خدا(ص): در شب معراج به مردمى برخوردم كه لبهاى آنان رابا قيچىهايى از آتش مىبُريدند و هرچه بُريده مىشد، جايش پُر مىشد. گفتم: اى جبرئيل! اينها چه كسانىاند؟ گفت: سخنوران امّت تواند كه بدانچه مىگويند، عمل نمىكنند و كتاب خدا را مىخوانند، اما آن را به كار نمىبندند.
421. رسول خدا(ص): شب معراج به مردمى برخوردم كه لبهاى آنان را با قيچىهايى از آتش مىبُريدند. گفتم: اينان چه كسانىاند؟گفتند: سخنورانى از مردم دنيا هستند كه مردم را به نيكوكارى فرمان مىدهند، امّا خود را فراموش مىكنند، در حالى كه قرآن مىخوانند. آيا نمىانديشند؟
422. رسول خدا(ص): در جهنّم، آسيابهايى است كه با عالمان مىچرخد.آنان كه در دنيا ايشان را مىشناختند، چون آنان را مىبينند، مىگويند: چه كسى شما را بدينجا كشانده، در حالى كه ما از شما دانش آموختهايم؟ مىگويند: ما شما را به كارى كه فرمان مىداديم و خود، با انجام دادن كارى ديگر با شما مخالفت مىكرديم.
423. رسول خدا(ص) - در وصيّت خود به ابوذر -: اى ابوذر! گروهى از بهشتيان، گروهى از جهنّميان را مىبينند. به آنان مىگويند: چه چيزى شما را در
آتش درافكنده، در حالى كه ما به يُمن ادب و علم آموزى از شما به بهشت وارد شدهايم؟ در پاسخ مىگويند: ما شما را به نيكى فرمان مىداديم؛ امّا خود به آن عمل نمىكرديم.
424. رسول خدا(ص): شخصى را روز قيامت مىآورند و در آتش افكنده مىشود و رودههاى او در آتش فرو مىافتند، و چنان كه الاغ به دور آسيابش مىچرخد، دور خود مىچرخد. جهنّميان به دور او گِرد آمده، مىگويند: فلانى! تو را چه شده است؟ آيا تو ما را به معروف فرمان نمىدادى و از منكر بازمان نمىداشتى؟ مىگويد: شما را به معروف فرمان مىدادم؛ امّا خود بدان عمل نمىكردم، و از منكرْ نهيتان مىكردم، امّا خود از آن اجتناب نمىنمودم.
425. رسول خدا(ص): روز قيامت، عالمان بد را مىآورند و در آتش جهنّم مىافكنند، و برخى از ايشان به روده، به سان چرخيدن الاغ به دور آسياب، چرخانده مىشوند. به او گفته مىشود: واى بر تو! ما به دست تو هدايت شدهايم. تو را چه شده است؟ گويد: در آنچه شما را نهى مىكردم، با شما همصدا نبودم.
426. رسول خدا(ص): ده دسته از امّت مرا به صورت پراكنده محشور مىكنند: ... برخى از آنان كَر و لال و فاقد عقلاند، و برخى زبانشان را مىجَوَندو چرك از دهانشان خارج مىشود... آنان كه زبانهاى خود را مىجَوَند، علما و قضاتاند كه كردارشان با گفتارشان هماهنگ نبوده است.
427. رسول خدا(ص): هر كس مردم را به گفتار يا كردارى دعوت كند و خود بدان
عمل نكند، هماره مشمول خشم خداست تا آنكه از اين كار بايستد، يا بدانچه مىگويد يا بدان فرا مىخواند، عمل كند.
428. امام باقر(ع) - خطاب به يزيد صائغ -: اى يزيد! حسرت آنان كه عدالترا توصيف كردهاند، امّا با آن به مخالفت برخاستهاند، در روز قيامتاز همه شديدتر است، و شاهد آن، اين سخن خداوند متعال است: «تا آنكه (مبادا) كسى بگويد: دريغا بر آنچه در حضور خدا كوتاهى ورزيدم!».
اكراه (وادار كردن)
قرآن
در دين هيچ اجبارى نيست. و راه از بيراهه به خوبى آشكار شده است. پس هر كس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، به يقين به دستاويزى استوار، كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است؛ و خداوند، شنواى داناست.
و اگر پروردگار تو مىخواست، قطعاً هر كه در زمين است، همه آنها يكسر ايمان مىآورند. پس آيا تو مردم را ناگزير مىكنى كه بگروند؟
پس تذكّر ده كه تو تنها تذكّر دهندهاى. بر آنان تسلّطى ندارى، مگر كسى كه روى بگردانَد و كفر ورزد.
و تو به زور وادارنده آنان نيستى. پس به (وسيله) قرآن، هر كه را از تهديد (من) مىترسد، پند ده.
شايد تو از اينكه (مشركان) ايمان نمىآورند، جان خود را تباه سازى. اگر بخواهيم، معجزهاى از آسمان بر آنان فرود مىآوريم تا در برابر آن، گردنهايشان خاضع گردد.
شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه، در پيگيرىِ (كار)شان تباه مىكنى. در حقيقت، ما آنچه را كه بر روى زمين است، زيورى براى آن قرار داديم، تا آنان را بيازماييم كه كدام يك از ايشان نيكوكارترند.
حديث
429. التوحيد - به نقل از ابو الصلت عبدالسلام بن صالح هروى -: روزى مأمون از على بن موسى الرضا(ع) پرسيد: اى فرزند رسول خدا! معناى اين آيه شريف چيست: «و اگر پروردگار تو مىخواست، قطعاً همه آنان كه در زميناند، ايمان مىآورند. پس آيا تو مردم را ناگزير مىكنى كه بگروند؟»؟ فرمود: «پدرم موسى بن جعفر، به نقل از پدرش جعفر بن محمد، به نقل از پدرش محمد بن على، به نقل از پدرش على بن حسين، به نقل از پدرش حسين بن على، به نقل از پدرش على بن ابىطالب(ع) برايم روايت كرد كه مسلمانان به رسول خدا گفتند: اى رسول خدا! اگر هر تعداد از مردم را كه مىتوانستى به اسلام وادار كنى، وادار مىكردى، شمارِ ما فراوان مىشد و بر دشمنانمان قوّت مىيافتيم. رسول خدا فرمود: «من خداوند را با بدعتى كه برايم بنيان نگذاشته، ملاقات نخواهم كرد و من جزو مداخلهگران نيستم». در پى آن، خداوند متعال اين آيه را
فرو فرستاد: اى محمد! «و اگر پروردگار تو مىخواست، همه آنان كه در زميناند، ايمان مىآورند»؛ امّا به شيوه وادار ساختن و از روى ناچارى در دنيا، همانگونه كه در آخرت با مشاهده عذاب، ايمان مىآورند، و اگر با آنان چنين كنم، استحقاق پاداش يا ستايش را ندارند؛ امّا من خواستهام تا آنان از روى اختيار، بدون ناچارى ايمان بياورند تا از سوى من، استحقاق قربت، كرامت و جاودانگى در بهشت جاويد را پيدا كنند.
دروغگويى
قرآن
و براى آنچه زبان شما به دروغ مىپردازد، مگوييد: «اين حلال است و آن حرام» تا بر خدا دروغ بنديد؛ زيرا كسانى كه بر خدا دروغ مىبندند، رستگار نمىشوند.
بگو: «به من خبر دهيد به آنچه از روزى كه خدا براى شما فرو آورده. (چرا) بخشى از آن را حرام و (بخشى را) حلال گردانيدهايد؟». بگو: «آيا خدا به شما اجازه داده يا بر خدا دروغ مىبنديد؟».
و چه كسى ستمكارتر از آن كس است كه بر خدا دروغ بندد؟ آنان بر پروردگارشان عرضه مىشوند، و گواهان خواهند گفت: «اينان بودند كه بر پروردگارشان دروغ بستند. هان، لعنت خدا بر ستمكاران باد!».
ر. ك: آل عمران، آيه 94؛ نساء، آيه 50؛ يونس، آيه 69؛ عنكبوت، آيه 13؛ حاقّه، آيه 44 - 47.
حديث
430. رسول خدا(ص): هر كس قرآن را طبق رأى خود تفسير كند، بر خداوند دروغ بسته است.
431. المعجم الكبير - به نقل از مالك بن عبداللَّه غافقى -: رسول خدا فرمود: بر شما باد قرآن كه به زودى به سوى قومى باز مىگرديد كه شيداى حديث كردن از من هستند. پس هر كس كه چيزى را به عقل دريافته، بازگو كند، و هر كس بر من افترا بزند، بايد جايگاه يا چيزى را (نمىدانم كدام يك را فرمود) از جهنّم، فراهم سازد.
432. رسول خدا(ص): دروغ بستن بر من، به سان دروغ بستن بر كس ديگر نيست. هر كس بر من از روى عمد دروغ بندد، بايد جايگاهش را از آتش فراهم سازد.
433. امام على(ع): اى مردم! سه دسته دين ندارند: كسى كه به انكار يك آيه از قرآن اعتقاد داشته باشد؛ و كسى كه به باطلى دروغين بر خداوند اعتقاد داشته باشد؛ و آنكه به اطاعت از كسى كه خداوند متعال را نافرمانى مىكند، اعتقاد داشته باشد.
434. امام باقر(ع) - خطاب به ابو نعمان -: اى ابو نعمان! بر ما دروغى را نسبت مده، كه دين حنيف... از تو سلب مىشود كه تو به ناگزير نگاه داشتهو سؤال خواهى شد. پس اگر راست گفته باشى، تو را تصديق مىكنيم، و اگر دروغ گفته باشى، تكذيبت مىكنيم.
435. امام صادق(ع): دروغ بستن بر خدا و رسولش از جمله گناهان كبيره است.(1)
436. امام كاظم(ع): رسول خدا فرمود: «از تكذيب خداوند، پروا كنيد!».گفته شد: اى رسول خدا! تكذيب خدا چگونه است؟ فرمود: «شخصى از شما مىگويد: "خداوند فرمود"؛ اما خداوند مىفرمايد: "تو دروغ مىگويى، من آن را نگفتهام". يا مىگويد: "خداوند نفرموده است" وخداوند مىفرمايد: "دروغ مىگويى. من آن را گفتهام".
سخن گفتن بدون علم
قرآن
آنگاه كه آن (بهتان) را از زبان يكديگر مىگرفتيد و با زبانهاى خود، چيزى را كه بدان علم نداشتيد، مىگفتيد و مىپنداشتيد كه كارى سهل و ساده است با اينكه آن (امر) نزد خدا بس بزرگ بود.
حديث
437. رسول خدا(ص) - خطاب به ابن مسعود -: اى ابن مسعود! درباره چيزى از روى علم (و يقين) سخن نگو، مگر آن را شنيده يا ديدهباشى؛ زيرا خداوند متعال مىفرمايد: «و چيزى كه بدان علم ندارى، دنبال مكن؛ زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد».
438. رسول خدا(ص): خداوند، علم را با كشيدن از مردم نمىگيرد؛ بلكه با گرفتن علما، علم را مىگيرد، و هر زمان عالمى باقى نمانَد، مردمْ نادانان را
بزرگان خود بر مىگزينند، و از آنان مىپرسند و آنان نيز از روى جهل پاسخ مىدهند. بدين طريق، خود گمراه مىشوند و ديگران را گمراه مىسازند.
439. امام على(ع) - خطاب به فرزندش حسن(ع) -: در آنچه نمىدانى، سخن را واگذار، و مخاطب ساختن را در آنجا كه بدان مكلّف نيستى، وا نهْ، و از راهى كه از گمراهىاش بيم دارى، اجتناب كن.
440. امام على(ع): آنچه را نمىدانى، نگو، هرچند آنچه را مىدانى اندك باشد؛ و نگو آنچه را كه دوست ندارى دربارهات گفته شود.
441. امام على(ع): از سخن گفتن درباره آنچه كه راهبردش را نمىشناسىو از حقيقت آن آگاه نيستى، پرهيز كن؛ زيرا گفتارت رهنمون عقل توست و جملات تو از آگاهى تو خبر مىدهد! تا آنجا كه در ايمنى باشى، از طولانى كردن گفتارْ اجتناب كن، و تا آنجا كه مىتوانى، گفتارت را كوتاه كن؛ زيرا براى تو مناسبتر است و بر فضيلت تو دلالت بيشترى دارد.
442. امام على(ع): آنچه را نمىدانى مگو، كه با خبر دادن در آنجا كه مىدانى، مورد اتّهام قرار مىگيرى.
443. امام على(ع): از جمله حكمت آن است كه: ... درباره آنچه نمىدانى، سخن مگويى.
444. امام على(ع): عقل آن است كه آنچه را مىدانى بگويى، و بدانچه سخن مىگويى، عمل كنى.
445. امام على(ع): آنچه را نمىدانيد، مگوييد كه بيشترين حق، در آن چيزى است كه نمىدانيد.
446. امام صادق(ع) - خطاب به عبداللَّه بن جندب -: اى فرزند جندب! درباره مخاطبانِ گناهكار خود، جز به نيكى سخن مگوييد... هر كس ما را دنبال كند و ولايت ما را بپذيرد، و ولايت دشمنان ما را نپذيرد و آنچه را مىداند بگويد و از آنچه نمىداند يا بر او دشوار آمده، خاموش مانَد، در بهشت است.
كتمان علم
قرآن
كسانى كه آنچه را خداوند از كتاب نازل كرده، پنهان مىدارند و بدان، بهاى ناچيزى به دست مىآورند، آنان، جز آتش در شكمهاى خويش فرو نبرند، و خدا روز قيامت با ايشان سخن نخواهد گفت، و پاكشان نخواهد كرد،و عذابى دردناك خواهند داشت.
و (ياد كن) هنگامى را كه خداوند از كسانى كه به آنان كتاب داده شده، پيمان گرفت كه حتماً بايد آن را (به وضوح) براى مردم بيان نمايندو كتمانش مكنيد. پس آن (عهد) را پشت سر خود انداختند و در برابر آن، بهايى ناچيز به دست آوردند؛ و چه بد معاملهاى كردند!
حديث
447. رسول خدا(ص): هر كس دانشى را كه خداوند بدان در كار مردم يا كار دين، سود مىرساند، كتمان كند، خداوندْ دهان او را با لگامى از آتش، لگام مىزند.
448. امام على(ع): هرگاه براى حق (مخاطب) شايستهاى يافتى، از اظهار آن خوددارى مكن.
449. امام على(ع): شبيهترينِ مردم به پيامبران الهى، حقگوترين آنان است.
450. امام باقر(ع) - در نامهاش به سعد الخير -: اگر عالمانْ نصيحت را كتمان كنند، خود خيانتكارند، اگر با ديدن سرگردانِ گمراهى، او را هدايت نكنند، يا با ديدن مردهاى او را زنده نكنند؛ و چه كار بدى انجام مىدهند؛ زيرا خداوند متعال در قرآن، از آنان پيمان گرفته كه به معروف و به آنچه مأمور شدهاند، امر كنند و از آنچه از انجام دادنش نهى شدهاند، نهى كنند، و اينكه بر كار نيك و تقوا يكديگر را يارى رسانند، و بر گناهو دشمنى به يكديگر، كمك نرسانند.
ر. ك: ص147 (مبارزه با بدعتها).
خود را به زحمت انداختن
451. رسول خدا(ص): خداوند لعنت كند كسانى كه به سان شكافتن مو در كلام، موشكافى(2) كنند!
452. رسول خدا(ص): خداوند هيچ پيامبرى را جز به عنوان مبلّغ برنينگيخت،و موشكافى گفتار و خطابهها از شيطان است.
453. رسول خدا(ص): بر شما باد كم سخن گفتن! و شيطان شما را به هواخواهى نكشاند، كه موشكافى گفتار، از رخنههاى شيطان است.
454. رسول خدا(ص) - خطاب به عبداللَّه بن رواحه -: از آهنگين گويى اجتناب كن، كه بدتر از روانگويى به بندهاى داده نشده است.
455. امام على(ع): بسيار از خطابهها از رخنههاى شيطان است.(3)
456. امام صادق(ع) - بر اساس آنچه كه در مصباح الشريعة به ايشان منسوباست -: آفت عالمان، ده چيز است: ... و خود را به زحمت اندختن باآراستن گفتار با الفاظ زايد.
خود را به رنج افكندن
457. رسول خدا(ص): خداوند، مرا تنها به عنوان مبلّغ برانگيخته نه به عنوان زحمت دهنده.
458. رسول خدا(ص): خداوند، مرا براى رنج دادن ديگران يا رنج دهنده به خود برنينگيخت؛ بلكه مرا به عنوان آموزنده و آسان گيرنده مبعوثكرده است.
459. رسول خدا(ص): بياموزيد و توبيخ نكنيد، كه آموزنده از توبيخ كننده بهتر است.
طولانى كردن
460. رسول خدا(ص): موسى(ع)، خضر(ع) را ملاقات كرد و به او گفت:مرا اندرز ده! خضر گفت: اى خواهان علم! خستگى گوينده از شنونده كمتر است. پس هنگام سخن گفتن، همنشينانت را خسته مكن.
461. رسول خدا(ص): بيان، فزونى گفتار نيست؛ بلكه گفتارى فيصله دهنده در موردى است كه خداوند دوست دارد.
462. أعلام الدين: (رسول خدا) مرد باديه نشينى را ديد كه سخن مىگويد و آن را طولانى كرده است. به او فرمود: «زبانت چند حجاب دارد؟». گفت: دو لب و دندانهايم. فرمود: «استوار و كوتاه سخن بگو؛ زيرا خداوند متعال، فزونى در گفتار را ناپسند مىشمُرَد. خداوند، چهره كسى را كه گفتارش را كوتاه كند و به نيازش بسنده كند، شاداب سازد!».
463. رسول خدا(ص): مبغوضترينِ شما نزد من و دورترين جايگاه شما از من
در روز قيامت، كسانىاند كه از روى تكلّف، پُرگويى مىكنند، بيهوده مىگويند، و دهانشان را به زيادهگويى باز مىگذارند.
464. رسول خدا(ص): آيا بدترينتان را به شما معرّفى كنم؟ آنان، پُرگويانو پُرحرفها هستند. آيا بهترينتان را به شما معرّفى كنم؟ آنكه اخلاقش از همه بهتر است.
465. امام على(ع): آفت گفتار، طولانى ساختن است.
466. امام على(ع): هر كس سخن را در آنچه شايسته نيست طولانى سازد، خود را در معرض نكوهش قرار داده است.
467. امام على(ع): زيادهگويى، باعث لغزش حكيم و خستگى بردبار است.پس زياده گويى مكن كه مايه رنج خواهى بود، و تفريط مكن كه مايه اهانت خواهى بود.
468. امام على(ع): زشتتر از درماندگى، زيادهگويىِ بيشتر از حدّ نياز است.
ر. ك: ص317 (رعايت اختصار).
درخواست مزد
قرآن
قوم نوح، پيامبران را تكذيب كردند، چون برادرشان نوح به آنان گفت:«آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستادهاى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمىكنم. اجر من، جز بر عهده پروردگارِ جهانيان نيست».
عاديان، پيامبران (خدا) را تكذيب كردند، آنگاه كه برادرشان هود به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستادهاى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمىكنم. اجر من، جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست».
ثموديان، پيامبران (خدا) را تكذيب كردند، آنگاه كه برادرشان صالح به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستادهاى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمىكنم. اجر من، جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست».
قوم لوط، فرستادگان را تكذيب كردند، آنگاه كه برادرشان لوط به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستادهاى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد، و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمىكنم. اجر من، جز برعهده پروردگار جهانيان نيست».
اصحاب اَيكه، فرستادگان را تكذيب كردند، آنگاه كه شعيب به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستادهاى درخورِ اعتمادم. از خدا پروا كنيد، و فرمانم ببريد؛ و بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمىكنم. اجر من، جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست».
اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است. پس به هدايت آنان اقتدا
كن. بگو: «من از شما هيچ مزدى بر اين (رسالت) نمىطلبم. اين (قرآن)،جز تذكّرى براى جهانيان نيست».
بگو: «مزدى بر اين (رسالت) از شما طلب نمىكنم و من از كسانى نيستم كه چيزى از خود بسازم (و به خدا نسبت دهم)».
بگو: «به ازاى آن (رسالت)، پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان».
بگو: بر اين (رسالت)، اجرى از شما طلب نمىكنم، جز اينكه هر كس بخواهد راهى به سوى پروردگارش (در پيش) گيرد.
بگو: «هر مزدى از شما خواستم، آن از خودتان! مزد من جز بر خدا نيست؛ و او بر هر چيزى گواه است»
ر. ك: يونس، آيه 72؛ هود، آيه 29 و 51؛ مؤمنون، آيه 72؛ يس، آيه 21؛ طور، آيه 40؛ قلم، آيه 46.
حديث
469. رسول خدا(ص): در كتاب نخستين نوشته شده است: اى پسر آدم! همانگونه كه رايگان علم آموختى، رايگانْ علم بياموز.
470. رسول خدا(ص): عالمان اين امّت دو تناند: يك نفر خداوند به او دانشى ارزانى داشته او آن را به مردم بذل مىكند و براى آن مزدى نمىگيردو آن را به بهايى نمىفروشد. اين، كسى است كه ماهيان دريا و چارپايان خشكى و پرنده در آسمان براى او طلب بخشش مىكند، و با سرورى و شرافت، نزد خداوند مىآيد تا آنكه همنشين پيامبران مىشود.
و شخصى ديگر كه خداوند به او دانشى داده؛ امّا او در بذل آن به بندگان خدا بخل مىورزد و براى آن مزد مىگيرد و آن را به بهايى مىفروشد. بر دهان چنين كسى در روز قيامت، از آتشْ لگام مىزنند
و شخصى آواز مىدهد: اين، كسى است كه خداوند به او دانش داده؛ امّا او در بذل آن به بندگان خدا بخل كرده و براى آن مزد گرفته و آن را به بهايى فروخته است. اينچنين خواهد بود تا از حسابْ فارغ شود.
471. رسول خدا(ص): خداوند دوست دارد كه بندهاى كارى را پيشه خود سازد تا با آن، از مردمْ بىنياز شود؛ امّا بندهاى را كه دانش را براى پيشه قرار دادن مىآموزد، دشمن دارد.
472. رسول خدا(ص): خداوند به آدم، هزار حرفه از ميان حرفهها آموختو به او فرمود كه به فرزندان و نسلت بگو: اگر صبر نمىكنيد، از رهگذر اين حرفهها دنيا را طلب كنيد و از راه دين، در جستجوى دنيا نباشيد؛ زيرا دين تنها براى من است. واى بر كسى كه از راه دين، دنيا را طلب كند! واى بر او!
473. امام على(ع): عالم، تنها زمانى عالم است كه... براى دانش خود، چيزى از متاع دنيا را دريافت نكند.
474. امام زين العابدين(ع): هر كس دانش را از يك تن پنهان سازد يا بر آن، مزد و عطيّه دريافت دارد، آن دانش، هرگز سودى به او نرساند.
475. امام صادق(ع): كسى كه مردم به او نياز دارند تا دين را به آنان بياموزد و او از آنان مزد بخواهد، بر خداوند متعال شايسته است كه او را در آتش جهنّم درافكند.
ر. ك: ص53 (حقوق مبلّغ).
بحثى درباره مُزد تبليغ
چنانچه گذشت، سيره قطعى انبياى الهى، عدم درخواست مزد در برابر تبليغ بود.آنان به طور مكرّر و مؤكّد اعلام مىكردند كه در برابر تلاشهايى كه براى ابلاغ پيامهاى الهى دارند، از مردمْ چيزى نمىخواهند. نخستين پيامبر اولوالعزم، حضرت نوح(ع)، صريحاً اعلام كرد كه خدماتش به جامعه، رايگان است. پيامبران ديگر، همچون: هود، صالح، لوط و شعيب(ع) نيز بدين شيوه عمل مىكردند. امّا نكته درخور تأمّلْ اين است كه پيامبر اسلام، به دستور خداوند متعال، مكلّف شد به امّت اعلام كند كه:
( ... لآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى).(4)
... در مقابل تبليغ رسالت، پاداشى از شما نمىخواهم، مگر دوستىِ خويشاوندانم.
و در پاسخ اين سؤال كه حكمت اين درخواست چيست، به امر الهى توضيح مىدهد:
(قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ).(5)
بگو: آنچه از شما به عنوان مزد رسالتْ خواستم، به سود شماست. پاداش من، فقط با خداست.
يعنى من هرگز چيزى در مقابل رساندن پيام الهى از شما نمىخواهم. من نيز همچون ساير انبياى الهى، بى مزد و منّت، خدمتگزار مردم هستم و آنچه بر آن نامِ مزد نهادهام، در واقع، چيزى نيست كه منافع شخصى مرا تأمين كند؛ بلكه به عكس، براى تأمين منافع شماست كه با اين تعبير لطيف و عاطفى، خواستم شما را بر حفظ آن برانگيزم تا پس از من، از راه صحيح و استوار، منحرف نگرديد.
و براى توضيح بيشتر فرمود:
(مَآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَآءَ أَن يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلاً).(6)
براى تبليغ رسالتم مزدى نمىخواهم؛ مگر اينكه هركس بخواهد، راهى به سوى پروردگارش (در پيش) گيرد .
بنابراين، آنچه پيامبر اسلام به عنوان مزد رسالت خواست، در حقيقت، انتخابراه خداست كه همان راه ارزشهاى دينى و تكامل مادّى و معنوى انسان استكه در رهبرى الهىتجسّم پيدا مىكند و اهل بيت پيامبر اسلام، كاملترين مصاديقرهبران الهى هستند.(7)
با عنايت به اين مقدمه در مورد مزد تبليغ، چند پرسش قابل طرح است:
1. حكمتِ آن همه تأكيد انبياى الهى، مبنى بر نخواستن مزد براى تبليغ رسالت چيست؟ و آيا با عنايت به سيره پيامبران الهى، مبلّغان - كه وارثان آنها هستند -، مىتوانند در مقابل تبليغ، از مردمْ مزد طلب كنند؟
2. گرفتن پاداش تبليغ، بدون درخواست آن، چه حكمى دارد؟
3. در صورتى كه تبليغْ رايگان باشد، نيازهاى اقتصادى مبلّغ چگونه تأمين مىگردد؟
الف) آثار زيانبار درخواست مزد براى تبليغ
براى پاسخ گفتن به سؤال اوّل و پى بردن به حكمت تأكيد انبياى الهى بر رايگان بودن تبليغات آنها كافى است قدرى در آثار زيانبار درخواست مزد براى تبليغ، تأمّل كنيم:
1. از ميان رفتن اخلاص
نخستين ركن اخلاقى تبليغ دين، اخلاص است كه با درخواست مزد براى تبليغ، اين ركن اساسى صدمه خواهد ديد و مبلّغ، مصداق كسانى خواهد شد كه امام على(ع) درباره آنان فرموده است:
يطلب الدنيا بعمل الآخرة، ولايطلب الآخرة بعمل الدّنيا.(8)
دنيا را طلب مىكند با اعمالى كه از آنِ آخرت است، و آخرت را طلب نمىكند با اعمالى كه از آنِ دنياست.
و بدين سان، كسى كه مىتوانست اُمور مربوط به زندگى دنيوى خود را با انگيزه الهى به اُمور اخروى تبديل نمايد،(9) اينك با درخواست پاداش براى تبليغ (كه امرى الهى و معنوى است)، آن را وسيله امرار معاش و تأمين زندگى (و به تعبير امام على(ع):دنيا خواهى) كرده است. در اين باره، از امام صادق(ع) روايت شده است:
من احتاج النّاس إليه ليفقِّهَهم فى دينهم، فيسألهم الاُجرة، كان حقيقاً على اللَّه أن يدخله نار جهنّم.(10)
هر كس كه مردم براى فراگيرى دينشان به او نيازمند باشند، و او از آنانمزد بخواهد، بر خداوند رواست كه او را در آتش جهنّم در اندازد.
2. كاهش اثر تبليغ
با صدمه ديدن ركن اخلاقى اخلاص، اثر تبليغ در سازندگى ديگران، كاهش مىيابد و گاه به صفر مىرسد؛ بلكه نتيجه عكس مىدهد؛ زيرا مردم، حق دارند به كسانى كه دين خدا را وسيله تأمين دنياى خود كردهاند، با ديده اتّهام بنگرند و آنان را ناصح و خيرخواه خود ندانند؛ چنانكه حضرت عيسى(ع) در اين زمينه مىفرمود:
الدينار داء الدّين، والعالم طبيب الدين؛ فإذا رأيتم الطبيب يجرّ الدّاء إلى نفسه فاتّهموه، واعلموا أنّه غير ناصح غيره.(11)
دينار، بيمارى دين و عالم، طبيب دين است. پس اگر طبيبى را ديديد كه بيمارى را به سوى خود مىكشد، به او بدگمان باشيد و بدانيد كه او خيرخواه ديگرى نيست.
3. تحريف ارزشهاى دينى
زيانبارترين اثر «تبليغ در برابر پاداش»، تحريف ارزشهاى دينى است. هنگامى كه تبليغ به صورت كالا درآيد، مبلّغ به جاى آنكه نياز مخاطب را در نظر بگيرد، خواست او را مورد توجّه قرار مىدهد و از اين رو، سعى مىكند كالاى خود را مطابق ميل وى تنظيم كند و بدينسان، چه بسا لازم بداند كه ارزشهاى دينى را تحريف كند تا دنياى خود را تأمين نمايد.
از ديدگاه قرآن كريم، تحريف كتب آسمانى پيشين، به همين ريشه خطرناك مىرسد كه جمعى از مبلّغان و پيشوايان دينى، در برابر بهايى اندك، براى تأمين خواست خداوندان زور و زر، حقايق دينى را تحريف كردند.(12)
ب) گرفتن مزد تبليغ، بدون درخواست
آثار زيانبارى كه بدانها اشارت رفت، هنگامى پديد مىآيند كه مبلّغ، درست به عكسِ انبياى الهى عمل كند؛ يعنى انبيا مىگفتند ما مزد تبليغ نمىخواهيم؛ امّا او بگويد كه مزد تبليغ مىخواهد و با دين خدا مانند يك كالا معامله كند. امّا اگر مبلّغ، درخواست مزد نداشته باشد، ليكن مردم براى تأمين زندگىاش چيزى به وى اهدا كنند، پذيرفتن آن منعى ندارد. در اين باره، از امام صادق(ع) روايت شده است:
المعلّم لا يعلّم بالأجر، ويقبل الهدية إذا اُهدى إليه.(13)
معلم، براى مزد تعليم نمىدهد؛ اما اگر هديهاى به او داده شود، آن را قبول مىكند.
همچنين حمزة بن حُمران، از امام صادق(ع) چنين روايت مىكند:
«من استأكل بعلمه افتقر». فقلت له: جعلت فداك! إنّ فى شيعتكو مواليك قوماً يتحمّلون علومكم ويبثّونها فى شيعتكم، فلا يعدمون على ذلك منهم: البرّ والصلّة والإكرام. فقال: «ليس أولئك بمستأكلين».(14)
«هر كس از راه علمش نان بخورد، مستمند خواهد شد». به ايشان گفتم: فدايت شوم! ميان شيعيان و دوستداران شما گروهى هستند كه دانشهاى شما را فرا مىگيرند و آن را ميان شيعيانتان منتشر مىسازند و در مقابل نيكى، انعام و هداياى آنان، بى بهره نمىمانند. فرمود: «اينان، كسانى نيستند كه با علم خود، نان مىخورند».
نكته درخور توجّه اين است كه گرفتن پاداش تبليغ، بدون درخواست آن، هرچند منعى ندارد و با برخى از مراتب اخلاص نيز سازگار است؛ امّا ترك آن، اولى محسوب مىشود و انبياى الهى و رهروان كامل آنها از پذيرفتن پاداشهايى اين گونه نيز اجتناب مىكردند و نه تنها در مورد تبليغ، بلكه در مورد هر كارى كه عمل اُخروى محسوب مىشود و براى خدا انجام دادهاند، حتى در سختترين شرايط اقتصادى، حاضر نبودند پاداشى دريافت كنند. در اين باره، داستان بسيار آموزندهاى از حضرت موسى(ع) نقل شده است كه در پى مىآيد.
داستانى از اخلاص موسى(ع)
حضرت موسى(ع)، قبل از نبوّت، پس از آن كه از چنگ فرعونيان گريخت، با تحمّل مشكلات فراوان، خود را به شهر «مَديَن» (شهر شعيب(ع» رساند. در نزديكىهاى شهر، چاه آبى بود كه شبانها براى آب دادن گوسفندان خود، اطراف آن جمع شده بودند. در كنار شبانان، دو دختر را مشاهده كرد كه به چاه، نزديك نمىشوند. متوجّه شد كه آنان براى آب دادن گوسفندان خود، نياز به كمك دارند. به آنها كمك كرد و گوسفندان، سيراب شدند و دختران، همراه گوسفندان خود بازگشتند. گرسنگى، موسى(ع) را سخت آزار مىداد. دست به دعا برداشت و گفت:
(رَبِّ إِنِّى لِمَآ أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ)!(15)
پروردگارا! من به هر خيرى كه به سويم بفرستى، سختْ نيازمندم.
امام على(ع) در اين باره مىفرمايد:
فواللَّه ما سأل إلّا خبزاً يأكله!(16)
سوگند به خدا كه موسى، جز نانى براى خوردن درخواست نكرد.
در اين هنگام، يكى از آن دو دختر، بازگشت و به موسى(ع) گفت:
(إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا).(17)
پدرم تو را مىطلبد تا تو را به پاداش آب دادن (گوسفندان) براى ما مزد دهد.
موسى(ع)، همراه او به خانه آنها رفت. معلوم شد دخترانى كه در كنار چاه آب ديده و به آنها كمك كرده بود، فرزندان شعيبِ پيامبر هستند.
هنگامى كه موسى(ع) وارد خانه شعيب(ع) شد، وقت شام بود و غذا آماده. حضرت شعيب به جوان تازه وارد، تعارف كرد و فرمود:
يا شابّ! إجلس فتعشّ.
اى جوان! بنشين و شام بخور.
امّا موسى(ع)، همچنان ايستاده بود و بر سرِ سفره نمىنشست و در پاسخ ميزبان گفت:
أعوذ باللَّه!
به خدا پناه مىبرم!
شعيب(ع) كه از اين برخورد او شگفتزده شده بود، گفت:
ولِمَ ذلك؟ ألست بجائع؟
چرا چنين مىگويى؟ آيا تو گرسنه نيستى؟
موسى(ع) در پاسخ گفت:
بلى! ولكن أخاف أن يكون هذا عوضاً لما سقيت لهما، وإنّا أهل بيت لا نبيع شيئاً من عمل الآخرة بملئ الأرض ذهباً!
آرى (گرسنهام)، امّا مىترسم كه اين شام در مقابل آب دادن به آن دو دختر باشد، و ما خاندانى هستيم كه هيچ عملى براى آخرت را به كره زمينِ انباشته از طلا نمىفروشيم.
شعيب(ع) گفت:
لا واللَّه يا شابُّ! ولكنها عادتى وعادة آبائى، نقرى الضّيف و نطعم الطعام.
اى جوان! به خدا قصد ما اين نيست؛ بلكه اين مرام من و پدران من است كه ميهمان را مىنوازيم و اطعام مىكنيم.
در اين هنگام، موسى(ع)، كنار سفره نشست و مشغول خوردن شد.(18)
ج) راههاى تأمين نيازهاى اقتصادى مبلّغ
بنا بر اين كه مزد تبليغ از نظر اسلام، در هر صورتْ نكوهيده است، اين سؤال قابل طرح است كه: نيازهاى مبلّغ، از چه طريقى بايد تأمين شود؟
1. كسب در كنار تبليغ
جمعى از روشنفكرنماها، از حدود نيمقرن پيش مىپنداشتند كه روحانى بودن،اساساً شغل نيست و مبلّغان، بايد ضمن شغلهاى ديگر، به ترويج ارزشهاى دينىو هدايت مردم بپردازند . آنان مىگفتند: اگر روحانيان در كنار تبليغ، به كسب و كار نيز بپردازند و نيازى به مردم نداشته باشند، مىتوانند اسلام را آن گونه كه هست،به مردم ارائه كنند و تحت تأثير خواست كسانى كه نيازهاى اقتصادى آنان را تأمين مىكنند، قرار نگيرند.
هر چند نياز مستقيم روحانيان به مردم، آثار زيانبارى دارد (كه توضيح آن گذشت)؛ امّا اين راه حل هم صحيح نيست و به فرموده امام خمينى(ره)، اين فكر، بيشتر از ناحيه كسانى مطرح شده است كه با اساس روحانيت و اسلام، مخالف هستند. روحانى بودن، كارى است مثل كارهاى ديگر و در شرايط كنونى، ممكن نيست كسى در رشتههاى مختلف علوم اسلامى تخصّص داشته باشد و در ضمن، كار ديگرى هم براى تأمين نيازهاى زندگى داشته باشد.
2. تأمين نيازهاى اقتصادى مبلّغ توسط حكومت
در شرايطى كه نظام اسلامى موفّق به اجراى احكام نورانى اسلام به طور كامل شده باشد و بيتالمال مسلمانان، به طور متمركز در اختيار دولت اسلامى باشد واز سوى ديگر، نيازى به نظارت حوزههاى علميه و پيشوايان دينى بر دستگاههاى اجرايى و تقنينى و قضايى نباشد، شايد بهترين راه تأمين نيازهاى اقتصادى روحانيان و از جمله مبلّغان، دولت اسلامى باشد؛ امّا چنين شرايطى شايد تنها در عصر حكومت امام مهدى(عج) تحقّق يابد.
در شرايط كنونى، استقلال اقتصادى روحانيان، ضرورى به نظر مىرسد وعدم استقلال روحانيان، به معناى تبعيّت و دنبالهروى از سياستهاى حكومت خواهد بود، در صورتى كه روحانيان بايد راهنما و مرشد زمامداران باشند .
3. خودگردانى اقتصادى
سومين راه تأمين نيازهاى اقتصادى مبلّغان، خودگردانى اقتصادى طبقه روحانىاست؛ بدين معنا كه مديران حوزههاى علميه، بودجههاى ويژه تحصيل و تبليغ علوم دينى را به گونهاى سامان دهند كه بتوانند زندگى متوسط و شرافتمندانهاى را براى همه محصّلان، محقّقان و مبلّغان فراهم سازند. ترديدى نيست كه با مديريت صحيح، بودجههايى كه در حال حاضر در اختيار روحانيان است (مانند: خمس، زكات و هداياى مردمى و...)، تأمين نيازهاى اقتصادى طبقه روحانى و نظام روحانيت، به سادگى امكان پذير است.
4. تقويت بنيه معنوى
شايد برخى وقتى مىشنوند كه تقويت معنويت، يكى از راههاى تأمين نيازهاى اقتصادى است، شگفتزده شوند؛ ولى عقل و نقل، و روايت و درايت، مؤيّد اين مدّعاست.
پيش از هرگونه توضيح در اين باره، گفتنى است كه در مورد تأمين هزينه زندگى روحانيان، وظيفهاى بر عهده مديران مراكز دينى و تبليغى است و وظيفهاىنيز برعهده آحاد كسانى است كه متصدّى ارشاد و هدايت مردم هستند. وظيفه مديران مجامع روحانى - چنانكه بدان اشاره شد -، ساماندهى بودجههايى است كه در اسلام براى اين امر، پيش بينى شدهاست؛ امّا آنچه در اينجا درصدد بيان آن هستيم، وظيفه شخص مبلّغ است، كه نه تنها منافاتى با وظيفه مديران روحانيان ندارد،بلكه مكمّل آن است.
تضمين اقتصادى خداوند متعال
در روايات متعددى تصريح شده است كه خداوند متعال، علاوه بر اينكه ضامن روزى همه مردم و همه جنبدگان است،(19) ضمانت ويژهاى براى اهل علم و كسانى كه خود را وقف ارشاد و هدايت مردم كردهاند، دارد.
رسول اكرم در اين باره مىفرمايد:
إنَّ اللَّهَ تَعالى قَد تَكَفَّلَ لِطالِبِ العِلمِ بِرِزقِهِ خاصَّةً عَمّا ضَمِنَهُلِغَيرِهِ.(20)
خداوند متعال، روزىاى را كه براى ديگران ضمانت كرده، بخصوص براى دانشجو، متكفّل شده است.
مَن تَفَقَّهَ فى دينِ اللَّهِ، كَفاهُ اللَّهُ هَمَّهُ، و رَزِقَهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِبُ.(21)
هر كس در دين خداوند به ژرفكاوى بپردازد، خداوند، كار او را كفايت مىكند و از آنجا كه گمان نمىبرد، روزىاش مىرساند.
اين احاديث، در حقيقت، شرح آياتى است كه تصريح مىكند:
(وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَايَحْتَسِبُ، وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ).(22)
و هر كس از خدا پروا كند، (خدا) براى او راه بيرون شدن قرار مىدهد، و از جايى كه حسابش را نمىكند، به او روزى مىرساند؛ و هر كس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است.
بىترديد، يكى از مصاديق بارز تقوا و توكّل، تفقّه (ژرفكاوى) در دين، براى خدا و خدمت به خلق است. كسى كه بنيه معنوى خود را تقويت كرده و با سرمايه تقوا و توكّل، به فراگيرى دانش و تحقيق و ارشاد مردم پرداخته است، خداوند متعالْ ضمانت كرده كه زندگى او را «مِن حيث لا يحتسب» و از راهى كه خود مىداند، تأمين كند. تجربه قطعى اهل علم نيز مؤيّد اين پيشگويى قرآن كريم و احاديث اسلامى است .
1. در اين جا مناسب است از دو حكايتى كه محدّث نورى در بحث «پرهيز از دروغگويى در بيان مصيبتهاى سيد الشهداء(ع)» نقل كرده است، ياد كنيم:
1) «شخصى در شهر كرمانشاه، خدمت عالم كامل جامعِ فريد، آقا محمّد على(ره)، صاحب مقامع رسيده و عرض كرد: در خواب مىبينم كه به دندان خود، گوشت بدن مبارك حضرت سيد
الشهدا(ع) را مىكَنَم. آقا او را نمىشناخت. سر به زير انداخت و متفكّر شد. سپس به او فرمود: شايد روضه خوانى مىكنى. عرض كرد: بلى. فرمود: يا ترك كن يا از كتب معتبر نقل كن» (لؤلؤ و مرجان، ص 169 - 170).
2) «سيد فاضلى از معتبرترين روضه خوانان، شبى در خواب ديد كه گويا قيامت شده و خلقدر نهايت وحشت و حيرت(اند) و هر كس به حال خود مشغول و ملائكه ايشان را مىرانند بهسوى حساب و با هر تنى دو موكّل بود و من چون اين داهيه را ديدم، در انديشه عاقبت خود كه با اين بزرگى امر به كجا خواهد كشيد. در اين حال، دو نفر از آن جماعت مرا امر نمودند به حضور در محضر خاتم النبيين - صلّى اللَّه عليه وآله -. چون مآل كار خطرناك بود، مسامحه كردم. قهراً مرا كشاندند. يكى در پيش، ديگرى در عقب و من در وسط، هراسان و ترسناك سير مىكرديم كه ديدم عمارى بسيار بزرگى بر دوش جماعتى از طرف راست راه مىروند. به الهام الهى دانستم كه در آن عمارى، سيده زنان عالم است - صلوات اللَّه عليها - و چون به عمارى نزديك شديم، فرصت را غنيمت دانسته، از دست موكّلان، فرار (كردم) و خود را به زير عمارى رساندم. آن را قلعه محكم و محلّ منيعى ديدم كه پيش از من جمعى از گناهكاران به آنجا پناه برده بودند و موكّلين را ديدم از عمارى دور(اند) و قدرت بر نزديك شدن به عمارى ندارند و به همان اندازه دورى با ما سير مىكنند و به اشاره، التماس كردند برگرديم، قبول نكرديم. آن گاه به اشاره ما را تهديد كردند. چون تكيه گاه خود را محكم ديديم، ما نيز ايشان را تهديد مىكرديم و با همين قوّت قلب سير مىكرديم كه ناگاه، رسولى از جانب رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - رسيد و به آن معظّمه از جانب آن جناب گفت كه جمعى از گناهكاران امّت به تو پناه آوردهاند. ايشان را روانه كن كه به حساب ايشان برسيم. پس آن مخدّره اشاره فرمود كه موكّلان از هر طرف رسيدند و ما را به موقف حساب كشاندند. در آن جا منبرى ديديم بسيار بلند كه پلّههاى زيادى داشت و سيد انبيا - صلّى اللَّه عليه و آله - بر بالاى آن نشسته و امير المؤمنين(ع) بر پلّه اوّل آن ايستاده و مشغول است به رسيدن حساب خلايق و آنها در پيش روى آن حضرت، صف كشيده(اند). چون نوبت حساب به من رسيد، مرا مخاطب كرد و به نحو سرزنش و توبيخ فرمود: "چرا ذلّت فرزندم حسين را خواندى و او را به مذلّت و خوارى نسبت دادى؟". پس در جواب متحيّر شدم و جز انكار، چاره نديدم. پس منكر شدم كه نخواندم. پس ديدم دردى به بازويم رسيد، گويا ميخ آهنى در آن فرو رفته. ملتفت شدم به طرف خود. مردى را ديدم كه در كفَش طومارى است. آن را به من داد. گشودم، ديدم صورتْ مجلس من در آن بود و در هر جا هر وقت هر چه خوانده بودم، در آن ثبت شده بود و از آن جمله، همان فقره كه از من سؤال كردند.
پس حيله ديگر به خاطرم آمد. گفتم مجلسى - رحمه اللَّه - آن را در جلد دهم بحار ذكر كرده. پس به يكى از خدّام حاضر فرمود: "برو از مجلسى آن كتاب را بگير". پس ملتفت شدم، ديدم از طرف راست منبر، صفوف بسيار است كه اوّل آن، جنب منبر و آخر آن، خداى داند كه به كجا منتهى مىشود و هر عالمى مؤلّفاتش (را) در پيش رويش گذاشته، شخص اوّل در صف اوّل، مرحوم مجلسى است. چون رسول حضرت پيغام را به او رساند، در ميان كتب، آن كتاب را برداشت (و) به او داد. گرفت (و) آورد. اشاره فرمود به من دهد. گرفتم و در بحر تحيّر فرو رفتم؛ زيرا كه غرض از آن حيله و افترا، خلاصى از آن مهلكه بود.
پس پاره اوراق آن را بيهوده به هم زدم. در آن حال، حيله ديگر به خاطرم آمد. پس گفتم: آن را در مقتل حاجى ملّا صالح بَرَغانى ديدم. باز به خادمى فرمود: "برو به او بگو كتاب را بياورد" و رفت و گفت: در صف ششم يا هفتم، شخص ششم يا هفتم، حاجى مذكور بود. كتاب را خود برداشت و آورد.
2. سيّد رضى(ره) مىگويد: «در اين سخن، مجاز به كار رفته است و مقصود، آن كسانى است كه در كلام پىجويى كرده، در معانى آن به موشكافى و ژرف انديشى مىپردازند و پيامبر اكرم، اين كارشان را به شكافتن مو تشبيه كرده است؛ زيرا تارهاى مو چنان نازك است كه وقتى انسان به شكافتن آنها مىپردازد، به خاطر نازكى مو به جايى مىرسد كه ديگر امكان شكافتن فراتر از آن وجود ندارد.
و نفرين اين روايت، هر كس را در بر مىگيرد كه در موشكافى و گفتار، به چنين حدّى برسد تا باطل را به حق مشتبه سازد و با گمراهى از مرز هدايت درگذرد (المجازات النبويّة، ص 418، ح 336).
3. مؤلّفِ لسان العرب، پس از نقل حديث مىگويد: امام(ع)، از ژاژخايى شيطان گفت و آن گونه خطبهها را به شيطان نسبت داد، به سبب دروغهايى كه بدانها راه مىيابد (لسان العرب، ج 10، ص 185).
4. شورا، آيه 23.
5. سبأ، آيه 47 .
6. فرقان، آيه 57 .
7. ر. ك: اهل بيت(ع)
در قرآن و حديث، ج 2، فصل سوم از بخش هشتم؛ رهبرى در اسلام، ص 88.
8. نهج البلاغه، خطبه 32؛ بحار الأنوار، ج 78، ص 5.
9. ر. ك: ميزان الحكمة، عنوان 529 (نيّت).
10. عوالى اللئالى، ج 4، ص 71؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 78.
11. الخصال، ص 133؛ روضة الواعظين، ص 468؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 107.
12. ر. ك: بقره، آيه 41.
13. التهذيب، ج 6 ، ص 365 (ح 1047) .
14. ر. ك: ص57، ح 44.
15. قصص، آيه 24.
16. نهج البلاغه، خطبه 160؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 150.
17. قصص، آيه 25.
18. ميزان الحكمة، باب 1032؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 21 و ج 77، ص 103.
19. (وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا؛ و هيچ جنبندهاى در زمين نيست، مگر آن كه روزىاش بر (عهده) خداوند است (هود، آيه 6).
20. منية المريد، ص 160؛ الأنوار النعمانيّة، ج 3، ص 341.
21. جامع بيان العلم، ج 1 ، ص 45؛ ونيز ر. ك: علم و حكمت در قرآن و حديث، ج 1، بخش پنجم: آموختن، به عهده گرفتن روزى.
22. طلاق: آيه 2 - 3.