|

|
فصل ششم آداب تبليغ |
|
آغازگرى با «بسم اللَّه الرحمن الرحيم»
319. مسند ابن حنبل - به نقل از ابو هريره -: رسول خدا فرمود: «هر گفتار ياكارى كه ارزشمند باشد و با ياد خداى آغاز نشود، ناتمام است» (يا آنكه فرمود: «قطع شده است»).
320. امام على(ع): در آغاز هر كار كوچك يا بزرگ بگوييد: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم».
321. امام على(ع): همانا رسول خدا به نقل از خداوند براى من نقل كرده كه چنين فرموده است: «هر كار ارزشمندى كه در آن «بسماللَّه» گفته نشود، ناتمام است».
322. امام صادق(ع): «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را رها نكن، حتى اگر پس از آن، شعر باشد.
حمد خدا گفتن و درود فرستادن بر رسول خدا
323. رسول خدا(ص): هر گفتارى كه با سپاس خدا شروع نشود، چون دست بريده، گفتارى ناتمام است.(1)
324. رسول خدا(ص): هر كار ارزشمندى كه با ستايش الهى و درود بر من آغاز نشود، گفتارى ناتمام و ناقص است، و از هر بركتى محروم است.
نكته
ابن قتيبه مىگويد: خطبههاى رسول خدا را دنبال كردم و دريافتم كه در آغاز اكثر آنها چنين است: «ستايش، مر خدا راست. او را ستايش مىكنيم و از او يارى مىجوييم، و به او ايمان مىآوريم، و بر او توكّل مىكنيم، و از او طلب بخشايش مىكنيم، و به سوى او توبه مىكنيم، و از شرّ نفوس خود و بدى اعمالمان به خدا پناه مىبريم. هر كس خدا او را هدايت كند، هيچ گمراه كنندهاى نخواهد داشت، و هر كس خدا گمراهش كند، هدايتكنندهاى نخواهد داشت؛ و شهادت مىدهم كه خدايى جز اللَّه نيست. او يكتاست و انبازى ندارد».
و در برخى از خطبهها چنين ديدم: «اى بندگان خدا! شما را به تقواى خداوند، سفارش مىكنم و شما را به طاعت او فرا مىخوانم» و در خطبهاى از ايشان ديدم كه پس از حمد و ثناى خداوند، چنين آمده بود: «اى مردم! براى شما نشانههايى است. پس به سوى نشانههاى خود، راه پوييد، و براى شما پايانهاى است. پس به آن پايانه محلق شويد. همانا مؤمن بين دو بيم است: بين زمانى كه بر او گذشته و نمىداند كه خداوند با او چه خواهد كرد، و زمانى كه باقى مانده و نمىداند كه خداوند در آن، چه قضايى دارد. پس بنده بايد از جان خود براى خود، و از دنيايش براى آخرتش، و از جوانى پيش از پيرى، و از زندگانى پيش از مرگ، توشه برگيرد. سوگند به آنكه جان محمد به دست اوست، پس از مرگ، عذرى پذيرفته نيست و پس از دنيا، خانهاى جز بهشت يا جهنم نيست» و دريافتم كه در آغاز هر خطبه، ستايش خداست، به استثناى خطبه عيد كه آغاز آن تكبير است.
آشكار سخن گفتن
قرآن
و اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد، و برحذر باشيد! پس اگر روى گردانديد، بدانيد كه بر عهده پيامبر ما، فقط رساندن (پيام) آشكار است.
بر پيامبر (خدا وظيفهاى) جز ابلاغ (رسالت) نيست؛ و خداوند، آنچه را آشكار و آنچه را پوشيده مىداريد، مىداند.
و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم، تا (حقايق را) براى آنان بيان كند. پس خدا هر كه را بخواهد، بىراه مىگذارد، و هر كه را بخواهد، هدايت مىكند؛ و اوست ارجمند حكيم.
و آيا جز ابلاغ آشكار، بر پيامبران (وظيفهاى) است؟
پس اگر رويگردان شوند، بر تو فقط ابلاغ آشكار است.
در حقيقت، ما اين (قرآن) را بر زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزگاران را بدان نويد، و مردم ستيزهجو را بدان بيم دهى.
و از زبانم گرهبگشاى، (تا) سخنم را بفهمند.
حديث
325. صحيح البخارى - به نقل از عايشه -: هنگامى كه پيامبر(ص) سخنى مىگفت، اگر كسى آن را مىشمُرد، مىتوانست آن را بشمارد.
326. مسند ابن حنبل - به نقل از عايشه -: رسول خدا به سان شما پشت سر هم سخن نمىگفت. وقتى سخنى مىگفت، بين آن، چنان فاصله مىانداخت كه هر كس مىشنيد، به خاطر مىسپرد.
327. سنن أبى داوود - به نقل از عايشه -: گفتار رسول خدا، گفتارى با فاصله(و آشكار) بود، كه هر كس آن را مىشنيد، مىفهميد.
328. امام حسن(ع) به نقل از هند بن ابو هاله تميمى - كه توصيف كننده زيبايى پيامبر بود -: رسول خدا... به تمام جوامع كَلِم (گفتارهاى جامع)، آشكارا سخن مىگفت، بىآنكه در آن، فزونى يا كاستى باشد.
درستى در گفتار
قرآن
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از خدا پروا داريد و سخنى استوار گوييد.
با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن، و با آنان به(شيوهاى) كه نيكوتر است، مجادله نماى. در حقيقت، پروردگار تو به (حال) كسى كه از راه او منحرف شده، داناتر، و او به (حال) راه يافتگان (نيز) داناتر است.
حديث
329. امام على(ع): كسى كه با استوارى سخن گويد، فراوانى فضل خود را آشكار ساخته است.
330. امام على(ع): بهترين سخن، سخن استوار است.
331. امام على(ع): بهترين گفتار آن است كه ترتيب نيك، بدان آراستگى ببخشد، و خاص و عام آن را بفهمد.
332. امام على(ع): بهترين گفتار آن است كه گوشها از آن بيزارى نجويد،و فهمش فكرها را خسته نسازد.
ر. ك: ص227، ح 237.
اشاره در آنجا كه صراحت بدان روا نباشد
333. سنن أبى داوود - به نقل از عايشه -: هرگاه چيزى (سخن ناروايى) از فردى به ايشان مىرسيد، نمىفرمود: «فلانى را چه شده كه (چنين) مىگويد»؛ بلكه مىفرمود: «مردم را چه شده كه چنين و چنان مىگويند؟!».
334. المعجم الكبير - به نقل از خوّات بن جبير -: به همراه رسول خدا در منطقهمرَّ الظهران فرود آمديم. من از چادرم خارج شدم. ناگهان، زنانى را ديدم كه با يكديگر سخن مىگويند و از گفتگوى آنان خوشم آمد. به خيمه بازگشتم و جامهدانم را بيرون آوردم و از ميان آن، جامهاى بيرون آورده، پوشيدم و آمدم با آن زنان نشستم. در اين هنگام، رسول خدا از خيمه خود خارج شد و فرمود: «اى ابا عبداللَّه! براى چه با زنان نشستهاى؟». چون رسول خدا را ديدم، هول كردم و خود را باختم. گفتم: اى رسول خدا! شترم گريخته و به دنبال ريسمان او هستم... پيامبر(ص)
رفت و وضو ساخت و در حالى كه آب از محاسن ايشان برسينهشان جارى بود (يا آنكه گفت: قطرات آب وضو از محاسن ايشان برسينهشان جارى بود). برگشتو فرمود: «اى ابو عبداللَّه! سرانجام گريختن شترت چه شد؟».
آنگاه كوچ كرديم. پيامبر در راه هرگاه به من برمىخورد، مىفرمود: «سلام بر تو اى ابوعبداللَّه! سرانجام گريختن آن شتر چه شد؟». وقتى اين را ديدم، به سوى مدينه شتاب كردم و از رفتن به مسجد و همنشينى با پيامبر(ص) اجتناب كردم. پس از مدّتى با استفاده از يك ساعتِ خلوت مسجد، وارد مسجد شدم و براى نماز خواندن ايستادم. ناگهان رسول خدا از يكى از اتاقهاى خود خارج شد و دو ركعت نماز كوتاه خواند. من به اميد آنكه ايشان برود و مرا تنها گذارد، نماز را طولانى كردم. فرمود: «اى ابوعبداللَّه! هر قدر كه مىخواهى، نمازت را طولانى كن كه من تا نماز را تمام كنى، همچنان خواهم ايستاد». با خود گفتم: سوگند به خدا! پيش رسول خدا عذر خواهم خواست و ايشان را راحت مىكنم. از اين رو، هنگامى كه فرمود: «سلام بر تو اى ابو عبداللَّه! سرانجام گريختن شترت چه شد؟». گفتم: سوگند به آنكه تو را به حق به رسالت برانگيخته، آن شتر، از زمان تمكين، نگريخته است. آنگاه (رسول خدا) سه بار فرمود: «خدا تو را رحمت كند!» و ديگر هرگز به آن ماجرا اشاره نكرد.
مراعات شايستگى مخاطب
335. عيسى(ع): اى جمعيت حواريان! گوهر را بر گردن خوك نيفكنيد، كه با آنكارى انجام نمىدهد، و حكمت را به آنكه خواهان آن نيست، ندهيد؛ زيرا حكمتْ بهتر از گوهر است، و آنكه خواهان حكمت نيست، بدتر از خوك است.
336. عيسى(ع): دُرّ را زيرپاى خوكان نيفكنيد.
337. امام صادق(ع): مسيح(ع) مىفرمود: كسى كه درمان جراحت مجروح رارها كند، لاجرم با مجروح كننده آن شخص (در اين جرم) شريكاست؛ زيرا كسى كه مجروح كرده، نابودى مجروح را مىخواسته، و آنكه درمانش را رها كرده، به دنبال خيرخواهى او نبوده است.پس اگر خير او را نمىخواسته، پس به ناگزير، نابودى او را خواسته است. به همين ترتيب، حكمت را براى نااهل بازگو نكنيدكه مايه جهالت شما خواهد بود؛ و آن را از اهلش دريغ نكنيد كه گناه خواهيد كرد؛ بلكه بايد هر يك از شما به سان طبيبِ مداوا كنندهباشد كه هر جا نياز به مداوا ديد، اقدام كند و در غير اين صورت، از مداوا باز ايستد.
338. رسول خدا(ص): آفت علم، فراموشى است، و ضايع كردن آن به اين است كه براى نااهل بازگويش كنى.
339. رسول خدا(ص): عيسى بن مريم(ع) در ميان بنىاسرائيل ايستاد و گفت: «اى بنى اسرائيل! حكمت را براى نادانان بازگو مكنيد كه در اين صورت، به حكمت ستم كردهايد، و آن را از اهلش دريغ نكنيد كه در اين صورت، به آنان ستم كردهايد».
340. رسول خدا(ص): آن كه علم را نزد نااهل مىسپارد، به سان كسى استكه جواهر، لؤلؤ و طلا را به گردن خوكها آويخته باشد.
341. رسول خدا(ص): دُرّ را به گردن خوكها نياويزيد.
342. رسول خدا(ص): درّ را در ميان دهان سگها نيندازيد.
343. امام على(ع) - در وصيّت خود به امام حسن(ع) -: از ويژگىهاى عالمآن است كه تنها كسى را اندرز مىكند كه پذيراى آن باشد، و آنكه را فريفته رأى و نظر خويش است، اندرز نمىكند، و آنچه را كه از انتشارش بيم دارد، گزارش نمىدهد.
344. امام على(ع): آنكه علم را به نااهل مىسپارد، بدان ستم كرده است.
345. امام على(ع) - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: جابهجا كردن صخرههااز جايگاه آنها، از فهماندن به آنكه نمىفهمد، آسانتر است.
346. امام على(ع) - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: از سخن گفتن به آنكه گفتارت را نمىفهمد، پرهيز كن، كه تو را سختْ رنج خواهد داد.
347. امام على(ع) - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: دانش را براىسفيهان بازگو مكن كه تو را تكذيب مىكنند، و براى نادانان بازگو مكنكه در پذيرش آن سنگينى مىكنند؛ بلكه براى كسى بازگو كن كه شايسته
آن باشد و آن را از روى فهميدن پذيرا باشد، آنچه را به او مىگويى، بفهمد، و آنچه را از تو مىشنود، كتمان كند؛ زيرا دانش تو بر تو حقّى دارد، همانگونه كه مالت بر تو حقّى دارد، كه بايد آن را به مستحقّ آن ببخشى، و از آنكه استحقاق آن را ندارد، ممانعت نمايى.
348. امام على(ع) - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: از ياد كردِ علم نزد آنكه بدان اشتياق ندارد، بپرهيز، و از ياد كردِ آنكه داراى شرافت ديرينه است، نزد آنكه در شرافتْ ديرينهاى ندارد، اجتناب كن كه باعث كينهجويى او نسبت به تو مىشود.
349. امام على(ع): حكيمان، چون حكمت را به نااهل آن سپردند، آن را ضايع كردند.
مراعات توان مخاطب
350. رسول خدا(ص): براى مردم آنچه را نمىدانند (و نمىپذيرند)، بازگو نكنيد. آيا دوست داريد كه خدا و رسولش مورد تكذيب قرار گيرند؟
351. امام على(ع): آيا دوست داريد كه خدا و رسولش مورد تكذيب قرار گيرند؟ براى مردم آنچه را مىپذيرند، بازگو كنيد و از گفتن آنچه انكارش مىكنند، پرهيز نماييد.
352. امام صادق(ع): «براى مردم، آنچه را مىپذيرند، بازگو كنيد و آنچه راانكار مىكنند، واگذاريد. آيا دوست داريد كه خدا و رسولش مورد دشنام قرار گيرند؟». گفتند: چگونه خدا و رسولش دشنام مىشوند؟
فرمود: «وقتى شما چيزى را كه انكارش مىكنند براى آنها بازگو مىكنيد، مىگويند: "خداوند، گوينده اين گفتار را لعنت كند!"، در حالى كه خداوند و رسول او آن را گفته است».
353. امام صادق(ع) : رسول خدا هرگز با مردم با ژرفاى عقل خود، سخن نگفته است. رسول خدا فرموده است: «ما جمعيت پيامبران، فرمان گرفتهايم كه با مردم به اندازه عقلشان سخن گوييم».
354. امام على(ع): هر علمى چنان نيست كه صاحب آن بتواند آن را براى تمام مردم تبيين كند؛ زيرا برخى از مردم (در عقل) قوى و برخى ضعيفاند،و برخى دانشها قابل تحمّل و بعضى غير قابل تحمّلاند، مگر براى آنكه از اولياى مخصوص خداوند باشد كه خدا شنيدن آن را برايش آسان كندو او را در اين كار، كمك رساند.
355. امام على(ع) - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: با عموم مردم در نعمت علم كه به تو ارزانى شده، به سان خواصّ آنان برخورد نكن، و بدان كه خداوند، بندگانى دارد كه رازهاى نهانى را به آنان واگذاشته و آنان را از انتشارش بازداشته است؛ و سخن عبد صالح به موسى«ع» را به ياد آر كه وقتى موسى«ع» به او گفت: «آيا تو را به شرط اينكه از بينشى كه آموخته شدهاى به من ياد دهى، پيروى كنم؟»، آن عبد صالح در پاسخش گفت: «تو هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى؛ و چگونه مىتوانى بر چيزى كه به شناخت آن احاطه ندارى صبر كنى؟».
356. امام على(ع): با مردم طبق آنچه مىپذيرند، برخورد كنيد، و از آنچه انكارش مىكنند، اجتناب نماييد، و بار آنان را بر دوش خود يا ما نگذاريد؛ زيرا امر ما دشوار و پيچيده است كه جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده يا بندهاى كه خداوند، دل او را به ايمان آزموده باشد، تاب تحمّل آن رإ؛غغ ندارد.
357. امام زين العابدين(ع): اما حقّ آنكه پند مىگيرد: حق او آن است كه... به او سخنى بگويى كه عقلش تاب آن را دارد؛ زيرا براى هر سطح عقل، طيفى از گفتار است كه آن را مىشناسد و از آن، اجتناب مىكند.
358. امام صادق(ع): روزى نزد على بن حسين(ع) از «تقيّه» ياد كردم. فرمود: «سوگند به خدا اگر ابوذر از آنچه در دل سلمان بود آگاهى داشت، او را مىكشت!».
359. الكافى - به نقل از عبدالعزيز قراطيسى -: امام صادق(ع) به من فرمود: اى عبدالعزيز! ايمان به مثابه نردبان، ده درجه دارد كه از آن پلّه پلّه بايد بالا رفت. بنابراين، نبايد آنكه از دو درجه ايمان برخوردار است، به آنكه برخوردار از يك درجه است، بگويد: "تو چيزى نيستى" تا آنكه به درجه دهم برسد. پس آنكه را در درجه پايينتر از توست، ساقط شده مدان كه آنكه در درجهاى بالاتر از توست، تو را ساقط شده خواهد دانست؛ و هرگاه به كسى برمىخورى كه يك درجه از تو پايينتر است، با مدارا و نرمى او را تا درجهات بالا ببر، و آنچه را تاب ندارد، بر او تحميل نكن كه او را در هم خواهى شكست، و هر كه مؤمنى را درهم شكند، جبران آن برعهده خود اوست».
360. عبدالأعلى: از امام صادق(ع) شنيدم كه مىفرمود: «پذيرش امر ما تنهابه تصديق آن نيست؛ بلكه از جمله پذيرش آن، پنهان ساختن و حفظآن از نااهل است. به آنان سلام برسان و به ايشان بگو: خداوند، رحمت كند بندهاى را كه محبّت مردم را به سوى خود جلب كند! براى مردم، آنچه را برمىتابند، بازگو كنيد، و آنچه را انكار مىكنند، از آنان پنهان نماييد».
361. امام صادق(ع): خداوند، رحمت كند بندهاى را كه محبّت مردم را به سوى خود بكشاند! پس براى آنان آنچه را برمىتابند، بازگو كنيد، و آنچه را انكار مىكنند، وا نهيد.
362. التوحيد - به نقل از محمد بن عبيد -: خدمت امام رضا(ع) رسيدم. بهمن فرمود: «به عباس بگو از سخن گفتن درباره توحيد و جز آن،اجتناب كند، و براى مردم بدانچه آن را برمىتابند، سخن گويد، و از آنچه انكار مىكنند، دست شويد، و هرگاه از تو از توحيدبپرسند، همان سخن خداوند را بدانان بازگو كن: "بگو: او خدايىاست يكتا؛ خداى بىنياز. نه كسى را زاده، و نه از كسى زاييده شده،و او را هيچ همتايى نباشد". و هرگاه از تو از چگونگى (خداوند) بپرسند، همان سخن خداوند را به آنان بگو: "چيزى به سان او نيست" و هرگاه از تو از صفت شنيدن خدا پرسش كنند، همانگونه كه خداوند فرموده، بگو: "او شنواى آگاه است". پس با مردم بدانچه آن را برمىتابند، سخن بگويند».
363. الكافى - به نقل از يعقوب بن ضحّاك، به نقل از مردى از شيعيان كه زين اسب مىساخت و خدمتگزار امام صادق(ع) بود -: امام صادق(ع) در حالى كه در حيره بود، من و گروهى از اصحاب خود را براى كارى فرستاد. ما براى آن كار، رهسپار شديم. آنگاه ناراحت بازگشتيم. بستر من در فضايى بود كه در آن فرود آمديم. من به همان حالت اندوه، آمدم و خود را روى بستر انداختم. در همين هنگام ديدم كه امام صادق(ع) مىآيد. فرمود: «ما نزد شما آمديم».
من به صورت نشسته در جاى خود قرار گرفتم و (امام) بالاى سرِ بسترمن نشست و درباره كارى كه روانهام كرده بود، از من پرسيد. من گزارش كار را به ايشان دادم. پس خدا را سپاس گفت. آنگاه از گروهى سخن به ميان آمد. عرض كردم: فدايت شوم! ما از آنان بيزارى مىجوييم. آنان، بدانچه ما معتقديم، اعتقاد ندارند. فرمود: «آنان ولايت ما را پذيرايند و آنچه شما مىگوييد، نمىگويند. آيا از آنان برائت مىجوييد؟». گفتم: آرى. فرمود: «پس به نظرت چون آنچه نزد ماست، نزد شما نيست، شايسته است كه از شما بيزارى جوييم؟». گفتم: نه، فدايت شوم! فرمود: «آنچه نزد خداست، نزد ما نيست. آيا به نظرت خداوند ما را رها كرده است؟». گفتم: فدايت شوم! به خدا قسم، نه. پس چه كنيم؟ فرمود: «با آنان دوست باشيد و از آنان بيزارى نجوييد؛ زيرا برخى از مسلمانان، داراى يك سهم، و برخى داراى دو سهم، و برخى داراى سه سهم، و برخى داراى چهار سهم، و برخى داراى پنج سهم، و برخى داراى شش سهم، و برخى داراى هفت سهماند؛ و شايسته نيست آنچه بر دوش صاحب دو سهم است، بر آنكه داراى يك سهم است، تحميل شود، و آنچه بر دوش صاحب سه سهم است، بر آنكه داراى دو سهم است، و آنچه بر دوش صاحب چهار سهم است، بر آنكه داراى سه سهم است، و آنچه بر دوش صاحب پنج سهم است، بر آنكه داراى چهار سهم است، و آنچه بر دوش صاحب شش سهم است، بر آنكه داراى پنج سهم است، و آنچه بر دوش صاحب هفت سهم است، بر آنكه داراى شش سهم است، تحميل شود.
برايت مَثَلى مىزنم: مردى همسايهاى مسيحى داشت. او را به اسلام دعوت كرد و اسلام را برايش زيبا تصوير نمود و آن مرد مسيحى نيز دعوتش را پاسخ داد (و مسلمان شد). آنگاه سحرگاه نزد او رفت و درِ خانهاش را كوفت. همسايهاش گفت: كيست؟ گفت: من فلانى (همسايه مسلمان تو) هستم. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و مهيّاى نماز خواندن با ما باش.
آن مرد تازه مسلمان، وضو گرفت و لباسهايش را پوشيد و به همراه آن همسايه مسلمان، رهسپار شد. آن دو فراوان نماز خواندند. آنگاه نماز صبح خواندند. سپس تا بامداد در مسجد ماندند. مرد نصرانى به قصد خانهاش برخاست. همسايه مسلمان به او گفت: كجا مىروى؟ روز كوتاه است و تا ظهر، وقتِ اندكى مانده است. آن مرد تا نماز ظهر همراه او نشست. همسايه مسلمان گفت: بين نماز ظهر و عصر، زمان كوتاهى مانده است، از اين رو، مرد تازه مسلمان را تا نماز عصر نگاه داشت. مرد نصرانى برخاست تا به خانهاش برود؛ اما همسايه مسلمانش گفت: ديگر آخرِ روز است، و از آغاز آن، كوتاهتر است.
بدين ترتيب، آن مرد را تا خواندن نماز مغرب نگاه داشت. آنگاه وقتى آن مرد خواست به سوى خانهاش رهسپار شود، باز همسايه مسلمان گفت: تنها يك نماز مانده است. آن مرد تازه مسلمان، ماند تا نماز عشا را خواند. آنگاه از هم جدا شدند.
وقتى سحرگاه روز دوم شد، همسايه مسلمان، مجدّداً درِ خانه تازه مسلمان رازد. آن مرد گفت: كيستى؟ گفت: من فلانى هستم. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و براى اداى نماز بيرون بيا. تازه مسلمان گفت: براى چنين دينى به دنبال كسى باش كه از من بىكارتر باشد. من انسانى تهىدست هستم و عيالمندم. همسايه مسلمان، آن مرد مسيحى را به چيزى داخل كرد كه از آن خارجش ساخت» (يا آنكه فرمود: «او را بدين ترتيب، وارد اسلام كردو بدين ترتيب، خارجش ساخت»)!
مراعات شادابى مخاطب
364. رسول خدا(ص): من از بيم خسته شدن شما، براى موعظه كردن به دنبال فرصت مناسب مىگردم.
365. مسند ابن حنبل - به نقل از قيس بن ابى هازم به نقل از پدرش -: پيامبر(ص) در حالى كه سخنرانى مىكرد، مرا ديد كه ميان آفتابم. فرمان داد تا جايم را به سايبان تغيير دادم.
366. صحيح البخارى - به نقل از عكرمه، به نقل از ابن عباس -: براى مردم در هر جمعه تنها يك بار سخن بگو، و اگر اصرار دارى، (فقط) دو بار باشد، و اگر بيشتر مىخواهى، (فقط) سه بار باشد و با اين قرآن، ملامت مردم را فراهم نكن. مبادا نزد گروهى بروى و در حالى كه در حال گفتگو هستند، سخن آنان را ببُرى و با سخن گفتنت باعث خستگى آنان بشوى ؛ بلكه خاموش بمان و هرگاه از تو خواستند، برايشان سخن بگو، كه در اين صورت، بدان مشتاق خواهند بود، و در دعا از آهنگينگويى اجتناب كن. من با پيامبر خدا و ياران وى همروزگار بودم و نديدم جز آن كه چنين رفتار مىكردند.
367. امام على(ع) - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: هر كس كه براى سخن تو نشاط نشان ندهد، زحمت شنيدن سخنت را از او بردار.
368. امام على(ع): دلها داراى ميل، اقبال و اِدبارند. شما از رهگذر ميل و اقبال آن، بدان راه يابيد، كه اگر دل به كارى وادار شود، كور مىشود.
مراعات مقتضاى حال
369. امام على(ع) - در توصيف پيامبر(ص) -: (او) طبيبى بود در گردش. مرهمهاى خود را به محكمى به كار مىبست، و داغهاى خود را به جا مىنهاد،و هر آنجا كه نياز بود، به كار مىبست، اعم از: دلهاى كور و گوشهاى كر و زبانهاى ناگويا. با دواى خود، در پى جايگاههاى غفلتو مكانهاى سرگردانى مىگشت.
ابن قيّم جوزى مىگويد: (رسول خدا)، هماره به مقتضاى نياز و مصلحت مخاطبان، خطابه ايراد مىكرد.
370. امام على(ع): وقتى براى گفتار، زمان مناسبى نمىبينى، سخن مگو.
371. امام على(ع): به سان طبيب مداراگر باش كه دوا را در آنجايى كه سود بخشد، مىنهد.
372. امام حسين(ع) - خطاب به ابن عباس -: اى ابن عباس! در آنچه سودى به تونبخشد، سخن مگو، كه من مىترسم گناهى بر دوش تو باشد؛ و بدانچه سود بخشد، تنها هنگامى سخن بگو كه براى گفتار، فرصت را مناسب بينى، كه بسا گويندهاى به حق سخن گويد؛ امّا مورد نكوهش قرار گيرد.
373. امام صادق(ع): بدانچه سودت نبخشد، سخن مگو و بسيارى از كلام مفيد راوا گذار، مگر آنكه فرصت را براى آن مناسب بيابى، كه اى بسا گويندهاى كه مفيد و به حقْ سخن مىگويد، امّا چون به جايش نيست، به زحمتمىافتد.
374. امام صادق(ع) - خطاب به يارانش -: از من گفتارى بشنويد كه براى شما از شتران سياه موى(2) بهتر است: هيچ كس بدانچه سودش نبخشد، سخن نگويد، و در آنجا كه مفيد است، بسيارى از گفتار را وا نهد، مگر آنكه زمان مناسب بيابد، كه بسا گويندهاى كه نابهجا سخن گويد و با گفتارش بر خود جفا كند.
مراعات ترتيب اهمّيت
375. صحيح البخارى - به نقل از ابن عباس -: هنگامى كه پيامبر(ص) معاذ بن جبل را به سوى مردم يمن فرستاد، به او فرمود: تو نزد گروهى از اهل كتاب مىروى. از اين رو، مىبايد نخستين دعوت تو از آنان، يكتاپرستى خداوند متعال باشد. اگر توحيد را شناختند، به آنان باز گو كه خداوند در شبانهروزشان پنج نماز بر آنان واجب كرده است؛ و هرگاه نماز را به پاى
داشتند، به آنان بگو كه خداوند، در اموالشان زكات قرار داده تا از بىنيازشان ستانده شود و به تهىدستشان داده شود. پس هرگاه بدان اذعان كردند، از آنان زكات بگير و از گزيده اموال مردم، اجتناب كن.
376. التوحيد - به نقل از ابن عباس -: مردى باديهنشين نزد پيامبر(ص) آمدو گفت: اى رسول خدا! از شگفتىهاى دانش به من بياموز. فرمود: «تو با اساس علم چه كردهاى كه حال، خواهان شگفتىهاى آن هستى؟!». آن مرد گفت: اساس علم چيست اى رسول خدا؟ فرمود: «شناخت خداوند، چنانكه بايسته اوست». اعرابى گفت: شناخت بايسته خداوند چيست؟ فرمود: «او را بشناسى كه نظير، شبيه و انباز ندارد و او يگانه، يكتا، ظاهر، باطن، اوّل و آخر است و همسنگ و همسان ندارد. اين است حقّ شناخت خداوند».
377. تنبيه الغافلين - به نقل از عبداللَّه بن مسوّر هاشمى -: مردى نزد پيامبر(ص)آمد و گفت: نزد شما آمدم تا از شگفتىهاى دانش به من بياموزى. فرمود: «تو با اساس علم چه كردهاى؟». مرد گفت: اساس علم چيست؟ فرمود: «آيا پروردگار را شناختهاى؟». گفت: آرى.فرمود: «در اداى حقّش چه كردهاى؟». گفت: آنچه خدا خواسته است. فرمود: «آيا مرگ را شناختهاى؟». گفت: آرى. فرمود: «براى مرگ، چه فراهم كردهاى؟». گفت: آنچه خدا خواسته است. فرمود: «برو و بر اين كار، استوار باش. آنگاه بيا تا از شگفتىهاى علم به تو بياموزم».
پس از آنكه آن مرد پس از گذشت ساليانى بازگشت، پيامبر(ص)
فرمود: دستت را بر دلت بگذار و هر آنچه را براى خود نمىپسندى، براى برادر مسلمانت نپسند؛ و هر آنچه را براى خود مىپسندى، براى برادر مسلمانت بپسند. اين، از شگفتىهاى دانش است».
378. امام على(ع) - از وصيّت ايشان به فرزندش حسن(ع) -: ... و اينكه آغاز مىكنم به آموزش قرآن و تأويل آن و شرايع و احكام اسلام و حلالو حرام آن به تو، و از تو به ديگرى نگذرم.
رعايت اختصار
379. سنن أبى داوود - به نقل از ابو امامه - : هرگاه رسول خدا فرماندهى را گسيل مىداشت، مىفرمود: «خطابه را كوتاه كن و كم، سخن بگو».
380. سنن أبى داوود - به نقل از عمّار بن ياسر -: رسول خدا ما را به كوتاه كردن خطابهها فرمان داد.
381. جابر بن سمره سوّايى: رسول خدا، موعظه روز جمعه را طولانى نمىكردو خطابه ايشان، تنها چند كلمه كوتاه بود.
382. امام على(ع): زيبايى گفتار، در كوتاه بودن آن است.
383. امام على(ع): گفتار، مثل داروست كه اندك آن سود مىبخشد و زيادى آن، كُشنده است.
384. امام على(ع): تا آنجا كه روا مىدانى، گفتارت را مختصر كن، چون براى تو
مناسبتر است و بر فضيلت تو رهنمونتر است.
385. امام على(ع): بهترين گفتار آن است كه نه ملالآور و نه نارسا باشد.
386. امام صادق(ع) - هنگامى كه به ايشان گفته شد: بلاغت چيست؟ -: آن است كه هر كس چيزى را شناخته، سخنش درباره آن اندك باشد؛ و به بليغ، از آن جهت بليغ گفته شده كه با كمترين تلاش، مىتواند خواسته خود را برساند.
ر. ك: ص365 (طولانى كردن).
1. سيّد رضى مىگويد: در اين گفتار، مجاز به كار رفته است و پيامبر اكرم، كارى را كه سخن گفتن در آن اهمّيت داشته و به آغازگرى سخن در آن نياز افتاده است، در صورتى كه حمد و سپاس الهى در آن به چشم نخورد، به دستِ بُريده تشبيه نموده است؛ زيرا چنين دستى از انجام دادن مطلوب كار و از به فرجام رساندن آن، ناتوان است. روايتى ديگر از پيامبر(ص) به نقل از ابو هريره اين مدّعا را تقويت مىكند. در اين روايت، پيامبر(ص) فرموده است: «خطابهاى كه در آن شهادت (به وحدانيت خداوند و رسالت پيامبر(ص» نباشد، به سان دست بُريده است». پيامبر(ص) در اين روايت، كاستى و خطابه را به جاى نقص خلقت آدمى نشانده است.
شبيه اين حديث، روايت ديگرى است كه ابو عبيد قاسم بن سلّام در كتابش غريب الحديث، از پيامبر(ص) نقل كرده است: «هر كس قرآن را فرا گيرد، آن گاه آن را فراموش كند، خداوند سبحان را در حالى كه بُريده دست است، ملاقات خواهد كرد». ابن سلّام افزوده است: «اجذم»، به معناى «دستْ بُريده» است (المجازات النبويّة، ص 244، ح 197).
2. اَدْهَم، به معناى سياه است و درباره اسب و شتر و جز اينها گفته مىشود. عرب مىگويد: «شاهِ اسبان، سياه آن است». اين تعبير را درباره شتر، وقتى به كار مىبرند كه رنگ خاكسترى آن، سفيدىاش را از ميان برده باشد و درباره شتر بچّگان، وقتى كه به رنگ سُرخ خالصاند.
موقّفه نيز به چارپايى گفته مىشود كه در پاهايش خطوط سياه باشد (لسان العرب، ج 12، ص 209 - 210 و ج 9، ص 362).