فهرست

فصل ششم آداب تبليغ

 

آغازگرى با «بسم اللَّه الرحمن الرحيم»

319. مسند ابن حنبل - به نقل از ابو هريره -: رسول خدا فرمود: «هر گفتار ياكارى كه ارزشمند باشد و با ياد خداى آغاز نشود، ناتمام است» (يا آن‏كه فرمود: «قطع شده است»).
320. امام على(ع): در آغاز هر كار كوچك يا بزرگ بگوييد: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم».
321. امام على(ع): همانا رسول خدا به نقل از خداوند براى من نقل كرده كه چنين فرموده است: «هر كار ارزشمندى كه در آن «بسم‏اللَّه» گفته نشود، ناتمام است».
322. امام صادق(ع): «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را رها نكن، حتى اگر پس از آن، شعر باشد.

حمد خدا گفتن و درود فرستادن بر رسول خدا

323. رسول خدا(ص): هر گفتارى كه با سپاس خدا شروع نشود، چون دست بريده، گفتارى ناتمام است.(1)
324. رسول خدا(ص): هر كار ارزشمندى كه با ستايش الهى و درود بر من آغاز نشود، گفتارى ناتمام و ناقص است، و از هر بركتى محروم است.
نكته‏
ابن قتيبه مى‏گويد: خطبه‏هاى رسول خدا را دنبال كردم و دريافتم كه در آغاز اكثر آنها چنين است: «ستايش، مر خدا راست. او را ستايش مى‏كنيم و از او يارى مى‏جوييم، و به او ايمان مى‏آوريم، و بر او توكّل مى‏كنيم، و از او طلب بخشايش مى‏كنيم، و به سوى او توبه مى‏كنيم، و از شرّ نفوس خود و بدى اعمالمان به خدا پناه مى‏بريم. هر كس خدا او را هدايت كند، هيچ گمراه كننده‏اى نخواهد داشت، و هر كس خدا گمراهش كند، هدايت‏كننده‏اى نخواهد داشت؛ و شهادت مى‏دهم كه خدايى جز اللَّه نيست. او يكتاست و انبازى ندارد».
و در برخى از خطبه‏ها چنين ديدم: «اى بندگان خدا! شما را به تقواى خداوند، سفارش مى‏كنم و شما را به طاعت او فرا مى‏خوانم» و در خطبه‏اى از ايشان ديدم كه پس از حمد و ثناى خداوند، چنين آمده بود: «اى مردم! براى شما نشانه‏هايى است. پس به سوى نشانه‏هاى خود، راه پوييد، و براى شما پايانه‏اى است. پس به آن پايانه محلق شويد. همانا مؤمن بين دو بيم است: بين زمانى كه بر او گذشته و نمى‏داند كه خداوند با او چه خواهد كرد، و زمانى كه باقى مانده و نمى‏داند كه خداوند در آن، چه قضايى دارد. پس بنده بايد از جان خود براى خود، و از دنيايش براى آخرتش، و از جوانى پيش از پيرى، و از زندگانى پيش از مرگ، توشه برگيرد. سوگند به آن‏كه جان محمد به دست اوست، پس از مرگ، عذرى پذيرفته نيست و پس از دنيا، خانه‏اى جز بهشت يا جهنم نيست» و دريافتم كه در آغاز هر خطبه، ستايش خداست، به استثناى خطبه عيد كه آغاز آن تكبير است.

آشكار سخن گفتن

قرآن
و اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد، و برحذر باشيد! پس اگر روى گردانديد، بدانيد كه بر عهده پيامبر ما، فقط رساندن (پيام) آشكار است.
بر پيامبر (خدا وظيفه‏اى) جز ابلاغ (رسالت) نيست؛ و خداوند، آنچه را آشكار و آنچه را پوشيده مى‏داريد، مى‏داند.
و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم، تا (حقايق را) براى آنان بيان كند. پس خدا هر كه را بخواهد، بى‏راه مى‏گذارد، و هر كه را بخواهد، هدايت مى‏كند؛ و اوست ارجمند حكيم.
و آيا جز ابلاغ آشكار، بر پيامبران (وظيفه‏اى) است؟
پس اگر رويگردان شوند، بر تو فقط ابلاغ آشكار است.
در حقيقت، ما اين (قرآن) را بر زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزگاران را بدان نويد، و مردم ستيزه‏جو را بدان بيم دهى.
و از زبانم گره‏بگشاى، (تا) سخنم را بفهمند.
حديث
325. صحيح البخارى - به نقل از عايشه -: هنگامى كه پيامبر(ص) سخنى مى‏گفت، اگر كسى آن را مى‏شمُرد، مى‏توانست آن را بشمارد.
326. مسند ابن حنبل - به نقل از عايشه -: رسول خدا به سان شما پشت سر هم سخن نمى‏گفت. وقتى سخنى مى‏گفت، بين آن، چنان فاصله مى‏انداخت كه هر كس مى‏شنيد، به خاطر مى‏سپرد.
327. سنن أبى داوود - به نقل از عايشه -: گفتار رسول خدا، گفتارى با فاصله(و آشكار) بود، كه هر كس آن را مى‏شنيد، مى‏فهميد.
328. امام حسن(ع) به نقل از هند بن ابو هاله تميمى - كه توصيف كننده زيبايى پيامبر بود -: رسول خدا... به تمام جوامع كَلِم (گفتارهاى جامع)، آشكارا سخن مى‏گفت، بى‏آن‏كه در آن، فزونى يا كاستى باشد.

درستى در گفتار

قرآن
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از خدا پروا داريد و سخنى استوار گوييد.
با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن، و با آنان به(شيوه‏اى) كه نيكوتر است، مجادله نماى. در حقيقت، پروردگار تو به (حال) كسى كه از راه او منحرف شده، داناتر، و او به (حال) راه يافتگان (نيز) داناتر است.
حديث
329. امام على(ع): كسى كه با استوارى سخن گويد، فراوانى فضل خود را آشكار ساخته است.
330. امام على(ع): بهترين سخن، سخن استوار است.
331. امام على(ع): بهترين گفتار آن است كه ترتيب نيك، بدان آراستگى ببخشد، و خاص و عام آن را بفهمد.
332. امام على(ع): بهترين گفتار آن است كه گوش‏ها از آن بيزارى نجويد،و فهمش فكرها را خسته نسازد.
ر. ك: ص‏227، ح 237.

اشاره در آن‏جا كه صراحت بدان روا نباشد

333. سنن أبى داوود - به نقل از عايشه -: هرگاه چيزى (سخن ناروايى) از فردى به ايشان مى‏رسيد، نمى‏فرمود: «فلانى را چه شده كه (چنين) مى‏گويد»؛ بلكه مى‏فرمود: «مردم را چه شده كه چنين و چنان مى‏گويند؟!».
334. المعجم الكبير - به نقل از خوّات بن جبير -: به همراه رسول خدا در منطقه‏مرَّ الظهران فرود آمديم. من از چادرم خارج شدم. ناگهان، زنانى را ديدم كه با يكديگر سخن مى‏گويند و از گفتگوى آنان خوشم آمد. به خيمه بازگشتم و جامه‏دانم را بيرون آوردم و از ميان آن، جامه‏اى بيرون آورده، پوشيدم و آمدم با آن زنان نشستم. در اين هنگام، رسول خدا از خيمه خود خارج شد و فرمود: «اى ابا عبداللَّه! براى چه با زنان نشسته‏اى؟». چون رسول خدا را ديدم، هول كردم و خود را باختم. گفتم: اى رسول خدا! شترم گريخته و به دنبال ريسمان او هستم... پيامبر(ص)
رفت و وضو ساخت و در حالى كه آب از محاسن ايشان برسينه‏شان جارى بود (يا آن‏كه گفت: قطرات آب وضو از محاسن ايشان برسينه‏شان جارى بود). برگشت‏و فرمود: «اى ابو عبداللَّه! سرانجام گريختن شترت چه شد؟».
آن‏گاه كوچ كرديم. پيامبر در راه هرگاه به من برمى‏خورد، مى‏فرمود: «سلام بر تو اى ابوعبداللَّه! سرانجام گريختن آن شتر چه شد؟». وقتى اين را ديدم، به سوى مدينه شتاب كردم و از رفتن به مسجد و هم‏نشينى با پيامبر(ص) اجتناب كردم. پس از مدّتى با استفاده از يك ساعتِ خلوت مسجد، وارد مسجد شدم و براى نماز خواندن ايستادم. ناگهان رسول خدا از يكى از اتاق‏هاى خود خارج شد و دو ركعت نماز كوتاه خواند. من به اميد آن‏كه ايشان برود و مرا تنها گذارد، نماز را طولانى كردم. فرمود: «اى ابوعبداللَّه! هر قدر كه مى‏خواهى، نمازت را طولانى كن كه من تا نماز را تمام كنى، همچنان خواهم ايستاد». با خود گفتم: سوگند به خدا! پيش رسول خدا عذر خواهم خواست و ايشان را راحت مى‏كنم. از اين رو، هنگامى كه فرمود: «سلام بر تو اى ابو عبداللَّه! سرانجام گريختن شترت چه شد؟». گفتم: سوگند به آن‏كه تو را به حق به رسالت برانگيخته، آن شتر، از زمان تمكين، نگريخته است. آن‏گاه (رسول خدا) سه بار فرمود: «خدا تو را رحمت كند!» و ديگر هرگز به آن ماجرا اشاره نكرد.

مراعات شايستگى مخاطب

335. عيسى(ع): اى جمعيت حواريان! گوهر را بر گردن خوك نيفكنيد، كه با آن‏كارى انجام نمى‏دهد، و حكمت را به آن‏كه خواهان آن نيست، ندهيد؛ زيرا حكمتْ بهتر از گوهر است، و آن‏كه خواهان حكمت نيست، بدتر از خوك است.
336. عيسى(ع): دُرّ را زيرپاى خوكان نيفكنيد.
337. امام صادق(ع): مسيح(ع) مى‏فرمود: كسى كه درمان جراحت مجروح رارها كند، لاجرم با مجروح كننده آن شخص (در اين جرم) شريك‏است؛ زيرا كسى كه مجروح كرده، نابودى مجروح را مى‏خواسته، و آن‏كه درمانش را رها كرده، به دنبال خيرخواهى او نبوده است.پس اگر خير او را نمى‏خواسته، پس به ناگزير، نابودى او را خواسته است. به همين ترتيب، حكمت را براى نااهل بازگو نكنيدكه مايه جهالت شما خواهد بود؛ و آن را از اهلش دريغ نكنيد كه گناه خواهيد كرد؛ بلكه بايد هر يك از شما به سان طبيبِ مداوا كننده‏باشد كه هر جا نياز به مداوا ديد، اقدام كند و در غير اين صورت، از مداوا باز ايستد.
338. رسول خدا(ص): آفت علم، فراموشى است، و ضايع كردن آن به اين است كه براى نااهل بازگويش كنى.
339. رسول خدا(ص): عيسى بن مريم(ع) در ميان بنى‏اسرائيل ايستاد و گفت: «اى بنى اسرائيل! حكمت را براى نادانان بازگو مكنيد كه در اين صورت، به حكمت ستم كرده‏ايد، و آن را از اهلش دريغ نكنيد كه در اين صورت، به آنان ستم كرده‏ايد».
340. رسول خدا(ص): آن كه علم را نزد نااهل مى‏سپارد، به سان كسى است‏كه جواهر، لؤلؤ و طلا را به گردن خوك‏ها آويخته باشد.
341. رسول خدا(ص): دُرّ را به گردن خوك‏ها نياويزيد.
342. رسول خدا(ص): درّ را در ميان دهان سگ‏ها نيندازيد.
343. امام على(ع) - در وصيّت خود به امام حسن(ع) -: از ويژگى‏هاى عالم‏آن است كه تنها كسى را اندرز مى‏كند كه پذيراى آن باشد، و آن‏كه را فريفته رأى و نظر خويش است، اندرز نمى‏كند، و آنچه را كه از انتشارش بيم دارد، گزارش نمى‏دهد.
344. امام على(ع): آن‏كه علم را به نااهل مى‏سپارد، بدان ستم كرده است.
345. امام على(ع) - در حكمت‏هاى منسوب به ايشان -: جابه‏جا كردن صخره‏هااز جايگاه آنها، از فهماندن به آن‏كه نمى‏فهمد، آسان‏تر است.
346. امام على(ع) - در حكمت‏هاى منسوب به ايشان -: از سخن گفتن به آن‏كه گفتارت را نمى‏فهمد، پرهيز كن، كه تو را سختْ رنج خواهد داد.
347. امام على(ع) - در حكمت‏هاى منسوب به ايشان -: دانش را براى‏سفيهان بازگو مكن كه تو را تكذيب مى‏كنند، و براى نادانان بازگو مكن‏كه در پذيرش آن سنگينى مى‏كنند؛ بلكه براى كسى بازگو كن كه شايسته
آن باشد و آن را از روى فهميدن پذيرا باشد، آنچه را به او مى‏گويى، بفهمد، و آنچه را از تو مى‏شنود، كتمان كند؛ زيرا دانش تو بر تو حقّى دارد، همان‏گونه كه مالت بر تو حقّى دارد، كه بايد آن را به مستحقّ آن ببخشى، و از آن‏كه استحقاق آن را ندارد، ممانعت نمايى.
348. امام على(ع) - در حكمت‏هاى منسوب به ايشان -: از ياد كردِ علم نزد آن‏كه بدان اشتياق ندارد، بپرهيز، و از ياد كردِ آن‏كه داراى شرافت ديرينه است، نزد آن‏كه در شرافتْ ديرينه‏اى ندارد، اجتناب كن كه باعث كينه‏جويى او نسبت به تو مى‏شود.
349. امام على(ع): حكيمان، چون حكمت را به نااهل آن سپردند، آن را ضايع كردند.

مراعات توان مخاطب

350. رسول خدا(ص): براى مردم آنچه را نمى‏دانند (و نمى‏پذيرند)، بازگو نكنيد. آيا دوست داريد كه خدا و رسولش مورد تكذيب قرار گيرند؟
351. امام على(ع): آيا دوست داريد كه خدا و رسولش مورد تكذيب قرار گيرند؟ براى مردم آنچه را مى‏پذيرند، بازگو كنيد و از گفتن آنچه انكارش مى‏كنند، پرهيز نماييد.
352. امام صادق(ع): «براى مردم، آنچه را مى‏پذيرند، بازگو كنيد و آنچه راانكار مى‏كنند، واگذاريد. آيا دوست داريد كه خدا و رسولش مورد دشنام قرار گيرند؟». گفتند: چگونه خدا و رسولش دشنام مى‏شوند؟
فرمود: «وقتى شما چيزى را كه انكارش مى‏كنند براى آنها بازگو مى‏كنيد، مى‏گويند: "خداوند، گوينده اين گفتار را لعنت كند!"، در حالى كه خداوند و رسول او آن را گفته است».
353. امام صادق(ع) : رسول خدا هرگز با مردم با ژرفاى عقل خود، سخن نگفته است. رسول خدا فرموده است: «ما جمعيت پيامبران، فرمان گرفته‏ايم كه با مردم به اندازه عقلشان سخن گوييم».
354. امام على(ع): هر علمى چنان نيست كه صاحب آن بتواند آن را براى تمام مردم تبيين كند؛ زيرا برخى از مردم (در عقل) قوى و برخى ضعيف‏اند،و برخى دانش‏ها قابل تحمّل و بعضى غير قابل تحمّل‏اند، مگر براى آن‏كه از اولياى مخصوص خداوند باشد كه خدا شنيدن آن را برايش آسان كندو او را در اين كار، كمك رساند.
355. امام على(ع) - در حكمت‏هاى منسوب به ايشان -: با عموم مردم در نعمت علم كه به تو ارزانى شده، به سان خواصّ آنان برخورد نكن، و بدان كه خداوند، بندگانى دارد كه رازهاى نهانى را به آنان واگذاشته و آنان را از انتشارش بازداشته است؛ و سخن عبد صالح به موسى«ع» را به ياد آر كه وقتى موسى«ع» به او گفت: «آيا تو را به شرط اين‏كه از بينشى كه آموخته شده‏اى به من ياد دهى، پيروى كنم؟»، آن عبد صالح در پاسخش گفت: «تو هرگز نمى‏توانى همپاى من صبر كنى؛ و چگونه مى‏توانى بر چيزى كه به شناخت آن احاطه ندارى صبر كنى؟».
356. امام على(ع): با مردم طبق آنچه مى‏پذيرند، برخورد كنيد، و از آنچه انكارش مى‏كنند، اجتناب نماييد، و بار آنان را بر دوش خود يا ما نگذاريد؛ زيرا امر ما دشوار و پيچيده است كه جز فرشته‏اى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده يا بنده‏اى كه خداوند، دل او را به ايمان آزموده باشد، تاب تحمّل آن رإ؛غ‏غ ندارد.
357. امام زين العابدين(ع): اما حقّ آن‏كه پند مى‏گيرد: حق او آن است كه... به او سخنى بگويى كه عقلش تاب آن را دارد؛ زيرا براى هر سطح عقل، طيفى از گفتار است كه آن را مى‏شناسد و از آن، اجتناب مى‏كند.
358. امام صادق(ع): روزى نزد على بن حسين(ع) از «تقيّه» ياد كردم. فرمود: «سوگند به خدا اگر ابوذر از آنچه در دل سلمان بود آگاهى داشت، او را مى‏كشت!».
359. الكافى - به نقل از عبدالعزيز قراطيسى -: امام صادق(ع) به من فرمود: اى عبدالعزيز! ايمان به مثابه نردبان، ده درجه دارد كه از آن پلّه پلّه بايد بالا رفت. بنابراين، نبايد آن‏كه از دو درجه ايمان برخوردار است، به آن‏كه برخوردار از يك درجه است، بگويد: "تو چيزى نيستى" تا آن‏كه به درجه دهم برسد. پس آن‏كه را در درجه پايين‏تر از توست، ساقط شده مدان كه آن‏كه در درجه‏اى بالاتر از توست، تو را ساقط شده خواهد دانست؛ و هرگاه به كسى برمى‏خورى كه يك درجه از تو پايين‏تر است، با مدارا و نرمى او را تا درجه‏ات بالا ببر، و آنچه را تاب ندارد، بر او تحميل نكن كه او را در هم خواهى شكست، و هر كه مؤمنى را درهم شكند، جبران آن برعهده خود اوست».
360. عبدالأعلى: از امام صادق(ع) شنيدم كه مى‏فرمود: «پذيرش امر ما تنهابه تصديق آن نيست؛ بلكه از جمله پذيرش آن، پنهان ساختن و حفظآن از نااهل است. به آنان سلام برسان و به ايشان بگو: خداوند، رحمت كند بنده‏اى را كه محبّت مردم را به سوى خود جلب كند! براى مردم، آنچه را برمى‏تابند، بازگو كنيد، و آنچه را انكار مى‏كنند، از آنان پنهان نماييد».
361. امام صادق(ع): خداوند، رحمت كند بنده‏اى را كه محبّت مردم را به سوى خود بكشاند! پس براى آنان آنچه را برمى‏تابند، بازگو كنيد، و آنچه را انكار مى‏كنند، وا نهيد.
362. التوحيد - به نقل از محمد بن عبيد -: خدمت امام رضا(ع) رسيدم. به‏من فرمود: «به عباس بگو از سخن گفتن درباره توحيد و جز آن،اجتناب كند، و براى مردم بدانچه آن را برمى‏تابند، سخن گويد، و از آنچه انكار مى‏كنند، دست شويد، و هرگاه از تو از توحيدبپرسند، همان سخن خداوند را بدانان بازگو كن: "بگو: او خدايى‏است يكتا؛ خداى بى‏نياز. نه كسى را زاده، و نه از كسى زاييده شده،و او را هيچ همتايى نباشد". و هرگاه از تو از چگونگى (خداوند) بپرسند، همان سخن خداوند را به آنان بگو: "چيزى به سان او نيست" و هرگاه از تو از صفت شنيدن خدا پرسش كنند، همان‏گونه كه خداوند فرموده، بگو: "او شنواى آگاه است". پس با مردم بدانچه آن را برمى‏تابند، سخن بگويند».
363. الكافى - به نقل از يعقوب بن ضحّاك، به نقل از مردى از شيعيان كه زين اسب مى‏ساخت و خدمتگزار امام صادق(ع) بود -: امام صادق(ع) در حالى كه در حيره بود، من و گروهى از اصحاب خود را براى كارى فرستاد. ما براى آن كار، رهسپار شديم. آن‏گاه ناراحت بازگشتيم. بستر من در فضايى بود كه در آن فرود آمديم. من به همان حالت اندوه، آمدم و خود را روى بستر انداختم. در همين هنگام ديدم كه امام صادق(ع) مى‏آيد. فرمود: «ما نزد شما آمديم».
من به صورت نشسته در جاى خود قرار گرفتم و (امام) بالاى سرِ بسترمن نشست و درباره كارى كه روانه‏ام كرده بود، از من پرسيد. من گزارش كار را به ايشان دادم. پس خدا را سپاس گفت. آن‏گاه از گروهى سخن به ميان آمد. عرض كردم: فدايت شوم! ما از آنان بيزارى مى‏جوييم. آنان، بدانچه ما معتقديم، اعتقاد ندارند. فرمود: «آنان ولايت ما را پذيرايند و آنچه شما مى‏گوييد، نمى‏گويند. آيا از آنان برائت مى‏جوييد؟». گفتم: آرى. فرمود: «پس به نظرت چون آنچه نزد ماست، نزد شما نيست، شايسته است كه از شما بيزارى جوييم؟». گفتم: نه، فدايت شوم! فرمود: «آنچه نزد خداست، نزد ما نيست. آيا به نظرت خداوند ما را رها كرده است؟». گفتم: فدايت شوم! به خدا قسم، نه. پس چه كنيم؟ فرمود: «با آنان دوست باشيد و از آنان بيزارى نجوييد؛ زيرا برخى از مسلمانان، داراى يك سهم، و برخى داراى دو سهم، و برخى داراى سه سهم، و برخى داراى چهار سهم، و برخى داراى پنج سهم، و برخى داراى شش سهم، و برخى داراى هفت سهم‏اند؛ و شايسته نيست آنچه بر دوش صاحب دو سهم است، بر آن‏كه داراى يك سهم است، تحميل شود، و آنچه بر دوش صاحب سه سهم است، بر آن‏كه داراى دو سهم است، و آنچه بر دوش صاحب چهار سهم است، بر آن‏كه داراى سه سهم است، و آنچه بر دوش صاحب پنج سهم است، بر آن‏كه داراى چهار سهم است، و آنچه بر دوش صاحب شش سهم است، بر آن‏كه داراى پنج سهم است، و آنچه بر دوش صاحب هفت سهم است، بر آن‏كه داراى شش سهم است، تحميل شود.
برايت مَثَلى مى‏زنم: مردى همسايه‏اى مسيحى داشت. او را به اسلام دعوت كرد و اسلام را برايش زيبا تصوير نمود و آن مرد مسيحى نيز دعوتش را پاسخ داد (و مسلمان شد). آن‏گاه سحرگاه نزد او رفت و درِ خانه‏اش را كوفت. همسايه‏اش گفت: كيست؟ گفت: من فلانى (همسايه مسلمان تو) هستم. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگير و لباس‏هايت را بپوش و مهيّاى نماز خواندن با ما باش.
آن مرد تازه مسلمان، وضو گرفت و لباس‏هايش را پوشيد و به همراه آن همسايه مسلمان، رهسپار شد. آن دو فراوان نماز خواندند. آن‏گاه نماز صبح خواندند. سپس تا بامداد در مسجد ماندند. مرد نصرانى به قصد خانه‏اش برخاست. همسايه مسلمان به او گفت: كجا مى‏روى؟ روز كوتاه است و تا ظهر، وقتِ اندكى مانده است. آن مرد تا نماز ظهر همراه او نشست. همسايه مسلمان گفت: بين نماز ظهر و عصر، زمان كوتاهى مانده است، از اين رو، مرد تازه مسلمان را تا نماز عصر نگاه داشت. مرد نصرانى برخاست تا به خانه‏اش برود؛ اما همسايه مسلمانش گفت: ديگر آخرِ روز است، و از آغاز آن، كوتاه‏تر است.
بدين ترتيب، آن مرد را تا خواندن نماز مغرب نگاه داشت. آن‏گاه وقتى آن مرد خواست به سوى خانه‏اش رهسپار شود، باز همسايه مسلمان گفت: تنها يك نماز مانده است. آن مرد تازه مسلمان، ماند تا نماز عشا را خواند. آن‏گاه از هم جدا شدند.
وقتى سحرگاه روز دوم شد، همسايه مسلمان، مجدّداً درِ خانه تازه مسلمان رازد. آن مرد گفت: كيستى؟ گفت: من فلانى هستم. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگير و لباس‏هايت را بپوش و براى اداى نماز بيرون بيا. تازه مسلمان گفت: براى چنين دينى به دنبال كسى باش كه از من بى‏كارتر باشد. من انسانى تهى‏دست هستم و عيالمندم. همسايه مسلمان، آن مرد مسيحى را به چيزى داخل كرد كه از آن خارجش ساخت» (يا آن‏كه فرمود: «او را بدين ترتيب، وارد اسلام كردو بدين ترتيب، خارجش ساخت»)!

مراعات شادابى مخاطب

364. رسول خدا(ص): من از بيم خسته شدن شما، براى موعظه كردن به دنبال فرصت مناسب مى‏گردم.
365. مسند ابن حنبل - به نقل از قيس بن ابى هازم به نقل از پدرش -: پيامبر(ص) در حالى كه سخنرانى مى‏كرد، مرا ديد كه ميان آفتابم. فرمان داد تا جايم را به سايبان تغيير دادم.
366. صحيح البخارى - به نقل از عكرمه، به نقل از ابن عباس -: براى مردم در هر جمعه تنها يك بار سخن بگو، و اگر اصرار دارى، (فقط) دو بار باشد، و اگر بيشتر مى‏خواهى، (فقط) سه بار باشد و با اين قرآن، ملامت مردم را فراهم نكن. مبادا نزد گروهى بروى و در حالى كه در حال گفتگو هستند، سخن آنان را ببُرى و با سخن گفتنت باعث خستگى آنان بشوى ؛ بلكه خاموش بمان و هرگاه از تو خواستند، برايشان سخن بگو، كه در اين صورت، بدان مشتاق خواهند بود، و در دعا از آهنگين‏گويى اجتناب كن. من با پيامبر خدا و ياران وى هم‏روزگار بودم و نديدم جز آن كه چنين رفتار مى‏كردند.
367. امام على(ع) - در حكمت‏هاى منسوب به ايشان -: هر كس كه براى سخن تو نشاط نشان ندهد، زحمت شنيدن سخنت را از او بردار.
368. امام على(ع): دل‏ها داراى ميل، اقبال و اِدبارند. شما از رهگذر ميل و اقبال آن، بدان راه يابيد، كه اگر دل به كارى وادار شود، كور مى‏شود.

مراعات مقتضاى حال

369. امام على(ع) - در توصيف پيامبر(ص) -: (او) طبيبى بود در گردش. مرهم‏هاى خود را به محكمى به كار مى‏بست، و داغ‏هاى خود را به جا مى‏نهاد،و هر آن‏جا كه نياز بود، به كار مى‏بست، اعم از: دل‏هاى كور و گوش‏هاى كر و زبان‏هاى ناگويا. با دواى خود، در پى جايگاه‏هاى غفلت‏و مكان‏هاى سرگردانى مى‏گشت.
ابن قيّم جوزى مى‏گويد: (رسول خدا)، هماره به مقتضاى نياز و مصلحت مخاطبان، خطابه ايراد مى‏كرد.
370. امام على(ع): وقتى براى گفتار، زمان مناسبى نمى‏بينى، سخن مگو.
371. امام على(ع): به سان طبيب مداراگر باش كه دوا را در آن‏جايى كه سود بخشد، مى‏نهد.
372. امام حسين(ع) - خطاب به ابن عباس -: اى ابن عباس! در آنچه سودى به تونبخشد، سخن مگو، كه من مى‏ترسم گناهى بر دوش تو باشد؛ و بدانچه سود بخشد، تنها هنگامى سخن بگو كه براى گفتار، فرصت را مناسب بينى، كه بسا گوينده‏اى به حق سخن گويد؛ امّا مورد نكوهش قرار گيرد.
373. امام صادق(ع): بدانچه سودت نبخشد، سخن مگو و بسيارى از كلام مفيد راوا گذار، مگر آن‏كه فرصت را براى آن مناسب بيابى، كه اى بسا گوينده‏اى كه مفيد و به حقْ سخن مى‏گويد، امّا چون به جايش نيست، به زحمت‏مى‏افتد.
374. امام صادق(ع) - خطاب به يارانش -: از من گفتارى بشنويد كه براى شما از شتران سياه موى‏(2) بهتر است: هيچ كس بدانچه سودش نبخشد، سخن نگويد، و در آن‏جا كه مفيد است، بسيارى از گفتار را وا نهد، مگر آن‏كه زمان مناسب بيابد، كه بسا گوينده‏اى كه نابه‏جا سخن گويد و با گفتارش بر خود جفا كند.

مراعات ترتيب اهمّيت

375. صحيح البخارى - به نقل از ابن عباس -: هنگامى كه پيامبر(ص) معاذ بن جبل را به سوى مردم يمن فرستاد، به او فرمود: تو نزد گروهى از اهل كتاب مى‏روى. از اين رو، مى‏بايد نخستين دعوت تو از آنان، يكتاپرستى خداوند متعال باشد. اگر توحيد را شناختند، به آنان باز گو كه خداوند در شبانه‏روزشان پنج نماز بر آنان واجب كرده است؛ و هرگاه نماز را به پاى‏
داشتند، به آنان بگو كه خداوند، در اموالشان زكات قرار داده تا از بى‏نيازشان ستانده شود و به تهى‏دستشان داده شود. پس هرگاه بدان اذعان كردند، از آنان زكات بگير و از گزيده اموال مردم، اجتناب كن.
376. التوحيد - به نقل از ابن عباس -: مردى باديه‏نشين نزد پيامبر(ص) آمدو گفت: اى رسول خدا! از شگفتى‏هاى دانش به من بياموز. فرمود: «تو با اساس علم چه كرده‏اى كه حال، خواهان شگفتى‏هاى آن هستى؟!». آن مرد گفت: اساس علم چيست اى رسول خدا؟ فرمود: «شناخت خداوند، چنان‏كه بايسته اوست». اعرابى گفت: شناخت بايسته خداوند چيست؟ فرمود: «او را بشناسى كه نظير، شبيه و انباز ندارد و او يگانه، يكتا، ظاهر، باطن، اوّل و آخر است و همسنگ و همسان ندارد. اين است حقّ شناخت خداوند».
377. تنبيه الغافلين - به نقل از عبداللَّه بن مسوّر هاشمى -: مردى نزد پيامبر(ص)آمد و گفت: نزد شما آمدم تا از شگفتى‏هاى دانش به من بياموزى. فرمود: «تو با اساس علم چه كرده‏اى؟». مرد گفت: اساس علم چيست؟ فرمود: «آيا پروردگار را شناخته‏اى؟». گفت: آرى.فرمود: «در اداى حقّش چه كرده‏اى؟». گفت: آنچه خدا خواسته است. فرمود: «آيا مرگ را شناخته‏اى؟». گفت: آرى. فرمود: «براى مرگ، چه فراهم كرده‏اى؟». گفت: آنچه خدا خواسته است. فرمود: «برو و بر اين كار، استوار باش. آن‏گاه بيا تا از شگفتى‏هاى علم به تو بياموزم».
پس از آن‏كه آن مرد پس از گذشت ساليانى بازگشت، پيامبر(ص)
فرمود: دستت را بر دلت بگذار و هر آنچه را براى خود نمى‏پسندى، براى برادر مسلمانت نپسند؛ و هر آنچه را براى خود مى‏پسندى، براى برادر مسلمانت بپسند. اين، از شگفتى‏هاى دانش است».
378. امام على(ع) - از وصيّت ايشان به فرزندش حسن(ع) -: ... و اين‏كه آغاز مى‏كنم به آموزش قرآن و تأويل آن و شرايع و احكام اسلام و حلال‏و حرام آن به تو، و از تو به ديگرى نگذرم.

رعايت اختصار

379. سنن أبى داوود - به نقل از ابو امامه - : هرگاه رسول خدا فرماندهى را گسيل مى‏داشت، مى‏فرمود: «خطابه را كوتاه كن و كم، سخن بگو».
380. سنن أبى داوود - به نقل از عمّار بن ياسر -: رسول خدا ما را به كوتاه كردن خطابه‏ها فرمان داد.
381. جابر بن سمره سوّايى: رسول خدا، موعظه روز جمعه را طولانى نمى‏كردو خطابه ايشان، تنها چند كلمه كوتاه بود.
382. امام على(ع): زيبايى گفتار، در كوتاه بودن آن است.
383. امام على(ع): گفتار، مثل داروست كه اندك آن سود مى‏بخشد و زيادى آن، كُشنده است.
384. امام على(ع): تا آن‏جا كه روا مى‏دانى، گفتارت را مختصر كن، چون براى تو
مناسب‏تر است و بر فضيلت تو رهنمون‏تر است.
385. امام على(ع): بهترين گفتار آن است كه نه ملال‏آور و نه نارسا باشد.
386. امام صادق(ع) - هنگامى كه به ايشان گفته شد: بلاغت چيست؟ -: آن است كه هر كس چيزى را شناخته، سخنش درباره آن اندك باشد؛ و به بليغ، از آن جهت بليغ گفته شده كه با كم‏ترين تلاش، مى‏تواند خواسته خود را برساند.
ر. ك: ص‏365 (طولانى كردن).

1. سيّد رضى مى‏گويد: در اين گفتار، مجاز به كار رفته است و پيامبر اكرم، كارى را كه سخن گفتن در آن اهمّيت داشته و به آغازگرى سخن در آن نياز افتاده است، در صورتى كه حمد و سپاس الهى در آن به چشم نخورد، به دستِ بُريده تشبيه نموده است؛ زيرا چنين دستى از انجام دادن مطلوب كار و از به فرجام رساندن آن، ناتوان است. روايتى ديگر از پيامبر(ص) به نقل از ابو هريره اين مدّعا را تقويت مى‏كند. در اين روايت، پيامبر(ص) فرموده است: «خطابه‏اى كه در آن شهادت (به وحدانيت خداوند و رسالت پيامبر(ص» نباشد، به سان دست بُريده است». پيامبر(ص) در اين روايت، كاستى و خطابه را به جاى نقص خلقت آدمى نشانده است.
شبيه اين حديث، روايت ديگرى است كه ابو عبيد قاسم بن سلّام در كتابش غريب الحديث، از پيامبر(ص) نقل كرده است: «هر كس قرآن را فرا گيرد، آن گاه آن را فراموش كند، خداوند سبحان را در حالى كه بُريده دست است، ملاقات خواهد كرد». ابن سلّام افزوده است: «اجذم»، به معناى «دستْ بُريده» است (المجازات النبويّة، ص 244، ح 197).
2. اَدْهَم، به معناى سياه است و درباره اسب و شتر و جز اينها گفته مى‏شود. عرب مى‏گويد: «شاهِ اسبان، سياه آن است». اين تعبير را درباره شتر، وقتى به كار مى‏برند كه رنگ خاكسترى آن، سفيدى‏اش را از ميان برده باشد و درباره شتر بچّگان، وقتى كه به رنگ سُرخ خالص‏اند.
موقّفه نيز به چارپايى گفته مى‏شود كه در پاهايش خطوط سياه باشد (لسان العرب، ج 12، ص 209 - 210 و ج 9، ص 362).

صفحه قبل

تبليغ در قرآن و حديث

صفحه بعد