|

|
فصل پنجم ابزارهاى تبليغ |
|
نقش گفتار در تبليغ
288. رسول خدا(ص): برخى از گفتارها سِحر، و برخى از علمها نادانى، و برخى از اشعار، حكمت، و برخى از سخنان، درماندگىاند.
289. امام على(ع): بسا گفتار كه فرو روندهتر از تيرهاست.
290. امام على(ع): بسا گفتار كه بُرندهتر از شدّت است.
291. امام على(ع): بسا گفتار كه بُرنده است.
292. امام على(ع): بسا گفتار كه به سان شمشير است.
293. الكافى - به نقل از مسعده، به نقل از امام صادق(ع) به نقل از پدرش -:به مردى كه با او بسيار سخن گفته بود، فرمود: «اى مرد! آيا گفتار را حقير و كوچك مىشمارى؟ بدان كه خداوند پيامبرانش را آن هنگام كه آنان را به رسالت برمىانگيخت، با طلا يا نقره مبعوث نكرد؛ بلكه با گفتارْ برانگيخته است و خداوند، خود را با كلام و دليلها و نشانهها به آفريدههاى خود، شناسانده است».
294. امام صادق(ع) - بر اساس آنچه در مصباح الشريعة به ايشان نسبت داده شده -: هيچ عبادتى بر اعضا، سبُكبارتر و در نزد خدا از جهت منزلت و قدر، برتر از سخن گفتن در راه رضايتِ خداوند و براى خاطر او و انتشار نعمتهاى ظاهرى و باطنىاش در ميان بندگانش نيست. آيا نمىنگرى كه خداوند ميان خود و پيامبرانش، و همچنين ميان پيامبران و امّتها تنها از راه گفتار از مفاهيمى پرده برمىدارد كه جزء دانش مكنون او و وحى پنهان اوست كه با آنان در ميان گذاشته است؟ بنابراين، ثابت مىشود كه گفتار، برترين ابزارها و لطيفترين عبادت است.
اندرز دادن
قرآن
اى مردم! به يقين براى شما از جانب پروردگارتان اندرزى، و درمانى براى آنچه در سينههاست، و رهنمود و رحمتى براى گروندگان آمده است.
حديث
295. عيسى(ع): آن كس كه اندرز داد، ابلاغ كرد، و آن كه پند گرفت، رستگار شد.
296. امام على(ع) - در وصيّت خود به فرزندش كه او را اندرز مىداد -: دلت رابا اندرز، زنده كن.
297. امام على(ع): موعظهها حيات دلهاست.
298. امام على(ع): موعظهها باعث صيقل جانها و صفاى دلهاست.
299. امام على(ع): پرده غفلت، با اندرزها كنار مىرود.
300. امام على(ع): نتيجه اندرز، بيدار شدن است.
301. نهج البلاغه: نقل شده كه يكى از ياران امير مؤمنان به نام همّام، كه مرد عابدى بود، به امام عرض كرد: اى امير مؤمنان! پرهيزگاران را براى من چنان توصيف كن كه گويا بدانها مىنگرم... همّام، چنان بيهوش شد كه جان باخت. آنگاه امير مؤمنان فرمود: «بدانيد كه سوگند به خدا، از اندرز او بيم داشتم». آنگاه فرمود: «آيا اندرزهاى بليغ با مخاطبان خود، چنين مىكند؟!».
ر. ك: ميزان الحكمة، عنوان 551 (موعظه).
سخنرانى(1)
قرآن
و پادشاهىاش را استوار كرديم، و او را حكمت و كلامِ فيصله دهنده عطا كرديم.
حديث
302. امام رضا(ع) - در تبيين فلسفه خطبه روز جمعه -: زيرا جمعه، محلّ اجتماع
مردم است، و خداوند خواست تا امام (جمعه)، راهى براى اندرز آنان، تشويقشان به اطاعت خدا، و ترساندنشان از نافرمانى داشته باشد، تا آنان را به خواستههايى كه مصلحت دين و دنيايشان در آن است، آگاه سازد، و آنان را از آفتها و كارهايى كه مايه زيان و سود آنان است، باخبر سازد.
ر. ك: ص317 (مراعات اختصار)، ص361 (خود را به زحمت انداختن)، ص365(طولانى كردن).
شعر
303. رسول خدا(ص): برخى از گفتارها سِحر، و برخى از اشعار، حكمتاند.
304. المصنف - از عبد الرزاق به نقل از عبد الرحمان بن كعب بن مالك، به نقلاز پدرش -: او به پيامبر(ص) عرض كرد: خداوند درباره شعر چيزى را فرو فرستاده كه فرو فرستاده است. «فرمود: مؤمن با جان و زبانش جهاد مىكند. سوگند به آنكه جانم به دست اوست گويا كه با شعر، با شدّتْ تيرى مىافكنند».
305. المستدرك على الصحيحين - به نقل از براء بن عازب -: به رسول خدا خبر داده شد و به ايشان گفته شد: اى رسول خدا! ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطّلب، شما را دشنام مىدهد. ابن رواحه گفت: اى رسول خدا! درباره او به من اجازه بده؟
(پيامبر) فرمود: «آيا تو گفتهاى: "ثبّت اللَّه! (خداوند، ثبات دهد!)"؟». ابن رواحه گفت: آرى، اى رسول خدا! چنين گفتم:
خداوند نيكويىاى را كه به تو عطا كرده، ثابت و پايدار نگاه دارد / چنانكه به موسى ثبات بخشيده و به سان آنان كه يارى شدند، يارى نصيب شما گردد.
(پيامبر) فرمود: «هان! خداوند نيز به سان آن به تو خير رسانَد».
آنگاه، كعب گام پيش گذاشت و گفت: اى رسول خدا! درباره او به من اجازه بده؟
(پيامبر(ص» فرمود: «آيا تو گفتهاى: "هَمَّت (قصد كرد)"؟». كعب گفت: آرى، اى رسول خدا! گفتم:
قريش خواست بر پروردگارش چيره شود / و هر كس كه بخواهد بر خداى قاهر چيره گردد، قطعاً خود مغلوب خواهد شد.
(پيامبر(ص» فرمود: «بدان كه خداوند، اين گفتار را براى تو از ياد نبرده است».
306. امام صادق(ع): هر كس درباره ما يك بيت شعر بگويد، خداوند متعال براى او خانهاى در بهشت بنا مىكند.
307. امام صادق(ع): هيچ كس درباره ما يك بيت شعر نمىسرايد، مگر آنكه مورد تأييد روح القدس قرار مىگيرد.
گفتگو
308. رجال الكشّى - به نقل از ابو خالد كابلى -: ابو جعفر صاحب الطّاق را در حالى ديدم كه در روضه (ميان منبر و قبر پيامبر(ص» نشسته و مردم مدينه، (گويى) لباسهاى او را پاره مىكنند، (مىكشيدند)، و او پيوسته مىچرخد، پاسخ آنان را مىدهد و آنان از او سؤال مىكنند. به او نزديك شدم و گفتم: امام صادق(ع) ما را از سخن گفتن (مناظره) بازداشته است.
گفت: آيا به تو فرموده تا اين را به من بگويى؟ گفت: نه، امّا ايشان به من فرمان داده تا با هيچ كس سخن نگويم. صاحب الطاق گفت: پس برو و آنچه امام به تو فرمان داده اطاعت كن. من نزد امام صادق(ع) رفتمو ماجراى صاحب الطاق و آنچه به او گفتم و سخن او كه به من گفت: «برو و آنچه امام به تو فرمان داده، اطاعت كن»، همه را براى امام بازگو كردم. امام صادق(ع) لبخندى زد و فرمود: صاحب الطاق با مردم سخن مىگويد و گاه چون مرغ مىپرد و گاه مىنشيند؛ امّا اگر كلام تو را قطع كنند، نمىتوانى بپرى!».
309. رجال الكشّى - به نقل از عبدالاعلى -: به امام صادق(ع) گفتم: مردم با گفتگو (و مناظره) با من به دنبال تباهساختن (دين) منهستند و من با آنان به گفتگو مىپردازم. فرمود: «امّا امثال تو كه مىنشيند و سپس مىپَرَد، بارى (براى مناظره مناسب است)؛ و امّا آنكه مىنشيند، اما نمىپَرَد، صلاح نيست».
310. رجال الكشّى - به نقل از طيّار -: به امام صادق(ع) گفتم: باخبر شدم كه مناظره و جدال با مردم را ناپسند مىشمارى؟ فرمود: «امّا گفتگوى مثل تو را با مردم، ناپسند نمىشمارم. (بارى،) كسى كه وقتى مىپَرَد، نيك مىنشيند و وقتى مىنشيند، نيك مىپَرَد، هر كس كه چنين باشد، ما از مناظره او كراهت نداريم».
قلم
قرآن
... آن كه با قلم آموخت.
ن! و سوگند به قلم و آنچه مىنگارند.
حديث
311. رسول خدا(ص) - در (تفسير) سخن خداوند متعال: «يا نشانهاى از علم» -: مقصود، خوشْ خطّى است.
312. الدر المنثور - به نقل از عطاء بن يسار -: از رسول خدا درباره خط سؤالشد. فرمود: خط به پيامبر آموخته شده است، و هر كس با او همسو باشد، به او آموخته مىشود.
313. رسول خدا(ص): در ميان دوات، ليقه بگذار، و قلم را بتراش. (حرف) «باء» را بكش و ميان دندانههاى (حرف) «سين»، فاصله بگذار،و دايره (حرف) «ميم» را پُر نكن، و«اللَّه» را نيك بنويس، و «رحمن» را بكش و «رحيم» را خوب بنويس.
314. رسول خدا(ص): صاحب قلم (نويسنده) را روز قيامت در ميان تابوتى از آتش كه با قفلهايى از آتش سربسته است، مىآورند و به قلم او نگريسته مىشود كه آن را در چه راهى به كار گرفته است. پس اگر آن را
در راه اطاعت و خشنودى خداوند به كار گرفته باشد، سرِ تابوت برايش گشودهمىشود، و اگر قلمش را در راه نافرمانى خدا به كار بسته باشد، هفتاد پاييز در تابوت مىماند.
315. امام على(ع): خطّ زبان، دست است.
316. امام على(ع) - در آنچه كه به كاتب خود، عبيد اللَّه بن ابى رافع فرمود -: در ميان دواتت ليقه بگذار، و زبانه قلمت را دراز بتراش، و ميان خطها فاصله بگذار، و حرفها را نزديك به هم بنويس، كه اين شيوه، براى زيبايى خط، شايستهتر است.
317. امام على(ع): عقلهاى برجستگان، در نوك قلمهاى آنهاست.
318. امام على(ع): فرستاده تو نشانِ اندازه انديشه توست، و قلمت، از آنكه دربارهات سخن بگويد، رساتر است.
ر. ك: ص195 (نقش زمان و مكان در تبليغ).
1. موعظه با خطابه فرق دارد. خطابه، صناعت است و جنبه فنى و هنرى دارد و به علاوه، هدف خطابه، تحريك احساسات و عواطف است، به نحوى از انحا؛ اما موعظه، صرفاً به منظور تسكين شهواتو هواهاى نفسانى است و بيشتر جنبه منع و رَدع دارد. اگر هدف خطابه را مطلقِ اقناع بدانيم، وعظ و موعظه هم قِسمى از خطابه است. به هر حال، موعظه در جايى گفته مىشود كه كلماتى و جملههايى القا شود به منظور ردع و منع و تسكين شهوت و غضب در مواردى كه لازم است تسكين داده شود. راغب اصفهانى مىگويد: «اَلْوَعظُ زَجْرٌ مُقْتَرِنٌ بِالتَّخويفِ»؛ يعنى موعظه، منعى است كه مقرون باشد به بيم دادن؛ يعنى به بيم دادن از عواقب كار. آنگاه از خليل بن احمد، لغوى معروف، نقل مىكند: «هُوَ التَّذْكيرُ بِالْخَيْرِ فيما يَرِقُّ لَهُ الْقَلْبُ». يعنى موعظه، يادآورى قلب است نسبت به خوبىها در امورى كه موجب رقّت قلب گردد. موعظه، سخنانى است كه موجب نرمى و رقّت قلب بشود.
منع مردم از هواپرستى و شهوت پرستى و رباخوارى و رياكارى و تذكّر مرگ و قيامت و نتايج اعمال در دنيا و آخرت، موعظه است.
امّا خطابه، اقسامى دارد: ممكن است حماسى و جنگى باشد، ممكن است سياسى باشد، ممكن است قضايى باشد، ممكن است دينى و اخلاقى باشد. گاهى به منظور تحريك حسّ سلحشورى و سربازى استكه در جنگها و ميدانهاى مبارزه ايراد مىشود؛ گاهى به منظور آشنا كردن مردم است به حقوق سياسى و اجتماعىشان، و گاهى به منظور برانگيختن حس ترحّم است، مثل خطابه هايى كه احياناً وكلاى دادگسترى براى جلب ترحّم قُضات نسبت به مجرم و محكومى ايراد مىكنند و براى تخفيف جرم و استرحام، كوشش مىكنند. گاهى خطابه، به منظور تحريك و بيدار كردن شعور دينى و اخلاقى و وجدانى مردم است (ده گفتار، مرتضى مطهّرى، ص 237 - 238).