قبل
روزها و رازها

س . حسينى

2 / 7 / 1382 (بيست و هفتم رجب) مبعث حضرت رسول‏اكرم(ص)

چه حالى داشت جبرئيل كه حامل پيام نور بود؟ چه قدرتى داشت بال‏هايش كه زير آن بار سنگين، خُرد نشد؟ چه احساسى داشت وقتى بر در حرا بالْ بالْ مى‏زد و از صداى بال‏هايش خدا مى‏تراويد؟ چه حالتى يافت هنگامى كه نگاه مبهوت و عميق محمّد با نگاه پيام‏آور او درآميخت؟ چه اشتياقى داشت وقتى بزرگ‏ترين پيام تاريخ را بر هواى محمد باريد؟ چه شورى داشت وقتى ابرِ لب‏هايش به هم خورد و رعدِ «إقرأ»، آسمان حرا را فرا گرفت؟ چه حسّى پيدا كرد وقتى آينه سرمدى اوّلين جمله‏اش را بعد از بعثت گفت كه : «چه بخوانم؟»؟ چه حركتى كرد وقتى در پرسش آخرين پيامبر حل شد كه: «اقرأ بِاسْم رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ»؟
حرا از هم گسست و شاخه‏هاى بعثت، فَوران كرد.

9 / 7 / 1382 (چهارم شعبان) ولادت حضرت عباس

تو هديه‏اى براى دشت سوزان كربلا بودى. خدا تو را فرستاد تا حسين در روز عاشورا تنها نباشد. آمدى تا ذوالجناح روحيه بگيرد و زانوانش نلرزد. آمدى تا فرات در دست‏هاى تو شستشو كند. خدا دلش براى گلوى تشنه سكينه و لب‏هاى ترك‏خورده على‏اصغر تپيد. تو را فرستاد تا پيام‏آور زلالى و روانى فرات باشى. خدا تو را فرستاد تا عمود آهنين دشمن، روسياه‏تر شود. آمدى تا مَشك سوراخ و لب تشنه لشكر هفتاد و دو نفره، بى‏يار و ياور نماند.
ساعت قلبم براى تو تيك تاك مى‏كند اى پيغمبر آب‏ها! چه‏قدر درك پيام تو براى دشمن سخت بود! قامت رشيدت حسادت دشمنِ كوتاه را جوشان كرد. خوش به حال لحظه‏هايى كه گام اسب‏هاى تو را درك كردند!
كمى آب براى دل‏هاى تشنه و بى‏كس ما نگه‏دار، اى سقّاى لب‏هاى ترك خورده!

20 / 7 / 1382 روز بزرگداشت حافظ

هميشه حرف‏هاى تو روى طاقچه قديمى كنار قرآن است ؛ همان حرف‏هايى كه در قرن هشتم گفتى اما در قرن بيستم هم تازگىِ همان روزها را دارد. سال‏هاست شاعران بر روى شعرهاى تو قدم مى‏زنند و بيت‏هاى تو را تنفّس مى‏كنند. چه‏قدر دوست دارم هر روز صبح در باغ شعرهايت بال وا كنم و باران واژه‏هاى تازه‏ات بر سر و روى من ببارد. دلم مى‏خواهد در جشنواره جهانى سرود، ديوان شعر تو را براى همه دل‏ها آهنگ كنم.
هنوز هم نفهميده‏ام چرا دست‏هاى كوتاه و فكرهاى حقير، تو را در زر نگرفتند؟ به قول خودت:
از اين شعر ترِ شيرين، ز شاهنشه عجب دارم‏
كه سرتا پاى حافظ را چرا در زر نمى‏گيرد؟!

20 / 7 / 1382 (پانزدهم شعبان) زادروز حضرت ولى عصر(عج)

روزى خواهى آمد و پيامى (1) ... نه! (با اين‏كه هنوز نيامده‏اى) همه دشت‏ها و جاده‏ها را درنورديده و در گوش دل‏ها وزيده است.
همان روز كه در پشت پرده دور از نگاه همه نامحرمان به دنيا آمدى، پيام بزرگت گلوله شب‏چراغى بود كه منفجر شد و همه دنيا در نورش شناور گشت. بر گهواره كه بودى ، تكان‏هاى آرامِ گهواره، كبوترهاى پيغام الهى‏ات را به پرواز درآورد و آسمان بى‏روح و كويرىِ دنيا را پُر از بوى بال و پرواز كرد. حال كى خواهى آمد تا پاسخ پيامت را از دست‏هاى تشنه ديدار بگيرى؟ دست‏هامان در هواى لمس دستان ارمغان‏آورت بى‏قرار است.
ٍّ أ

8 / 8 / 1382 شهادت محمدحسين فهميده

با رَمزِ: (روح، حادثه، باروت، استخوان)
اندام سرد و خاكى پوتين گرفت جان
پوتين نِشست و بندِ خودش را دوباره بست
و رفت سمت حادثه‏اى در دل زمان...
اطرافِ جاده پُر شده بود از غبار و دود
از انفجار و خون و بدن‏هاى نيمه‏جان
از التهاب، پوستِ تاول زده، عطش
گرما و حجم قمقمه خالى و دهان
از پشت خاكريز صدايى بلند شد
(سرد و مهيب و مرتعش و تُند و بى‏اَمان)
پوتين به سمت بُرجكِ بى‏ديده‏بان دويد
اما همين‏كه رفت به بالاى پلكان -
با چشم‏هاى بُهت زده ديد: خسته وُ
آرام و سينه‏خيز، جوانى كشان كشان -
خود را به زير تانك رسانيد و بعد: آه!
آتش گرفت تانك به همراهِ آن جوان
دنيا سياه شد وَ شب و دود ماند و تانك
با سيزده منوّرِ رنگى در آسمان.
مهدى زارعى

8 / 7 / 1382 (سوم شعبان) روز تولد امام حسين(ع)

توفان گرفت... نام شما سربلند شد
تا نيزه نيزه سمت خدا، سر، بلند شد
اين خون كه ريخت روى زمين، خون نبود، نه!
اين خون كه قد كشيد و چنين، سربلند شد
از بركت تو بود اگر ماجراى زخم
سر باز كرد، تازه شد از سر، بلند شد
هر دل كه از مصيبت و عشق تو سهم بُرد
آتش گرفت، سوخت، و يكسر ، بلند شد
يك رستخيز سرخ كه دنيا نياز داشت
از عمق لحظه‏هاى مكرّر ، بلند شد
در قحط سال عشق، كسى سر بلند كرد
معروف در برابر منكر، بلند شد
تا پا گذاشت روى گلويت حضور زخم
آه از نهاد تشنه خنجر بلند شد
خونت وزيد در رگِ تاريخ و بعد از آن
تا بود و هست نام شما سربلند شد.
خديجه پنجى

تازه باشيم، چون نسيم،و باستانى، چون‏دماوند!


غلامرضا پرهيزكار
در اين نوشته نه قصد داريم خود را جاى «نسيم»ى گذرا بنشانيم و نه مى‏خواهيم با اضافه وزن و افزودن بر حجم، خودمان را به قد و قواره «دماوند» درآوريم. اينها را نمى‏خواهيم ؛ چون ما طبيعت نيستيم، انسان هستيم و بايد خودمان باشيم، و اتفاقاً سخن بر سر همين است كه در اين زندگى جديد كه هر روز رنگى مى‏گيرد و الگويى تازه براى ما پيش مى‏نهد، بايد به چه رنگ و چه شكلى درآييم تا هم بتوانيم زندگى كنيم و هم بتوانيم خودمان باشيم. به بيانى ديگر: به چه ميزان بايد تحوّلات زندگى جديد را با نام «امروزى شدن» پذيرا باشيم و به چه ميزان بايد چشم به گذشته دوخت و دست از آن نشست.
در عنوان مقاله به اين نكته اشاره شد كه همانند «نسيم» تازه باشيم ؛ يعنى جديد باشيم و امروزى و همانند «دماوند» ريشه‏دار و داراى قدمت، و برگذشته‏هاى اصيل خود تكيه زنيم. نه مى‏توان صرفاً به گذشته‏ها فكر كرد و تنها به دماوند شدن انديشيد كه در اين صورت، خيلى زود بايد زيبايى قدمت داشتن و باستانى بودن را با زشتىِ كهنگى و پوسيده بودن عوض نمود، و نه مى‏توان صرفاً به زندگى جديد و به تازگى نسيم، دل بست كه نسيم گذراست و همين‏كه لحظاتى چند به صورت رهگذرى خنكى دهد، مى‏ميرد و در واقع، عمر نسيم فقط همان چند لحظه‏اى است كه به گفته حافظ: «سر زلف تو در دست نسيم افتاده»!
پس چه بايد كرد؟ بايد به «نسيم»ى دل خوش نمود كه از «دماوند» برمى‏خيزد! در اين صورت است كه با توجه به گذشته، به حال پرداخته‏ايم. در بحث ما اين نكته اساسى است كه در «حال» زندگى كنيم، اما به «گذشته» هم نيم‏نگاهى بيندازيم. نسيم كه هنگام از كوه وزيدن، طراوت‏زا و روح‏افزاست، اگر از سر مشتى زباله برخيزد، اثرى همانند همان زباله‏ها دارد و بايد از آن دورى جست تا مشام را نيازارد.

خواسته‏هاى زمان

براى آن‏كه بحث را به شكلى واقعى‏تر دنبال كنيم و تصوير روشن‏ترى از امروزى شدن ارائه دهيم، به گزيده‏اى از سخن استاد مرتضى مطهرى درباره «مقتضيات زمان» اشاره مى‏كنيم. ايشان مقتضيات زمان (يا به بيان ديگر: تقاضاها و خواسته‏هايى كه هر زمانه‏اى دارد) را به سه طريق معنا مى‏كنند:
الف) منظور از مقتضيات زمان اين باشد كه در هر دوره زمانى چيزهايى به وجود مى‏آيد كه هر كدام اقتضائاتى دارد ؛ بنابراين، تبعيت مردم از مقتضاى زمان يعنى در هر دوره، مردم بايد از پديده‏ها و چيزهايى تبعيت كنند كه در زمانه آنها به وجود مى‏آيد.
ب) منظور از آن، تقاضاى مردم زمان است ؛ يعنى آنچه مردم‏پسند و مطابق ذوق و سليقه مردم باشد. بنابراين، منظور از تبعيت از مقتضيات زمان، تبعيت از چيزى است كه اكثريت مردم مى‏پسندند. اما اين دو معنا هميشه درست نيستند ؛ چون انسان‏ها آزاد و داراى اختيار و حق انتخاب آفريده شده‏اند ، از اين‏رو، هم مى‏توانند حركت رو به جلو داشته باشند و هم حركت رو به عقب، و چيزهايى را كه به وجود مى‏آورند هم مى‏تواند مفيد باشد و هم مضر ؛ چنانچه امورى كه در بين مردم رواج مى‏يابد و مطابق ذوق، سليقه آنان مى‏شود، ممكن است درست و صحيح باشد و ممكن است غلط و نادرست.
ج) معناى سوم مقتضيات زمان، آن است كه: نيازهاى واقعى انسان‏ها در طول زمان تغيير مى‏يابد. بر اين اساس، هر دوره زمانى مطابق احتياجى كه بشر در آن دوره پيدا مى‏كند، يك نوع تقاضايى دارد كه بايد برآورده شود. استاد مطهرى اين معنا از مقتضيات زمان را معناى درستى مى‏داند و در اين باره مى‏گويد: «انسان‏ها در زندگى، يك مجموعه هدف‏هاى كلى‏اى دارند كه هميشه بايد براى دستيابى به آنها تلاش كنند ؛ مثلاً رابطه خود را با خدا به گونه‏اى بايد نظم دهند يا در اجتماع خود، نظم و امنيت را برقرار كنند. در اين رهگذر، ابزار لازم براى نظم‏دهى ممكن است تغيير كنند. اين ابزارها تا آن‏جا كه غير مشروع نباشند، اهميتى ندارند. مهم، هدف‏هاى اصلى است كه بايد به آنها دست يافت. بنابراين براى دستيابى به اهداف ثابت و كلان بشرى، هر روز ممكن است ابزار جديدى به وجود آيد و انسان‏ها براى آن‏كه بهتر به اهداف خود دست يابند، بايد از اين ابزارهاى جديد بهره ببرند و ابزارهاى قديمى را به كنارى نهند». (2) پس تنها شرط براى به كار نبردن اين ابزارها، غيرشرعى بودن آنهاست و اين موارد نيز در دين مشخص شده است و در غير از آنها (يعنى در مواردى كه نمى‏دانيم مجاز به استفاده از آن هستيم يا نه)، اصل بر جايز و حلال بودن استفاده از آنهاست.
از نظر دين، پايه‏گذارى شيوه‏هاى رفتارى جديد، به خودى خود، نه چيز بدى است و نه چيز خوبى ؛ بلكه بستگى دارد به نتيجه‏اى كه از آن به دست مى‏آيد و چارچوبى كه اين شيوه رفتارى در آن جاى مى‏گيرد. اين كلام پيامبر اكرم(ص) به قدر كافى گوياست كه مى‏فرمايد: «هر كس راه جديد و خوبى (سُنّةً حسنةً) را به مردم عرضه كند، پاداش ارائه اين شيوه تازه و نيز پاداش عمل كنندگان به آن را دريافت مى‏كند و هر كس راه جديد اما بدى (سنّةً سيّئةً) به مردم عرضه كند، عقوبت ارائه اين راه جديد و عقوبت عمل كنندگان به آن را دريافت مى‏كند». (3)
در ارائه راه جديد، مهم آن است كه خارج از چارچوب كلّى دين قرار نگيرد ؛ اما اين سخن پيامبر(ص) در نگاه اول، مربوط مى‏شود به اين‏كه ما بخواهيم شيوه تازه‏اى را به جامعه عرضه كنيم ؛ ولى در بيشتر موارد، با امورى مواجهيم كه يا از قبل در جامعه به وجود آمده‏اند و يا امروزه و به عنوان امرى جديد به ما عرضه مى‏شوند و در واقع، ما جزو عمل كنندگان به شيوه‏هاى جديدِ خوب يا بدى قرار مى‏گيريم كه ديگران ايجاد كرده‏اند. بنابراين، در انتخاب شيوه جديدِ و مناسب، بايد به اندازه كافى دقت نمود.

اجتناب از امور قديمى، استقبال از امور جديد

شايد در اين باره كه از برخى امور جديد بايد استقبال كرد يا برخى از امور قديمى را بايد كنار گذاشت، همگان اتفاق داشته باشند، چنان كه خداوند در پاسخ به كسانى كه مى‏گفتند: «ما آن طور عمل مى‏كنيم كه پدرانمان عمل مى‏كردند» مى‏فرمايد: «حتّى اگر پدران شما اهل فكر و انديشه نبودند و هدايت نيافته بودند، آيا باز هم بايد دنباله‏رو آنها باشيد؟!». (4) به دليل وضوح مطب، توضيح خاصى بيان نمى‏كنيم و به ذكر يكى دو مثال بسنده مى‏كنيم.
در اين زمانه كه به هر دليل، لازم شده تا شهرها به جاى گسترش افقى به شكل عمودى و رو به بالا توسعه يابند و ساختمان‏هاى چندين و چند طبقه ساخته شوند، ديگر نمى‏توان با ابزارها و مهندسى قديم، ساختمان‏هاى بلند را بنا كرد. مثلاً ساختن يك برج بيست طبقه از خشت (مثلاً به آرزوى داشتن يك اثر باستانى و قديمى!) نيز ممكن نخواهد بود، و به فرض ساختن شدن، كج شدن و فرو ريختن اين نوع بنا، چنان زود و سريع است كه حتى رؤياهاى يك شبْ «برج كج ايفل» داشتن هم به دلمان مى‏ماند. بنا كردن يك ساختمان بلند خشتى به همان اندازه غلط است كه بخواهيم به جاى نورافكن‏هاى زمين فوتبال ورزشگاه آزادى از چند چراغ نفتى قديمى در چهارگوشه آن استفاده كنيم يا بخواهيم با انرژى يك شمع، برق لازم براى كارخانه ماشين‏سازى ايران خودرو را فراهم كنيم. البته لازم نيست داستان حمامى را كه شيخ بهايى ساخته بود و آب آن را با يك شمع، گرم مى‏كرد به ما يادآورى كنيد ؛ چرا كه اين هنر شيخ بهايى بود و او اگر امروز زنده شود و يا ديگر شيخ بهايى‏هاى جامعه ما به خود آيند و خودى نشان دهند و چنين شمعى بسازند، در واقع، ابزارى جديد و امروزين ساخته‏اند و ما مى‏توانيم به كورى چشم همه آبگرمكن‏ها از اين نوع شمع استفاده كنيم.
اما در اين باره كه برخى امور قديمى و مربوط به گذشته را بايد حفظ كرد و نيز به سراغ بعضى امور جديد نبايد رفت، به توضيح بيشترى نياز است. از اين پس به اين دو نكته مى‏پردازيم.

برخى چيزهاى كهن، اما مفيد!

چيزهاى كهن، چگونه چيزهايى هستند؟ مهم‏ترين ويژگى‏شان اين است كه زمانْ بر آنها گذشته و مربوط به بُرهه‏اى از زمان مى‏شوند كه ما در آن قرار نداشته‏ايم. اما صِرف اين‏كه چيزى مربوط به دوره‏اى باشد كه ما در آن قرار نداشته‏ايم دليل بر عدم كارايى آن در عصر و زمانه ما نيست و ما را مجاز نمى‏سازد تا يك قاعده كلى بسازيم كه هر چيزى كه زمان بر آن بگذرد يا هر چيزى كه در زمانى به وجود آمده باشد كه ما در آن زمان نبوده‏ايم، ديگر به درد نمى‏خورد. چه بسا چيزهايى كه سابقاً بى‏فايده بوده‏اند، با گذر زمان، بسيار ارزشمند مى‏شوند ؛ مثلاً درباره نفت مى‏گويند موجودات باقى‏مانده از درياهاى گذشته است كه پس از هزار سال برجاى ماندن در زير زمين، به نفت امروزى تبديل شده است، يا آن‏جا كه سعدى مى‏گويد:
سنگى به چند سال شود لعلْ پاره‏اى‏
زنهار تا به يك نَفَسش نشكنى به سنگ!
براى روشنى بيشتر به ذكر نمونه‏هايى مى‏پردازيم كه مربوط به انسان‏هاى پيش از ماست، ولى براى ما نيز داراى كاربُرد است.
نمونه اول، قوانين علمى قديمى: بسيارى از قوانين علمى جزو ميراث تاريخ بشر به حساب مى‏آيند و نه‏تنها پايه علوم جديد بلكه بدنه اين علوم نيز از همان دانش‏هاى قديمى تشكيل يافته است. مثلاً مى‏دانيم كه مجموع زواياى داخلى مثلث، 180 درجه است. اين قانون، چندين قرن پيش كشف شده است. يا امروز، تانْژانْت صفر درجه، مساوى صفر است (0 = tg). در گذشته نيز همين‏گونه بوده است، زيرا كشف اين قانون مثلثاتى قدمت زيادى دارد. يا از مرگ خوارزمى كه «لگاريتم» را به مجموعه دانش رياضى افزود، چندين قرن مى‏گذرد و با اين حال، امروزه در علم رياضى به جاى نفى اين قانون قديمى، كار عاقلانه‏ترى صورت مى‏گيرد و آن، استفاده‏هاى فراوان از لگاريتم است.
چند نمونه ساده از فرمول‏هاى قديمى رياضى بيان شد. فقط در محدوده رياضى، صدها قانون و فرمول وجود دارد كه از قديم بر جاى مانده‏اند و اگر بخواهيم آنها را از دانش رياضى حذف كنيم، بسيارى از شاخه‏هاى رياضى را از پايه، ويران ساخته‏ايم. همين مسئله در مورد ديگر دانش‏ها نيز صادق است.
نمونه دوم، هواى پاك: از هزاران سال پيش تاكنون، هر موجود زنده و يا هر انسانى از اكسيژن براى تنفس استفاده مى‏كرده و نيز كثيف كردن هوا و آلوده ساختن طبيعت، ناپسند شمرده مى‏شده است. لابد چون گذشتگان ما و حتّى انسان‏هاى غارنشين و بالاتر از آن، دايناسورها از هواى پاك استفاده مى‏كردند، ما انسان‏هاى مدرن، بايد در آرزوى جديد شدن، به آن دسته از جنبش‏هاى اجتماعى كه در سراسر جهان در حمايت از محيط زيست فعاليت مى‏كنند، توصيه كنيم تا دست از كارهاى ارتجاعى بردارند.
نمونه سوم، پرسش‏هاى اساسى در زندگى انسانى: انسان، از آن زمان كه در دل كوه‏ها غارنشينى مى‏كرد تا امروز كه در آسمان‏خراش‏هاى بلند زندگى مى‏كند (كه همچون فضاپيماهاى آماده پرواز به سمت آسمان نشانه رفته‏اند) و حتى تا آينده‏اى كه شايد كُرات ديگرى از آسمان را براى زندگى مساعد ببيند و به آن‏جا نقل مكان نمايد، هميشه و در همه اين زمان‏ها، چند پرسش اساسى داشته و دارد كه بايد پاسخ آنها را به درستى بداند تا صرف‏نظر از به سر بردن در غار، آپارتمان يا هر كجاى ديگر، بتواند به صورتى انسانى و بدون دغدغه‏هايى مهم درباره سرنوشت خود، زندگى كند. مولوى اين پرسش‏ها را در بيت زير، جمع مى‏كند:
از كجا آمده‏ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به كجا مى‏روم آخر؟ ننمايى وطنم؟
اين‏كه «ما از كجا آمده‏ايم؟ براى چه در اين دنيا هستيم؟ سرانجام به كجا خواهيم رفت؟»، سؤالاتى است كه هر كس بيشتر انسان باشد، بيشتر دغدغه دارد تا براى آنها پاسخ‏هايى مناسب بيابد و اينها، سؤالاتى است كه جواب دادن به آنها صرفاً از ناحيه دين، امكان دارد و به دليل ماهيت علوم تجربى و آزمايشگاهى و حتى علوم فلسفى هيچ دانشمند تجربى و هيچ فيلسوفى، ادعاى يافتن پاسخى كامل براى اين سؤالات (حتى در آينده) نيز ندارد. سرانجام اين‏كه چون سؤالاتى از اين دست، قديمى نمى‏شوند و براى انسان امروز هم مطرح‏اند، بنابراين، نياز به دين، نياز انسان امروز هم مى‏شود ؛ هر چند انسان‏هاى گذشته نيز به آن محتاج بوده‏اند.
نمونه چهارم، دستگاه قضايى اميرمؤمنان(ع): نمونه قضاوت‏ها و برخوردهاى قضايى حضرت على(ع) نه‏تنها تازه و اميدبخش به يادگار مانده، بلكه سرآمد همه دستگاه‏هاى قضايى است ؛ چه در ايران و چه در ديگر نقاط دنيا. شايد بدانيد كه «امير مؤمنان على(ع) ابوالأسوَد دَوئلى را كه از اصحاب درجه يك خود على بن ابى‏طالب(ع) و آدم صالح و شريفى بود، از قضاوتْ عزل كرد، تنها به اين دليل كه صدايش را در جلسه دادگاه بلند كرده بود» (5) و يا احتمالاً شنيده‏ايد كه «على(ع) با يك يهودى، اختلافى داشت. شكايت به قاضى بردند. قاضى به احترام على(ع) او را ابوالحسن صدا زد (ذكر كُنيه، نشانه احترام بود، مثل ذكر نام خانوادگى براى ما). امام به اعتراض، مَحكمه را ترك گفت كه چرا بين دو طرف مُرافعه، عدالت رعايت نشده است». (6)

برخى چيزهاى جديد، اما مُضر!

همان‏طور كه گذشت، انسان چون آزاد است و مختار، هرآنچه توليد و عرضه مى‏كند، لزوماً خوب و مفيد نيست. حال به ذكر نمونه‏هايى از امور جديد مى‏پردازيم كه مضرند و بى‏ثمر.
نمونه اوّل، ايدز: احتمالاً تصوير رقّت‏آور فرد مبتلا به ايدزى را در تلويزيون ديده‏ايد كه حتى براى مبارزه با مرگ هم رمقى در او نمانده است. بيمارى ايدز، پديده‏اى كاملاً جديد و امروزى و عامل آن، ويروسى تركيبى و دست‏ساخته بشر امروزى است. جديد و تازه بودن آن به حدّى است كه بعيد است شما از نزديك و با چشمان خود، يك فرد مبتلا به ايدز را ديده باشيد. حال اگر لازم باشد همه جا از هول حليم در ديگ افتاد، بايد هرچه زودتر به سراغ يكى از چهار راه رسيدن به ايدز رفت و يكى از راه‏هاى ابتلا به آن را تجربه كرد. درحالى‏كه حتّى ميكروب‏شناسان (ميكروبيولوژيست‏ها) نيز از كاركردن با اين ويروس در آزمايشگاه‏هاى مجهّز خود، دل خوشى ندارند!
نمونه دوم، هرويين: خالى از مناسبت نيست، در كنار ايدز، نامى هم از هرويين يا بعضى ديگر از انواع مواد مخدّر به ميان آوريم. هرويين (اين دوست باوفاتر از سگ كه اگر فقط براى يك‏بار هم كسى با آن دوستى كند، تا آخر عمر، گريبانش را رها نمى‏كند) از پديده‏هاى جديدى است كه از طريق فرايندهاى شيميايى و در برخى آزمايشگاه‏هاى مدرن، توليد مى‏شود.
نمونه سوم، ورود تلگراف به ايران: «توسعه يافتن» با «امروزى شدن» ارتباط تنگاتنگى دارد. گاه امورى به عنوان پديده‏هاى نو و جديد مطرح مى‏شوند و قرار است در خدمت «توسعه» قرار گيرند كه قبل از هر چيز، ما را در دام جديد بودن خود مى‏اندازد و سدّى مى‏شود در برابر توسعه واقعى. در اين باره و به عنوان آخرين نكته بحث مثالى مى‏آوريم ؛ تلگراف بيش از 100 سال و اندى پيش، به وسيله يكى از مشروطه‏خواهان به ايران وارد شد. (7) او در سفرهايى كه به اروپا داشت با تلگراف (كه از مظاهر تمدن غربى در آن زمان بود) آشنا شد و زمينه ورود تلگراف به ايران را فراهم ساخت. تلگرافِ آن زمان، مثل تلفن همراه در اين زمان است. با اين تفاوت كه تلگراف، جزو اولين وسايل فنى‏اى بود كه به ايران وارد مى‏شد و مى‏توانست سرمشق و الگويى باشد براى نحوه ارتباط ما با غرب و اين‏كه چه چيزى از آن‏جا وارد كنيم و در عوض آن چه بهايى را بپردازيم.
در اين‏جا مى‏خواهيم بگوييم ورود تلگراف در آن زمان، هرچند وسيله‏اى كاملاً امروزى و جديد بود، ولى در مجموع به نفع جامعه ما تمام نشد ؛ زيرا بافت ايرانِ 150 سال پيش، بافتى كشاورزى - دامپرورى بود كه تنها بيست درصد از جمعيت آن شهرى بودند و زندگى آنها نيز عمدتاً بر پايه كشاورزى مى‏گشت. گاه كه براى مدتى باران نمى‏باريد و قحطى، كشور را فرا مى‏گرفت، بسيار بودند افرادى كه به راحتى از گرسنگى، سوء تغذيه و بيمارى مى‏مُردند. در جامعه‏اى اين چنين، مشكل اصلى مردم چه بود و تلگراف چه مشكلى را مى‏توانست از عموم مردم برطرف نمايد؟ (هرچند اين وسيله جديد براى درباريان و فرنگيان مقيم ايران مى‏توانست كارگشا باشد). اين در حالى است كه در آن زمان اگر آن مشروطه‏خواه كه سيم‏هاى تلگراف را در اطراف لندن ديد، زمين‏هاى كشاورزى مكانيزه شده‏اى را نيز مى‏ديد كه آن سيم‏ها از كنارش مى‏گذشتند و ابزار و تكنولوژى كشاورزى انگليس را برايمان به ارمغان مى‏آورد، مى‏توانست به توسعه بهتر و معقول‏تر جامعه ما كمك كند.

هر نَفَس، نو مى‏شود دنيا و ما


محمّدعلى سروش
انسان عصر خويشتن بودن، از آموزه‏هاى فكرى مهمى است كه دين مبين اسلام، انسان را به آن توجه داده است. آگاهى از تغييراتى كه در محيط پيرامون انسان رخ مى‏دهد، موجب انطباق كارآمدتر فرد با آن محيط است. امروزى شدن، نمودار يك وضعيت انتقالى است: انتقال از وضعيت سابق به وضعيتى نو.
اغلب به كسانى برمى‏خوريم كه ظاهراً به همه خواسته‏هاى خود رسيده‏اند، اميالشان برآورده شده و رؤياهاى‏شان تحقق يافته است ؛ اما نمى‏دانند كه چرا اين موفقيت‏ها، آن شادى و خوشبختى‏اى را كه آنها انتظار مى‏كشيدند، ايجاد نكرده است. در واقع به جاى خودِ هدف، فرايند رسيدن به آن است كه اسباب مسرّت مى‏شود و با خود، خوشبختى مى‏آورد. به همين دليل است كه خيلى‏ها در دوران بازنشستگى ناخشنود هستند ؛ چرا كه براى افرادى كه سال‏ها زحمت كشيده‏اند، نشستن روى صندلى راحتى و اميدى در سر نداشتن، ناراحت كننده است.
انسان خردمند بايد بداند كه به هدفْ رسيدن، لحظه‏اى است و با رسيدن به هر هدف بايد هدفى جديد و بهتر را در نظر گرفت. اين وضعيت، تمايل و نياز به كشف را در انسان افزايش مى‏دهد و هوس تسخير فضاهاى جديدى را در مقابل مى‏گشايد.
امروزى شدن، انباشته از «انتقاد» و «خودْانتقادى» است، كه از طريق آن، كاستى‏ها و نواقصْ كشف و در اصلاح آنها تلاش مى‏شود و تمام لطف زندگى در همين است كه مى‏توان آن را به سادگى تغيير داد.
بنابراين، فرايند امروزى شدن را مى‏توان مختصراً «نو شدنِ قاعده‏مندانه و هدفمند» تعريف كرد. در اين فرايند، انسانْ خُنثى نيست. هر عمل وى معنايى و جهتى دارد، فضايى را تسخير مى‏كند و آن را به مسيرى ويژه مى‏كشاند. مسيرى كه حركت در آن، سرشار از سرور و بهجت است و نهايتى براى آن متصوّر نيست و تماماً در جهت تكامل و قُرب الهى است.

فرد و شناسايى خويشتنِ خويش

قطب‏نما هرقدر هم كه دقيق باشد، تا ندانيد در كجا هستيد، نمى‏تواند به شما كمك كند تا راه خود را بيابيد. تعيين هدف و فعاليت براى دستيابى به آن، قبل از ارزيابى خويشتن، اشتباه است.
يكى از تنگناهايى كه انديشه مُدرن با آن روبه‏رو گرديده است، هيچْ انگارى، احساس پوچى، بى‏هويتى و سردرگمى انسان غربى است. گرچه نمى‏توان با قاطعيت گفت كه اين دغدغه بنيان‏افكن فقط در غرب و آن محدوده جغرافيايى حاكم است و ديگر كشورها از اين سردرگمىِ شخصيتى بركنارند، امّا نبايد فراموش كرد كه اين نگرانى و سرگردانىِ هويتى، عمدتاً در غربْ جلوه‏گر شده است.
ويژگى انسانى كه از سنّت خويش به طور كامل مى‏بُرد و هنوز به سازمان و شاكله‏اى عميق نرسيده است، «دوگانگى» و «دوگانه‏انديشى» است. نبود انسجام و عدم وحدت ارگانيك (سازمانى) در شخصيت فرد، او را به چنبره بى‏هويتى، بحران سرگشتگى و در نهايت به پوچ‏انگارى مى‏كشانَد. بنابراين، در فرايند امروزى شدن، هويّت‏يابى و رسيدن به انسجام شخصيتى، امرى ضرورى و اجتناب‏ناپذير است ؛ زيرا همان‏گونه كه پيش‏تر گفته شد، در اين فرايند، انسانْ خنثى نيست و هم اوست كه جهت‏دهنده اين تغييرات است.
ريشه‏هاى شكل‏گيرى هويت، از تجربيات و همانندسازى‏هاى زمان كودكى نشئت مى‏گيرد و تا كهنسالى ادامه مى‏يابد. اريكسون، نوجوانى را به عنوان دوره‏اى از زندگى نگاه مى‏كند كه در آن، نوعى تعويق روانى - اجتماعى وجود دارد. يعنى نوعى دوره انتظار يا دوره‏اى كه در آن، شخص، خود را مى‏يابد.
موفقيت در كسب يك هويت پايدار، منوط به بلوغ بدنى و جنسى، شايستگى در تفكّر انتزاعى، و پايدارى در مقابل هيجانات است. علاوه بر اين، آزادى از تأثيرات محدودكننده والدين و همالان (همسالان)، تا حدودى ضرورى است كه احتمال مى‏رود در اواخر نوجوانى، اين وضعيتْ مهيّا شود.
در فرايند شكوفاسازى هويت، تكليف نوجوان، در هم‏آميختن همانندسازى‏هاى گذشته و آرزوهاى آينده است، به گونه‏اى كه در مورد خود و نيز احتمال موفقيت‏هاى آينده، احساس خوبى داشته باشد.
فردى كه براى اين سؤال اساسى كه: «من كيستم؟ به كجا تعلّق دارم؟ و به كجا مى‏روم؟» پاسخى منطقى داشته باشد، جريان هويت‏يابى را با موفقيتْ طى نموده است.

درك قوانين هستى و معناى زندگى

ما با تفسير و توضيح جهان، هرگز به جهان و قوانين و روابط و اجزاى آن تلقين نمى‏كنيم كه شما بايد چنين يا چنان باشيد. شناخت ما درباره ماهيت آب كه مركب از دو عنصر اكسيژن و هيدروژن با نسبت معيّن است، اين نتيجه را نمى‏دهد كه: «اى آب! اين وضع تو درست است و به همين حال خود ادامه بده» يا اين‏كه «اى آب! اين وضع تو غلط است و بايد به طور خودكار، اين وضع معيّن را دگرگون بسازى» ؛ زيرا آب، همواره آب است و با دوام شرايط آب بودن، آب خواهد بود و شناخت و توصيه و دستور و تلقين ما، هيچ دگرگونى‏اى در آن به وجود نخواهد آورد.
امّا در مورد روانشناسى زندگى، قضيّه فرق مى‏كند ؛ زيرا ابراز عقيده ما درباره حيات انسان (آنچنان كه هست)، چه بخواهيم و چه نخواهيم، اظهارنظر درباره انسان (آنچنان كه بايد باشد) را به همراه دارد. بنابراين، اظهارنظر درباره انسان (آنچنان كه هست)، مستلزم قرار گرفتن انسان در مجراى «آنچنان كه بايد باشد» است. مثلاً وقتى مى‏گوييم انسان از حقّ ارزشمند «آزادى» برخوردار است، ضمناً به خود تلقين كرده‏ايم كه: «من آزادم».
بنابراين، در فرايند امروزى شدن، شناخت معناى صحيح زندگى، امرى ضرورى است، كه اولين عنصر اساسى آن، آگاهى از خويشتن است. هيچ انسانى نمى‏تواند ادعاى امروزى بودن كند مگر اين‏كه از هويت و اصول و ارزش‏هاى حيات خويش، آگاه بوده باشد.

برنامه‏ريزى براى تكامل

عنصر ديگر فرايند امروزى شدن، تنظيم نمودن تغييرها و فعاليت‏هاى زندگى در مسير هدف‏هاى تكاملى است. طبق نظريه مَزلو، بالاترين سطح نيازهاى بشرى، نياز به «خودْشكوفايى» است و اين مفهوم، همان به فعليّت رساندن تمام استعدادهاى بالقوّه است. اين معنا، بدين‏گونه در مكتب انسان‏ساز اسلام، مطرح شده است كه: «انسان زيرك كسى است كه امروزش بهتر از ديروزش باشد» (8) و «كسى كه دو روزش مساوى بوده باشد، زيان ديده است». (9)
شخصيت آدمى در مسير ساخته شدن، از هر دو قلمرو واقعيات درون و بيرون بهره‏بردارى مى‏نمايد. جوشش درونى به سمت كمال و استعدادهايى كه اين جوشش را به ثمر مى‏رسانند، از يك طرف و آغوش باز كردن جهان برونى براى به فعليت رسانيدن اين استعدادها (با راهنمايى مربيان دلسوز انسان‏شناس)، همان زمينه‏هاى اصلى ساخته شدن شخصيت انسانى‏اند كه در صورت بى‏اعتنايى به آنها، استعدادهاى انسانى به صورت وسيله‏هايى درمى‏آيند كه براى سقوط به پَستى‏هاى حيوانى مورد بهره‏بردارى قرار مى‏گيرند.

خودشناسى، محورى به‏سوى آينده

آگاهى و هشيارى به اين‏كه «من زنده‏ام»، اوّلين سطح خودشناسى است. پس از به وجود آوردن اين آگاهى مقدماتى، نوبت تقويت و گسترش تدريجى آگاهى به عظمت عدالت و صدق و تعقّل در كارها و گفتارها و احساس عظمت تكليف و نوعدوستى مى‏رسد كه بدون كم‏ترين برخورد با مقاومت درونى يا لجاجت، مى‏تواند رو به افزايش برود. آيا تحصيل آگاهى عالى و درك عميق از اين واقعيّت كه: «من جزئى از يك جهان بزرگ هستم كه صحنه بازى نيست و با قيافه كاملاً قانونى و رياضى، رو به يك هدف والا در حركت است و من بايد راه قانونى خود را در اين حركت هدفدار انتخاب كنم»، سودمند نخواهد بود؟
بر اين اساس، امروزه، «سازگارى» كافى نيست ؛ بلكه بايد آينده را برنامه‏ريزى كرد تا براى آن، آمادگى داشته باشيم.
منابع‏
1 . فرد در جامعه‏هاى امروزى، كارل گوستاو يونگ، ترجمه: مهدى قائنى، قم: دارالفكر، 1351.
2 . از ميل به تغيير تا لذّت تحقّق آن (درك و انگيزش تغيير)، فرانسواز كوريلسكى بربليار، ترجمه: الهه رضوى، تهران: سازمان مديريت صنعتى، 1378.
3 . به‏سوى روانشناسىِ بودن، ابراهام مَزلو، ترجمه: احمد رضوانى، مشهد: آستان قدس رضوى، 1371.
4 . روانشناسى نوجوانان، اسماعيل بيابانگرد، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1376 .

جوانان و مدگرايى


محمدصادق شجاعى
مُد و مُدگرايى پديده‏اى است كه كمابيش در ميان همه اقشار جامعه وجود دارد ؛ اما در اين ميان، جوانان و نوجوانان بيش از ديگران به «مُد» اهميت مى‏دهند و «مُدگرا» هستند. امروزه جوانان با گسترش وسايل ارتباط جمعى و فناورى‏هاى جديد رايانه‏اى، ارتباطات گسترده‏اى با جوامع و فرهنگ‏هاى گوناگون يافته‏اند و موقعيت آنها در شناخت و فهم ارزش‏ها، باورها و انتخاب هنجارهاى مطلوب، پيچيده‏تر و مشكل‏تر شده است و چه بسا زمينه‏هاى موجود، باعث شده تا جوانان و نوجوانان به رفتارها و هنجارهاى متضاد با ارزش‏هاى جامعه خويش روآورند. يك روز مانتوهاى بلند و روز ديگر مانتوهاى كوتاه، يك روز آرايش موى سر به سبك آلمانى و روز ديگر موهاى بلند و اصلاح نشده، زمانى شلوارهاى با پاچه گشاد كه روى زمين كشيده مى‏شود، و زمانى ديگر، شلوارهاى تنگ و كوتاه، مُد مى‏شوند. اگر از اين همه افرادى كه عادت كرده‏اند رفتار و نوع و سبك لباسشان‏را طبق آخرين مدهاى رايج تنظيم كنند، بپرسيد كه به چه علت اين كار را كرده‏اند، يا مثلاً اين آرم و كلمه روى لباس آنها چه كاركردى دارد، به سختى بتوان پاسخ متقاعد كننده‏اى شنيد، جز آن‏كه: «خُب، قشنگه!»، «براى اين كه مُده!»، «همه مى‏كنند!» و...
اين پاسخ‏ها گرچه سطحى به نظر مى‏رسند، اما در يك تحليل روان‏شناختى نشان‏دهنده نوعى از «تعلّق گروهى»، «نوجويى»، «تنوّع‏طلبى» و گرايش جوانان به «امروزى شدن» است و كاملاً يك پديده طبيعى و بهنجار در جهت ارضاى اين نيازها محسوب مى‏شود؛ (10) اما از آن‏جا كه همراه كالاى مُد شده، شيوه‏هاى رفتارى، هنجارى و ارزش‏هاى خاصى در بين جوانان و نوجوانان رونق و شيوع مى‏يابد و مد، عاملى مى‏شود براى انتقال هنجار و ارزشى از جامعه‏اى به جامعه‏اى ديگر، بررسى زمينه‏ها و پيامدهاى مدگرايى، يكى از موضوعات مهم در جامعه ما محسوب مى‏شود كه اين نوشتار، نگاهى است گذرا به همين موضوع.

تعريف مُد و مدگرايى

«مد»ها الگوهاى فرهنگى‏اى هستند كه توسط بخشى از جامعه، پذيرفته مى‏شوند و داراى يك دوره زمانى نسبتاً كوتاه‏اند و سپس فراموش مى‏شوند. (11) بنابر اين، «مدگرايى» آن است كه فرد، سبك لباس پوشيدن و طرز زندگى و رفتار خود را طبق آخرين الگوها تنظيم كند و به محض آن‏كه الگوى جديدى در جامعه رواج يافت، از آن يكى پيروى نمايد. (12)

گستره مد

گستره مُد به اندازه گستره زندگى انسان است و تمامى شئونات آن‏را دربر مى‏گيرد. تغييرات مُدگونه، در: علوم و فنون، نظريه‏ها، گرايش به جنبه‏هاى مختلف علمى، الگوهاى تربيتى، سبك منش و رفتار، پوشش، آرايش، محيطآرايى و ... قابل تسرّى است.

پوشاك و آرايش، شاخص كالاى مُد شونده

با وجود آن‏كه مُد و مُدگرايى كُل گستره زندگى اجتماعى را دربر مى‏گيرد، پوشاك و سبك و شيوه آرايش، شاخص‏ترين كالاى مُد شونده محسوب مى‏شود.

عوامل و زمينه‏هاى مُدگرايى

در يك نگاه كلى و جامع‏نگر، مُدگرايى را مى‏توان ناشى از عوامل و زيرساخت‏هاى تاريخى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و روان‏شناختى دانست.
ريشه‏هاى تاريخى مدگرايى به سال‏هاى بسيار دور برمى‏گردد. با نگاهى به تاريخ ايران، در عصر سلطنت فتحعلى شاه و ناصرالدين شاه كه پاى ايرانيان به فرنگ باز شد، تا عصر رضا شاه كه دوره حسّاسى را در تاريخ ايران رقم زد، فصل متفاوتى در مدگرايى ايرانيان گشوده شد. از آن زمان كه رضا شاه با سلطه سياسى بر كشور، نحوه و شكل لباس پوشيدن مردم ايران را تغيير داد، تاكنون، مُدهاى مختلف در ايران (و بخصوص در بين قشر جوان)، رايج گرديده است.

مدگرايى و غرب‏گرايى

گرچه مدگرايى و غرب‏گرايى دو مفهوم جدا از هم و داراى تعريف متمايز از يكديگرند، اما سير تحولات تاريخى - اجتماعى در ايران به گونه‏اى سرنوشت اين دو مفهوم را با هم گره زده است كه هرگاه سخن از مدگرايى به ميان مى‏آيد، مفهوم غرب‏گرايى نيز به ذهن، تبادر مى‏كند ؛ زيرا پس از رشد تكنولوژى در اروپا، سنّت‏ها مورد انتقاد قرار گرفت و جامعه به تدريج، انديشه‏ها، طرز زندگى و نوع لباس را تغيير داد.
همين‏طور در ايران و كشورهايى نظير آن، رشد صنعت در رأس شعارها قرار گرفت و خيلى زودتر از آن، نوع تفكر، طرز زندگى و آداب لباس پوشيدن، دستخوش تغيير شد.
ميل به اروپايى شدن در جامعه ايرانى باعث شد كه به جاى بازسازى و نوسازى چارچوب اقتصادى - اجتماعى جامعه خود، به نماها و نمادها و ظواهر صنعتى شدن توجه كنند كه مهم‏ترين نماى اروپايى شدن، پوشيدن لباس‏هاى اروپايى و ترويج مدهاى غربى به شمار مى‏رفت.
ايرانيان بر اين باور شدند كه بايد خود و فرهنگشان را اروپايى كنند، تا بدين ترتيب از ضعف و عقب‏ماندگى رهايى يافته، در رديف كشورهاى پيش‏رفته قرار گيرند.
بنابراين «مدگرايى» و «غرب‏گرايى» در ايران، در يك بستر فكرى و دوشادوش هم رشد كرده‏اند. در حال حاضر نيز بيشترين مدهايى كه در جامعه و بخصوص در بين جوانان رايج مى‏شود، برگرفته از الگوهاى غربى و با همان انگيزه است.

مُد و مدرنيسم

مُد و مُدگرايى را مى‏توان از جهتى مولود مدرنيسم دانست ؛ زيرا مدرنيسم، نگاه نو به عالم و آدم است ؛ نگاه و شناختى كه برخاسته از زيستن در «اكنون» و گسستن از «گذشته» است و صريحاً با مفهوم سنّت (tradition) در تقابل مى‏افتد. «مدرنيته» كه شكل عينيت‏يافته فرهنگ مدرن است همراه و همزاد با گذر از گذشته به حال، نوآورى، تجدّد و سليقه و مُد است. از اين‏رو مدرنيته همواره خود را در ستيز و چالش با كهنگى، ركود، قدمت و سنّت و پيروى از هنجارهاى پايدار قرار مى‏دهد و كشش و تمايل آن به‏سوى تجدّد و نوآورى در فرهنگ و ارزش‏هاى اجتماعى است. بنابراين، مدگرايى و نوآورى در تفكر و رفتار (به معناى رايج آن) به عنوان نماد انديشه مدرنيسم قلمداد مى‏شود (13) و از آن‏جا كه جوامع غربى موطن و مظهر مدرنيته و مدرنيسم بوده‏اند، فرايند مدرنيزاسيون (مدرن‏سازى) و اشاعه طرح‏ها و مدهاى نو، در واقع با غربى‏سازى و غرب‏گرايى كاملاً هم‏اُفق و بلكه معادل خواهد بود، و اين، خود مى‏تواند از زاويه ديگر، رابطه مدگرايى و غرب‏گرايى را نشان دهد.

عوامل و زمينه‏هاى روان‏شناختى مدگرايى در جوانان

علاوه بر زيرساخت‏هاى تاريخى و اجتماعى، مدگرايى در بين جوانان از يك سرى اصول و سازه‏هاى روان‏شناختى نيز تبعيت مى‏كند و با انگيزه‏ها و نيازهاى چندى در ارتباط است.

1 . تنوع‏طلبى و نوگرايى

جوانى، فصل تازه‏اى در زندگى و سرآغاز ورود انسان به جهان پرشور و رنگارنگ است كه غرايز طبيعى در شكل‏دهى آن، نقش اصلى را بر عهده دارند. استقلال‏طلبى، تنوّع‏دوستى، هيجان‏خواهى، نقد گذشته و نوگرايى از جمله ويژگى‏هاى دوران جوانى است كه به شدّت، رفتارهاى جوانان را تحت تأثير قرار مى‏دهد. تمايل به امروزى شدن و نوگرايى به درجات مختلف در هر نوجوان وجود دارد و گواه نياز وى به شكستن قالب‏هاى موجود، فاصله گرفتن از هنجارهاى پيشين و رسيدن به هويّتى متمايز از كسانى كه پيش از او بوده‏اند و همچنين گرايش به فاصله گرفتن از والدين است. اين نياز، زمانى كه نمود بيرونى به خود مى‏گيرد و در رفتار جوان منعكس مى‏شود، به صورت مدگرايى ظاهر مى‏گردد.

2 . مدگرايى و همانندسازى

همانندسازى در مكتب روانْ‏تحليلگرى به فرايندى ناهشيار اطلاق مى‏شود كه فرد، طى آن، ويژگى‏ها (نگرش‏ها و الگوهاى رفتارى)ى فرد ديگرى را براى خود سرمشق قرار مى‏دهد و با تقليد از نگرش‏ها و ويژگى رفتارى وى احساس مى‏كند كه مقدارى از قدرت و كفايت او را نيز به دست آورده است. (14)
منبع اصلى همانندسازى در دوران كودكى والدين هستند ؛ زيرا كودك، اولين و بيشترين برخورد را در زندگى با والدين خود دارد ؛ اما در دوران نوجوانى كه فرد از والدينش فاصله مى‏گيرد، الگوهايى را كه خود را با آنها شبيه كرده است، از دست مى‏دهد و در درون او خلأى به وجود مى‏آيد. چنين خلأى مى‏بايد از طريق يافتن الگوهاى ديگر، يعنى از طريق همانندسازى‏هاى جديد با ديگرى، پر شود.
به اعتقاد روانشناسان، همين خلأ و احساس ناامنى ناشى از آن باعث مى‏شود كه نوجوان در مسير خود به راه حل‏هايى متوسّل شود كه اين راه‏حل‏ها از طريق همانندسازى با شخصيت‏هايى است كه الگوى نوجوان قرار مى‏گيرند. اين شخصيت‏ها مى‏توانند شخصيت‏هاى معروف گذشته، هنرپيشه‏هاى سينما، نوازندگان و آوازخوانان، و يا گروه‏هاى مختلفى مانند «هيپى»ها باشند و فرد، خود را از نظر ظاهرى شبيه آنها ساخته، در شيوه لباس پوشيدن و طرز رفتار با آنان همانندسازى كند. به محض اين‏كه يك هنرمند يا ورزشكار لباسى را بپوشد و در صحنه‏اى ظاهر شود، جوانان با وى همانندسازى نموده، سعى مى‏كنند به عنوان مُد، آن را در جامعه طرح كنند.

3 . رقابت و چشم و همچشمى با ديگران

انگيزه رقابت و چشم و همچشمى با ديگران، از ديگر عوامل پيروى از مُد در بين جوانان و نوجوانان محسوب مى‏شود. اين انگيزه، در همه افراد وجود دارد و به گونه‏هاى مختلف بروز مى‏كند. رقابت اگر در زمينه‏هاى مثبتْ جهت داده شود، باعث پيشرفت و رشد و تكامل معنوى فردى مى‏شود ؛ اما اگر جهتگيرى آن به‏سوى امور مادّى و مُدپرستى باشد و فرد، سعى كند از لحاظ ظاهرى (و مثلاً در سبك و شيوه لباس پوشيدن) از ديگران عقب نماند، سرانجامِ خوبى نخواهد داشت. (15)

4 . مدگرايى و التزام‏هاى ناشى از دوستى

يكى از عوامل پيروى از مُد در بين جوانان و نوجوانان، ترس و نگرانى از مجازات‏هاى خصوصاً غير رسمى از سوى دوستان است. لذا تحقير و تمسخر ، پوزخند زدن و متلك گفتن اطرافيان و ترس از آن، باعث مى‏شود كه جوانان و نوجوانان از مُدهاى رايج پيروى كنند.

5 . مدگرايى و جلب توجه ديگران

افرادى هستند كه با تعويض و تغيير هر روزه لباس و آرايش خود و خريدن لباس‏هاى گران قيمت و مُدِ روز، در صدد جلب توجه ديگران برمى‏آيند. استفاده از لباس‏هاى چسبناك و برّاق و رنگارنگ، جوراب‏هايى شبيه تور ماهيگيرى، كفش‏هايى با پاشنه‏هاى خيلى بلند، آرايش تُندى با رنگ‏هاى غير طبيعى و... (كه بيش از همه در بين جوانان و بخصوص دختران رايج است)، باعث جلب توجه ديگران شده، نگاه‏هايى را به خود معطوف مى‏دارد.

6 . مدگرايى و تشخُّص‏طلبى

برترى‏جويى و تشخّص‏طلبى از ديگر عوامل پيدايش مُد در بين جوانان است. افرادى كه خود را برتر از ديگران و مربوط به قشر مرفّه جامعه مى‏دانند، سعى مى‏كنند اين برترى را در گويش، لباس پوشيدن، محيطآرايى و سبك آرايش و زيورآلات خود نشان دهند و لذا مُدهاى جديد را مطرح مى‏كنند.
تورْشتايْن وِبْلن (Thorstein veblen) مد را وسيله‏اى براى اين‏كه افراد، نشان دهند ثروتمند و با شخصيت و يا داراى انديشه‏اى خاص هستند، مى‏داند؛ (16) لذا به محض اين‏كه مُدى در جامعه گسترده شد، اشراف‏زادگان و ثروتمندان به سراغ اين مد جديد مى‏روند ؛ زيرا مُد قديمى ديگر آنها را از طبقات ديگر جامعه متمايز نمى‏كند.

نقش توليدكنندگان در اشاعه مُد

شركت‏هاى توليدى از طريق روان‏سنجى و شناخت روحيات افراد جامعه و با توجه به همين روحيه نوگرايى و ميل به امروزى شدن در جوانان، هر روز، يك فُرم شلوار، پيراهن، كفش، كلاه، عينك، آباژور، كاغذ ديوارى، گوشى تلفن و... را عرضه مى‏كنند و اندك تغييرى از جانب آنها، يك مُد جديد مى‏شود و حتّى گاهى براى آن‏كه كالاى توليدى‏شان زودتر در جامعه مُد شود، از يك فرد مشهور (مثل يك هنرمند سينما يا ورزشكار)، با اِعطاى مبلغ زيادى پول، مى‏خواهند كه براى يك‏بار هم كه شده، از آن كالاى جديد استفاده كند و در فيلم يا صحنه تلويزيون، ظاهر شود.
يكى از دلايل عمده‏اى كه توليدكنندگان و طرّاحان خارجى توانسته‏اند در سطح جهانى براى خود، جايى باز كنند و مُدآفرينى داشته باشند، آشنايى آنها با مبانى روان‏شناختى «تأثيرگذارى» و به كارگيرى روش‏ها و اصول فنّى مناسب در كار است، در حالى‏كه توليدكنندگان داخلى و محدود، معمولاً به الگوبردارى و تقليد از آنها مى‏پردازند و به نحوى مُدهاى غربى را در جامعه ترويج مى‏كنند.

رسانه‏ها و ترويج مُد

شبكه‏هاى تلويزيونى، مطبوعات و پايگاه‏هاى فعّال اينترنتى، انواع مدهاى جديد را تبليغ مى‏كنند و از اين طريق، زمينه را براى گرايش خانواده‏ها و بخصوص جوانان به‏سوى مدهاى نو مهيّا مى‏سازند.

اسلام، مدگرايى و امروزى شدن

حال، اين سؤالْ مطرح است كه مدگرايى، تجدُّد و امروزى شدن، تا چه اندازه مطلوب است؟ و نظر اسلام در اين زمينه چيست؟ در يك نگاه كلى، اسلام با همه نوع مُد، مخالف نيست. اسلام، امروزى شدن و نوگرايى در سبك و شيوه لباس پوشيدن را نيز به صورت كلّى پذيرفته است. آنچه اسلام با آن مخالف است، پشت‏پا زدن به ارزش‏ها (مثل: پوشش شرعى، پرهيز از اسراف، و...)، رعايت نكردن اخلاق اجتماعى، آزادى مطلق در روابط دختر و پسر، و همانندسازى با بيگانگان است. حال اگر اين پديده‏هاى انحرافى در قالب مُد به خود جوانان داده شوند و ميل فطرى «نوگرايى» و نيازِ «امروز شدن» به لجنزار انحرافات سوق يابد، اسلام با آن مخالف است.
پس مُدهاى خوب داريم و مُدهاى بد! امروزى شدن نيز همين‏گونه است. گاه، امروزى شدن، رابطه انسان را با گذشته‏اش (كه همان سابقه تاريخى و هويت فرهنگى اوست)، قطع مى‏كند و گاه در امتداد ديروز و با حفظ تعلّقات انسان به سنّت‏ها و ارزش‏هاى پيشين است. اسلام با اين نوع تجدُّد و امروزى شدن كه در راستاى ارزش‏ها و با حفظ اصول و مبانى اعتقادى باشد، هيچ‏گاه مخالف نيست.

آسيب‏شناسى مدگرايى جوانان

مدگرايى، گرچه ريشه در نيازهاى طبيعى جوانان دارد و برخاسته از روحيه نوگرايى جوانان است، اما به لحاظ آن‏كه مُدها و مُدِل‏ها نمايانگر علايق و ارزش‏هاى مسلّط يك زمان و يك قشر خاص‏اند و افزون بر آن، مى‏بينيم كه امروزه جوانان ما از مدهايى (چون: رَپ، هِوى متال، و...) پيروى مى‏كنند و ناخواسته به رهنجارهايى رومى‏آورند كه چه بسا با فرهنگ و ارزش‏هاى اجتماعى ما در تضاد است، پس مى‏توان گفت كه مدگرايى در جامعه ما تا حدود زيادى كاركرد منفى به خود گرفته است و پيامدهاى آن، به شدّت، جوانان ما را تهديد مى‏كند. لذا بحث از آسيب‏شناسى مدگرايى ضرورت مى‏يابد.

پيامدهاى منفى مدگرايى

با توجه به اين‏كه بيشتر مُدهاى رايج در بين جوانان و نوجوانان برگرفته از الگوهاى بيگانه و غير خودى است، مى‏توان گفت كه مدگرايى به معناى جديد آن، نوعى از خودبيگانگى و تقليد از فرهنگ غربى را القا مى‏كند، تا آن‏جا كه الآن بعضى از جوان‏ها از نوك پا تا فرق سرشان غربى است و حتّى وقتى نگاه مى‏كنى، مى‏بينى كلمات يا جملاتى بر روى لباس يا داشبورد ماشين يا آينه و كُمد شخصى يا درِ ورودى مغازه‏شان نوشته شده كه كم‏تر ارتباطى با زندگى شخصى يا آرمان‏ها و علايق فردى آنها دارد و گاه حتّى معناى آن را نيز به درستى نمى‏دانند و شايد اگر بدانند، موجب شگفتى، خنده يا ناراحتى‏شان بشود، عباراتى مثل: «ما پسران شيطانيم»، «گروه لجن!»، «سفيد، امّا آشغال»، «گروه سياهان بوگندو!»، «زيبايى كثيف»، «عشق نشئه»، «گناه تا مرگ»، «بوسه بر صندلى الكتريكى» و...
اين، چيزى است كه از مُدگرايى يا مدپرستى جوانان امروز ما به چشم مى‏آيد ؛ چيزى كه شايد بتوان گفت تا حدّ زيادى، ناشى از تقليد كوركورانه و غفلت از خويش است ؛ چرا كه كلمات و عبارات بالا، شعارهاى آخرين مُدهاى شخصيتى‏اى است كه غربى‏ها به جوانان جهان تقديم كرده‏اند، درحالى‏كه جوان امروز ما، نگاه خاص خودش، شخصيّت خودش و حتى مشكلات خودش را دارد!
تقليد هر روزه از آخرين مدهاى رايج در جهان غرب، به چه معناست، جز: از خودبيگانگى، بحران هويت، تزلزل شخصيت، وابستگى اقتصادى، احساس حقارت و...؟ از همه دردناك‏تر، اين است كه بسيارى از رفتارها و هنجارهايى كه امروزه به عنوان مُد در جامعه ما مطرح است و از سوى عده‏اى تبليغ هم مى‏شود، با اصول اخلاقى و ارزش‏هاى فرهنگى جامعه ما به هيچ وجه همخوانى ندارد. روابط بى‏قيد و شرط دختر و پسر، عدم رعايت پوشش اسلامى، آرايش مو و صورت صرفاً به قصد جلب توجه (مثلاً به سبك جنس مخالف و يا به سبك‏هاى بسيار پيچيده و وقتگير)، آرايش مو به سبك جوانان منحرف غربى (مثلاً به سبك همجنس‏گرايان)، به كارگيرى وسايل تزئينى غيرمتعارف (مثلاً حلقه بينى براى دختران و حلقه گوش و انگشتر طلا براى پسران) و... همه به نحوى شخصيت جوان مدگراى امروزى را به نمايش مى‏گذارند ؛ مدهايى كه به اتلاف وقت و انرژى و قابليت‏هاى فكرى و سرمايه‏هاى مادّى جوانان و خانواده مى‏انجامند و شايد بتوان گفت كه هيچ سهم و نقشى در نو شدن و امروزى شدن جوان و جامعه ندارند!

فرهنگ خودى، اصلى‏ترين ضابطه مدگرايى و امروزى شدن

فرهنگ و ارزش‏هاى اجتماعى از اساسى‏ترين عناصر يك نظام اجتماعى هستند كه پايه ارزيابى ما را از پديده‏هاى اطرافمان تشكيل مى‏دهند و در واقع، رفتار ما را نسبت به آنها تنظيم مى‏كنند. بنابراين، در پذيرش يا عدم پذيرش الگوها و مدهايى كه در جامعه رواج مى‏يابند، ابتدا بايد رابطه آنها را با نظام ارزشى حاكم بر جامعه و اصول و مبانى مورد قبول آن مردم، مورد ارزيابى قرار داد و ميزان همگرايى يا واگرايى آنها را از يكديگر سنجيد.
به عنوان نمونه، مدهاى لباس، اگر در عين جذابيّت و امروزى بودن، برخاسته از فرهنگ خودى باشند و با اصول و مبانى اعتقادى و اخلاقى جامعه ما تعارض نداشته باشند، نشانه خلاقيّت و نوآورى جوانان ما بوده، هويت فرهنگى آنان را به نمايش مى‏گذارند. بنابراين، بايد تدابيرى سنجيده شود تا مُدها و مُدل‏ها، هم نياز به تنوع‏طلبى و نوجويى و ميل به امروزى شدن جوانان را تأمين كنند و هم جوانان ما از پيامدهاى منفى مدگرايى، درامان بمانند. (17)

نكته آخر

همه ما به خوبى مى‏دانيم كه پيروى از الگوها و مدهاى غربى و پوشيدن لباس‏هاى با آرم خارجى يا تقليد از مدل موى سر فلان فوتباليست، نمى‏تواند به ما شخصيت اعطا كند و موجب پيشرفت و ترقّى ما گردد. عوامل اصلى موفقيت در تمامى زمينه‏ها، خودباورى (اعتماد به نفس) و پايبندى به اصول اعتقادى و ارزش‏هاى اخلاقى است. تا زمانى كه علم و دانش در وجود ما شكوفا نگردد و زيرساخت‏هاى شخصيت ما مبتنى بر الگوهاى فرهنگ اصيل اين مرز و بوم، شكل نگيرد، آرايش ظاهر و تقليد از مدها و الگوهاى ديگران، جز بحران هويت و دور شدن از اصالت فرهنگى خويشتن، نتيجه‏اى در پى نخواهد داشت.
پس بياييد يك‏بار ديگر در رفتارمان تجديدنظر كنيم و اصالت‏هاى فرهنگى‏مان را در پرتو جذابيت‏هاى دروغين فرهنگ بيگانه از دست ندهيم.
همان‏گونه كه ميل به امروزى شدن و مُدگرايى (كه از ويژگى‏هاى دوران جوانى است)، ناخواسته ما را به پيروى از الگوهاى بيگانه مى‏كشانَد، غرور و احراز هويت نيز به همين دوره سنّى اختصاص دارد. چه خوب است غرور ملى و غيرت دينى را در خويش تقويت كنيم و ميل به امروزى شدن و مدگرايى را با الهام گرفتن از آموزه‏هاى تمدّن‏ساز اسلام و فرهنگ غنى اسلامى - ايرانى خويش و متناسب با هويت فرهنگى خود، به فعليت برسانيم.

پاورقى


1. روزى خواهى آمد و پيامى خواهى آورد. (سهراب سپهرى)
2. اسلام و مقتضيات زمان، مرتضى مطهرى، ج 1، تهران: صدرا، خلاصه ص 183 - 194 .
3. بحارالأنوار، ج 74، ص 204، ح‏41 .
4. سوره بقره، آيه 170.
5. حسين عقل سرخ، حسن رحيم‏پور ازغندى، تهران: سروش، ص 39 .
6. جوان، اسلام و مدرنيته، على قائمى، تهران: سازمان ملى جوانان، ص 119.
7. مقدمه فكرى نهضت مشروطيت، على‏اكبر ولايتى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ص 79 .
8. غررالحكم، ح 1797 .
9. بحارالأنوار، ج 71، ص 220 .
10. براى مطالعه بيشتر ر.ك به: روانشناسى رشد، وندر زندن، ترجمه: حمزه گنجى، انتشارات بعثت، 1376، بخش سوم.
11. درآمدى بر تئورى‏ها و مدل‏هاى تغييرات اجتماعى، احمدرضا غروى‏زاد، تهران: جهاد دانشگاهى، 1373، ص 196.
12. لغت‏نامه، على‏اكبر دهخدا، ج 12، ص 18115.
13. براى مطالعه بيشتر، ر.ك به: درآمد بر مكاتب و انديشه‏هاى معاصر فرهنگ واژه‏ها، عبدالرسول بيات و همكاران، مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، 1381.
14. زمينه روانشناسى، ريتا اتكينسون، ترجمه: محمدتقى براهنى و همكاران، ج 1، تهران: رشد، 1375، ص 158 .
15. براى مطالعه بيشتر، ر.ك به: آناتومى جامعه، فرامرز رفيع‏پور، تهران: شركت سهامى انتشار، 1378، بخش 7 و 8 .
16. . Veblen, Thorstein )1191(. the theory of the leisure class.new york. p 7
17. انتشار سه نشريه ويژه مد در ايران (كه هم زمان به مباحث نظرى و نمونه‏هاى ايرانى مد مى‏پردازند)، شايد بتواند گام نخست در اين زمينه باشد: ماهنامه طرح و مد (ويژه لباس، محيط و تزيينات)، ماهنامه لوتوس (ويژه مدهاى ايرانى لباس) و ماهنامه آرايه (ويژه محيطآرايى و تزيينات داخلى). (حديث زندگى)