ريحانه علوى مقدّم
(نگاهى به پديده «تجربه نزديك مرگ»)
«مردن، ارزشش را دارد، اگر بر اثر آن، معناى زندگى را بيابيم».
(تى. اس. اليوت)
مرگ، واقعيتى است غيرقابل انكار! رسيدن به مرگ براى هر موجود، ضرورىتر از حيات اوست. «همگان طعم مرگ را مىچشند»(سوره عنكبوت، آيه 57). آدمى از اوّلين روزهاى تاريخ حيات فكرى خويش به تأمل در ماهيت «مرگ» پرداخته و اين كاوش همچنان ادامه دارد.
در اين نوشتار، به «تجربيات نزديك به مرگ»
(1) كه برخى افراد مىتوانند به آنها دست يابند، مىپردازيم. آنچه در اين تجربهها روى مىدهد، سست شدن ارتباط روح و بدن مادى است. در پى ضعف اين رابطه، روح، آزادىاى مىيابد و به مشاهداتى نائل مىشود كه پيش از آن برايش ميسّر نبوده است. ماوراى مادّه را مىبيند و از ناديدههايى آگاه مىگردد كه تا آن زمان از ديدن آنها محروم و ناتوان بوده است.
مطرح كردن تجربيات نزديك به مرگ، از اين جنبه اهميت دارد كه باعث مىشود افراد بسيارى كه مشابه تجربيات مزبور را داشتهاند، جرئت كافى پيدا كنند تا موارد تجربه خود را جدّى گرفته، از زير ضربات جبرانناپذير اتهاماتى از قبيل: اختلال حواس، هذيان گويى، توهّمزدگى و... نجات يابند و همچنين پيشرفتهايى در اين باره ايجاد كنند؛ زيرا اين گونه تجربهها، دست كم، پيامآور از جهان ديگرند و به صورت هشدار دهنده عمل مىكنند.
تجربه نزديك مرگ، چيست؟
در مصاحبه با افراد مختلف در چند كشور، ويژگيهاى مشترك «تجربيات نزديك مرگِ» آنان طبقهبندى شده است. بروز يك يا چند تا از اين ويژگيها، معرّف «تجربه نزديك مرگ» است كه از اين پس، آن را «ت.ن.م» مىناميم:
1 . احساس مُردن
بسيارى از مردم تشخيص نمىدهند كه تجربه ويژهاى دارند كه ربطى به مرگ دارد. آنها مىبينند از ارتفاعى در بالاى بدنشان به بدن خود نگاه مىكنند و يكباره احساس ترس و يا حيرت و سردرگمى مىكنند. يك بانوى 65 ساله ساكن شيكاگو پس از ايست قلبى مىگفت: «به سختى مىتوان اين مطلب را توضيح داد. من لحظاتى را احساس كردم كه در آنها ديگر من همسرى براى شوهرم نبودم؛ مادر بچههايم نبودم؛ فرزند پدرم هم نبودم. من فقط و فقط خودم بودم».
2 . آرامش و نبودن درد
زمانى كه روح بيمار در بدن خود است، درد شديدى را احساس مىكند؛ امّا هنگامى كه بندها پاره مىشوند، احساس كاملاً واقعى از آرامش و تسكين بروز مىكند. يك بانو كه پس از تصادف اتومبيل از نظر پزشكى مرده بود، مىگفت: «به نظر مىآمد رشتههايى كه مرا به جهان متصل كرده بودند، گسستهاند. از آن به بعد، احساس ترس نداشتم و بدنم را احساس نمىكردم و سر و صداهاى پزشكان و پرستاران را مىشنيدم كه در اطراف من مشغول كار بودند؛ ولى همه اينها بىمعنا بودند».
3 . تجربه خروج از بدن
در اين مرحله، فرد احساس مىكند كه بالا مىرود و از آنجا به بدن خود نگاه مىكند. در اغلب افراد، وقتى كه اين امر اتفاق مىافتد، آنها احساس مىكنند كه نوعى بدن دارند، هرچند كه در بدن فيزيكى (مادّى) خود نيستند. بدن روحانى (قالب مثالى)، داراى شكل و تركيبى غير از بدن فعلى ماست؛ ولى آنان نمىتوانند شكل آن را توصيف كنند. يك بيمار، پس از شوك دارويى مىگفت: «مىتوانستم از بالا به كالبدم در پايين نگاه كنم كه روى تخت بيمارستان بودم و پزشكان و پرستاران با عجله به فعاليت مشغول بودند. پس از آن، ناگهان وارد جسمم شدم. خوب به ياد دارم كه پس از اينكه بيدار شدم به پايين تخت نگاه مىكردم تا خود را از آنجا پيدا كنم».
4 . تجربه گذر از دهليز
اين مرحله، پس از جدايى روح از بدن رخ مىدهد. در اين لحظه دهليز يا تونلى براى افراد تجربه كننده باز مىشود و آنها به درون تاريكى به پيش رانده مىشوند و به درون فضايى تاريك، شروع به حركت مىكنند و در پايان به يك نور بسيار روشن مىرسند. برخى از افراد به جاى دهليز از پلكان بالا مىروند و برخى نيز خود را در عبور از درهاى پرجلال و جبروتى ديدهاند كه نماد مشخصى از گذرگاهى به عالمى ديگر به نظر مىرسيدند. بعضى در عبور از دهليز، يك صداى زوزه و يا صداى همهمه يا نوسان و لرزش برق يا زمزمهاى را مىشنوند. در منظره جلوى تصوير، افرادى در حال مرگ ديده مىشوند. اطراف آنها را ارواحى احاطه كردهاند كه سعى دارند توجه آنها را به بالا معطوف كنند. آنها از درون يك دهليز تاريك گذركرده، به نورى راه پيدا مىكنند و در حال ورود به اين نور، احساس احترام نسبت به آن دارند. اين دهليز از لحاظ درازا و پهنا، بىنهايت و مالامال از نور است.
اين مرحله را مردى امريكايى اينگونه تجربه كرده است: «مشغول بازى گلف بودم كه ناگهان توفان شد و گلولهاى از نور به كالبد من اصابت كرد. سپس خودم را بالاى كالبدم ديدم. پس از مدّتى احساس كردم بدنم به سوى تونلى كشيده مىشود. احساس مىكردم كه به سرعت به طرف جلو حركت مىكنم و بعد از آن، داخل تونلى قرار داشتم و شاهد نورى در دهانه خارجى آن بودم كه لحظه به لحظه بزرگتر و بزرگتر مىشد».
5 . رؤيت افراد نورانى
هنگامى كه فرد در درون دهليز جاى مىگيرد، موجوداتى نورانى را ملاقات مىكند. آنها با تلألؤ زيبايى مىدرخشند؛ تلألؤى كه به نظر مىآيد در همه چيز نفوذ كرده، شخص را با عشق و محبّت فرا مىگيرد؛ امّا علىرغم شدت درخشندگىاش چشم را ناراحت نمىكند.
در اين مرحله شخص با دوستان و اقوام خويش كه قبلاً مردهاند، ملاقات مىكند. گاهى اوقات افرادى صحبت از شهرهاى زيباى نورانى مىكنند كه شكوهى توصيفناپذير دارند. در اين حالت، ارتباطات از طريق كلمات - به گونهاى كه ما با آن مأنوسيم - صورت نمىگيرد؛ بلكه از طريق تلهپاتى (ارتباط ذهنى) و بدون رد و بدل شدن الفاظ انجام مىشود كه بلافاصله (بدون گذشت زمان) فهميده مىشود.
پسر دهسالهاى كه بر اثر ايست قلبى، ت.ن.م را چشيده بود مىگفت: «در قسمتهاى انتهايى تونل به انسانهايى برخورد كردم كه از كالبد آنها نور تابيده مىشد، مانند آباژورها. من هيچ كدام از آن انسانها را نمىشناختم ولى همه آنها به شدّت و عاشقانه مرا دوست داشتند».
6 . رؤيت موجود نورانى برتر
فردى كه ت.ن.م داشته، معمولاً يك موجود نورانى برتر را ملاقات مىكند كه در نظر او مقدّس است. اين امر، چنان است كه برخى مىخواهند براى هميشه با او باشند؛ امّا نمىتوانند و كار موجود نورانى آن است كه آنها را به مرور كردنِ زندگى گذشتهشان قادر سازد. سپس توسط موجود نورانى به آنها گفته مىشود كه بايد به بدن خاكى خود بازگردند.
يك بانوى ميانسال در مورد اين تجربه، در زمان كودكى خود چنين مىگويد: «در آن لحظات، خود را در يك باغ بزرگ مملو از گل يافتم. داشتم به اطراف نگاه مىكردم كه كالبد نورانى را مشاهده كردم. اين باغ، فوقالعاده نورانى، با طراوت و زيبا بود؛ ولى در مقايسه با موجود نورانى، بسيار بىفروغ و رنگ پريده به نظر مىرسيد. من احساس مىكردم كه شديداً از سوى آن كالبد نورانى مورد عنايت و محبت هستم. اين، بهترين و جالبترين احساسى بود كه در عمرم با آن مواجه شدم و هنوز اين خاطره را به ياد دارم».
7 . مرور كردن زندگى
در اين تجربه، معمولاً كل زندگى فرد در پيش چشم او حاضر است و در واقع، مرورى بر زندگى گذشته صورت مىگيرد. چشماندازى فيلم گونه، رنگى و سه بعدى از تك تك همه كارهايى كه فرد در زندگىاش انجام داده، در پيش رويش وجود دارد. در اين حالت، فرد، نه فقط هر عمل خويش، بلكه حتّى اثرات هر يك از اعمال خود را بر روى افرادى كه در زندگى در اطرافش بودهاند نيز درك مىكند. مثلاً اگر كار محبتآميزى براى كسى انجام دهيم، بلافاصله به جاى آنها، احساس خوشحالى و خوشى آنها را درمىيابيم. همچنين موجود نورانى مىپرسد كه: با عمر خود چه كردهاى؟ تقريباً همه كسانى كه اين مرحله را مىگذرانند، با اين عقيده به زندگى بازمىگردند كه مهمترين چيز در زندگىشان عشق و محبت است و پس از آن، دانش. اينگونه افراد در بازگشت خود، عطشى براى كسب دانش پيدا مىكنند.
يك بيمار ساكن اوهايوى امريكا، در سن 23 سالگى چنين مىگويد: «روزى در زمانهاى كودكى يك سبد را از دست خواهرم ربودم، به اين علّت كه عروسكى در آن بود كه من آن را دوست داشتم. در اين مرور بر اعمال گذشته (به كمك موجود نورانى)، من از احساس خواهرم در آن لحظه آگاه شدم و به اين دليل، بسيار ناراحت و پشيمان گرديدم. زمانى كه با انسانهايى برخورد مىكردم كه آنها را رنجانده بودم، ناراحت مىشدم و اگر به كسانى كمكى كرده بودم، از اين عملم شاد مىگشتم».
8 . عروج سريع به آسمان
همه افرادى كه ت.ن.م داشتهاند، به تجربه دهليز دست نيافتهاند، بلكه برخى تجربه غوطهور شدن را گزارش دادهاند. در اين حالت، آنان به سرعت به آسمان عروج كرده و كيهان را از نظرگاهى كه فقط مخصوص اقمار مصنوعى و فضانوردان است، ديدهاند. يكى از كودكان در اينباره مىگفت: «خود را بسيار بالاتر از زمين ديدم، از ميان ستارهها گذشتم و با فرشتگان ملاقات كردم».
9 . اكراه از بازگشت
براى برخى از افراد، ت.ن.م چنان رويداد لذّتبخشى است كه ديگر نمىخواهند از آن بازگردند و از كسى كه باعث بازگشتشان مىشود (پزشك)، عصبانى هستند. البته اين، احساسى موقتى است كه بعد از يافتن امكان زندگى مجدد، خوشحال مىشوند. شخصى در مورد اين موضوع چنين مىگويد: «پس از مشاهده مجدد زندگى گذشتهام، ديگر براى بازگشت به بدنم رغبتى نداشتم. در آنجا من راحت بودم و احساس مىكردم كالبد نورانىاى كه نزديك من آمد و با نورهاى گستردهاش اطرافم را احاطه كرد، عشق و محبت فوقالعادهاى نسبت به من دارد. او از من پرسيد كه آيا مىخواهم به زندگى برگردم. من به او جواب منفى دادم؛ ولى او به من تأكيد كرد كه بايد به زندگى برگردم؛ زيرا كارهاى زيادى هست كه بايد انجام دهم. در همين لحظات، احساس كردم كه به طرف بدنم كشيده مىشوم. سپس چشمانم را گشودم و پزشكى را مشاهده كردم. براى يك لحظه از بازگشت به زندگى عصبانى شدم و از بىارادگى مطلبى ناجور به پزشك معالجم گفتم. پس از مدتى از بيان آن مطلب، پشيمان شدم؛ چون او براى نجات من زحمات زيادى را متحمّل شده بود».
10 . فضا و زمان متفاوت
افرادى كه ت.ن.م داشتهاند مىگويند: زمان به شدّت متراكم است و هيچ شباهتى به زمان عادى ندارد. آنها مىگويند: زمان در جريان ت.ن.م مثل حضور در ابديت است. از زنى سؤال كردند كه: تجربه شما چه مدت به طول انجاميد؟ وى گفت: «مىتوانيد بگوييد يك ثانيه و يا ده هزار سال به طول انجاميد و هيچ فرقى نمىكند كه كدام يك را مطرح كنيد».
همگام با سفر
كسانى كه تا نزديك مرگ رفته و جرعهاى از تجربيات آن را چشيدهاند، پرواز روح، گذر از دهليز، مشاهده برخى مردگان، ديدار افراد و انسانهاى نورانى و... را گزارش مىدهند.
پرواز روح، بر اثر كاهش ارتباطش با جسم يا وابستگىاش به آن است و دهليز، حجاب بين عالم ماده و برزخ است كه در گذر از آن، در انتها به مشاهده نور نائل مىآيند. مردگانى كه شخص در ت.ن.م مىبيند، برخى از كسانى هستند كه به دليل ارتباط يا علاقه يا نسبت با اين شخص، روحشان در اطراف او قرار دارد و تا آن هنگام، حجاب مادّه، مانع از رؤيت آنها بوده است.
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم
خوشا دمى كه از آن چهره، پرده برفكنم!
(حافظ)
ما در پاسخگويى به سؤالهاى بنيادين زندگى اُخروى، از انسان هزاران سال پيش، جلوتر نيستيم و هنوز هم بسا سؤالهاى بدون جواب هست كه انسان به دنبال آنها به جستجو و تحقيق مىپردازد؛ امّا بسيارى از مردم عادى وجود دارند كه ت.ن.م را داشته و بعضى مراحل آن را طى كردهاند.
بازگشت از سفر
پژوهشگران، پس از بررسى مراحل گفته شده از ت.ن.م و خاطرات برخى افراد تجربه كننده، دريافتهاند كه اين گونه افراد، پس از بازگشت، هيچگاه مانند گذشته نيستند، بلكه پس از اين ماجراها دچار تحولات عميق روحى و عاطفى مىشوند و به استعدادهاى روحى فراوانى دست مىيابند. سقراط مىگويد: «ما از مرگ مىترسيم؛ ولى در عين حال اصلاً نمىدانيم كه مرگ چيست». راستى چرا كسانى كه ت.ن.م پيدا كردهاند، كمتر از مرگ مىترسند؟ در واقع، اين افراد، كسانى هستند كه مرگ را تجربه كرده و پس از آن، بار ديگر به زندگى برگشتهاند. آنها به صورت عينى دريافتهاند كه جريان مردن، ترسناك نيست. اين يكى از سؤالات اساسى در زمينه اثرات اين تجربه است؛ ولى اين تنها اثر آن نيست. در اينجا ما به اثرات پس از بازگشت افراد از ت.ن.م مىپردازيم.
رهاورد سفر
1 . عدم ترس از مرگ
كسانى كه ت.ن.م داشتهاند، ديگر ترسى از مرگ ندارند. اين موضوع براى افراد مختلف، معانى متفاوتى دارد. از نظر برخى ترس اوليه ناشى از درد وحشتناكى است كه به نظر آنها در موقع مرگ بر انسان تحميل مىشود. برخى ديگر از اين امر نگران هستند كه در غياب آنها چه كسى مراقبت از عزيزانشان را به عهده خواهد گرفت. بعضى ديگر از اين مىترسند كه آگاهى و شعورشان به يكباره از دست برود. ترس از جهنم و دوزخى شدن نيز خود، عاملى ديگر از آن جمله است. بعضى از افراد هم از ناشناختهها مىترسند.
كسانى كه ت.ن.م داشتهاند، موقعى كه مىگويند ترس از مرگ را از دست دادهاند، منظورشان اين نيست كه علاقه دارند زودتر بميرند؛ بلكه بيش از هر زمان ديگر به ادامه زندگى علاقه نشان مىدهند. در واقع، احساس مىكنند كه اكنون تازه زندگى آنها شروع شده است. اگرچه ترس آنها از مرگ كاهش يافته، ولى اراده زندگى و علاقه به زندگى در آنها كم نشده است. اينگونه افراد در مقايسه با قبل، از لحاظ روحى - روانى انسانهاى سالمترى شدهاند.
2 . حس كردن اهميت عشق و محبت
همه آنهايى كه ت.ن.م داشتهاند، پس از بازگشت مىگويند كه: علّت حضور ما در اين جهان، عشق و مهرورزى است و غالباً بر اين باورند كه دوستى و محبّت، نشان بارز خوشبختى و اطمينان است، به گونهاى كه مابقى ارزشها در كنار آن، رنگ مىبازند. اين آگاهى باعث تغيير و تحوّل شديدى در ساختار فكرى عموم اين افراد مىشود. اگر قبلاً براى مردم ارزشى قائل نبودهاند، اكنون به هر كسى به عنوان فردى قابل دوست داشتن نگاه مىكنند، يا در صورتى كه قبلاً ثروت، تنها قله آرزوهاى آنها بوده است، اكنون محبت برادرانه بر روح و انديشهشان حكمفرما شده است.
3 . احساس ارتباط ميان همه چيزهاى جهان
آنان اين احساس را دارند كه همه چيزهاى جهان با يكديگر مرتبط هستند و غالباً حالت احترام جديدى نسبت به طبيعت و جهان اطراف خود مىيابند. ما با همه چيز، مرتبط و متّصليم و اگر محبت و عشق خود را در راستاى اين پيوندها و قواعد و ضوابط آنها خرج كنيم، باعث خوشحالى و خوشبختى خود ما مىشود.
4 . عشق به آموختن
كسانى كه ت.ن.م داشتهاند، احترام جديدى نسبت به دانش پيدا مىكنند. وجود نورانى به آنها گفته است كه: دانش اندوزى با مرگ خاتمه نمىيابد و دانش، چيزى است كه انسانها آن را با خود به عنوان ذخيره به جهان ديگر مىبرند و متذكر مىشود كه قلمرو كاملى از عالم آخرت به پيگيرى شوقانگيز علم و دانش اختصاص دارد. اين امر، باعث شده است تا در بازگشت، تشنه علم و آموختن شوند.
5 . احساس جديد كنترل
همه اين نوع افراد، احساس مسئوليت بيشترى در مورد روند و جهت زندگى خود پيدا مىكنند. آنها در مورد نتايج آنى و دراز مدّت اعمال خود به شدّت حساس هستند. وقتى كه انسان در قيد حيات است، وقت را به بطالت مىگذارند، عذر و بهانه مىآورد و حتى حقايقى را مىپوشاند كه پوشاندن آنها، خود، باعث افسرده شدن مىشود. قرآن در سوره قيامت (آيات 14 و 15) مىفرمايد: «انسان بر نفس خود، آگاه است، هرچند كه عذر و بهانه بياورد».
فردى پس از ت.ن.م، در مصاحبهاى، آن احساس كنترل را اينگونه تعريف مىكند: «هنگامى كه آنجا بودم و زندگى خويش را مرور مىكردم، هيچ مطلبى پوشيده نبود. من با همان كسانى بودم كه آزارشان داده بودم و با كسانى بودم كه كمكشان كردم تا خوشحال شوند. اميدوارم راهى پيدا كنم تا به هر كسى بفهمانم كه دانستن اين مطلب كه انسان مسئول اعمال خويشتن است، امرى بسيار لذّت بخش است. علاوه بر اين، آرزو داشتم راهى پيدا كنم تا لذت چنين تجربهاى را - كه نمىتوان در نهايت از رو به رو شدن با آن اجتناب كرد - به انسانها بفهمانم. اين تجربه آزادترين احساسى است كه در جهان وجود دارد. اين اتفاق (تجربه) محرّكى قوى براى هر روز از زندگى من است كه بدانم موقعى كه بميرم، با يكايك اعمال خود دوباره رو به رو خواهم شد؛ امّا تفاوتى كه در آن حالت وجود دارد، اين است كه تأثيرات اعمال و رفتارم بر ديگران را احساس خواهم كرد. البته چنين ادراكى مرا به صبر و تفكّر وا مىدارد كه از آن، لذّت مىبرم».
6 . درك ارزش و ضرورت زندگى
تجربهكنندگان غالباً به شدّت نگران هستند كه اين جهان با نيروهاى مخرّب گستردهاى كه در آن است، صرفاً در دست انسانهاى جايزالخطاست و همين احساسها باعث مىشود تا اينگونه افراد، اهميت و ارزش زندگى خود را بسيار جدّى بگيرند و فرصت «زندگى» را غنيمت بشمارند. آنها مىگويند كه زندگى فرصت بسيار عزيزى است كه بايد از آن به بهترين شكلى بهره برد و معناى كامل آن را درك كرد.
7 . تعلّق خاطر به امور روحى
ت.ن.م، معمولاً منجر به كنجكاوى در امور روحى و معنوى مىشود. بسيارى از افراد، پس از تجربه مورد بحث، آموزشهاى روحانى پيشوايان بزرگ دينى را مورد مطالعه و پذيرش قرار مىدهند. تقريباً حرف همه آنها اين است كه تجربه جديد آنها، كشف يك دنياى واقعى است كه هيچ وقت تا اين اندازه به وجود آن، باور نداشتهاند. حالا يقين دارند كه آن دنياى ديگر، وجود دارد و اتفاقاً قواعد و ارزشهاى خاصّى هم بر آن، حاكم است، از آن گونه كه در كتابهاى آسمانى و تعاليم انبياى بزرگ، ديده مىشود. جريان وقايع هم بسيار شبيه شرحى است كه كتابهاى آسمانى از چگونگى مرگ و خروج روح و جهان برزخ ارائه مىكنند.
8 . ميل بازگشت به جهان واقعى
افلاطون در كتاب «جمهوريت» خود درباره جهان پايين (ماده) و جهان ديگر (معنا) مثالى را مطرح مىكند. او مىگويد: «ما در اين جهان، همانند زندانيان زنجير شده در درون يك غاريم كه از هنگام تولّد، تنها و تنها رو به انتهاى غار زيستهايم و آن را ديدهايم. در پشت سرِ ما و در بيرون غار، آتشى روشن است و اشيا و موجوداتى از جلوى آن در حركتاند؛ امّا ما از همه آنها فقط سايههايى را بر روى ديوار انتهايى غار مىبينيم و تصوّر مىكنيم كه اين سايهها، موجوداتى واقعىاند، در حالى كه زندگى در پشت سر ما جريان دارد و حقيقتى است غير از اين سايهها. براى زندانىاى كه حتّى لحظهاى بيرون غار را ديده باشد، بازگشت به داخل غار، سخت و غير قابل تحمّل است». به همين ترتيب، كسانى كه ت.ن.م داشتهاند به بازگشت به همان جهان عشق و نور و... ميل وافرى دارند.
آموختههاى ما
دكتر ريموند مودى در پايان كتاب خويش (روزنهاى به جهان ديگر) مىگويد: «ساليان درازى است كه سعى كردهام توضيح زيستشناسانهاى براى ت.ن.م بيايم و همواره دست خالى بازگشتهام. البته اين تجربيات (كه در ادبيات عرفانىِ ما به آن «خلع بدن» گفته مىشود)، ممكن است محكمترين دليل علمى براى اعتقاد به زندگى اخروى باشد. با تحقيقات و بررسيهايى كه تاكنون توسط محقّقان مختلف صورت گرفته، متقاعد شدهايم افرادى كه ت.ن.م داشتهاند، دريچهاى به جهان ماوراى طبيعت برايشان گشوده شده و در واقع، سفر كوتاهى به يك جهان واقعى ديگر داشتهاند و در اين باور، مصمّمتر مىشويم كه (به قول پترو ژان مِداوار):
«تنها نوع آدمى است كه راهش را به وسيله فروغ تابانى كه بر آن تابيده است، مىيابد!».
منابع:
روزنهاى به جهان ديگر، ريموند مودى، ترجمه: احمد تابنده، تهران: صابرين، 1373.
ادراكات لحظات نزديك به مرگ و تحوّلات روحى آن، ملوين مورس، ترجمه: رضا جماليان، تهران: اطلاعات، 1375.
چند منبع مفيد ديگر:
نزديكتر به نور، ملوين مورس، ترجمه: رضا جماليان، تهران: اطلاعات، 1374.
نور آن سوى (تجربيات در شُرف مرگ)، سليا گرين، ترجمه: بهنام جماليان، تهران: جيحون، 1375.
زندگى پس از مرگ، ريموند مودى، ترجمه: مينا بيگلرى، تهران: اسپرك، 1369.
در آغوش نور، بتى جين ايدى، ترجمه: فريده مهدوى دامغانى، تهران: تير، 1376.
بهسوىِ صِفر...
زهرا طراوتى
آقاى گمركيان گفت: «گوش كنيد؟» (و البته هيچ كس گوش نمىكرد). و چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. چهار عمل اصلى را چند بار روى صورت مسئله انجام داد و سر آخر، جواب را برد زير راديكال و مشتق گرفت و مىخواست ادامه دهد كه تخته، ديگر جايى نداشت. دو جواب آخر را گوشه ديوار سفيد نوشت. تخته را پاك كرد. موهاىِ سياهش كمكم سفيد مىشد؛ از گرد گچهايى كه آرام مىرفت و مىنشست روىِ تكْتكشان.
تخته سفيد، دوباره سياه شد: چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. جوابِ گوشه ديوار را بُرد زير انتگرال و گذاشت برابر ليميتِ جواب ديگر، مقابل هم و بىآنكه برگردد، گفت: «گوش مىكنيد؟!».
و بعد دست به كمرش زد و خيره شد به نوشتههاى روى تخته كه شايد مرحله آخر بود. و انگار جرقهاى توىِ ذهنش زده باشند، دوباره شروع كرد به نوشتن. دست از كمر كه برداشت، جاىِ انگشتانِ سفيدش روى كُت سياهش خط انداخته بود. جواب، بىنهايت درمىآمد (و البته غلط بود و بايد طبيعى در مىآمد).
چهار جواب سياه، گوشه ديوار سفيد جا داد و تخته را پاك كرد و حالا سبيلهاىِ سياهش هم سفيد شده بودند. عملياتى روى دو جواب قبلى و چهار جواب حاضر انجام داد و يك گوشه ايستاد و رفت توى فكر.
«سيما نوروزيان» پلكهاى برآمدهاش را از گچ تكاند و مدادش را - كه تا نصفه جويده بود، - از دهانش درآورد.
«امير همايون زمرّديان» چشمهايش بسته بودند و سرش روىِ شانههاىِ «على محمد دبّاغيان» افتاده بود كه در حالِ كشيدن مينياتورى از زنى اثيرى بود. چشمهاى دُرشت «رخشان رهبر زادگان» توى نقاشىِ «على محمد دبّاغيان» مىگشت (و البته دلهره داشت و مىخواست ببيند پُرتره، چقدر شبيه او مىشود).
و حالا كه صد سال (يا قرن؟) گذشته است، ديوارها از جوابهاى آخر، سياه شدهاند و تخته از نوشتههاىِ سفيد، پر شده است و جواب، هنوز «بىنهايت» مانده است (كه البته غلط است و بايد طبيعى در بيايد). چهار آدم (دانشآموز) پشت نيمكت لميدهاند (صد سال يا قرن؟!). پُرتره «على محمد دبّاغيان» سياهتر شده است و مداد «سيما نوروزيان» هم به آخر رسيده است. سر «امير همايون زمرّديان» از پشت، افتاده توىِ دفتر «رخشان رهبرزادگان» كه از شعرها و دوبيتيهاى عاشقانه سياه شده است.
يك نفر (استاد)، چند بار سُرفه مىكند و از دهانش گردهاىِ ريزِ سفيد مىريزد بيرون. و نگاه مىكند به سياهى تخته و جلوىِ جواب كه شده است: «بىنهايت تقسيم بر عددى»، مىنويسد: «صِفر».
و باز چند بار سرفه مىكند و ميان سرفهها لبخندى مىزند و خيلى ضعيف و خسته مىگويد: «گوش مىكنيد؟ بهسوى صِفر ميل مىكند».
و مىافتد روى صندلى سياهش كه به سفيدى مىزند و باز سرفه مىكند.
شعر
شعرى بخوان
وقتى بهار، پنجرهاى باز مىكند
لطف درخت را به تو ابراز مىكند
اهل نياز من تو كه هستى كه سالهاست
دنيا براى آمدنت ناز مىكند؟
رقصى تمام آينهها را گرفته است
موسيقىِ نگاه تو اعجاز مىكند
قلبم كه خالى از همه عشقها شدهست
عشق تو را دوباره پسانداز مىكند
در اين سكوت يخزده بر جادههاى شهر
آيينهاىست چشم تو را باز مىكند
صبح پرندههاى رها را به خير كن
دف از ميان دست تو پرواز مىكند
شعرى بخوان كه لحن غزلهاى تازهات
ما را دچار خواجه شيراز مىكند.
اكرم سادات هاشمى
همدم
هرجا محرّم است بگوييد مىروم
اين دل، پُر از غم است بگوييد مىروم
در شهرتان شبيه به آن شهرهاى قبل
قحطىّ آدم است بگوييد مىروم
من راهىِ بهشت خدايم، غريبهها!
اينجا جهنّم است بگوييد مىروم
مَحرَم نياز نيست در اين راه با دلم
تا شعر، هَمدَم است بگوييد مىروم
امشب كجاى شهر شما جشنواره است؟
شاعر اگر كم است بگوييد مىروم!
زهرا يعقوبى
آسمان
آرى! چقدر آبى و زيباست آسمان
وقتى كه بين چشم تو پيداست آسمان
صد آفرين به غيرت مردانهات، عزيز
از همت تو بود كه برپاست آسمان
احساسهاى پاك خودت را به من بگو
وقتى كه پيش پاى تو برخاست آسمان
درياى حُسن پاك تو را مىزنم ورق
در موج موج چشم تو پيداست آسمان
پرواز از نگاه تو مثل حقيقت است
حالا كه بام قلّه دنياست آسمان
اين بيت آخر از غزل عاشقانهام
تقديم هر كه مثل تو تنهاست آسمان!
فاطمه شعبانزاده
از لابهلاى متون
به كوشش: حسين پورشريف
از «اسرار التوحيد»:
هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است
حَسن مؤدِّب گفت كه: روزى شيخ ابوسعيد، در نيشابور از مجلس فارغ شده بود و مردمان رفته بودند و من چنان كه قرار بود، پيش وى ايستاده بودم. قرضهاى ما بسيار جمعآمده بود و دلم بدان مشغول بود كه تقاضا مىكردند و هيچ وجهى موجود نبود. شيخ مىبايست درباره اين قرضها با من سخنى مىگفت؛ ولى چيزى بر زبان نمىآوَرْد.
شيخ اشاره كرد كه: «واپس بنگر». بنگريستم. پيرزنى ديدم كه از درِ خانقاه وارد مىشود. به نزديك وى شدم، كيسهاى گرانسنگ به من داد و گفت: «صد دينار زر است، پيش شيخ برو و بگو تا دعايى در حق ما كند».
من شاد شدم كه هم اكنون وامها باز دهم. پيش شيخ بردم و بنهادم. شيخ گفت: «كيسه را آنجا مگذار، بردار و به گورستان حيره برو. آنجا چهار طاقى است نيمى افتاده. در آنجا پيرى است خفته. سلام ما بدو برسان و اين زر به وى ده. گو: چون اين كيسه به تو رسيد، نزد ما بيا تا وجهى ديگر دهيم. و ما اينجاييم تا تو باز آيى».
حسن گفت: من به آنجا كه شيخ نشان داده بودم، رفتم. پيرى را ديدم سخت ضعيف، طنبورى در زير سر نهاده و خفته بود. او را بيدار كردم، و سلام شيخ بدو رسانيدم، و آن زر به وى دادم. آن مرد، فرياد درگرفت و گفت: «مرا پيش شيخ ببر!». من پرسيدم كه: حال تو چيست؟ پير گفت: «من مردى هستم چنين كه مىبينى پيشه من طنبور زدن است. چون جوان بودم، به نزديك خَلق، بسيار محبوب بودم و شاگردان بسيار داشتم. اكنون چون پير شدم، حالِ من چنان شد كه هيچ كس مرا به جايى دعوت نمىكند... زن و فرزندانم گفتند كه ما تو را نمىتوانيم نگاه بداريم. ما را به امان خدا بگذار و برو. آنگاه... بدين گورستان آمدم و بگريستم و با خداى مناجات كردم كه: «خداوندا! هيچ پيشهاى ندانم و جوانى و دستِ نواختن ندارم... اكنون من و تو، و تو و من! امشب براى تو مُطربى خواهم كردن تا نانم دهى» و تا به وقت صبحدم چيزى مىزدم و مىگريستم. چون بانگ نماز آمد، مانده شده بودم. بيفتادم و در خواب شدم تا اكنون كه تو آمدى».
(2) حسن گفت: همراه او به نزد شيخ آمدم. شيخ، همچنان بر آنجا نشسته بود. آن پير در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد. شيخ گفت: «اى جوانمرد! از سَرِ كمى و نيستى و بىكسى در خرابهاى نَفَس بزدى، ضايع نگذاشت. برو و همچنان نياز خود را به او بگو و اين وجه نقد را خرج كن». پس روى به من كرد و گفت: «اى حسن! هرگز هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است. آن كيسه از براى او پديد آمده بود، از آنِ تو نيز پديد آيد».
حسن گفت كه: ديگر روز، شيخ از مجلس فارغ شد، كسى بيامد و دويست دينار به من داد كه پيش شيخ بِبَر. شيخ فرمود كه: براى وام مصرف كن. و من در آن وجه صرف كردم و دلم از آن فارغ گشت.
(3)
نور بقا
شيخ ما (ابو سعيد ابىالخير) گفت: پيران گفتهاند كه خداوند ما، دوست دارد كه مىزند و مىكُشد و همى اندازد از اين پهلو بدان پهلو تا آنگه كه پَستش بكند و نيست، چنان كه اثر نماند آنجا. آنگاه به نور بقاىِ خويش تجلّى كند بر آن خاكِ پاك.
(4)
از «خرابات»:
مخور اندوهِ كم و بيش
واليس حكيم
(5) را پرسيدند: خوشى چيست؟ فرمود: «دست يافتن بر آنچه روزى است». گفتند: اندوه چيست؟ فرمود: «دست، كفچه كردن
(6) بر آنچه روزى نيست». و عرب گويد كه: «الرّضا بِالكفاف خَيرٌ مِنَ السَّعىِ عَلَى الإسراف».
(7)
رو رو، به خوشزى،
(8) مخور اندوهِ كم و بيش
تا چند تو را در طمعِ نفس روا؟ رو
گر راه قناعت سپُرى در پى روزى
خورشيد به دنبال تو چون سايه زند دو
(9)
گر همچو گدايان به جهان خوشهنچينى
نُه خرمنِ افلاك،
(10) شود پيش تو يك جو.
(11)
شوق پايندگى
هِرمِس حكيم
(12) در سخنان پندآموز خود فرمود كه: خردمند پاك شِمالِ
(13) پاكيزه شمايل،
(14) آن كس را دان كه كمر به اداى حقوق خود بست و به زندان عُقوق
(15) ننشست؛ كه گفتهاند: «إضاعة الحقوق داعية العقوق».
(16) نخستْ ياد خداى خويش را از دل فراموش نكرد و زبان را از نام او خاموش.
كسى كه نفسِ زبون را اسير عقل كند
بهياد حق شود از نفسِ خودپرستى پاك
به ذكر، آينه دل همى دهد صيقل
كه تا جمالِ قِدَم را در او كند ادراك
پس از آن در رفتن راه يقين، پايدار شد و در پيروى دين، استوار و در اجراى اوامر و نواهى كما هى
(17) طوق بندگى را بر گردن نهاد و سپر نافرمانى را از دست افكند.
ز فرمان يزدان مكن سركشى
كه از سركشى در خورِ آتشى
تو را گر به سر، شوق پايندگى است
يقين دان كه در طاعت و بندگى است
... و نيز نفس امّاره را نگهدارى كرد از هواجس
(18) نفسانيه و وساوس شيطانيّه تا بر او گشايش ابواب روحانيّه شد و نمايش صُوَر نورانيّه.
مشو خواهش نفس را دلپذير
كه آخر در اُفتى ز بالا به زير
سگ نفس اگر سير شد ز استخوان
چو شيرى شود حملهآور به خوان
ديگر، در صيانت
(19) دوستان و اعانت همگنان،
(20) از جان خود به تيغ بىدريغ گذشت و آنان را در رنج و تعب نگذاشت. بزرگان گفتهاند: آن كس را دوست دار كه دوستدار خود را بِهْ از خود دوست دارد.
دوست نبود كسى كه از دل و جان
ننهد جان و دل به خدمت دوست...
دوستى را كه دل نباشد صاف
نيك را زشت و زشت را نيكوست
آن كس كه سيره را بدين وُتَيره
(21) قرار دهد، محمودة الخصايل
(22) مرضية السّجايا
(23)ست؛ روزگارش به كامرانى گذرد و روزگارش به خوشگذرانى به خوبى خُلق، از بدى خَلق در امان خواهد بود و به عيش نهان از طيش
(24) جهان، شادمان.
خوش آن كس كه در اين روزگار بدفرجام
شناخت قدر خود و نام شد به نيكويى...
نشست يكدل و برخاست يك زبان با خلق
نه در نشستن و برخاستن، به صد گويى.
(25)
از «بهارستان»:
از خود، كريمترى ديدهاى؟
حاتم را پرسيدند كه هرگز از خود، كريمترى ديدى؟ گفت: بلى. روزى در خانه غلامى يتيم، فرود آمدم و وى ده سر گوسفند داشت. فىالحال يك گوسفند را كشت و پخت و پيش من آورد و مرا قطعهاى از وى خوش آمد. بخوردم و گفتم: واللَّه اين بسى خوش بود!
آن غلام بيرون رفت و يك يك گوسفند(ان) را مىكشت و آن موضع را مىپخت و پيشِ من مىآورد؛ من از آن آگاه نى. چون بيرون آمدم كه سوار شوم، ديدم كه بيرون خانه، خونِ بسيار ريخته است. پرسيدم كه اين چيست؟ گفتند كه: «وى همه گوسفندان خود را كشت». وى را ملامت كردم كه: چرا چنين كردى! گفت: «سبحان اللَّه تو را خوش آيد چيزى كه من مالك آن باشم و در آن بخيلى كنم؛ اين، زشت سيرتى باشد در ميان عرب».
پس حاتم را پرسيدند كه تو در مقابله آن چه دادى؟ گفت: «سيصد شترِ سرخ موى و پانصد گوسفند». گفتند: «تو كريمتر باشى». گفت: «هيهات! وى هرچه داشت داد و من از آنچه داشتم از بسيار، اندكى بيش ندادم».
چون گدايى كه نيم نان دارد
به تمامى دهد ز خانه خويش
بيشتر زان بود كه شاهِ جهان
بدهد نيمى از خزانه خويش.
(26)
از «مِرصاد العباد»:
خيرات، ناكرده نمانَد
چه دولت باشد شگرفتر از آن، كه بنده در گور خُفته و اعمالْ فرومانده، هر نَفَس و هر لحظه طبقهاى رحمت و كرامت از حضرت عزّت، ملائكه مقرّب بدو مىرسانند، كه اين، ثوابِ لقمهاى است كه در مدرسه و خانقاهِ تو به فلان فقيه و درويش رسيد، يا ثواب استراحت و آسايشى كه از بقاع خيرات
(27) تو به فلان بنده رسيد كه بر فلان پل بگذشت، يا در فلان رباط
(28) در سايه ديوارى نشست يا در فلان مسجد دو ركعت نماز گزارد.
هر پادشاهى را در ايّام دولت خويش، چنين سعادتها از خود دريغ نبايد داشت، كه آن خيرات، ناكرده
(29) نمانَد. وليكن چون او از خواب خوشِ دولت درآيد، مال و ثروت از دست رفته بود و او از آن سعادت، محروم مانده.
بارى اگر از اين سعادت محروم مانَد، زنهار و زنهار خود را در مَعرضِ شقاوت ابطال خيرات ديگران نيندازد... .
(30)
از «كشف الأسرار»:
حُجرهاى در همسايگى تو
آسيه، زن فرعون، همسايگى حق طلب كرد و قربت وى خواست. گفت: «رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيتاً في الجَنَّةِ؛
(31) خداوندا در همسايگى تو حُجرهاى خواهم كه در كوى دوست، حجره نيكوست». آرى نيكوست و لكن بهاى آن بس گران است. گر هر چيزى به زر فروشند، اين را به جان و دل فروشند.
آسيه گفت: «باكى نيست و گر به جاى جانى هزار جان بودى، دريغ نيست». پس آسيه را چهار ميخ كردند و در چشم وى ميخ آهنين فرو بردند و او در آن تعذيب مىخنديد و شادمانى همى كرد. اين چنان است كه گويند:
هرجا كه مراد دل برآيد
يك خار، بِهْ از هزار خُرماست.
(32)
پس از مردگى، زندگى؟
معروفِ كَرخى
(33) يكى را مىشُست. آن كس بخنديد! معروف گفت: «آه! پس از مردگى، زندگى؟!». وى جواب داد كه: دوستان او نميرند؛ «بل يُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ إلى دارٍ».
(34) چگونه ميرند، و عزّت قرآن
(35) گويد: «بَل أحياءٌ عندَ رَبِّهِمِ يُرزَقُون»؟
(36) شادند و خرم، آسوده از اندوه و غم، با فضل و با نِعَم،
(37) در روضه اُنس بر بساط كرم، قدح شادى بر دست نهاده، دمادم. اين است كه ربالعالمين گفت: «يستبشرونَ بنعمةٍ مِنَ اللَّهِ و فَضْلٍ و إنَّ اللَّه لا يضيع أجرَ المؤمنين
(38)».
(39)
از «مثنوى»:
پيش چشم من...
همچنان كان زاهد اندر سالِ قحط
بود او خندان و گريان جمله رَهْط
(40)
پس بگفتندش چه جاىِ خنده است؟
قحط، بيخِ مؤمنان بركنده است
رحمت از ما چشمِ خود بردوختهست
ز آفتابِ تيز، صحرا سوخته است
خلق مىميرند زين قحط و عذاب
دهده و صدصد چو ماهى دور از آب
بر مسلمانان نمىآرى تو رَحم
مؤمنان، خويش اند و يك تن شَحْم و لَحْم
(41)
گفت: در چشم شما قحط است اين
پيشِ چشمم چون بهشت است اين زمين
من همى بينم به هر دشت و مكان
خوشهها انبُه رسيده تا ميان
خوشهها در موج از بادِ صبا
پُر بيابان سبزتر از گَنْدَنا
(42)
ز آزمون، من دست بر وى مىزنم
دست و چشم خويش را چون بركَنَم.
(43)
از «كليله و دمنه»:
از تعجيل بپرهيز
(زاهدى را) الحق پسرى زيبا صورتِ مقبولْ طلعت آمد. شاديها كردند و نذرها به وفا رسانيد.
(44) چون مدّت ملامتِ زن بگذشت، خواست كه به حمّامى رود.
(45) پسر را به پدر سپُرد و برفت. ساعتى بود. معتمدِ پادشاهِ روزگار، به استدعاى زاهد آمد. تأخير ممكن نگشت و در خانه، راسويى داشت كه با ايشان يكجا بودى و به هر نوع از وى فراغى حاصل شمردندى.
(46) او را با پسر بگذاشت و برفت. چندانكه او غايب شد، مارى روى به مهدِ كودك نهاد تا او را هلاك كند. راسو، مار را بكُشت و پسر را خلاص كرد.
چون زاهد باز آمد، راسو در خون غلتيده پيش او باز دويد. زاهد پنداشت كه آن خونِ پسر است؛ بيهوش گشت و پيش از تعرّفِ كار و تتبّعِ حال، عصا در راسو گرفت
(47) و سرش بكوفت. چون در خانه آمد، پسر را به سلامت يافت و مار را ريزه ريزه ديد. لَختى
(48) بر دل كوفت و مدهوشوار پشت به ديوار بازگذاشت و روى و سينه مىخراشيد:
نه به تلخى چو عيش
(49) من عيشى
نه به ظلمت، چو روز من قارى!
(50)
و كاشكى اين كودك، هرگز نزادى و مرا با او اين اُلفت نبودى تا به سبب او، اين خونِ ناحق، ريخته نشدى و اين اقدام بىوَجْه نيفتادى و كدام مصيبت از اين هايلتر كه همخانه خود را بىموجبى
(51) هلاك كردم و بىتأويلى
(52) لباس تلف پوشانيدم؟
... او در اين حيرت مىناليد كه زن از حمّام در رسيد و آن حال، مشاهدت كرد؛ در تنگدلى و ضُجرت
(53) با او مشاركت نمود و ساعتى در اين مفاوضت، خوض پيوستند.
(54)
آخر، زاهد را گفت: اين مَثَل ياد دار كه: هر كه در كارها عجلت نمايد و از منافع وقار و سكينت
(55) بىبهره مانَد: بدين حكايت، او را انتباهى
(56) باشد و از اين تجربت اعتبارى حاصل آيد.
اين است داستان كسى كه پيش از قرارِ عزيمت،
(57) كارى به امضا رساند.
(58) و خردمند بايد كه اين تجارب را امام سازد،
(59) و آينه راى
(60) خويش را به اشارتِ حُكما صيقلى كند، و در همه ابواب به تثبّت
(61) و تأنّى
(62) و تدبّر گرايد، و از تعجيل
(63) و خفّت
(64) بپرهيزد، تا وُفودِ اقبال و دولت، به ساحت او متواتر شود
(65) و اَمداد خير و سعادت
(66) به جانب او متّصل گردد.
(67)
از «گلستان»:
زمستان، لاجرم، بىبرگ مانَد
پارسازادهاى را نعتِ بىكران از تَرَكه عَمّان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز كرد و مبذّرى پيشه گرفت. فىالجمله، نماند از سايرِ معاصى مُنكرى كه نكرد و مُسكرى كه نخورد. بارى، به نصيحتش گفتم: اى فرزند! دخل، آبِ روان است و خرج، آسياى گردان. مسلّم كسى راست كه دخل معيّن دارد.
چو دخلت نيست، خرجْ آهستهتر كن
كه مىگويند ملّاحان سرودى:
اگر باران به كوهستان نبارد
به سالى دجله گردد خشك رودى
عقل و ادب پيش گير و لَهو و لعب بگذار كه چون نعمتْ سپرى شود، سختى بَرى و پشيمانى خورى.
پسر، از لذّت ناى و نوش، اين سخن در گوش نياورد و بر قولِ من اعتراض كرد و گفت: راحتِ عاجل به تشويشِ محنتِ آجل منغّص كردن، خلافِ رأىِ خردمندان است.
خداوندانِ كام و نيكبختى
چرا سختى خورند از بيمِ سختى؟
برو شادى كن، اى يار دلافروز!
غمِ فردا نشايد خوردن امروز
ديدم كه نصيحت نمىپذيرد و دَمِ گرمِ من، در آهنِ سردِ وى اثر نمىكند؛ ترك مناصحت كردم و روى از مصاحبت بگردانيدم و قولِ حكما را كار بستم كه گفتهاند:
بَلِّغْ ما عَلَيْكَ فَاِنْ لَمْ يَقْبَلُوا ما عَلَيْكَ.
(68)
گرچه دانى كه نشنوند، بگوى
هرچه دانى ز نيكخواهى و پند
زود باشد كه خيرهسر بينى
به دو پاى اوفتاده اندر بند
دست بر دست مىزند كه: دريغ!
نشنيدم حديثِ دانشمند
تا پس از مدّتى آنچه انديشه من بود از نكبتِ حالش، به صورت بديدم كه پاره پاره به هم مىدوخت و لقمه لقمه مىاندوخت. دلم از ضعف حالش به هم برآمد و مروّت نديدم در چنان حالى، ريشِ درونش را به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن؛ پس با دلِ خود گفتم:
حريفِ سِفله در پايانِ مستى
نينديشد ز روزِ تنگدستى
درخت اندر بهاران برفشاند
زمستان، لاجَرَم، بىبرگ مانَد!
(69)
1 . Near-death experience
2. اين حكايت با تغييراتى در داستان «پير چنگى» در دفتر اوّل مثنوى معنوى مولانا آمده است.
3. طعم وقت (تلخيص و بازنويسى كتاب اسرار التّوحيد في مقامات الشيخ ابن سعيد، اثر محمد بن منوّر ميهنى)، به كوشش محمدرضا موحّدى، تهران: اهل قلم، 1382، ص 47.
4. همان، ص 106.
5. حكيمى است از افاضل حكما و به علوم رياضيات و احكام نجوم، بسيار دانا.
6. كفچه كردن: پيمان (كنايه از دست دراز كردن).
7. يعنى: راضى بودن به آنچه براى معاش كفايت مىكند، بهتر از كوشش در راه زيادهخواهى است.
8. زى: زندگى كن.
9. يعنى اگر راه قناعت در پيش گيرى، همان طور كه سايه در پى گردش آفتاب، محكوم به جا به جايى است، آفتاب (با آن همه عظمت) در پى تو حركت كرده، مىدود.
10. منظور از نُه خرمن افلاك، هفت فلك آسمان و خورشيد و فلك الافلاك است كه قدما اعتقاد داشتند كه بر دور زمين در گردشاند.
11. خرابات، فقير شيرازى، تصحيح و توضيح: منوچهر دانشپژوه، تهران: دفتر نشر ميراث مكتوب، 1377، ص 86.
12. پيامبرى پيش از بنىاسرائيل.
13. شِمال: سرشت و طبع.
14. شمايل: خصلتها، صورتها.
15. عُقوق: نافرمانيها.
16. ضايع كردن حقوق ديگران، انگيزه نافرمانيهاست.
17. كما هى: آنچنان كه بايد.
18. هواجس: جمع هاجس، آرزوها.
19. صيانت: نگهدارى.
20. همگنان: همنشينان، همالان.
21. وُتَيره: راه و روش .
22. محمودة الخصايل: دارنده خويهاى ستوده.
23. مرضية السّجايا: دارنده خُلقهاى خوشايند.
24. طيش: سبك شدن، زايل شدن عقل.
25. خرابات، ص 95 - 97.
26. بهارستان، عبدالرحمان جامى، مقدمه و تصحيح: اعلاخان افصحزاد و محمدجان عمراُف و ابوبكر ظهور الدين، تهران: ميراث مكتوب، 1378، ص 75.
27. منظور، ساختمانها، معابر و ساير مكانهايى است كه براى رفاه عموم ساخته مىشوند.
28. رباط: كاروانسرا.
29. ناكرده: بر زمين مانده.
30. مرصاد العباد، نجم رازى، به اهتمام: محمد امين رياحى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، پنجم، 1373، ص 457.
31. سوره تحريم، آيه 11.
32. گزيده تفسير كشف الاسرار، دكتر رضا انزابىنژاد، تهران: دانشگاه پيام نور، پنجم، ص 1373، ص 71.
33. از زُهّاد و متصوّفه بنام در زمان امام موسى كاظم(ع).
34. يعنى: بلكه از سرايى به سرايى ديگر جابهجا مىشوند.
35. عزّت قرآن: كلام عزيز و استوار قرآن.
36. سوره آل عمران، آيه 169.
37. نِعَم: نعمتها.
38. بشارت يابند با نعمتى از طرف خداوند و احسانى از وى، كه خداوند پاداش مؤمنان را ضايع نگرداند. (سوره آل عمران، آيه 71)
39. گزيده تفسير كشف الأسرار، ص 92.
40. رَهْط: قوم، گروه.
41. شَحْم و لَحْم: پيه و گوشت.
42. گندنا: سبزى خوراكى.
43. مثنوى، جلالالدين محمد مولوى، دفتر چهارم، بيت 3244 - 3260.
44. نذرها به وفا رسانيد: نذرهايش را ادا كرد.
45. منظور، حمام كردن پس از زايمان است.
46. يعنى راسو در امور منزل به آنها كمك مىكرد.
47. يعنى قبل از آگاهى از چگونگى كار و بدون تحقيق با عصا به جان راسو افتاد.
48. لَختى: كمى، اندكى.
49. عيش: در اينجا زندگى، حال و روز.
50. قار: قير.
51. بىموجبى: بدون دليل.
52. تأويل، در اينجا به معناى توجيه است.
53. ضجرت: سختى.
54. در اين مفاوضت، خوض پيوستند: همسخن شده و مشغول گفتگو شدند.
55. سكينت: آرامش و تأنّى.
56. انتباه: بيدار شدن، هشيارى.
57. عزيمت: عزم، اراده.
58. امضا رساندن: اجرا، راندن كار .
59. امام سازد: نمونه قرار دهد.
60. راى: رأى، نظر.
61. تثبّت: ثابت قدمى.
62. تأنّى: عجله نكردن.
63. تعجيل: عجله كردن.
64. خفّت: سبكى، شتابكارى.
65. وفود اقبال ... متواتر شود: بخت و دولت به سراغش آيد.
66. اَمداد خير و سعادت: خير و سعادت پياپى و مدام.
67. كليله و دمنه، نصراللَّه مُنشى، تصحيح و توضيح: مجتبى مينوى تهرانى، تهران: دانشگاه تهران، هفتم، 1362، ص 263 - 265.
68. آنچه را بر عهده دارى، ابلاغ كن؛ امّا اگر از تو نپذيرفتند، ديگر سرزنشى بر تو نخواهد بود.
69. گلستان، سعدى، تصحيح و توضيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، ششم، 1381، ص 156.