قبل
جاده‏هاى ناگزير

ريحانه علوى مقدّم

(نگاهى به پديده «تجربه نزديك مرگ»)

«مردن، ارزشش را دارد، اگر بر اثر آن، معناى زندگى را بيابيم».
(تى. اس. اليوت)
مرگ، واقعيتى است غيرقابل انكار! رسيدن به مرگ براى هر موجود، ضرورى‏تر از حيات اوست. «همگان طعم مرگ را مى‏چشند»(سوره عنكبوت، آيه 57). آدمى از اوّلين روزهاى تاريخ حيات فكرى خويش به تأمل در ماهيت «مرگ» پرداخته و اين كاوش همچنان ادامه دارد.
در اين نوشتار، به «تجربيات نزديك به مرگ»(1) كه برخى افراد مى‏توانند به آنها دست يابند، مى‏پردازيم. آنچه در اين تجربه‏ها روى مى‏دهد، سست شدن ارتباط روح و بدن مادى است. در پى ضعف اين رابطه، روح، آزادى‏اى مى‏يابد و به مشاهداتى نائل مى‏شود كه پيش از آن برايش ميسّر نبوده است. ماوراى مادّه را مى‏بيند و از ناديده‏هايى آگاه مى‏گردد كه تا آن زمان از ديدن آنها محروم و ناتوان بوده است.
مطرح كردن تجربيات نزديك به مرگ، از اين جنبه اهميت دارد كه باعث مى‏شود افراد بسيارى كه مشابه تجربيات مزبور را داشته‏اند، جرئت كافى پيدا كنند تا موارد تجربه خود را جدّى گرفته، از زير ضربات جبران‏ناپذير اتهاماتى از قبيل: اختلال حواس، هذيان گويى، توهّم‏زدگى و... نجات يابند و همچنين پيشرفتهايى در اين باره ايجاد كنند؛ زيرا اين گونه تجربه‏ها، دست كم، پيام‏آور از جهان ديگرند و به صورت هشدار دهنده عمل مى‏كنند.

تجربه نزديك مرگ، چيست؟

در مصاحبه با افراد مختلف در چند كشور، ويژگيهاى مشترك «تجربيات نزديك مرگِ» آنان طبقه‏بندى شده است. بروز يك يا چند تا از اين ويژگيها، معرّف «تجربه نزديك مرگ» است كه از اين پس، آن را «ت.ن.م» مى‏ناميم:

1 . احساس مُردن

بسيارى از مردم تشخيص نمى‏دهند كه تجربه ويژه‏اى دارند كه ربطى به مرگ دارد. آنها مى‏بينند از ارتفاعى در بالاى بدنشان به بدن خود نگاه مى‏كنند و يكباره احساس ترس و يا حيرت و سردرگمى مى‏كنند. يك بانوى 65 ساله ساكن شيكاگو پس از ايست قلبى مى‏گفت: «به سختى مى‏توان اين مطلب را توضيح داد. من لحظاتى را احساس كردم كه در آنها ديگر من همسرى براى شوهرم نبودم؛ مادر بچه‏هايم نبودم؛ فرزند پدرم هم نبودم. من فقط و فقط خودم بودم».

2 . آرامش و نبودن درد

زمانى كه روح بيمار در بدن خود است، درد شديدى را احساس مى‏كند؛ امّا هنگامى كه بندها پاره مى‏شوند، احساس كاملاً واقعى از آرامش و تسكين بروز مى‏كند. يك بانو كه پس از تصادف اتومبيل از نظر پزشكى مرده بود، مى‏گفت: «به نظر مى‏آمد رشته‏هايى كه مرا به جهان متصل كرده بودند، گسسته‏اند. از آن به بعد، احساس ترس نداشتم و بدنم را احساس نمى‏كردم و سر و صداهاى پزشكان و پرستاران را مى‏شنيدم كه در اطراف من مشغول كار بودند؛ ولى همه اينها بى‏معنا بودند».

3 . تجربه خروج از بدن

در اين مرحله، فرد احساس مى‏كند كه بالا مى‏رود و از آنجا به بدن خود نگاه مى‏كند. در اغلب افراد، وقتى كه اين امر اتفاق مى‏افتد، آنها احساس مى‏كنند كه نوعى بدن دارند، هرچند كه در بدن فيزيكى (مادّى) خود نيستند. بدن روحانى (قالب مثالى)، داراى شكل و تركيبى غير از بدن فعلى ماست؛ ولى آنان نمى‏توانند شكل آن را توصيف كنند. يك بيمار، پس از شوك دارويى مى‏گفت: «مى‏توانستم از بالا به كالبدم در پايين نگاه كنم كه روى تخت بيمارستان بودم و پزشكان و پرستاران با عجله به فعاليت مشغول بودند. پس از آن، ناگهان وارد جسمم شدم. خوب به ياد دارم كه پس از اينكه بيدار شدم به پايين تخت نگاه مى‏كردم تا خود را از آنجا پيدا كنم».

4 . تجربه گذر از دهليز

اين مرحله، پس از جدايى روح از بدن رخ مى‏دهد. در اين لحظه دهليز يا تونلى براى افراد تجربه كننده باز مى‏شود و آنها به درون تاريكى به پيش رانده مى‏شوند و به درون فضايى تاريك، شروع به حركت مى‏كنند و در پايان به يك نور بسيار روشن مى‏رسند. برخى از افراد به جاى دهليز از پلكان بالا مى‏روند و برخى نيز خود را در عبور از درهاى پرجلال و جبروتى ديده‏اند كه نماد مشخصى از گذرگاهى به عالمى ديگر به نظر مى‏رسيدند. بعضى در عبور از دهليز، يك صداى زوزه و يا صداى همهمه يا نوسان و لرزش برق يا زمزمه‏اى را مى‏شنوند. در منظره جلوى تصوير، افرادى در حال مرگ ديده مى‏شوند. اطراف آنها را ارواحى احاطه كرده‏اند كه سعى دارند توجه آنها را به بالا معطوف كنند. آنها از درون يك دهليز تاريك گذركرده، به نورى راه پيدا مى‏كنند و در حال ورود به اين نور، احساس احترام نسبت به آن دارند. اين دهليز از لحاظ درازا و پهنا، بى‏نهايت و مالامال از نور است.
اين مرحله را مردى امريكايى اين‏گونه تجربه كرده است: «مشغول بازى گلف بودم كه ناگهان توفان شد و گلوله‏اى از نور به كالبد من اصابت كرد. سپس خودم را بالاى كالبدم ديدم. پس از مدّتى احساس كردم بدنم به سوى تونلى كشيده مى‏شود. احساس مى‏كردم كه به سرعت به طرف جلو حركت مى‏كنم و بعد از آن، داخل تونلى قرار داشتم و شاهد نورى در دهانه خارجى آن بودم كه لحظه به لحظه بزرگ‏تر و بزرگ‏تر مى‏شد».

5 . رؤيت افراد نورانى

هنگامى كه فرد در درون دهليز جاى مى‏گيرد، موجوداتى نورانى را ملاقات مى‏كند. آنها با تلألؤ زيبايى مى‏درخشند؛ تلألؤى كه به نظر مى‏آيد در همه چيز نفوذ كرده، شخص را با عشق و محبّت فرا مى‏گيرد؛ امّا على‏رغم شدت درخشندگى‏اش چشم را ناراحت نمى‏كند.
در اين مرحله شخص با دوستان و اقوام خويش كه قبلاً مرده‏اند، ملاقات مى‏كند. گاهى اوقات افرادى صحبت از شهرهاى زيباى نورانى مى‏كنند كه شكوهى توصيف‏ناپذير دارند. در اين حالت، ارتباطات از طريق كلمات - به گونه‏اى كه ما با آن مأنوسيم - صورت نمى‏گيرد؛ بلكه از طريق تله‏پاتى (ارتباط ذهنى) و بدون رد و بدل شدن الفاظ انجام مى‏شود كه بلافاصله (بدون گذشت زمان) فهميده مى‏شود.
پسر ده‏ساله‏اى كه بر اثر ايست قلبى، ت.ن.م را چشيده بود مى‏گفت: «در قسمتهاى انتهايى تونل به انسانهايى برخورد كردم كه از كالبد آنها نور تابيده مى‏شد، مانند آباژورها. من هيچ كدام از آن انسانها را نمى‏شناختم ولى همه آنها به شدّت و عاشقانه مرا دوست داشتند».

6 . رؤيت موجود نورانى برتر

فردى كه ت.ن.م داشته، معمولاً يك موجود نورانى برتر را ملاقات مى‏كند كه در نظر او مقدّس است. اين امر، چنان است كه برخى مى‏خواهند براى هميشه با او باشند؛ امّا نمى‏توانند و كار موجود نورانى آن است كه آنها را به مرور كردنِ زندگى گذشته‏شان قادر سازد. سپس توسط موجود نورانى به آنها گفته مى‏شود كه بايد به بدن خاكى خود بازگردند.
يك بانوى ميان‏سال در مورد اين تجربه، در زمان كودكى خود چنين مى‏گويد: «در آن لحظات، خود را در يك باغ بزرگ مملو از گل يافتم. داشتم به اطراف نگاه مى‏كردم كه كالبد نورانى را مشاهده كردم. اين باغ، فوق‏العاده نورانى، با طراوت و زيبا بود؛ ولى در مقايسه با موجود نورانى، بسيار بى‏فروغ و رنگ پريده به نظر مى‏رسيد. من احساس مى‏كردم كه شديداً از سوى آن كالبد نورانى مورد عنايت و محبت هستم. اين، بهترين و جالب‏ترين احساسى بود كه در عمرم با آن مواجه شدم و هنوز اين خاطره را به ياد دارم».

7 . مرور كردن زندگى

در اين تجربه، معمولاً كل زندگى فرد در پيش چشم او حاضر است و در واقع، مرورى بر زندگى گذشته صورت مى‏گيرد. چشم‏اندازى فيلم گونه، رنگى و سه بعدى از تك تك همه كارهايى كه فرد در زندگى‏اش انجام داده، در پيش رويش وجود دارد. در اين حالت، فرد، نه فقط هر عمل خويش، بلكه حتّى اثرات هر يك از اعمال خود را بر روى افرادى كه در زندگى در اطرافش بوده‏اند نيز درك مى‏كند. مثلاً اگر كار محبت‏آميزى براى كسى انجام دهيم، بلافاصله به جاى آنها، احساس خوشحالى و خوشى آنها را درمى‏يابيم. همچنين موجود نورانى مى‏پرسد كه: با عمر خود چه كرده‏اى؟ تقريباً همه كسانى كه اين مرحله را مى‏گذرانند، با اين عقيده به زندگى بازمى‏گردند كه مهم‏ترين چيز در زندگى‏شان عشق و محبت است و پس از آن، دانش. اين‏گونه افراد در بازگشت خود، عطشى براى كسب دانش پيدا مى‏كنند.
يك بيمار ساكن اوهايوى امريكا، در سن 23 سالگى چنين مى‏گويد: «روزى در زمانهاى كودكى يك سبد را از دست خواهرم ربودم، به اين علّت كه عروسكى در آن بود كه من آن را دوست داشتم. در اين مرور بر اعمال گذشته (به كمك موجود نورانى)، من از احساس خواهرم در آن لحظه آگاه شدم و به اين دليل، بسيار ناراحت و پشيمان گرديدم. زمانى كه با انسانهايى برخورد مى‏كردم كه آنها را رنجانده بودم، ناراحت مى‏شدم و اگر به كسانى كمكى كرده بودم، از اين عملم شاد مى‏گشتم».

8 . عروج سريع به آسمان

همه افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند، به تجربه دهليز دست نيافته‏اند، بلكه برخى تجربه غوطه‏ور شدن را گزارش داده‏اند. در اين حالت، آنان به سرعت به آسمان عروج كرده و كيهان را از نظرگاهى كه فقط مخصوص اقمار مصنوعى و فضانوردان است، ديده‏اند. يكى از كودكان در اين‏باره مى‏گفت: «خود را بسيار بالاتر از زمين ديدم، از ميان ستاره‏ها گذشتم و با فرشتگان ملاقات كردم».

9 . اكراه از بازگشت

براى برخى از افراد، ت.ن.م چنان رويداد لذّتبخشى است كه ديگر نمى‏خواهند از آن بازگردند و از كسى كه باعث بازگشتشان مى‏شود (پزشك)، عصبانى هستند. البته اين، احساسى موقتى است كه بعد از يافتن امكان زندگى مجدد، خوشحال مى‏شوند. شخصى در مورد اين موضوع چنين مى‏گويد: «پس از مشاهده مجدد زندگى گذشته‏ام، ديگر براى بازگشت به بدنم رغبتى نداشتم. در آنجا من راحت بودم و احساس مى‏كردم كالبد نورانى‏اى كه نزديك من آمد و با نورهاى گسترده‏اش اطرافم را احاطه كرد، عشق و محبت فوق‏العاده‏اى نسبت به من دارد. او از من پرسيد كه آيا مى‏خواهم به زندگى برگردم. من به او جواب منفى دادم؛ ولى او به من تأكيد كرد كه بايد به زندگى برگردم؛ زيرا كارهاى زيادى هست كه بايد انجام دهم. در همين لحظات، احساس كردم كه به طرف بدنم كشيده مى‏شوم. سپس چشمانم را گشودم و پزشكى را مشاهده كردم. براى يك لحظه از بازگشت به زندگى عصبانى شدم و از بى‏ارادگى مطلبى ناجور به پزشك معالجم گفتم. پس از مدتى از بيان آن مطلب، پشيمان شدم؛ چون او براى نجات من زحمات زيادى را متحمّل شده بود».

10 . فضا و زمان متفاوت

افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند مى‏گويند: زمان به شدّت متراكم است و هيچ شباهتى به زمان عادى ندارد. آنها مى‏گويند: زمان در جريان ت.ن.م مثل حضور در ابديت است. از زنى سؤال كردند كه: تجربه شما چه مدت به طول انجاميد؟ وى گفت: «مى‏توانيد بگوييد يك ثانيه و يا ده هزار سال به طول انجاميد و هيچ فرقى نمى‏كند كه كدام يك را مطرح كنيد».

همگام با سفر

كسانى كه تا نزديك مرگ رفته و جرعه‏اى از تجربيات آن را چشيده‏اند، پرواز روح، گذر از دهليز، مشاهده برخى مردگان، ديدار افراد و انسانهاى نورانى و... را گزارش مى‏دهند.
پرواز روح، بر اثر كاهش ارتباطش با جسم يا وابستگى‏اش به آن است و دهليز، حجاب بين عالم ماده و برزخ است كه در گذر از آن، در انتها به مشاهده نور نائل مى‏آيند. مردگانى كه شخص در ت.ن.م مى‏بيند، برخى از كسانى هستند كه به دليل ارتباط يا علاقه يا نسبت با اين شخص، روحشان در اطراف او قرار دارد و تا آن هنگام، حجاب مادّه، مانع از رؤيت آنها بوده است.
حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم
خوشا دمى كه از آن چهره، پرده برفكنم!
(حافظ)
ما در پاسخگويى به سؤالهاى بنيادين زندگى اُخروى، از انسان هزاران سال پيش، جلوتر نيستيم و هنوز هم بسا سؤالهاى بدون جواب هست كه انسان به دنبال آنها به جستجو و تحقيق مى‏پردازد؛ امّا بسيارى از مردم عادى وجود دارند كه ت.ن.م را داشته و بعضى مراحل آن را طى كرده‏اند.

بازگشت از سفر

پژوهشگران، پس از بررسى مراحل گفته شده از ت.ن.م و خاطرات برخى افراد تجربه كننده، دريافته‏اند كه اين گونه افراد، پس از بازگشت، هيچ‏گاه مانند گذشته نيستند، بلكه پس از اين ماجراها دچار تحولات عميق روحى و عاطفى مى‏شوند و به استعدادهاى روحى فراوانى دست مى‏يابند. سقراط مى‏گويد: «ما از مرگ مى‏ترسيم؛ ولى در عين حال اصلاً نمى‏دانيم كه مرگ چيست». راستى چرا كسانى كه ت.ن.م پيدا كرده‏اند، كمتر از مرگ مى‏ترسند؟ در واقع، اين افراد، كسانى هستند كه مرگ را تجربه كرده و پس از آن، بار ديگر به زندگى برگشته‏اند. آنها به صورت عينى دريافته‏اند كه جريان مردن، ترسناك نيست. اين يكى از سؤالات اساسى در زمينه اثرات اين تجربه است؛ ولى اين تنها اثر آن نيست. در اينجا ما به اثرات پس از بازگشت افراد از ت.ن.م مى‏پردازيم.

رهاورد سفر

1 . عدم ترس از مرگ

كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، ديگر ترسى از مرگ ندارند. اين موضوع براى افراد مختلف، معانى متفاوتى دارد. از نظر برخى ترس اوليه ناشى از درد وحشتناكى است كه به نظر آنها در موقع مرگ بر انسان تحميل مى‏شود. برخى ديگر از اين امر نگران هستند كه در غياب آنها چه كسى مراقبت از عزيزانشان را به عهده خواهد گرفت. بعضى ديگر از اين مى‏ترسند كه آگاهى و شعورشان به يكباره از دست برود. ترس از جهنم و دوزخى شدن نيز خود، عاملى ديگر از آن جمله است. بعضى از افراد هم از ناشناخته‏ها مى‏ترسند.
كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، موقعى كه مى‏گويند ترس از مرگ را از دست داده‏اند، منظورشان اين نيست كه علاقه دارند زودتر بميرند؛ بلكه بيش از هر زمان ديگر به ادامه زندگى علاقه نشان مى‏دهند. در واقع، احساس مى‏كنند كه اكنون تازه زندگى آنها شروع شده است. اگرچه ترس آنها از مرگ كاهش يافته، ولى اراده زندگى و علاقه به زندگى در آنها كم نشده است. اين‏گونه افراد در مقايسه با قبل، از لحاظ روحى - روانى انسانهاى سالم‏ترى شده‏اند.

2 . حس كردن اهميت عشق و محبت

همه آنهايى كه ت.ن.م داشته‏اند، پس از بازگشت مى‏گويند كه: علّت حضور ما در اين جهان، عشق و مهرورزى است و غالباً بر اين باورند كه دوستى و محبّت، نشان بارز خوشبختى و اطمينان است، به گونه‏اى كه مابقى ارزشها در كنار آن، رنگ مى‏بازند. اين آگاهى باعث تغيير و تحوّل شديدى در ساختار فكرى عموم اين افراد مى‏شود. اگر قبلاً براى مردم ارزشى قائل نبوده‏اند، اكنون به هر كسى به عنوان فردى قابل دوست داشتن نگاه مى‏كنند، يا در صورتى كه قبلاً ثروت، تنها قله آرزوهاى آنها بوده است، اكنون محبت برادرانه بر روح و انديشه‏شان حكمفرما شده است.

3 . احساس ارتباط ميان همه چيزهاى جهان

آنان اين احساس را دارند كه همه چيزهاى جهان با يكديگر مرتبط هستند و غالباً حالت احترام جديدى نسبت به طبيعت و جهان اطراف خود مى‏يابند. ما با همه چيز، مرتبط و متّصليم و اگر محبت و عشق خود را در راستاى اين پيوندها و قواعد و ضوابط آنها خرج كنيم، باعث خوشحالى و خوشبختى خود ما مى‏شود.

4 . عشق به آموختن

كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، احترام جديدى نسبت به دانش پيدا مى‏كنند. وجود نورانى به آنها گفته است كه: دانش اندوزى با مرگ خاتمه نمى‏يابد و دانش، چيزى است كه انسانها آن را با خود به عنوان ذخيره به جهان ديگر مى‏برند و متذكر مى‏شود كه قلمرو كاملى از عالم آخرت به پيگيرى شوق‏انگيز علم و دانش اختصاص دارد. اين امر، باعث شده است تا در بازگشت، تشنه علم و آموختن شوند.

5 . احساس جديد كنترل

همه اين نوع افراد، احساس مسئوليت بيشترى در مورد روند و جهت زندگى خود پيدا مى‏كنند. آنها در مورد نتايج آنى و دراز مدّت اعمال خود به شدّت حساس هستند. وقتى كه انسان در قيد حيات است، وقت را به بطالت مى‏گذارند، عذر و بهانه مى‏آورد و حتى حقايقى را مى‏پوشاند كه پوشاندن آنها، خود، باعث افسرده شدن مى‏شود. قرآن در سوره قيامت (آيات 14 و 15) مى‏فرمايد: «انسان بر نفس خود، آگاه است، هرچند كه عذر و بهانه بياورد».
فردى پس از ت.ن.م، در مصاحبه‏اى، آن احساس كنترل را اين‏گونه تعريف مى‏كند: «هنگامى كه آنجا بودم و زندگى خويش را مرور مى‏كردم، هيچ مطلبى پوشيده نبود. من با همان كسانى بودم كه آزارشان داده بودم و با كسانى بودم كه كمكشان كردم تا خوشحال شوند. اميدوارم راهى پيدا كنم تا به هر كسى بفهمانم كه دانستن اين مطلب كه انسان مسئول اعمال خويشتن است، امرى بسيار لذّت بخش است. علاوه بر اين، آرزو داشتم راهى پيدا كنم تا لذت چنين تجربه‏اى را - كه نمى‏توان در نهايت از رو به رو شدن با آن اجتناب كرد - به انسانها بفهمانم. اين تجربه آزادترين احساسى است كه در جهان وجود دارد. اين اتفاق (تجربه) محرّكى قوى براى هر روز از زندگى من است كه بدانم موقعى كه بميرم، با يكايك اعمال خود دوباره رو به رو خواهم شد؛ امّا تفاوتى كه در آن حالت وجود دارد، اين است كه تأثيرات اعمال و رفتارم بر ديگران را احساس خواهم كرد. البته چنين ادراكى مرا به صبر و تفكّر وا مى‏دارد كه از آن، لذّت مى‏برم».

6 . درك ارزش و ضرورت زندگى

تجربه‏كنندگان غالباً به شدّت نگران هستند كه اين جهان با نيروهاى مخرّب گسترده‏اى كه در آن است، صرفاً در دست انسانهاى جايزالخطاست و همين احساسها باعث مى‏شود تا اين‏گونه افراد، اهميت و ارزش زندگى خود را بسيار جدّى بگيرند و فرصت «زندگى» را غنيمت بشمارند. آنها مى‏گويند كه زندگى فرصت بسيار عزيزى است كه بايد از آن به بهترين شكلى بهره برد و معناى كامل آن را درك كرد.

7 . تعلّق خاطر به امور روحى

ت.ن.م، معمولاً منجر به كنجكاوى در امور روحى و معنوى مى‏شود. بسيارى از افراد، پس از تجربه مورد بحث، آموزشهاى روحانى پيشوايان بزرگ دينى را مورد مطالعه و پذيرش قرار مى‏دهند. تقريباً حرف همه آنها اين است كه تجربه جديد آنها، كشف يك دنياى واقعى است كه هيچ وقت تا اين اندازه به وجود آن، باور نداشته‏اند. حالا يقين دارند كه آن دنياى ديگر، وجود دارد و اتفاقاً قواعد و ارزشهاى خاصّى هم بر آن، حاكم است، از آن گونه كه در كتابهاى آسمانى و تعاليم انبياى بزرگ، ديده مى‏شود. جريان وقايع هم بسيار شبيه شرحى است كه كتابهاى آسمانى از چگونگى مرگ و خروج روح و جهان برزخ ارائه مى‏كنند.

8 . ميل بازگشت به جهان واقعى

افلاطون در كتاب «جمهوريت» خود درباره جهان پايين (ماده) و جهان ديگر (معنا) مثالى را مطرح مى‏كند. او مى‏گويد: «ما در اين جهان، همانند زندانيان زنجير شده در درون يك غاريم كه از هنگام تولّد، تنها و تنها رو به انتهاى غار زيسته‏ايم و آن را ديده‏ايم. در پشت سرِ ما و در بيرون غار، آتشى روشن است و اشيا و موجوداتى از جلوى آن در حركت‏اند؛ امّا ما از همه آنها فقط سايه‏هايى را بر روى ديوار انتهايى غار مى‏بينيم و تصوّر مى‏كنيم كه اين سايه‏ها، موجوداتى واقعى‏اند، در حالى كه زندگى در پشت سر ما جريان دارد و حقيقتى است غير از اين سايه‏ها. براى زندانى‏اى كه حتّى لحظه‏اى بيرون غار را ديده باشد، بازگشت به داخل غار، سخت و غير قابل تحمّل است». به همين ترتيب، كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند به بازگشت به همان جهان عشق و نور و... ميل وافرى دارند.

آموخته‏هاى ما

دكتر ريموند مودى در پايان كتاب خويش (روزنه‏اى به جهان ديگر) مى‏گويد: «ساليان درازى است كه سعى كرده‏ام توضيح زيست‏شناسانه‏اى براى ت.ن.م بيايم و همواره دست خالى بازگشته‏ام. البته اين تجربيات (كه در ادبيات عرفانىِ ما به آن «خلع بدن» گفته مى‏شود)، ممكن است محكم‏ترين دليل علمى براى اعتقاد به زندگى اخروى باشد. با تحقيقات و بررسيهايى كه تاكنون توسط محقّقان مختلف صورت گرفته، متقاعد شده‏ايم افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند، دريچه‏اى به جهان ماوراى طبيعت برايشان گشوده شده و در واقع، سفر كوتاهى به يك جهان واقعى ديگر داشته‏اند و در اين باور، مصمّم‏تر مى‏شويم كه (به قول پترو ژان مِداوار):
«تنها نوع آدمى است كه راهش را به وسيله فروغ تابانى كه بر آن تابيده است، مى‏يابد!».

منابع:

روزنه‏اى به جهان ديگر، ريموند مودى، ترجمه: احمد تابنده، تهران: صابرين، 1373.
ادراكات لحظات نزديك به مرگ و تحوّلات روحى آن، ملوين مورس، ترجمه: رضا جماليان، تهران: اطلاعات، 1375.
چند منبع مفيد ديگر:
نزديك‏تر به نور، ملوين مورس، ترجمه: رضا جماليان، تهران: اطلاعات، 1374.
نور آن سوى (تجربيات در شُرف مرگ)، سليا گرين، ترجمه: بهنام جماليان، تهران: جيحون، 1375.
زندگى پس از مرگ، ريموند مودى، ترجمه: مينا بيگلرى، تهران: اسپرك، 1369.
در آغوش نور، بتى جين ايدى، ترجمه: فريده مهدوى دامغانى، تهران: تير، 1376.

به‏سوىِ صِفر...


زهرا طراوتى
آقاى گمركيان گفت: «گوش كنيد؟» (و البته هيچ كس گوش نمى‏كرد). و چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. چهار عمل اصلى را چند بار روى صورت مسئله انجام داد و سر آخر، جواب را برد زير راديكال و مشتق گرفت و مى‏خواست ادامه دهد كه تخته، ديگر جايى نداشت. دو جواب آخر را گوشه ديوار سفيد نوشت. تخته را پاك كرد. موهاىِ سياهش كم‏كم سفيد مى‏شد؛ از گرد گچهايى كه آرام مى‏رفت و مى‏نشست روىِ تكْ‏تكشان.
تخته سفيد، دوباره سياه شد: چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. جوابِ گوشه ديوار را بُرد زير انتگرال و گذاشت برابر ليميتِ جواب ديگر، مقابل هم و بى‏آنكه برگردد، گفت: «گوش مى‏كنيد؟!».
و بعد دست به كمرش زد و خيره شد به نوشته‏هاى روى تخته كه شايد مرحله آخر بود. و انگار جرقه‏اى توىِ ذهنش زده باشند، دوباره شروع كرد به نوشتن. دست از كمر كه برداشت، جاىِ انگشتانِ سفيدش روى كُت سياهش خط انداخته بود. جواب، بى‏نهايت درمى‏آمد (و البته غلط بود و بايد طبيعى در مى‏آمد).
چهار جواب سياه، گوشه ديوار سفيد جا داد و تخته را پاك كرد و حالا سبيلهاىِ سياهش هم سفيد شده بودند. عملياتى روى دو جواب قبلى و چهار جواب حاضر انجام داد و يك گوشه ايستاد و رفت توى فكر.
«سيما نوروزيان» پلكهاى برآمده‏اش را از گچ تكاند و مدادش را - كه تا نصفه جويده بود، - از دهانش درآورد.
«امير همايون زمرّديان» چشمهايش بسته بودند و سرش روىِ شانه‏هاىِ «على محمد دبّاغيان» افتاده بود كه در حالِ كشيدن مينياتورى از زنى اثيرى بود. چشمهاى دُرشت «رخشان رهبر زادگان» توى نقاشىِ «على محمد دبّاغيان» مى‏گشت (و البته دلهره داشت و مى‏خواست ببيند پُرتره، چقدر شبيه او مى‏شود).
و حالا كه صد سال (يا قرن؟) گذشته است، ديوارها از جوابهاى آخر، سياه شده‏اند و تخته از نوشته‏هاىِ سفيد، پر شده است و جواب، هنوز «بى‏نهايت» مانده است (كه البته غلط است و بايد طبيعى در بيايد). چهار آدم (دانش‏آموز) پشت نيمكت لميده‏اند (صد سال يا قرن؟!). پُرتره «على محمد دبّاغيان» سياه‏تر شده است و مداد «سيما نوروزيان» هم به آخر رسيده است. سر «امير همايون زمرّديان» از پشت، افتاده توىِ دفتر «رخشان رهبرزادگان» كه از شعرها و دوبيتيهاى عاشقانه سياه شده است.
يك نفر (استاد)، چند بار سُرفه مى‏كند و از دهانش گردهاىِ ريزِ سفيد مى‏ريزد بيرون. و نگاه مى‏كند به سياهى تخته و جلوىِ جواب كه شده است: «بى‏نهايت تقسيم بر عددى»، مى‏نويسد: «صِفر».
و باز چند بار سرفه مى‏كند و ميان سرفه‏ها لبخندى مى‏زند و خيلى ضعيف و خسته مى‏گويد: «گوش مى‏كنيد؟ به‏سوى صِفر ميل مى‏كند».
و مى‏افتد روى صندلى سياهش كه به سفيدى مى‏زند و باز سرفه مى‏كند.

شعر


شعرى بخوان

وقتى بهار، پنجره‏اى باز مى‏كند
لطف درخت را به تو ابراز مى‏كند
اهل نياز من تو كه هستى كه سالهاست
دنيا براى آمدنت ناز مى‏كند؟
رقصى تمام آينه‏ها را گرفته است
موسيقىِ نگاه تو اعجاز مى‏كند
قلبم كه خالى از همه عشقها شده‏ست
عشق تو را دوباره پس‏انداز مى‏كند
در اين سكوت يخزده بر جاده‏هاى شهر
آيينه‏اى‏ست چشم تو را باز مى‏كند
صبح پرنده‏هاى رها را به خير كن
دف از ميان دست تو پرواز مى‏كند
شعرى بخوان كه لحن غزلهاى تازه‏ات
ما را دچار خواجه شيراز مى‏كند.
اكرم سادات هاشمى

همدم

هرجا محرّم است بگوييد مى‏روم
اين دل، پُر از غم است بگوييد مى‏روم
در شهرتان شبيه به آن شهرهاى قبل
قحطىّ آدم است بگوييد مى‏روم
من راهىِ بهشت خدايم، غريبه‏ها!
اينجا جهنّم است بگوييد مى‏روم
مَحرَم نياز نيست در اين راه با دلم
تا شعر، هَمدَم است بگوييد مى‏روم
امشب كجاى شهر شما جشنواره است؟
شاعر اگر كم است بگوييد مى‏روم!
زهرا يعقوبى

آسمان

آرى! چقدر آبى و زيباست آسمان
وقتى كه بين چشم تو پيداست آسمان
صد آفرين به غيرت مردانه‏ات، عزيز
از همت تو بود كه برپاست آسمان
احساسهاى پاك خودت را به من بگو
وقتى كه پيش پاى تو برخاست آسمان
درياى حُسن پاك تو را مى‏زنم ورق
در موج موج چشم تو پيداست آسمان
پرواز از نگاه تو مثل حقيقت است
حالا كه بام قلّه دنياست آسمان
اين بيت آخر از غزل عاشقانه‏ام
تقديم هر كه مثل تو تنهاست آسمان!
فاطمه شعبان‏زاده

از لابه‏لاى متون


به كوشش: حسين پورشريف

از «اسرار التوحيد»:

هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است

حَسن مؤدِّب گفت كه: روزى شيخ ابوسعيد، در نيشابور از مجلس فارغ شده بود و مردمان رفته بودند و من چنان كه قرار بود، پيش وى ايستاده بودم. قرضهاى ما بسيار جمع‏آمده بود و دلم بدان مشغول بود كه تقاضا مى‏كردند و هيچ وجهى موجود نبود. شيخ مى‏بايست درباره اين قرضها با من سخنى مى‏گفت؛ ولى چيزى بر زبان نمى‏آوَرْد.
شيخ اشاره كرد كه: «واپس بنگر». بنگريستم. پيرزنى ديدم كه از درِ خانقاه وارد مى‏شود. به نزديك وى شدم، كيسه‏اى گرانسنگ به من داد و گفت: «صد دينار زر است، پيش شيخ برو و بگو تا دعايى در حق ما كند».
من شاد شدم كه هم اكنون وامها باز دهم. پيش شيخ بردم و بنهادم. شيخ گفت: «كيسه را آنجا مگذار، بردار و به گورستان حيره برو. آنجا چهار طاقى است نيمى افتاده. در آنجا پيرى است خفته. سلام ما بدو برسان و اين زر به وى ده. گو: چون اين كيسه به تو رسيد، نزد ما بيا تا وجهى ديگر دهيم. و ما اينجاييم تا تو باز آيى».
حسن گفت: من به آنجا كه شيخ نشان داده بودم، رفتم. پيرى را ديدم سخت ضعيف، طنبورى در زير سر نهاده و خفته بود. او را بيدار كردم، و سلام شيخ بدو رسانيدم، و آن زر به وى دادم. آن مرد، فرياد درگرفت و گفت: «مرا پيش شيخ ببر!». من پرسيدم كه: حال تو چيست؟ پير گفت: «من مردى هستم چنين كه مى‏بينى پيشه من طنبور زدن است. چون جوان بودم، به نزديك خَلق، بسيار محبوب بودم و شاگردان بسيار داشتم. اكنون چون پير شدم، حالِ من چنان شد كه هيچ كس مرا به جايى دعوت نمى‏كند... زن و فرزندانم گفتند كه ما تو را نمى‏توانيم نگاه بداريم. ما را به امان خدا بگذار و برو. آن‏گاه... بدين گورستان آمدم و بگريستم و با خداى مناجات كردم كه: «خداوندا! هيچ پيشه‏اى ندانم و جوانى و دستِ نواختن ندارم... اكنون من و تو، و تو و من! امشب براى تو مُطربى خواهم كردن تا نانم دهى» و تا به وقت صبحدم چيزى مى‏زدم و مى‏گريستم. چون بانگ نماز آمد، مانده شده بودم. بيفتادم و در خواب شدم تا اكنون كه تو آمدى».(2) حسن گفت: همراه او به نزد شيخ آمدم. شيخ، همچنان بر آنجا نشسته بود. آن پير در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد. شيخ گفت: «اى جوانمرد! از سَرِ كمى و نيستى و بى‏كسى در خرابه‏اى نَفَس بزدى، ضايع نگذاشت. برو و همچنان نياز خود را به او بگو و اين وجه نقد را خرج كن». پس روى به من كرد و گفت: «اى حسن! هرگز هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است. آن كيسه از براى او پديد آمده بود، از آنِ تو نيز پديد آيد».
حسن گفت كه: ديگر روز، شيخ از مجلس فارغ شد، كسى بيامد و دويست دينار به من داد كه پيش شيخ بِبَر. شيخ فرمود كه: براى وام مصرف كن. و من در آن وجه صرف كردم و دلم از آن فارغ گشت.(3)

نور بقا

شيخ ما (ابو سعيد ابى‏الخير) گفت: پيران گفته‏اند كه خداوند ما، دوست دارد كه مى‏زند و مى‏كُشد و همى اندازد از اين پهلو بدان پهلو تا آن‏گه كه پَستش بكند و نيست، چنان كه اثر نماند آنجا. آن‏گاه به نور بقاىِ خويش تجلّى كند بر آن خاكِ پاك.(4)

از «خرابات»:

مخور اندوهِ كم و بيش

واليس حكيم‏(5) را پرسيدند: خوشى چيست؟ فرمود: «دست يافتن بر آنچه روزى است». گفتند: اندوه چيست؟ فرمود: «دست، كفچه كردن‏(6) بر آنچه روزى نيست». و عرب گويد كه: «الرّضا بِالكفاف خَيرٌ مِنَ السَّعىِ عَلَى الإسراف».(7)
رو رو، به خوش‏زى،(8) مخور اندوهِ كم و بيش
تا چند تو را در طمعِ نفس روا؟ رو
گر راه قناعت سپُرى در پى روزى
خورشيد به دنبال تو چون سايه زند دو(9)
گر همچو گدايان به جهان خوشه‏نچينى
نُه خرمنِ افلاك،(10) شود پيش تو يك جو.(11)

شوق پايندگى

هِرمِس حكيم‏(12) در سخنان پندآموز خود فرمود كه: خردمند پاك شِمالِ‏(13) پاكيزه شمايل،(14) آن كس را دان كه كمر به اداى حقوق خود بست و به زندان عُقوق‏(15) ننشست؛ كه گفته‏اند: «إضاعة الحقوق داعية العقوق».(16) نخستْ ياد خداى خويش را از دل فراموش نكرد و زبان را از نام او خاموش.
كسى كه نفسِ زبون را اسير عقل كند
به‏ياد حق شود از نفسِ خودپرستى پاك
به ذكر، آينه دل همى دهد صيقل
كه تا جمالِ قِدَم را در او كند ادراك
پس از آن در رفتن راه يقين، پايدار شد و در پيروى دين، استوار و در اجراى اوامر و نواهى كما هى‏(17) طوق بندگى را بر گردن نهاد و سپر نافرمانى را از دست افكند.
ز فرمان يزدان مكن سركشى
كه از سركشى در خورِ آتشى
تو را گر به سر، شوق پايندگى است
يقين دان كه در طاعت و بندگى است
... و نيز نفس امّاره را نگهدارى كرد از هواجس‏(18) نفسانيه و وساوس شيطانيّه تا بر او گشايش ابواب روحانيّه شد و نمايش صُوَر نورانيّه.
مشو خواهش نفس را دلپذير
كه آخر در اُفتى ز بالا به زير
سگ نفس اگر سير شد ز استخوان
چو شيرى شود حمله‏آور به خوان
ديگر، در صيانت‏(19) دوستان و اعانت همگنان،(20) از جان خود به تيغ بى‏دريغ گذشت و آنان را در رنج و تعب نگذاشت. بزرگان گفته‏اند: آن كس را دوست دار كه دوستدار خود را بِهْ از خود دوست دارد.
دوست نبود كسى كه از دل و جان
ننهد جان و دل به خدمت دوست...
دوستى را كه دل نباشد صاف
نيك را زشت و زشت را نيكوست
آن كس كه سيره را بدين وُتَيره‏(21) قرار دهد، محمودة الخصايل‏(22) مرضية السّجايا(23)ست؛ روزگارش به كامرانى گذرد و روزگارش به خوشگذرانى به خوبى خُلق، از بدى خَلق در امان خواهد بود و به عيش نهان از طيش‏(24) جهان، شادمان.
خوش آن كس كه در اين روزگار بدفرجام
شناخت قدر خود و نام شد به نيكويى...
نشست يكدل و برخاست يك زبان با خلق
نه در نشستن و برخاستن، به صد گويى.(25)

از «بهارستان»:

از خود، كريم‏ترى ديده‏اى؟

حاتم را پرسيدند كه هرگز از خود، كريم‏ترى ديدى؟ گفت: بلى. روزى در خانه غلامى يتيم، فرود آمدم و وى ده سر گوسفند داشت. فى‏الحال يك گوسفند را كشت و پخت و پيش من آورد و مرا قطعه‏اى از وى خوش آمد. بخوردم و گفتم: واللَّه اين بسى خوش بود!
آن غلام بيرون رفت و يك يك گوسفند(ان) را مى‏كشت و آن موضع را مى‏پخت و پيشِ من مى‏آورد؛ من از آن آگاه نى. چون بيرون آمدم كه سوار شوم، ديدم كه بيرون خانه، خونِ بسيار ريخته است. پرسيدم كه اين چيست؟ گفتند كه: «وى همه گوسفندان خود را كشت». وى را ملامت كردم كه: چرا چنين كردى! گفت: «سبحان اللَّه تو را خوش آيد چيزى كه من مالك آن باشم و در آن بخيلى كنم؛ اين، زشت سيرتى باشد در ميان عرب».
پس حاتم را پرسيدند كه تو در مقابله آن چه دادى؟ گفت: «سيصد شترِ سرخ موى و پانصد گوسفند». گفتند: «تو كريم‏تر باشى». گفت: «هيهات! وى هرچه داشت داد و من از آنچه داشتم از بسيار، اندكى بيش ندادم».
چون گدايى كه نيم نان دارد
به تمامى دهد ز خانه خويش
بيشتر زان بود كه شاهِ جهان
بدهد نيمى از خزانه خويش.(26)

از «مِرصاد العباد»:

خيرات، ناكرده نمانَد

چه دولت باشد شگرف‏تر از آن، كه بنده در گور خُفته و اعمالْ فرومانده، هر نَفَس و هر لحظه طبقهاى رحمت و كرامت از حضرت عزّت، ملائكه مقرّب بدو مى‏رسانند، كه اين، ثوابِ لقمه‏اى است كه در مدرسه و خانقاهِ تو به فلان فقيه و درويش رسيد، يا ثواب استراحت و آسايشى كه از بقاع خيرات‏(27) تو به فلان بنده رسيد كه بر فلان پل بگذشت، يا در فلان رباط(28) در سايه ديوارى نشست يا در فلان مسجد دو ركعت نماز گزارد.
هر پادشاهى را در ايّام دولت خويش، چنين سعادتها از خود دريغ نبايد داشت، كه آن خيرات، ناكرده‏(29) نمانَد. وليكن چون او از خواب خوشِ دولت درآيد، مال و ثروت از دست رفته بود و او از آن سعادت، محروم مانده.
بارى اگر از اين سعادت محروم مانَد، زنهار و زنهار خود را در مَعرضِ شقاوت ابطال خيرات ديگران نيندازد... .(30)

از «كشف الأسرار»:

حُجره‏اى در همسايگى تو

آسيه، زن فرعون، همسايگى حق طلب كرد و قربت وى خواست. گفت: «رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيتاً في الجَنَّةِ؛(31) خداوندا در همسايگى تو حُجره‏اى خواهم كه در كوى دوست، حجره نيكوست». آرى نيكوست و لكن بهاى آن بس گران است. گر هر چيزى به زر فروشند، اين را به جان و دل فروشند.
آسيه گفت: «باكى نيست و گر به جاى جانى هزار جان بودى، دريغ نيست». پس آسيه را چهار ميخ كردند و در چشم وى ميخ آهنين فرو بردند و او در آن تعذيب مى‏خنديد و شادمانى همى كرد. اين چنان است كه گويند:
هرجا كه مراد دل برآيد
يك خار، بِهْ از هزار خُرماست.(32)

پس از مردگى، زندگى؟

معروفِ كَرخى‏(33) يكى را مى‏شُست. آن كس بخنديد! معروف گفت: «آه! پس از مردگى، زندگى؟!». وى جواب داد كه: دوستان او نميرند؛ «بل يُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ إلى دارٍ».(34) چگونه ميرند، و عزّت قرآن‏(35) گويد: «بَل أحياءٌ عندَ رَبِّهِمِ يُرزَقُون»؟(36) شادند و خرم، آسوده از اندوه و غم، با فضل و با نِعَم،(37) در روضه اُنس بر بساط كرم، قدح شادى بر دست نهاده، دمادم. اين است كه رب‏العالمين گفت: «يستبشرونَ بنعمةٍ مِنَ اللَّهِ و فَضْلٍ و إنَّ اللَّه لا يضيع أجرَ المؤمنين‏(38)».(39)

از «مثنوى»:

پيش چشم من...

همچنان كان زاهد اندر سالِ قحط
بود او خندان و گريان جمله رَهْط(40)
پس بگفتندش چه جاىِ خنده است؟
قحط، بيخِ مؤمنان بركنده است
رحمت از ما چشمِ خود بردوخته‏ست
ز آفتابِ تيز، صحرا سوخته است
خلق مى‏ميرند زين قحط و عذاب
ده‏ده و صدصد چو ماهى دور از آب
بر مسلمانان نمى‏آرى تو رَحم
مؤمنان، خويش اند و يك تن شَحْم و لَحْم‏(41)
گفت: در چشم شما قحط است اين
پيشِ چشمم چون بهشت است اين زمين
من همى بينم به هر دشت و مكان
خوشه‏ها انبُه رسيده تا ميان
خوشه‏ها در موج از بادِ صبا
پُر بيابان سبزتر از گَنْدَنا(42)
ز آزمون، من دست بر وى مى‏زنم
دست و چشم خويش را چون بركَنَم.(43)

از «كليله و دمنه»:

از تعجيل بپرهيز

(زاهدى را) الحق پسرى زيبا صورتِ مقبولْ طلعت آمد. شاديها كردند و نذرها به وفا رسانيد.(44) چون مدّت ملامتِ زن بگذشت، خواست كه به حمّامى رود.(45) پسر را به پدر سپُرد و برفت. ساعتى بود. معتمدِ پادشاهِ روزگار، به استدعاى زاهد آمد. تأخير ممكن نگشت و در خانه، راسويى داشت كه با ايشان يك‏جا بودى و به هر نوع از وى فراغى حاصل شمردندى.(46) او را با پسر بگذاشت و برفت. چندان‏كه او غايب شد، مارى روى به مهدِ كودك نهاد تا او را هلاك كند. راسو، مار را بكُشت و پسر را خلاص كرد.
چون زاهد باز آمد، راسو در خون غلتيده پيش او باز دويد. زاهد پنداشت كه آن خونِ پسر است؛ بيهوش گشت و پيش از تعرّفِ كار و تتبّعِ حال، عصا در راسو گرفت‏(47) و سرش بكوفت. چون در خانه آمد، پسر را به سلامت يافت و مار را ريزه ريزه ديد. لَختى‏(48) بر دل كوفت و مدهوش‏وار پشت به ديوار بازگذاشت و روى و سينه مى‏خراشيد:
نه به تلخى چو عيش‏(49) من عيشى
نه به ظلمت، چو روز من قارى!(50)
و كاشكى اين كودك، هرگز نزادى و مرا با او اين اُلفت نبودى تا به سبب او، اين خونِ ناحق، ريخته نشدى و اين اقدام بى‏وَجْه نيفتادى و كدام مصيبت از اين هايل‏تر كه همخانه خود را بى‏موجبى‏(51) هلاك كردم و بى‏تأويلى‏(52) لباس تلف پوشانيدم؟
... او در اين حيرت مى‏ناليد كه زن از حمّام در رسيد و آن حال، مشاهدت كرد؛ در تنگدلى و ضُجرت‏(53) با او مشاركت نمود و ساعتى در اين مفاوضت، خوض پيوستند.(54)
آخر، زاهد را گفت: اين مَثَل ياد دار كه: هر كه در كارها عجلت نمايد و از منافع وقار و سكينت‏(55) بى‏بهره مانَد: بدين حكايت، او را انتباهى‏(56) باشد و از اين تجربت اعتبارى حاصل آيد.
اين است داستان كسى كه پيش از قرارِ عزيمت،(57) كارى به امضا رساند.(58) و خردمند بايد كه اين تجارب را امام سازد،(59) و آينه راى‏(60) خويش را به اشارتِ حُكما صيقلى كند، و در همه ابواب به تثبّت‏(61) و تأنّى‏(62) و تدبّر گرايد، و از تعجيل‏(63) و خفّت‏(64) بپرهيزد، تا وُفودِ اقبال و دولت، به ساحت او متواتر شود(65) و اَمداد خير و سعادت‏(66) به جانب او متّصل گردد.(67)

از «گلستان»:

زمستان، لاجرم، بى‏برگ مانَد

پارسازاده‏اى را نعتِ بى‏كران از تَرَكه عَمّان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز كرد و مبذّرى پيشه گرفت. فى‏الجمله، نماند از سايرِ معاصى مُنكرى كه نكرد و مُسكرى كه نخورد. بارى، به نصيحتش گفتم: اى فرزند! دخل، آبِ روان است و خرج، آسياى گردان. مسلّم كسى راست كه دخل معيّن دارد.
چو دخلت نيست، خرجْ آهسته‏تر كن
كه مى‏گويند ملّاحان سرودى:
اگر باران به كوهستان نبارد
به سالى دجله گردد خشك رودى
عقل و ادب پيش گير و لَهو و لعب بگذار كه چون نعمتْ سپرى شود، سختى بَرى و پشيمانى خورى.
پسر، از لذّت ناى و نوش، اين سخن در گوش نياورد و بر قولِ من اعتراض كرد و گفت: راحتِ عاجل به تشويشِ محنتِ آجل منغّص كردن، خلافِ رأىِ خردمندان است.
خداوندانِ كام و نيكبختى
چرا سختى خورند از بيمِ سختى؟
برو شادى كن، اى يار دل‏افروز!
غمِ فردا نشايد خوردن امروز
ديدم كه نصيحت نمى‏پذيرد و دَمِ گرمِ من، در آهنِ سردِ وى اثر نمى‏كند؛ ترك مناصحت كردم و روى از مصاحبت بگردانيدم و قولِ حكما را كار بستم كه گفته‏اند:
بَلِّغْ ما عَلَيْكَ فَاِنْ لَمْ يَقْبَلُوا ما عَلَيْكَ.(68)
گرچه دانى كه نشنوند، بگوى
هرچه دانى ز نيكخواهى و پند
زود باشد كه خيره‏سر بينى
به دو پاى اوفتاده اندر بند
دست بر دست مى‏زند كه: دريغ!
نشنيدم حديثِ دانشمند
تا پس از مدّتى آنچه انديشه من بود از نكبتِ حالش، به صورت بديدم كه پاره پاره به هم مى‏دوخت و لقمه لقمه مى‏اندوخت. دلم از ضعف حالش به هم برآمد و مروّت نديدم در چنان حالى، ريشِ درونش را به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن؛ پس با دلِ خود گفتم:
حريفِ سِفله در پايانِ مستى
نينديشد ز روزِ تنگدستى
درخت اندر بهاران برفشاند
زمستان، لاجَرَم، بى‏برگ مانَد!(69)

1 . Near-death experience
2. اين حكايت با تغييراتى در داستان «پير چنگى» در دفتر اوّل مثنوى معنوى مولانا آمده است.
3. طعم وقت (تلخيص و بازنويسى كتاب اسرار التّوحيد في مقامات الشيخ ابن سعيد، اثر محمد بن منوّر ميهنى)، به كوشش محمدرضا موحّدى، تهران: اهل قلم، 1382، ص 47.
4. همان، ص 106.
5. حكيمى است از افاضل حكما و به علوم رياضيات و احكام نجوم، بسيار دانا.
6. كفچه كردن: پيمان (كنايه از دست دراز كردن).
7. يعنى: راضى بودن به آنچه براى معاش كفايت مى‏كند، بهتر از كوشش در راه زياده‏خواهى است.
8. زى: زندگى كن.
9. يعنى اگر راه قناعت در پيش گيرى، همان طور كه سايه در پى گردش آفتاب، محكوم به جا به جايى است، آفتاب (با آن همه عظمت) در پى تو حركت كرده، مى‏دود.
10. منظور از نُه خرمن افلاك، هفت فلك آسمان و خورشيد و فلك الافلاك است كه قدما اعتقاد داشتند كه بر دور زمين در گردش‏اند.
11. خرابات، فقير شيرازى، تصحيح و توضيح: منوچهر دانش‏پژوه، تهران: دفتر نشر ميراث مكتوب، 1377، ص 86.
12. پيامبرى پيش از بنى‏اسرائيل.
13. شِمال: سرشت و طبع.
14. شمايل: خصلتها، صورتها.
15. عُقوق: نافرمانيها.
16. ضايع كردن حقوق ديگران، انگيزه نافرمانيهاست.
17. كما هى: آن‏چنان كه بايد.
18. هواجس: جمع هاجس، آرزوها.
19. صيانت: نگهدارى.
20. همگنان: همنشينان، همالان.
21. وُتَيره: راه و روش .
22. محمودة الخصايل: دارنده خويهاى ستوده.
23. مرضية السّجايا: دارنده خُلقهاى خوشايند.
24. طيش: سبك شدن، زايل شدن عقل.
25. خرابات، ص 95 - 97.
26. بهارستان، عبدالرحمان جامى، مقدمه و تصحيح: اعلاخان افصح‏زاد و محمدجان عمراُف و ابوبكر ظهور الدين، تهران: ميراث مكتوب، 1378، ص 75.
27. منظور، ساختمانها، معابر و ساير مكانهايى است كه براى رفاه عموم ساخته مى‏شوند.
28. رباط: كاروان‏سرا.
29. ناكرده: بر زمين مانده.
30. مرصاد العباد، نجم رازى، به اهتمام: محمد امين رياحى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، پنجم، 1373، ص 457.
31. سوره تحريم، آيه 11.
32. گزيده تفسير كشف الاسرار، دكتر رضا انزابى‏نژاد، تهران: دانشگاه پيام نور، پنجم، ص 1373، ص 71.
33. از زُهّاد و متصوّفه بنام در زمان امام موسى كاظم(ع).
34. يعنى: بلكه از سرايى به سرايى ديگر جابه‏جا مى‏شوند.
35. عزّت قرآن: كلام عزيز و استوار قرآن.
36. سوره آل عمران، آيه 169.
37. نِعَم: نعمتها.
38. بشارت يابند با نعمتى از طرف خداوند و احسانى از وى، كه خداوند پاداش مؤمنان را ضايع نگرداند. (سوره آل عمران، آيه 71)
39. گزيده تفسير كشف الأسرار، ص 92.
40. رَهْط: قوم، گروه.
41. شَحْم و لَحْم: پيه و گوشت.
42. گندنا: سبزى خوراكى.
43. مثنوى، جلال‏الدين محمد مولوى، دفتر چهارم، بيت 3244 - 3260.
44. نذرها به وفا رسانيد: نذرهايش را ادا كرد.
45. منظور، حمام كردن پس از زايمان است.
46. يعنى راسو در امور منزل به آنها كمك مى‏كرد.
47. يعنى قبل از آگاهى از چگونگى كار و بدون تحقيق با عصا به جان راسو افتاد.
48. لَختى: كمى، اندكى.
49. عيش: در اينجا زندگى، حال و روز.
50. قار: قير.
51. بى‏موجبى: بدون دليل.
52. تأويل، در اينجا به معناى توجيه است.
53. ضجرت: سختى.
54. در اين مفاوضت، خوض پيوستند: همسخن شده و مشغول گفتگو شدند.
55. سكينت: آرامش و تأنّى.
56. انتباه: بيدار شدن، هشيارى.
57. عزيمت: عزم، اراده.
58. امضا رساندن: اجرا، راندن كار .
59. امام سازد: نمونه قرار دهد.
60. راى: رأى، نظر.
61. تثبّت: ثابت قدمى.
62. تأنّى: عجله نكردن.
63. تعجيل: عجله كردن.
64. خفّت: سبكى، شتابكارى.
65. وفود اقبال ... متواتر شود: بخت و دولت به سراغش آيد.
66. اَمداد خير و سعادت: خير و سعادت پياپى و مدام.
67. كليله و دمنه، نصراللَّه مُنشى، تصحيح و توضيح: مجتبى مينوى تهرانى، تهران: دانشگاه تهران، هفتم، 1362، ص 263 - 265.
68. آنچه را بر عهده دارى، ابلاغ كن؛ امّا اگر از تو نپذيرفتند، ديگر سرزنشى بر تو نخواهد بود.
69. گلستان، سعدى، تصحيح و توضيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، ششم، 1381، ص 156.